قدم زدن با جودی

باز کن چشمت را تا که گل باز شود؛ قصه زندگي آغاز شود؛ تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود ...

من و این روزها

 

انگار کائنات و همه دست به دست هم دادن تا روزهای شلوغ من تمومی نداشته باشه. یعنی دریغ از 24 ساعت ناقابل که من بتونم با آرامش و خیال راحت از زندگی لذت ببرم. همه‌اش شلوغی و بدو بدو و تلاش. نمی‌گم ناراضی‌ام از این شرایط، فقط میگم دلم کمی استراحت می‌خواد. دلم لک زده برای یک مسافرتی که توش به هیچی فکر نکنم جز خوش گذروندن و آرامش. دلم می‌خواد یک هفته برم یه گوشه سرسبز و خلوت، با گوشی خاموش، بدون اینترنت، بی‌خبر از اخبار ناراحت کننده، فارغ از هر تکنولوژی و دنیای مجازی. فقط زندگی کنم.

از خرداد تا حالا دو بار تصمیم گرفتیم بریم مسافرت و هر بار به دلیل عدم هماهنگی همسفران و برنامه‌های پیش‌بینی نشده برنامه‌مون کنسل شد. دیگه خدا بخواد این هفته دوتایی می‌زنیم به جاده. البته احتمالا یه سفر یه روزه، اما باز هم همونش خیلی خوبه.

باورم نمیشد دلم لک بزنه برای کار خونه اما این اتفاق افتاده. اصلا دلم می‌خواد یه روز هیچ کاری نداشته باشم جز اینکه خونه رو مرتب کنم ! این رو جودی "بی‌خیال دنیا"  و آسونگیر میگه‌ها ! ببینین دیگه چقدر اوضاع اسفناکه. پروپوزال، پروژه، ترجمه، کار عملی، پروژه، مقاله، شرکت، کارهای واجب روزانه مثل غذا پختن و ... . بعد اصلا تمومی هم ندارن. یعنی نمی‌تونم بگم مثلا یک ماه دیگه کارها تموم میشه و من راحت میشم. نخیرررررر همینجوری تکرار و تکرار و تکرار و تازه وسطش هم دوباره کارها و مسئولیت‌های جدید. باور کنین برای همین چند خط نوشتن هم کلی بالا و پایین کردم و از وقت کارهای دیگه‌ام زدم.

بازم خدا رو شکر که همه چی رو به پیشرفته، آینده‌ای پر از چیزهای هیجان‌انگیز و متفاوت با کلی رویا بافی. ولی اصلا باورم نمیشه من همون جودی‌ام که یک سال و نیم پیش داشتم غصه می‌خوردم که روزهام به بطالت میگذره و دنبال یه هدف جدید می‌گشتم و دلم چنین روزهای شلوغی رو می‌خواست ؟!! کاشکی اون موقع بیشتر استراحت می‌کردم خب !

خوبه که این روزها لوک هست، خانواده‌ام هستن، دوستام و لحظات خوشی که باهاشون دارم. مثل سه‌شنبه شب که بعد از یه روز کاری شلوووووغ و ماموریت و ... تولد مارال رو البته با تاخیر یک ماهه شش تایی جشن گرفتیم (البته تو شرکت قبلش تولد گرفته بودیم). اون شب انقدر خوش گذشت که چشم به هم گذاشتیم دیدیم ساعت نزدیک 1 بعد از نیمه شبه ! صدای خنده‌هامون همه جا رو برداشته بود و بعضی‌ها با تعجب نگاهمون می‌کردن و شاید تو دلشون می‌گفتن این خل‌ها رو ! تازه یه آقاهه از اینا که با مرغ عشق فال می‌گیرن اومد پیشمون و یهو یه فال گرفت طرف من و گفت : بیا نگران نباش، "او" برمیگرده ایران !! آقا شلیک خنده ما رفت رو هوا و هر کدوم یه طرف ولو شدیم. من که اصلا نمی‌تونستم نفس بکشم از فرط خنده. بچه‌ها گفتن ایناها "او"شناخت نشسته اینجا – اشاره به لوک – بعد طرف رو کرد به مارال و سالی گفت خب "او"ی شما برمی‌گرده !! تو مدتی که هم پسرها مشغول سفارش و گرفتن شام بودن ما دخترها کلی عکس‌های خوشگل خوشگل انداختیم. کلی چرت و پرت گفتیم. شام خوشمزه خوردیم. شش نفره افتادیم به جون یه کیک گنده و با چنگال همشو تا تهههههههه خوردیم. خلاصه شب فوق‌العاده‌ای بود.

چهارشنبه هم همینطور. درسته از ساعت 11 تا ساعت 6 با دوست جونم نشسته بودیم روی پروپوزالش کار می‌کردیم، درسته بعدش تو ترافیک شدید رسیدم به لوک تا ماشین‌ها رو ببریم خونه (یکی‌اش رو گذاشته بودیم نمایندگی برای سرویس) و وقتی ساعت 8 شب رسیدیم خونه من و لوک انقدرررر خسته بودیم که ولو شدیم روی مبل تا ساعت 11 و بعد دیدیم فقط می‌تونیم بریم بخوابیم و نه هیچ چیز دیگه، اما روز فوق‌العاده‌ای بود. نه فقط به خاطر نهار معرکه و خوراکی‌های خوشمزه‌ای که دوست جونم گرفت، بلکه به خاطر احساس خوشحالی خیلی خوبی که از به سرانجام رسیدن کارش بهم دست داده بود. خیلی حس سبکی خوبی بود، خیلی.

خلاصه این روزهای من هم اینطوری میگذره. شما چطورین دوست جونا؟

 

[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 12:58 بعد از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]

ماه رمضان بر همه دوستان عزیزم مبارک باشه. طاعات و عبادات همه شما عزیزانم قبول درگاه حق.

اگر فکر میکنین از پست قبل تا به الان من استراحت کردم سختتتتتت در اشتباهین ! تا آخر هفته پیش که مجبور بودم نبودن‌هام رو جبران کنم تو شرکت و حسابی چسبیدم به کار (کلا 7 روز نرفتم تو این یه ماه امتحانات). آخر هفته علیرغم تصور خودم همش به مهمونی و مهمون‌داری گذشت. در حالت عادی این خیلی هم خوبه اما من این آخر هفته فقط دلم می‌خواست به حال خودم باشم و راحتتتتت باشم. تازه نزدیک بود یه عالمه مهمون دیگه هم برامون بیاد که خدا رو شکر به خیر گذشت. خلاصه دریغ از اینکه یک ساعت تونسته باشم من برای خودم استراحت کنم و فیلم ببینم و کتاب بخونم و کیف کنم. آهان البته یادم افتاد چهارشنبه شب بعد از یک روز شلوغ کاری که رفتیم خونه وقتی یه کم استراحت کردم و بازی فوتبال که تازه شروع شده بود، از اونجایی که تو امتحانات یه عالمه وعده‌ غذایی خوشمزه به خودم داده بودم، حسابی هوس مرغ‌های اسپایسی آواچی رو کردم و درست در زمانی که لوک جان غیر فوتبالی ما و احتمالا همه شما داشتین بازی رو با غصه دنبال می‌کردین، من سرخوشانه از آقامون (!)‌ اجازه گرفتم تنهایی رفتم هایپر (برای اولین بار تو زندگی مشترکمان !) و هم خریدهای لازم رو کردم توی اون ساعت نسبتا خلوت (!) و هم اسپایسی‌های عزیزم رو خریدم و اومدم خونه و با لذتتتتتت در کنار همسر جان نوش جان کردم. احتمالا الان دارین توی دلتون به من فحش می‌دین اما باور کنین امسال بعد از سالها فوتبال ندیدن، بازی با آرژانتین رو دیدم و لذت هم بردم و بهشون افتخار هم کردم و دیگه واقعا انتظار بیشتری نداشتم. به همون راضی بودم خب.

دیگه این هفته هم با کار مضاعف شروع شد و یکشنبه شب دیدم دیگه اصلاااااا نمی‌کشم. این شد که از رئیس بزرگ (!) اجازه گرفتم و موندم خونه. تا ساعت 2:30 مشغول کارهای پروپوزال بودم. بعد زیر باد کولر یک ساعتی خوابیدم حسابی. وقتی بلند شدم در نقش یک کوزت مهربون شروع کردم به رسیدگی به کارهای خونه و آشپزخونه. فک کنم درست از بعد از ازدواجمون دیگه جارو و تی نکشیده بودم ! همین کلی من رو از پا انداخت ! این وقت صبح هم که می‌بینین دارم پست می‌ذارم به خاطر اینه که امروز (در واقع دیروز !) از 5:30 بیدارم و حدود 11 ساعت سر کار بودم و بعد هم با دوستم رفتیم خدمت استادم و قبل از افطار جودی بیچاره رو رسوندم خونه ! همراه با اولین زولبیا بامیه امسال خونه‌مون ! ساعت 10 از زور خواب و خستگی و سردرد غش کردم و ساعت 1 با عذاب وجدان بسیار بیدار شدم جهت طبخ غذا و امور مربوطه. تا الان که بیدارم دیگه تا هر وقت که قسمت باشه ! صبح هم سرکار نمیرم البته باید برم کلاس (دانشگاه نه ولی مرتبط به رشته‌مون) اما خب بازم جای شکرش باقیه. ببخشید غذا جان داره صدام میکنه برم سراغ بقیه‌اش !

شاد و پیروز باشید و سفره‌هاتون پر از برکت

[ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ] [ 2:46 قبل از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]

امتحانها ... پرررررررر !

خببببببب به سلامتی و میمنت و مبارکی امتحانات من هم امروز تموووووم شد ! در یه اقدام غیرمترقبه و ناگهانیییی یه ربع قبل از حرکت به سمت دانشگاه تصمیم گرفتم موهام رو کوتاه کنم ! موهام حسابی بلند شده بودها. اما ییهو این فکر به ذهنم رسید و با اینکه تصمیم داشتم حداقل تا آخر امسال کوتاهش نکنم اما دیگه تصمیمم رو گرفتم. در نتیجه در برگشت از جلسه امتحان رفتم آرایشگاه خواهر سالی و  موهام رو کوتاه کردم. نهار رو با مامان اینها خوردم و یه چرت کوتاه زدم و سر راه اومدن به خونه رنگ مو هم خریدم و تا رسیدم پریدم تو حموم و رنگ جدید رو گذاشتم رو موهام. موهام قبلش قهوه‌ای متمایل به فندقی بود و الان روش بلوند روشن گذاشتم. حالا هنوز که رنگش کامل معلوم نیست اما قهوه‌ای روشن خوشرنگی شده. باشد که تا فردا نسکافه‌ای بشه حتی !!!!

هنوز باورم نمیشه امتحانام تموم شده. یعنی دیگه امتحان ندارمممممم هورااااااا !

[ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ] [ 5:20 بعد از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]