قدم زدن با جودی

باز کن چشمت را تا که گل باز شود؛ قصه زندگي آغاز شود؛ تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود ...

هستم. همین دور و برها. اما بسیار بسیار خسته از کار زیاد. سه ماهی که خودم فشار کاری بسیار زیادی داشتم و روزی حداقل 12 ساعت شرکت بودم. در کنارش داشته باشید کارهای پایان نامه، مراجع هام، کارهای خونه، وظایفی که استادم بهم محول کرده و چه و چه و چه. حالا که کار من داره سبک میشه لوک اما کارهاش بعضا دو برابر هم شده. دیگه پنج شنبه و جمعه هم میاد. شبها هم که یا تا ساعت 8 با هم هستیم یا من میرم خونه و ساعت 11 و 12 شب میام دنبالش. اونم در حالی که ساعت 6:30 صبح هم سر کار هستیم. در کنارش اضافه کنید ترافیک وحشتناک مهر به بعد رو که دیگه واقعا من رو کلافه کرده. به اندازه یه مسافرت تا خونه توی راهیم.

خلاصه که فیتیله انرژی من شدیدا کشیده پایین. عین ماشینی که بنزینش داره ته می کشه دارم می افتم به ریپ زدن ! اگر توی یه شرکت غریبه بودم و به خاطر لوک نبود تا الان صد دفعه استعفا داده بودم یا یه مرخصی دو ماهه می گرفتم تا یه ذره نفس بکشم. به این همه خستگی من اضافه کنین نبودن های لوک رو که اصلا برای من قابل تحمل نیست. از همون اول آشنایی مون براش گفتم کیفیت زندگی برام خیلی مهمه و ترجیح میدم در کنار هم باشیم تا با درآمد بالا دور از هم. اما حالا فقط خستگی هست و کار و کار.

دیروز که جمعه بود ساعت 7 از خونه رفت سر کار. من تو خونه می چرخیدم و به کارهام می رسیدم که تمومی نداشتن. نزدیک ظهر بهش زنگ زدم و دیدم برای نهار نمیاد. اصلا دلم نمی اومد غذا بپزم و تنهایی بخورم. برای نهار امروز غذا درست کردم و همینجوری که مشغول بودم یهو پقی زدم زیر گریه ! یعنی اصلا اعصابم نمی کشید. خلاصه که جودی جون داره خل و چل میشه باید یه فکری به حال خودم بکنم.

انقدر ماجراهای تعریف کردنی دارم، انقدر پست های ننوشته دارم اما نه وقت دارم نه حوصله. دلم نمی خواست این پستم اینجوری باشه اما با شماها حرف نزنم به کی بگم خب؟ دلم نمی خواست اینها رو به بچه ها بگم. جلوی مامان اینها هم که همیشه خوبم و همه چی عالی. لوک هم انقدر گرفتاره و طفلکیه که دلم نمی خواد با دونستن این چیزها غمگین بشه.

بهترین چیزی که دلم میخواد یه سفره. از آبان پارسال تا حالا فقط یه بار رفتیم سفر اونم خرداد ماه و قبل از امتحانهام بود و دو روز هم بیشتر نبود. خوب بود اما خیلی کم بود. عملا به خاطر این همه کار هیچ وقتی برای تفریح کردن هم نداریم و من دلم لک میزنه برای بی خیالی و خوش بودن. با اینکه سعی میکنم از کوچکترین چیزها هم لذت ببریم اما واقعا دیگه low battery ام !

همه اینها رو بذارید کنار اینکه دوستم امروز رفته بود جواب آزمایشش رو بگیره. تست سرطان. صبح حالش بد بود و فکر میکرد سرطانش عود کرده. قرار بود عصر جواب رو بدن. اما تلفنش رو جواب نمیده. دسترسی ندارم بهش و دارم از نگرانی خل میشم. قبلا کنسر داشت و خوب شد خدا رو شکر و نمیدونم برای بار دوم آیا واقع توانایی مبارزه رو داره. خدا کنه چیزی نباشه. خدا کنه ... 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

سلام یک عدد جودی رو درست دو روز قبل از تولد 28 سالگی‌اش می‌شنوید !! فکر نکنید من بی‌معرفتم هر وقت دعا و انرژی مثبت لازم دارم میام ها ! نهههههه. کار شرکت یک ماهی هست چند برابر شده. هر روز از 6:30 یا 7 صبح تا 8 یا 7 شب کار می‌کنیم. دیگه خیلی زود بریم خونه ساعت 6:30 ئه. که به خاطر ترافیک شدید از اول مهر، دیگه در هیچ حالتی زودتر از 8 شب خونه نیستیم. عملا تمام روزم به کار کردن می‌گذره. البته با تمام خستگی احساس رضایت از کارم می‌کنم. ولی فشار کاری شدیدی هم رومونه. مخصوصا که چند تا پروژه همزمان داریم که خیلی مهم هستن و ک.ش.و.ر.ی. کوچکترین اشتباهی هم ضررهای جبران‌ناپذیری داره و استرس رومون خیلی زیاده. اما قراره یه نتیجه رضایت‌بخش هم داشته باشه در چند ماه آینده که من بی‌صبرانه منتظرشم.

بابت همراهی و کامنت‌های مهربونانه‌ـون خیلی خیلیییییی ممنونم. راستش جلسه اول فراتر از حد انتظار بود. یعنی به نظرم عالی بود. کلی اعتماد به نفسم زیاد شد و انقدر راضی بودم که دلم می‌خواست چند تا مراجع دیگه هم داشتم همون روز !! ولی جلسات بعدی ... میتونم بگم فوق‌العاده بودن. دیروز چهارمین جلسه رو باهاشون داشتم. اینکه می‌بینم این جلسات انقدر تاثیر مثبتی توی زندگیشون داشتن واقعااااااا خوشحالم و احساس خوبی دارم. حالا از همه سختی‌هایی که برای این رشته کشیدم کاملا راضی‌ام. خوندن اون همه کتاب و مقاله، شرکت کردن تو اون هم کارگاه، یک سال و خورده‌ای شب و روز و تعطیل و غیر تعطیل نداشتن، همه‌اش نتیجه داشت خدا رو شکر.

سالگرد ازدواجمون هم 7 مهر گذشت. چهارمین سال ازدواجمون. خدا رو شکر این چهار سال پر از برکت بود. هم از لحاظ عاطفی و روحی و هم مادی. خدا رو شکر که روز به روز بهتر میشه و امیدوارم پیش از همه اینها سلامتی همیشه باشه. برای همه عزیزانم، خودمون، همه شما و همه عزیزانتون. حتما یه پست اختصاصی میذارم برای سالگرد ازدواجمون.

مهر امسال یه خبر خوب دیگه هم به همراه داشت که نمیتونم اینجا راجع بهش چیزی بگم. اما خدا رو بسیار شکر می‌کنم.

یادتون هست یه چیز دیگه‌ای بود که بسیار خوشحال بودم براش؟ یه پروژه‌ای بود که من مدیر پروژه‌اش بودم. حدود دو سالی طول کشید و بسیار بسیار سنگین و نفسگیر بود. آقا کارفرمای محترم مگه ما رو ول میکرد. خودش قبول داشت که خیلی خیلی بیشتر از scale پروژه ازمون کار کشیده اما خب چاره‌ای نداشتیم و مجبور بودیم خواسته‌هاشون رو انجام بدیم. وگرنه که خب معلوم بود چی میشه. پروژه می‌رفت روی هوا و از اونجایی که اون سازمان خودش یه م.ر.ج.ع محسوب میشه هیچ جا به داد ما نمی‌رسید. بعد دیگه کار تا اونجا پیش رفت که ما همه خواسته‌های بسیار خارج از RFP رو هم انجام دادیم اما اونها اتمام پروژه رو اعلام نمی‌کردن. این وسط هم همش من باهاشون طرف بودم. تا اینکه بالاخره اونها اتمام پروژه رو اعلام کردن. البته که کار تموم نشده ولی خب وارد فاز پشتیبانی قرارداد شدیم خدا رو شکر. راستش مسئولیت خیلی سنگینی روی شونه‌های من بود و این بزرگترین پروژه ما بود و خوبی‌اش اینه که کارفرما کاملا از ما راضیه و این خیلی عالیه. کار هم خیلی عالی انجام شده و خدا رو شکر همه چی رضایت‌بخش بود و من هم رو سفید شدم. از همه چی بهتر برق رضایت تو چشم‌های لوکه و افتخاری که به من می‌کنه.

دلم می‌خواد واقعا زود به زود بیام اینجا. دلم می‌خواد اینجا دوباره مثل قدیم شلوغ باشه. ایشالا که میشه. دوستتون دارم یه دنیا و یه عالمه آرزوی خوب دارم براتون.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

 

استرس دارم. خیلی استرس دارم. استرسش خوبه یعنی به خاطر یه موضوع خوشحال کننده است اما خب باعث شده توی این 24 ساعت آخر مثل مرغ پر کنده باشم. فردا چهارمین سالگرد عقدمونه. اما چهار سال پیش اصلا استرس نداشتم. یعنی زیاد نداشتم. فقط خیلی خیلی خوشحال بودم. خیلیییییییی. با اینکه یه عقد ساده بود و مثل خیلی های دیگه با یه مراسم مفصل نبود، اما اون روز خیلی خوشحال بودم. خیلی دلم میخواد راجع به اون روز بنویسم. اما استرس دارم، و یه عالمه کار، که باعث میشه اصلا نتونم تمرکز کنم.

حالا چرا استرس دارم؟ خب برای اینکه فردا قراره اولین مراجعانم رو ببینم. خیلی رسمی و واقعی! اصلا باورم نمیشه! می دونین سخت ترین قسمتش چیه ؟ اینکه درمان این مراجعان قسمتی از کار پایان نامه ام هست و این کار رو خیلی سخت تر میکنه. چون باید کاملا تو قالب یه چهارچوب این کار رو انجام بدم. فقط باید از یه شیوه درمانی خاص (که خیلی هم پیچیده و جدیده) استفاده کنم و چه و چه و چه. باورم نمیشه این منم که فردا باید بشینم روی صندلی یه روانشناس و ... . برام دعا کنین لطفا.

 

پی‌نوشت در چهارشنبه ساعت 16:41

امروز خیلی آروم‌ترم. دیروز غروب بعد از کار رفتم پیش استادم. تا اون موقع خیلی استرس داشتم. اما دیدن آرامش تو چهره استادم، اونم آدمی که یکی از بزرگان این رشته‌ است و همه تلاشش اینه که بهترین خدمات روانشناسی در اختیار مردم باشه، خیلی آرومم کرد. استاد کاملا ریلکس بود و مطمئن به من. دیشب باز هم برای هزارم به من گفت من امیدم به توئه. شنیدن این حرف از زبون مردی که تا حالا هزاران دانشجو شاگردی‌اش رو کردن و خیلی‌هاشون تبدیل به آدم‌های بزرگی تو این رشته شدن، برای من خیلی شیرینه و حتی رویایی. استاد آدمی هم هست که زیاد اهل تعریف نیست. سختگیر و دقیق اما بسیار بزرگوار و مهربون. بعدا دوست دارم بیشتر در موردش بنویسم. دیشب بعد از مطب استاد با لوک رفتیم ساندویچ مغز زدیم بر بدن. اصلا این مغز خوشمزه نقش مهمی در رویدادهای مهم زندگی من داشته ! خلاصه که خیلیییییی بهتر شدم

فقط یک ساعت مونده ! تا یک ساعت دیگه من نشستم روی اون صندلی و اولین کار درمانی‌ام رو شروع می‌کنم. از صمیم قلب امیدوارم موفق باشم و بتونم به مراجعانم کمک کنم. امیدوارم بتونم نقش مثبتی توی زندگی و حل مشکلشون داشته باشم. دعاها و انرژی مثبتتون بهم قوت قلب میده  دوستتون دارم یه دنیااااااااا.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

مطالب قدیمی‌تر