براي تويي كه فراموشت نميكنم - 1
پی نوشت لازم : خیلی خب بابا چرا میزنید ؟! اسم ها رو مستعار کردم !
نميدونم چرا دوباره ياد تو افتادم. ياد تو با اون نگاهي كه هيچ وقت در هيچ كس ديگري نديدم. نگاهي كه دوستش داشتم و دارم. هر از گاهي يادت سر ميخوره و مياد قاطي هزار تا فكر ديگه. و من هيچ وقت نميتونم بيرونش كنم. نه ميتونم نه ميخوام. حتي گاهي وسوسه ميشم خبري ازت بگيرم اما بعد پشيمون ميشم و باز اين دور تسلسل كلنجار رفتن با خودم تكرار ميشه. البته نه قدري كه آزارم بده.
اولين بار كي ديدمت ؟ يادم نمياد. «عاطفه» ازت حرف زده بود. چي گفت هم خيلي يادم نيست. آهان فكر كنم گفت اون پسره رو روز ثبتنام با مادرش ديدم. و من خنديدم. همين. اون موقع نميدونستم تو دو سال و نيم تموم به آدم خيلي مهمي تو زندگيم تبديل ميشي.
ترم اول دانشگاه بود. اون روز ماه رمضون با «نيما» قرار داشتيم. من و «عاطفه» تو راهروي طبقه سوم يا چهارم منتظرش بوديم. با يه ظرف سالاد اولويه. تازه فهميده بوديم ميشه به جاي اينكه پشت ساختمون دانشگاه توي حياط پشتي روزهخوري (!) كرد مثل خانومها بريم سلف دانشگاه و روي ميزهاي نهارخوري غذا بخوريم و عجبا كه كسي هم كاري به كارمون نداشت. در واقع اصلا تو سلف پرنده پر نميزد. «نيما» اولين پسري از بچههاي كلاس بود كه باهاش صميميتر شده بوديم. البته به جز «م» كه الان اصلا نميخوام در موردش حرف بزنم.
«نيما» اومد اما تنها نبود. تو رو با خودش آورده بود. پسري كه به نظرم كوچولو ميومد و كمي فقط كمي ... لوس ، نازك نارنجي ، خجاليت، نميدونم ولي هر چي بود ازش بدم نميومد. «نيما» پرسيد اشكالي نداره تو هم با ما باشي و ما گفتيم البته كه نه. و اينجوري بود كه تو به زندگي ما وارد شدي. و من همون موقع يا شايد از كمي قبلش فهميدم كه «عاطفه» از تو خوشش مياد.
چقدر طول كشيد تا ما با تو خيلي خيلي صميميتر از «نيما» شديم ؟ نميدونم. شايد خيلي كم. خيلي زود تو حسابي خودت رو در دل ما جا كردي و من براي اولين بار بعد از پسرخالهام و پسر عمهام ديدم يه پسر رو خيلي دوست دارم. مثل يه برادر و شايد نزديكتر و بيشتر از يه برادر.

چقدر خوب شد كه تو اومدي. وگرنه از دست «نيما» ديوونه ميشدم. بعد از اون ماجرايي كه در آخر ترم اول بين من و «نيما» و «م» پيش اومد و من ديگه داشتم قاطي ميكردم. تو و «عاطفه» شدين بهترين دوستاي من و «نيما» يه دوست خيلي خوب و اولين مردي كه بهش علاقمند شدم. «نيما» باهوش كه مثل خودم عاشق تحقيق و مطالعه و ياد گرفتن بود و عينك داشت و خيلي اخلاقاي پسرونه نداشت. ولي «نيما» هيچ وقت نميتونست و نتونست و نخواهد تونست جاي تو رو براي من بگيره. تويي كه ميگفتي تا آخر عمرت دوست نداري هيچ جا بدون ما (من و «عاطفه») باشي و من چقدر خوشحال بودم ما چهار تا هميشه با هميم و هميشه با هم خواهيم موند. به اين فكر ميكردم دو تا آپارتمان تو يه ساختمون با هم بگيريم و هميشه با هم باشيم. من و «نيما» ، تو و «عاطفه» .
![]()
آخ چرا هيچ وقت نفهميدم اون همه اس ام اس كه به من ميزدي به خاطر «عاطفه» نبود كه از ترم سوم با هم همخونه شده بوديم. چرا هيچ وقت نفهميدم هميشه با ما بودنت به خاطر دوستي عميقت با من و عشقت به «عاطفه» نيست. چرا نفهميدم وقتي من در مورد تيپت، موهات، لباسهات نظري ميدم و «عاطفه» از روي شرم و خجالت هيچ چيزي نميگه و تو با دقت به حرف من گوش ميكني و عمل ميكني به خاطر اين نيست كه فكر ميكني «عاطفه» هم همين نظر رو داره.
چرا هميشه فكر ميكرديم كه «نيما» منو دوست داره و تو «عاطفه» رو. چرا همش ميگفتم «نيما» منو دوست نداره (از اعتماد به نفس كمم نبود. من اصولا محبت و توجه و علاقه پسرها رو به خودم نميگرفتم. پسرها به خاطر همين خيلي با من راحت بودن و بهم احترام ميذاشتن. ميدونستن اگه به طرفم بيان سريع به خودم و بقيه دخترها نميگم ببين اين پسره از من خوشش مياد) چرا ترم سوم «عاطفه» گاهي ميگفت واي من چي كار كنم. هم «نيما» از من خوشش مياد هم «بهراد» (يعني تو). چرا من همينجوري نگاش ميكردم و هيچي نميگفتم ؟ چرا «عاطفه» يه مدت راه ميرفت و ميگفت من «بهراد» رو دوست دارم «نيما» هم دوستمه نميخوام هيچ كدوم از من ناراحت بشن يا با هم مشكل پيدا كنن چون هر دوشون من (يعني«عاطفه») رو دوست دارن. چرا نفهميدم سردي ناگهاني ارتباط شما و اينكه گاهي اصلا آبتون تو يه جوي نميرفت به خاطر من بود نه «عاطفه» . اصلا چرا «نيما» ديگه احساسش به من رو كنار گذاشت؟ به خاطر تو كنار كشيد يا همون ترم اول به خاطر «م» ؟
چرا دوستي من و «عاطفه» بعد از اون همه صميميت به اينجا رسيد؟ چرا چرا چرا ؟ اگه همون موقع ميفهميدم نميذاشتم كار به اينجا برسه ؟ نميذاشتم اون همه دوستي، اون جمع 4 نفره كه خيليها بهش حسادت ميكردن به اينجا برسه ؟ اينطوري از هم بپاشه ؟ راستي تو الان چي كار ميكني؟ به من فكر ميكني؟ هنوز دوستم داري؟ ازم متنفري؟ اصلا برات اهميتي ندارم ؟
راستي چرا هيچ وقت شك نكردم اون فالي كه شب يلدا براي تو گرفتن و حرف از يار و نگار و معشوق زد، اون معشوق من بودم نه «عاطفه» .
چقدر دلم ميخواد دوباره من و تو و «عاطفه» و «نيما» بشينيم تو يه كافيشاپ يا رستوران و بزنيم و تو سر و كله هم بزنيم و انقدر بشينيم كه خودمون خودمونو بندازيم بيرون.

ولي شايد هيچ وقت نشه. تنها كاري كه فعلا ميتونم بكنم اينه كه بشينم و خاطراتمون رو مرور كنم. خب از كجا شروع كنيم ؟
...
پی نوشت ۱ : ادامه دارد
پی نوشت ۲ : ديروز توي اون بارون سيل آسا من تك و تنها با ماشين توي اتوبان بودم. پريدخت و آزي رو اكباتان پياده كرده بودم. سال يك ساعت و نيم زودتر رفته بود تا به وقت دكترش برسه. در نتيجه من و ملوس ساعت 7 شب توي اتوبان تهران كرج تنهاي تنها بوديم. وسط اتوباني كه هيييييچ ساختموني نبود تا كمي از شدت باد و طوفان و بارون كم كنه. يه جاهايي ديگه واقعا چشمم جايي رو نميديد. براي چند لحظه حتي فلاشرهاي ماشين هاي جلويي رو نميديدم. با وضعيتي كه ديروز من و بقيه رانندههاي اتوبان تهران كرج ديديم خدا رو خيلي شكر ميكنم كه سالم به خونه رسيديم (من و ملوس ديگه !)
و راستش بايد بگم علاوه بر لطف خدا، به خودم هم خيلي افتخار ميكنم ! بايد بوديد و وضعيت رو ميديديد اون وقت شما هم حتما به من افتخار ميكرديد ! لطفا به من افتخار كنيد چون نتونستم به مامان و بابا بگم تو چه جهنمي گرفتار شده بودم تا بهم افتخار كنن (بارون رو از توي خونه ميديدن و داخل شهر كه پر از ساختمونه تا جلوي اون طوفان بارون وحشتناك رو بگيره) با لوك هم فقط كمي صحبت كردم و هنوز نشده براش تعريف كنم چي شده تا بهم افتخار كنه. دوستام هم همينطور. خلاصه الان خيلي احتياج دارم بهم افتخار كنيد !!!!!















