سلام سلام به دوستای گلم. اول از همه تبریک میگم به همه اونهایی که ر ا ی دادن، به خاطر اینکه رایشون شمرده شد. چقدر خوشحالم که دوباره اون همه ناامیدی و بهت رو تجربه نکردن. امیدوارم تا پایان از انتخ*ابتون راضی باشین.
دوم هم از تک تک دوستای گل روشن و خاموش تشکر میکنم یه عاااااااااالمه و از صمیم قلب امیدوارم شما هم به اهداف و آرزوها و خواستههاتون برسین.
این قبولی برای من یه نقطه عطف برگ بود واقعا. از اون مهمتر باز هم بهم نشون داد که وقتی چیزی رو با تمام وجود و از صمیم قلب بخوام بهش میرسم. من هیچ وقت از لطف خدا ناامید نبودم و نیستم. مخصوصا وقتی خیر ما در چیزی یا کاری هست، اگه خودمون تلاش کنیم و ناامید هم نشیم حتمااااااا بهش میرسیم. اگه حتی ذرهای شک دارین پستهای مربوط به خواستگاری و ازدواج ما رو بخونین تا مطمئن بشین !
میدونین تو دفترچه یادداشت تبلتم، سه تا هدف مهم برای امسال نوشته بودم. قبولی در کارشناسی ارشد، کاهش وزن و به پایان رسوندن همون پروژه مهم و سنگین که از پارسال شروع شده. خوشحالم که هر سه تاش یا تحقق پیدا کردن یا در مسیر مناسب خودشون قرار دارن.
یه نکتهای هم وجود داشت که دوست دارم براتون بگم شاید به درد بعضیها بخوره. توی دو سه سال گذشته، چندین بار دوستانم توی آزمون اختصاصی دانشگاههای معتبر شرکت کرده بودن و چند نفرشون هم قبول شده بودن. دانشگاههایی مثل تهران، امیر.کبیر و ... با مجوز از وزارت علوم، علاوه بر آزمون سراسری، از طریق آزمونهای اختصاصی هم دانشجو میپذیرن. من این رو شنیده بودم اما هیچ وقت تو این آزمونها شرکت نکرده بودم. مخصوصا که بیشتر در رشتههای مهندسی مثل رشته خودم بودن که من نمیخواستم ادامه بدم. مدتی پیش مامانم بهم خبر داد یکی از همین دانشگاهها یه آزمون اختصاصی تحت نظارت سازمان سنجش برگزار میکنه. من به سایت اون دانشگاه مراجعه کردم و ثبت نام کردم و ... . بعد از چند وقت هم آزمونش برگزار شد و زمانی هم که بهتون خبر دادم تازه سه چهار روز بود که از قبولیام مطلع شده بودم. توجه داشته باشین معمولا اطلاعرسانی خیلی دقیق و گستردهای صورت نمیگیره. پس اگه مایل به ادامه تحصیل تو مقطع ارشد هستین حتما مدام به سایت این دانشگاهها مراجعه کنین و خبر بگیرین.
وای که نمیتونم توصیف کنم چقدر لحظهای که اسمم رو تو لیست قبولی دیدم خوشحال و هیجانزده شدم. ساعت 10 شب بود و پای لپتاپ بودم و با نگرانی سراغ لیست مربوطه به رشتهام رفتم. لیست رو از بالا به پایین و دونه دونه چک میکردم و حتی جرات نداشتم اسمهای بعدی رو جلو جلو ببینم ! در اواسط اون لیست کوتاه اسم من هم بود. یه جیغ کوتاه کشیدم و بریده بریده در حالیکه اشکهام جاری شده بود !!! خبر رو به لوک که نمیدونم تو آشپزخونه داشت چی کار میکرد !!! دادم. خیلی لحظه قشنگی بود. بعد خبر رو به مامانم، بابام، مامان فرحناز، سالی و مارال دادم ! نمیدونم چرا هنوز کاملا باورم نمیشد قبول شدم و تا فرداش به خیلیها خبر ندادم ! هنوزم خیلیها نمیدونن ! خلاصه که این هم از این !
سفر هم خیلیییییی خوب بود و خیلی خوش گذشت. امسال این چهارمین مسافرت ما بود ! هر چقدر پارسال کم سفر رفتیم (فقط دو تا) امسال از این لحاظ خیلی حاصلخیزه !! فک کن باید چهار تا سفرنامه بنویسم ! اولیش سفر به کرمانشاه و همدان بود که عید با مامانم و بابام رفتیم. دومیش سفر به کیش بود که با سالی و جاوید و سهیل و خانومش رفتیم. سومین سفر البته یه سفر یه روزه به شمال بود که من و لوک دو تایی رفتیم و به قصد گرفتن مدارک کارشناسیام از دانشگاه قبلیام بود اما خیلی هم خوش گذشت. چهارمیش هم یه سفر دیگه به یه شمال دیگه بود !! و به منزل خاله اینا (خاله لوک) که با مامان فرحناز و دختر نسترن (خواهر لوک) و پسرخاله لوک + سالی و جاوید و مارال و امین رفتیم !! که این هم عاااااااالی بود و علیرغم طی کردن یه مسیر 6 ساعته در 14 ساعت و ترافیک سنگین، اما بسیااااااار خوش گذشت.
ضمنا پنجشنبه هم مارال و امین رو پاگشا نمودم ! که بعضی از تصاویرش هم موجوده و مینویسم براتون.
راستی از واکنش جاریهای به قبولی ننوشتم (آیکون یه جودی بدجنس !!) که اون هم مینویسم.
اوف خیلی ساله ادامه «برای تویی که فراموشت نمیکنم ...» رو هم ننوشتم. ای بابا من برم تا بیشتر از این بدهکار نشدم !!!!! یه عالمه بوس و آرزوی خوووووووووب.

پی نوشت :
۱- دوست عزیزم از هم رشته شدنمون خوشحالم. در مورد کتاب، به نظر من بهترین گزینه، کتاب های ICDL هست. من از کتاب های روز خیلی خبر ندارم اما کتاب های انتشارات سازمان آموزش فنی و حرفه ای، و انتشارات دیباگران (مجتع فنی تهران) خیلی خوبن. باز هم سوالی داشتی در خدمتم. راستی ببخشید اینجا نوشتم. اگه قرار بود ایمیل برات بفرستم شاید تا سه قرن طول می کشید !
۲- آزی جون چقدر خوووووب. هم رشته ایم واقعا ؟ هوووورا
بعضی ها درست حدس زدن! بله ارشد قبول شدم. ارشد روانشناسی بالینی. اونم تو یکی از بهترین دانشگاه های ایران. واقعا برام مثل خواب و رویا می مونه ![]()
چه جوری و کی اش فعلا بماند. برگشتم می نویسم. الان باید وسایلم رو بدم لوک بذاره توی چمدون ![]()
خیلی خوشحالم خیلییییییییییییی ![]()
مرسی بابت تبریک و مهربونی تون
مرسیییییییییی
ایشالا به هر چیییییی میخواین برسین ![]()

عکس تزئینی است ! این دانشگاهمون نیست ها ![]()
گاهي گمان نمي كني ولي مي شود،
گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است،
گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛
شد! شد ! باورم نمیشه ولی شد !!

سلام سلام صد تا سلام. عیدتون مبارک دوستای گلم. روز پدر و روز مرد به همه مردهای مهربون دنیا مبارک. راستش دلم میخواست یه چیزی بنویسم برای امروز اما الان حسم نمیاد. پس میذارمش برای بعد.
کلا الان حس نوشتنم نمیاد ! از بس که دیروز درد کشیدم و حالم خوب نبود. یعنی همینجور گوله گوله اشک میریختم به حال نزار خودم ! خب من همیشه عادت دارم به درد در روزهای مهمونداری از خاله جون ! اما دفعه پیش و این دفعه جونم در اومد. هیچ مسکنی هم نتونست آرومم کنه. خیلیییییییی بد بود. خدا رو شکر امروز بهترم اما اون دردهای شدید روی مغزم اثر منفی گذاشته نشستم دارم چرت و پرت مینویسم براتون ! میگم بهتره الان زودتر برم انقدر چرت و پرت ننویسم. حیف چشمهای نازنین شما و وقت گرانبهاتون نیست ؟! به قول سنجد، برمیگردم، حتمااااا !

سال گذشته سال نسبتا خوبی بود برام. توش هم اتفاقهای خوب افتاد هم اتفاقهای نه چندان خوب.در کل خیر و برکت به همراه داشت اما استرس و فشار زیادی هم داشت. هم به خاطر کار و هم به خاطر خونه. خدا رو شکر که تونستیم خونه بخریم و درسته که شریکی بود اما عوضش نسبتا خوب بود و تونستم از هدر رفتن سرمایهمون جلوگیری کنم. از لحاظ روابط عاطفی و زندگی مشترک سال خیلی خوبی بود و روزهای خوبی رو با عزیزانم و اطرافیانم هم سپری کردم. از لحاظ روابط دوستی هم سال خیلی خوبی بود و یه دوست خیلی خوب به لیست دوستای صمیمیام اضافه شد. دو تا زوج هم به به دوستای خانوادگیمون اضافه شد و روزهای خوب و قشنگی رو سپری کردیم. از لحاظ شخصی اما چندان راضی نبودم از خودم. هیچ پیشرفت خاصی نکردم و درسته که تونستم یه پروژه خیلی سنگین رو به خوبی هدایت و مدیریت کنم و مسئولیتاش هم کامل با خودم بود اما اصلا برام راضی کننده نبود. کلا از خودم ناراضی بودم شدیدا. اما به هر حال به پارسال نمره 17 میدم. اون سه نمره کم هم به خاطر مسائلی بود که تعریف کردم.
چند تا اتفاق جالب از پارسال تعریف میکنم.
پارسال سالگرد ازدواجمون جمعه بود. قرار گذاشتیم خونه مامانها نریم و برنامه خودمون رو داشته باشیم. دلم میخواست مثل سال اول لباس عروسی بپوشم و بریم آتلیه عکس بگیریم اما انقدر دیگه چاق شدم که فکر نکنم لباسم عمرا تنم میشد.برای هدیه هم تصمیم گرفتیم بریم هر دو کفش بخریم چون هیچ چیز دیگهای لازم نداشتیم. رفتیم برای من کفش خریدیم و بعد رفتیم تا برای لوک بخریم. سر راهمون پشت ویترین یه بوتیک یه عالمه پیراهن خوشششش رنگ دیدم و به اصرار من رفتیم توی مغازه. من دوست داشتم دو سه تا از اون پیراهنهای خوشگلل و خوش رنگ بخریم اما لوک مقاومت کرد و فقط یکی خریدیم. همیشه همینطوریه. اون اصرار داره برای من بخره، من اصرار دارم برای اون بخرم. خلاصه آقاهه اومد کارتمون روی توی دستگاه POS بکشه، دو سه بار امتحان کرد اما جوابی از بانک مقصد نیومد. من خندیدم گفتم باید بهمون تخفیف بدی تا کار کنه. اونم خندید و یه بار دیگه امتحان کرد اما باز هم نشد. بعد برای بار چهارم کارت رو کشید و این بار با تخفیف مبلغ رو وارد کرد و ... کار کرد !!! کلی با لوک خندیدیم و حال کردیم. بعد رفتیم کفش فروشی. قبل از ما دو تا آقای دیگه داشتن خرید میکردن و وقتی تخفیف خواستن فروشنده به کاغذهای متعدد روی دیوار اشاره کرد که نوشته بود قیمتها مقطوعه. نوبت ما رسید و باز دو بار کارت کشید و کار نکرد. من خندیدم گفتم آقا مغازه قبلی هم همینطوری شد، تا تخفیف ندی کار نمیکنه !!!
فروشنده با یه لبخند اندیشمندانه بادی به غبغب انداخت و گفت ههه امکان نداره. بعد گفت بیا الان امتحان میکنم ! جلوی چشمای متعجب خودش و همکارش و دو تا مشتری دیگه و حتی من و لوک !! وقتی مبلغ رو با تخفیف وارد کرد کار کرد !!!!!! یعنی طرف دهنش یه متر باز مونده بود و من و لوک هم شدیدا ذوق مرگ شده بودیم !! نه به خاطر دو زار تخفیف بلکه به خاطر این حالی که خدا بهمون داده بود و انگار میخواست روز سالگرد ازدواجمون یه حاطره جالب برامون به یادگار بمونه. اون روز نهار رو هم توی رستوران مغولی خوردیم و یه تجربه جدید رو ثبت کردیم و بقیه روزمون هم با خوشحالی و مهربونی و یه عالمه عشق گذشت.
روز تولدم هم خوب بود و خیلی خوش گذشت. یه عالمه کادوی خوشگل و یه عالمه مهربونی از همه گرفتم. هدیه لوک هم که یه سورپرایز تموم عیار بود. برام صندلی Rock chair گرفته بود و منو شدیدا هیجانزده کرد.
روز تولد لوک رو هم خیلییییی دوست داشتم. یه سورپرایز فوق العاده داشتم براش و واقعا یه شب فراموش نشدنی بود برامون. این رو دوست دارم تو یه پست جدا بنویسم تا یادگاری بمونه برامون چون یکی از بهترین روزهای عمرم بود.
پارسال چند تا وسیله خونه هم خریدم و خوش گذشت !! فک کنم شما هم بدونین من چقدرررر به لوازم خونه علاقه دارم. یعنی حاضرم اصلا طرف لباس و کیف و کفش فروشی نرم اما همیشه توی لوازم منزل فروشی و لوکس فروشی و لوازم التحریر فروشی و فروشگاههای بزرگ و بالاخص خانواده هایپر ولو باشم !! یعنی یه موقع اگه حالم خوب نباشه لوک هم میدونه با هایپر رفتن حالم خوب میشه !!!
حالا از ظرف و ظروف خوشگلی که خریدم بگذریم. ماشین ظرفشویی، وسیلهای که تا قبل از خریدش اصلا فکر نمیکردم به درد ما بخوره اما شدیدااااا مفید واقع شد و الان به دوست خوبم تبدیل شده. مورد بعدی یه
اسپرسو ساز بود که خیلی کیف کردم از خریدنش. هدیه مامان و بابام و مامان فرحناز برای تولدم نقدی بود که برای اینکه یادگاری بمونه برام، ازش در خرید این اسپرسوساز استفاده کردم. توی یه مهمونی پارسال، مخلوطکنام مشکلدار شد و امسال فروردین یه مخلوطکن حرفهای خریدم و الان دیگه با داشتن مخلوطکن حرفهای، بستنیساز و اسپرسوساز، آشپزخونه من تبدیل به یه کافیشاپ واقعی شده! بفرمایین به صرف کافی شاپ !!!! لیلی بانوووو مهمون اول هم تووووو.
مورد بعدی که باز هم فکر نمیکردم به دردم بخوره و هیچ وقت با خریدش موافق نبودم مایکروویو بود. این خونه که اومدیم گاز رومیزی داره. گاز من هم فر دار بود خب. یه خرده فکر کردیم و دیدیم بریدن کابینتها خوب نیست چون دو تا کابینت بزرگ و به درد بخور رو از دست میدادیم. اینه که گاز خودم رو انتقال دادیم به خونه مامان اینها. خب مشکل اصلی نداشتن فر بود. درسته که فلیورویو یا به قولی هواپز دارم اما دقیقا کاربرد فر رو نداره. افتادم به فکر خریدن فر برقی اما مصادف شد با افزایش سرسام آور قیمتها و دیدم با احتساب کابینتی که باید براش درست میکردیم و هزینه خودش اصلا به صرفه نیست. مخصوصا که ان شاء الله بیشتر از دو سال اینجا نخواهیم بود. تازه ما همون اول که اومدیم این خونه کلی هزینه کرده بودیم توش و علاقهای به هزینه بیشتر از این نداشتم. (هزینهها هم با خودمون بود و شریک نبودیم تو این زمینه ضمنا و البته اعتراض خاصی به این مسئله ندارم) خلاصه که یه کم صبر کردم و دیدم قیمت لوازم برقی پایین بیا نیست. این صبر کردن هم کلا دو روز طول کشید !! خلاصه رفتیم مایکروویو خریدیم. باز هم میخواستم سامی بخرم اما دیدم الکی گرون شده خیلی و تازه ایشالا خونه بعدی حتما فر برقی میخرم. اینه که یه مدل دیگه گرفتم که همه چی داره الا جوجهگردون که اون هم اصلا مهم نیست. چون من جوجه رو فقط توی فلیورویو درست میکنم و معرکهههههه میشه.
همونطور که گفتم پارسال از لحاظ روابط دوستی سال خیلی خوبی بود. سالی و جاوید که خب از قبل بودن. مارال و امین هم بهمون اضافه شدن که خیلی خیلی خوب بود. ما شش تا با هم یه گروه خیلی خوب رو تشکیل دادیم. پارسال پر بود از لحظات قشنگی که با هم داشتیم. گردش و تفریح، دورهمیهای تو خونه و مهمونی و سفر. راستی سالگرد ازدواجمون که اول پست در موردش گفتم. روز جمعه بود. پنجشنبه شب به همین مناسبت و همچنین تولد جاوید (تولد جاوید و سالگرد ازدواج ما توی یک روزه) رفتیم فرحزاد (فرحزاد کلا یکی از پاتوقهای همیشگیمونه). سالی کیک هم گرفته بود و آورده بود و خلاصه که خیلی خوش گذشت.
البته دوستان خوب دیگهای هم داریم که باهاشون خوش میگذره. اما گروه شش نفرهمون یه چیز دیگه است. در این حد که مثلا یه روز پنجشنبه من و لوک از یه خواب بعد از ظهر طولانی بلند شدیم و گپ زدیم و یهو من گفتم بیا با بچهها قرار بذاریم. بگیم بیان خونهمون شام. حالا ساعت چنده ؟ هفت و نیم !! لوک گفت خب شام بریم بیرون اما من گفتم نه بیان خونه بیشتر حال میده. زنگ زدم به مارال. خوشم میاد مارال همیشه پایه است. انقدر خوشم میاد از این اخلاقش که اصلا لازم نیست از قبل باهاش هماهنگ کنی. همه چی رو آسون میگیره و پایه است همیشه. مارال اصرار میکرد شام بریم بیرون یا لااقل اونها از بیرون بگیرن تا من توی زحمت نیفتم اما من قبول نکردم. گفتم یه چیزی دور هم میخوریم. بعد زنگ زدم به سالی. جاوید که شب کار بود و ساعت 10 باید میرفت سر کار، میگفت نمیرسن اما اونها هم که ته دلشون دوست داشتن بیان و دور هم باشین زود قبول کردن. گوشی رو قطع کردم دیدم 10 دقیقه به 8 ئه ! دیگه حداکثر هم باید ساعت 9 شام حاضر بود تا جاوید بتونه به موقع به کارش برسه. دیگه لوک شروع کرد به مرتب کردن خونه (وسایل پخش و پلای توی هال رو مرتب میکرد !!!) و من هم شروع کردم غذا رو آماده کنم. امین زنگ زد و پرسید چی بگیره. منم گفتم همه چی هست و نوشابه بگیره فقط. بعد ساعت 8:15 زنگمون رو زدن ! همهشون هم با هم رسیدن ! خیلی خیلی هم خوش گذشت اون شب. جا تون خالی باقالی پلو درست کرده بودم و سالاد مفصل رو هم سالی و مارال درست کردن. تازه براشون هات چاکلت معرکه هم درست کردم با اسپرسوسازم ! که با دسرهای خوشمزهای که مارال و امین خریده بودن خوردیم. کلی هم بازی کردیم و فیلم هم دیدیم جاوید و سالی با اینکه دل نمیکندن اما دیگه به زور ساعت 11 رفتن. مارال هم که دنبال مدل برای لباس عروس میگشت لباس عروس من رو پوشید که خیلیییییییی بهش میاومد. میدونین همین راحت بودنمون رو خیلی دوست دارم. همین بیتعارف بودنمون و صمیمیت از ته دل رو. یه مسافرت شمال هم شش تایی رفتیم که معرکه بود. پر از هیجان و اتفاقات قشنگ. من عااااشق این گروه شش نفرهام و اون پنج تای دیگه هم همینطور. الان هم بیصبرانه منتظرم عروس و داماد عزیزم از ماه عسل خارجهشون برگردن و دوباره دور همیهای قشنگمون رو از سر بگیریم و هر هفته با هم خوش بگذرونیم.

این بود خلاصهای از سال 91 که برای من خیلی قشنگ بود و ارزشمند. فقط باید با تلاشم اون سه نمرهای که کم شده بود و تقصیر خودم بود رو امسال کامل بگیرم و نمره سال 92 بشه 20 !!