قدم زدن با جودی

باز کن چشمت را تا که گل باز شود؛ قصه زندگي آغاز شود؛ تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود ...

ای جونم دوستای مهربونم که کلی منو راهنمایی کردین برای بهتر شدن خودم و اوضاع. یه ماچ گندهههه برای شما 

در راستای پست قبل :

1-      خدا رو شکر فعلا نتیجه آزمایش دوستم چیز بدی نشون نداده. نتیجه چند تا تست منفی بوده. البته دو تا توده توی س.ی.ن.ه هاش هست که سر همون کلی ما ترسیدیم. آخه یه دکتر مثلا فوق تخصص اندازه یکی از اونها رو 8 سانتی متر به دوستم اعلام کرد که کلی باعث وحشت اون و بقیه شد. اما ما.مو.گرافی و سو.نو.گرافی مجدد نشون داد اندازه توده 8 میلی متره !! البته برای اطمینان خاطر گفتن باید بیو.پسی (نمونه.برداری) هم انجام بده. اما خوب بیو.پسی باعث میشه قسمتی از س.ی.ن.ه هاش رو از دست بده و این خیلی تو روحیه اش تاثیر منفی میذاره. فعلا به تشخیص دکتر معالج خودش که بار قبلی هم تحت درمانش بود تا بهمن دارو مصرف میکنه تا اگه این توده ها در اثر عواملی مثل عفونت به وجود اومدن، از بین برن یا کوچک بشن. اگر هم اتفاقی براشون نیفته خب این دفعه دیگه نمو.نه.برداری واجبه. فعلا که خیالمون تا حد زیادی راحت شده. به امید خدا که بهمن هم دیگه کاملا مطمئن بشیم .

2-      بعد از نوشتن اون پست دو روزی آروم بودم و بعد یه صحبت جانانه با لوک جان داشتم ! البته که مقادیری غر و غم هم چاشنی اش کردم. لوک اون روز یه حرفی به من زد که باعث شد من کلا تغییر رویه بدم. خب من علاوه بر اینکه خودم خسته بودم برای لوک هم خیلی غصه میخوردم که دیگه بییییییش از حد داره کار میکنه بدون هیچ استراحتی. اما لوک برخلاف تصور من بهم گفت که اتفاقا خیلی از این کار داره لذت میبره و این دو سه تا پروژه الان براش کاملا حیثیتی هستن و اگر نتونه اونطور که میخواد اونها رو عالی به سرانجام برسونه – علیرغم تمام مشکلاتی که از حیطه ما خارج هستن و مدام در کار خلل ایجاد میکنن – دیگه از خودش رضایت نداره و احساس میکنه تو نگاه خودش زیر سوال رفته و ... . راستش من جا خوردم. فکر نمیکردم لوک براش انقدر مهم باشه این قضیه و اینجوری در پی ثابت کردن خودش به خودشه. خب درکش کردم و بهش حق دادم. برای من هم خیلی پیش میاد چنین مواردی. برای اینکه از خودم راضی باشم یا خودمو به خودم ثابت کنم گاهی چنان پوستی از خودم میکنم که اون سرش ناپیدا ! یا اساسا خودم رو میندازم تو هچل ! اما خب مهمه که در آخرش اون حس رضایت درونی رو دارم. بنابر این من تصمیم به تغییر گرفتم. تغییراتی توی برنامه های روزانه ام به وجود آوردم که تو ادامه میگم. به علاوه اینکه به خودم گفتم ببین جودی تو باید یه مدت دوری و نبودن های همسرت رو تحمل کنی تا اون بتونه خوشحال و راضی باشه.

و اما تغییراتی که تو این دو هفته دادم :

  • صبح های زود که میایم شرکت، بعد از خوردن صبحانه که معمولا با گپ دو نفره مون همراه، من هندزفری هام رو میذارم توی گوشم و میرم پیاده روی. چند تا کوچه دنج هستن این اطراف که البته سعی میکنم مسیرم رو متنوع کنم. معمولا بعد از نیم ساعت تا 40 دقیقه برمیگردم شرکت. هم ورزشه، هم برای من که عاشق پیاده روی ام کلی موثره توی روحیه، هم روزهای کاری برام کمی سریعتر از قبل میگذره، هم شب که خسته و داغوووووون میرسم خونه عذاب وجدان نمیگیرم که چرا اصلااااا ورزش نمیکنم. 
  • بعضی از روزهایی که لوک قرار بود تا دیر وقت بمونه، دو ماشینه اومدیم و من تونستم آخر وقت کاری برگردم خونه و مجبور نباشم منتظر اون بمونم، یا مجبور باشم خودم برم و بعد همش نگران اون باشم که چه جوری میاد خونه یا دیر وقت دوباره برگردم دنبالش. 
  • توی این مدت خرید خونه با من بوده. نه این که لوک نخواد اما انقدر زود میریم و دیر میاد که مغازه ای باز نیست. خب در کنار خرید مایحتاج منزل، از نظر خرید حال اساسی ای هم به خود دادم و هر چی عشقم کشیده خریدم !!! 
  • هر آخر هفته رو اختصاص دادم به تمیز کردن بخشی از خونه که توی این سه چهار ماه کن فیکون شده ! نتیجه اینکه الان به جز اتاق خوابمون و یکی از کابینت ها، بقیه خونه مرتب و کاملا قابل سکونته. دیگه شلوغی و کثیفی خونه هم آرامشمون رو به هم نمیزنه. 
  • برنامه مراجع هام رو گذاشتم توی چند روز هفته که باعث شده برنامه هفته ام متنوع تر بشه ! 
  •  آخر این هفته قرار سفر داریم. با برادر لوک (نادر اینها) و یه سری دوستای مشترک. قراره بریم ویلای یکی از دوستان که امسال خرداد هم دو روزی اونجا بودیم. راست راستش رو بخواین ترجیح میدادم بعد از این همه مدت یه سفر دو تایی بریم یا با مارال و سالی اینها. اما خب این سفر بهمون پیشنهاد شد و من میدونم لوک دوست داره بریم. خودم هم دوستهاش رو دوست دارم. تنها اشکالش اینه که ممکنه آدمهای جدیدی هم باهامون باشن که اصلا نمیشناسیمشون. به علاوه اینکه این دوستای لوک همه از من بزرگترن و همه سالهاست همدیگه رو میشناسن (متاهل های جمع هم خیلی ساله ازدواج کردن).  من تنها کسی هستم که تقریبا تازه واردم. ولی خب خرداد ماه که خیلی بهمون خوش گذشت و سعی کردم خیلی باهاشون گرم بگیرم و نتیجه اینکه اونها هم از من خیلی خوششون اومد. این دفعه هم سعی میکنم خیلی خوش بگذره. به این هم فکر نمیکنم که این منم که باید خودم را کاملا با جمعی که مدلشون با من فرق میکنه وفق بدم. حالا هفته بعد میام تعریف میکنم چی شد ! 

و اما موارد جدید :

3-      موهام رو مجددا کوتاه کردم. کوتاه کوتااااااه. خانم آرایشگر گفت میخوای یهو با ماشین بزنم ؟!

4-      با اینکه معمولا شام نمیخوریم و میوه و سالاد میخوریم، اما دیشب در پی هوس شدید بعد از خوردن یه عالمه خوراکی، شام غذاهای محبوبمون (من مرغ سوخاری اسپایسی و لوک دابل برگر) رو سفارش دادیم و فیلم دیدیم و لذت بردیم . در راستای تکمیل کردن خوشیمون هم امروز با مارال مجددا پیتزاهای خوشمزه با یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده (اوممممم) سفارش دادیم (سالی امروز ماموریت خارج از شرکت بود) و تا حد خفگی خوردیم و کیف کردیم. در حال حاضر هیچ آرزوی شکمی ندارم !! (ندارم ؟ واقعا ؟ بذار فکر کنم ! نه بی خیال ! دیگه میترکم !!) 

5-      چندین ماهه منتظره یه اتفاقی هستیم. نه خیر بچه مچه در کار نیست  ! مهاجرت و این چیزها هم نیست. دوست ندارم تا وقتش در موردش حرفی بزنم. راستش انتظار کشیدن خیلی سخته. اما سعی کردم این انتظار رو برای خودم شیرین کنم. یعنی همه هدفها و برنامه ها رو بر مبنای این جریان نذارم. دروغ چرا دوست دارم زودتر اتفاق بیفته اما بیشتر از اون میخواد خیلی خوب انجام بشه و خلاصه کلا سپردمش به خدا. ایشالا که هر چی خیره .

6-      دو هفته ای میشه که ویزیت مراجع هام رو به خودم میدن. آخ که نمی دونین چه مزه ای میده  ! والا من خیلی ساله حقوق میگیرم. اصلا اولین حقوقم رو تو 15 سالگی گرفتم. تا 20 سالگی جسته و گریخته یعنی چند ماه در سال و پاره وقت کار میکردم و حقوق داشتم. دیگه از 20 تا الان که 28 سالمه خب دیگه تمام وقت کار میکنم. اما نمیدونم این پول (که البته به خاطر کم بودن تعداد مراجعانم به خاطر کمبود وقتم) که خب در برابر حقوق خودم اصلا مبلغ زیادی نیست چرا انقدر بهم مزه میده !! جالب اینجاست که یه موقع که از این پول ها (که همینجوری میذارم تو کیف پولم) به لوک میدم یه منتی میذارم سرش که نگوووو و نپرس  !!! انگار نه انگار ما از روز اول زندگی پولهامون رو روی هم میذاریم و اصلا پول من و تو نداره و مدیریت مالی زندگی کلا با منه ! اصلا یه وضعی شدم ها  !

7-      من از تولد امسالم نگفتم براتون ؟ آقا تولد بود ها تولد   ! یعنی از در و دیوار سورپرایز و کادوهای عالی و جشن های متعدد  ! حتما پست میذارم براش !

میبینم که جودی با اقتدار برگشته ! یا پست های طولانی ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

هستم. همین دور و برها. اما بسیار بسیار خسته از کار زیاد. سه ماهی که خودم فشار کاری بسیار زیادی داشتم و روزی حداقل 12 ساعت شرکت بودم. در کنارش داشته باشید کارهای پایان نامه، مراجع هام، کارهای خونه، وظایفی که استادم بهم محول کرده و چه و چه و چه. حالا که کار من داره سبک میشه لوک اما کارهاش بعضا دو برابر هم شده. دیگه پنج شنبه و جمعه هم میاد. شبها هم که یا تا ساعت 8 با هم هستیم یا من میرم خونه و ساعت 11 و 12 شب میام دنبالش. اونم در حالی که ساعت 6:30 صبح هم سر کار هستیم. در کنارش اضافه کنید ترافیک وحشتناک مهر به بعد رو که دیگه واقعا من رو کلافه کرده. به اندازه یه مسافرت تا خونه توی راهیم.

خلاصه که فیتیله انرژی من شدیدا کشیده پایین. عین ماشینی که بنزینش داره ته می کشه دارم می افتم به ریپ زدن ! اگر توی یه شرکت غریبه بودم و به خاطر لوک نبود تا الان صد دفعه استعفا داده بودم یا یه مرخصی دو ماهه می گرفتم تا یه ذره نفس بکشم. به این همه خستگی من اضافه کنین نبودن های لوک رو که اصلا برای من قابل تحمل نیست. از همون اول آشنایی مون براش گفتم کیفیت زندگی برام خیلی مهمه و ترجیح میدم در کنار هم باشیم تا با درآمد بالا دور از هم. اما حالا فقط خستگی هست و کار و کار.

دیروز که جمعه بود ساعت 7 از خونه رفت سر کار. من تو خونه می چرخیدم و به کارهام می رسیدم که تمومی نداشتن. نزدیک ظهر بهش زنگ زدم و دیدم برای نهار نمیاد. اصلا دلم نمی اومد غذا بپزم و تنهایی بخورم. برای نهار امروز غذا درست کردم و همینجوری که مشغول بودم یهو پقی زدم زیر گریه ! یعنی اصلا اعصابم نمی کشید. خلاصه که جودی جون داره خل و چل میشه باید یه فکری به حال خودم بکنم.

انقدر ماجراهای تعریف کردنی دارم، انقدر پست های ننوشته دارم اما نه وقت دارم نه حوصله. دلم نمی خواست این پستم اینجوری باشه اما با شماها حرف نزنم به کی بگم خب؟ دلم نمی خواست اینها رو به بچه ها بگم. جلوی مامان اینها هم که همیشه خوبم و همه چی عالی. لوک هم انقدر گرفتاره و طفلکیه که دلم نمی خواد با دونستن این چیزها غمگین بشه.

بهترین چیزی که دلم میخواد یه سفره. از آبان پارسال تا حالا فقط یه بار رفتیم سفر اونم خرداد ماه و قبل از امتحانهام بود و دو روز هم بیشتر نبود. خوب بود اما خیلی کم بود. عملا به خاطر این همه کار هیچ وقتی برای تفریح کردن هم نداریم و من دلم لک میزنه برای بی خیالی و خوش بودن. با اینکه سعی میکنم از کوچکترین چیزها هم لذت ببریم اما واقعا دیگه low battery ام !

همه اینها رو بذارید کنار اینکه دوستم امروز رفته بود جواب آزمایشش رو بگیره. تست سرطان. صبح حالش بد بود و فکر میکرد سرطانش عود کرده. قرار بود عصر جواب رو بدن. اما تلفنش رو جواب نمیده. دسترسی ندارم بهش و دارم از نگرانی خل میشم. قبلا کنسر داشت و خوب شد خدا رو شکر و نمیدونم برای بار دوم آیا واقع توانایی مبارزه رو داره. خدا کنه چیزی نباشه. خدا کنه ... 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

سلام یک عدد جودی رو درست دو روز قبل از تولد 28 سالگی‌اش می‌شنوید !! فکر نکنید من بی‌معرفتم هر وقت دعا و انرژی مثبت لازم دارم میام ها ! نهههههه. کار شرکت یک ماهی هست چند برابر شده. هر روز از 6:30 یا 7 صبح تا 8 یا 7 شب کار می‌کنیم. دیگه خیلی زود بریم خونه ساعت 6:30 ئه. که به خاطر ترافیک شدید از اول مهر، دیگه در هیچ حالتی زودتر از 8 شب خونه نیستیم. عملا تمام روزم به کار کردن می‌گذره. البته با تمام خستگی احساس رضایت از کارم می‌کنم. ولی فشار کاری شدیدی هم رومونه. مخصوصا که چند تا پروژه همزمان داریم که خیلی مهم هستن و ک.ش.و.ر.ی. کوچکترین اشتباهی هم ضررهای جبران‌ناپذیری داره و استرس رومون خیلی زیاده. اما قراره یه نتیجه رضایت‌بخش هم داشته باشه در چند ماه آینده که من بی‌صبرانه منتظرشم.

بابت همراهی و کامنت‌های مهربونانه‌ـون خیلی خیلیییییی ممنونم. راستش جلسه اول فراتر از حد انتظار بود. یعنی به نظرم عالی بود. کلی اعتماد به نفسم زیاد شد و انقدر راضی بودم که دلم می‌خواست چند تا مراجع دیگه هم داشتم همون روز !! ولی جلسات بعدی ... میتونم بگم فوق‌العاده بودن. دیروز چهارمین جلسه رو باهاشون داشتم. اینکه می‌بینم این جلسات انقدر تاثیر مثبتی توی زندگیشون داشتن واقعااااااا خوشحالم و احساس خوبی دارم. حالا از همه سختی‌هایی که برای این رشته کشیدم کاملا راضی‌ام. خوندن اون همه کتاب و مقاله، شرکت کردن تو اون هم کارگاه، یک سال و خورده‌ای شب و روز و تعطیل و غیر تعطیل نداشتن، همه‌اش نتیجه داشت خدا رو شکر.

سالگرد ازدواجمون هم 7 مهر گذشت. چهارمین سال ازدواجمون. خدا رو شکر این چهار سال پر از برکت بود. هم از لحاظ عاطفی و روحی و هم مادی. خدا رو شکر که روز به روز بهتر میشه و امیدوارم پیش از همه اینها سلامتی همیشه باشه. برای همه عزیزانم، خودمون، همه شما و همه عزیزانتون. حتما یه پست اختصاصی میذارم برای سالگرد ازدواجمون.

مهر امسال یه خبر خوب دیگه هم به همراه داشت که نمیتونم اینجا راجع بهش چیزی بگم. اما خدا رو بسیار شکر می‌کنم.

یادتون هست یه چیز دیگه‌ای بود که بسیار خوشحال بودم براش؟ یه پروژه‌ای بود که من مدیر پروژه‌اش بودم. حدود دو سالی طول کشید و بسیار بسیار سنگین و نفسگیر بود. آقا کارفرمای محترم مگه ما رو ول میکرد. خودش قبول داشت که خیلی خیلی بیشتر از scale پروژه ازمون کار کشیده اما خب چاره‌ای نداشتیم و مجبور بودیم خواسته‌هاشون رو انجام بدیم. وگرنه که خب معلوم بود چی میشه. پروژه می‌رفت روی هوا و از اونجایی که اون سازمان خودش یه م.ر.ج.ع محسوب میشه هیچ جا به داد ما نمی‌رسید. بعد دیگه کار تا اونجا پیش رفت که ما همه خواسته‌های بسیار خارج از RFP رو هم انجام دادیم اما اونها اتمام پروژه رو اعلام نمی‌کردن. این وسط هم همش من باهاشون طرف بودم. تا اینکه بالاخره اونها اتمام پروژه رو اعلام کردن. البته که کار تموم نشده ولی خب وارد فاز پشتیبانی قرارداد شدیم خدا رو شکر. راستش مسئولیت خیلی سنگینی روی شونه‌های من بود و این بزرگترین پروژه ما بود و خوبی‌اش اینه که کارفرما کاملا از ما راضیه و این خیلی عالیه. کار هم خیلی عالی انجام شده و خدا رو شکر همه چی رضایت‌بخش بود و من هم رو سفید شدم. از همه چی بهتر برق رضایت تو چشم‌های لوکه و افتخاری که به من می‌کنه.

دلم می‌خواد واقعا زود به زود بیام اینجا. دلم می‌خواد اینجا دوباره مثل قدیم شلوغ باشه. ایشالا که میشه. دوستتون دارم یه دنیا و یه عالمه آرزوی خوب دارم براتون.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

مطالب قدیمی‌تر