قدم زدن با جودی

باز کن چشمت را تا که گل باز شود؛ قصه زندگي آغاز شود؛ تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود ...

ماه رمضان بر همه دوستان عزیزم مبارک باشه. طاعات و عبادات همه شما عزیزانم قبول درگاه حق.

اگر فکر میکنین از پست قبل تا به الان من استراحت کردم سختتتتتت در اشتباهین ! تا آخر هفته پیش که مجبور بودم نبودن‌هام رو جبران کنم تو شرکت و حسابی چسبیدم به کار (کلا 7 روز نرفتم تو این یه ماه امتحانات). آخر هفته علیرغم تصور خودم همش به مهمونی و مهمون‌داری گذشت. در حالت عادی این خیلی هم خوبه اما من این آخر هفته فقط دلم می‌خواست به حال خودم باشم و راحتتتتت باشم. تازه نزدیک بود یه عالمه مهمون دیگه هم برامون بیاد که خدا رو شکر به خیر گذشت. خلاصه دریغ از اینکه یک ساعت تونسته باشم من برای خودم استراحت کنم و فیلم ببینم و کتاب بخونم و کیف کنم. آهان البته یادم افتاد چهارشنبه شب بعد از یک روز شلوغ کاری که رفتیم خونه وقتی یه کم استراحت کردم و بازی فوتبال که تازه شروع شده بود، از اونجایی که تو امتحانات یه عالمه وعده‌ غذایی خوشمزه به خودم داده بودم، حسابی هوس مرغ‌های اسپایسی آواچی رو کردم و درست در زمانی که لوک جان غیر فوتبالی ما و احتمالا همه شما داشتین بازی رو با غصه دنبال می‌کردین، من سرخوشانه از آقامون (!)‌ اجازه گرفتم تنهایی رفتم هایپر (برای اولین بار تو زندگی مشترکمان !) و هم خریدهای لازم رو کردم توی اون ساعت نسبتا خلوت (!) و هم اسپایسی‌های عزیزم رو خریدم و اومدم خونه و با لذتتتتتت در کنار همسر جان نوش جان کردم. احتمالا الان دارین توی دلتون به من فحش می‌دین اما باور کنین امسال بعد از سالها فوتبال ندیدن، بازی با آرژانتین رو دیدم و لذت هم بردم و بهشون افتخار هم کردم و دیگه واقعا انتظار بیشتری نداشتم. به همون راضی بودم خب.

دیگه این هفته هم با کار مضاعف شروع شد و یکشنبه شب دیدم دیگه اصلاااااا نمی‌کشم. این شد که از رئیس بزرگ (!) اجازه گرفتم و موندم خونه. تا ساعت 2:30 مشغول کارهای پروپوزال بودم. بعد زیر باد کولر یک ساعتی خوابیدم حسابی. وقتی بلند شدم در نقش یک کوزت مهربون شروع کردم به رسیدگی به کارهای خونه و آشپزخونه. فک کنم درست از بعد از ازدواجمون دیگه جارو و تی نکشیده بودم ! همین کلی من رو از پا انداخت ! این وقت صبح هم که می‌بینین دارم پست می‌ذارم به خاطر اینه که امروز (در واقع دیروز !) از 5:30 بیدارم و حدود 11 ساعت سر کار بودم و بعد هم با دوستم رفتیم خدمت استادم و قبل از افطار جودی بیچاره رو رسوندم خونه ! همراه با اولین زولبیا بامیه امسال خونه‌مون ! ساعت 10 از زور خواب و خستگی و سردرد غش کردم و ساعت 1 با عذاب وجدان بسیار بیدار شدم جهت طبخ غذا و امور مربوطه. تا الان که بیدارم دیگه تا هر وقت که قسمت باشه ! صبح هم سرکار نمیرم البته باید برم کلاس (دانشگاه نه ولی مرتبط به رشته‌مون) اما خب بازم جای شکرش باقیه. ببخشید غذا جان داره صدام میکنه برم سراغ بقیه‌اش !

شاد و پیروز باشید و سفره‌هاتون پر از برکت

[ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ] [ 2:46 قبل از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]

امتحانها ... پرررررررر !

خببببببب به سلامتی و میمنت و مبارکی امتحانات من هم امروز تموووووم شد ! در یه اقدام غیرمترقبه و ناگهانیییی یه ربع قبل از حرکت به سمت دانشگاه تصمیم گرفتم موهام رو کوتاه کنم ! موهام حسابی بلند شده بودها. اما ییهو این فکر به ذهنم رسید و با اینکه تصمیم داشتم حداقل تا آخر امسال کوتاهش نکنم اما دیگه تصمیمم رو گرفتم. در نتیجه در برگشت از جلسه امتحان رفتم آرایشگاه خواهر سالی و  موهام رو کوتاه کردم. نهار رو با مامان اینها خوردم و یه چرت کوتاه زدم و سر راه اومدن به خونه رنگ مو هم خریدم و تا رسیدم پریدم تو حموم و رنگ جدید رو گذاشتم رو موهام. موهام قبلش قهوه‌ای متمایل به فندقی بود و الان روش بلوند روشن گذاشتم. حالا هنوز که رنگش کامل معلوم نیست اما قهوه‌ای روشن خوشرنگی شده. باشد که تا فردا نسکافه‌ای بشه حتی !!!!

هنوز باورم نمیشه امتحانام تموم شده. یعنی دیگه امتحان ندارمممممم هورااااااا !

[ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ] [ 5:20 بعد از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]

اعترافات شب امتحان !

1-     دوستی برای یه مسئله‌ای به کمی کمک نیاز داشت و اون رو به دوست دیگه‌ای معرفی کردیم. دوست اول از دوستان قدیمی گرمابه و گلستان لوک بود و دوست دوم در واقع شخصی بود که باهاشون همکاری کاری داشتیم و من رو بیشتر می‌شناخت تا لوک. دوست اول همین الان بهم زنگ زد تا از من تشکر کنه به خاطر معرفی کردن دوست دوم و اینکه خبر بده کارش به خیر و خوشی انجام شده و راهنمایی هم بگیره که چطور از دوست دوم تشکر کنه. هر دوی این دوست‌ها افرادی بخشنده و مهربون و کمک کننده هستند. راستش خیلی خوشحال شدم. به خاطر چنین دوستانی. یاد ماجراهای مشابه افتادم که آشنایی رو به دوستی معرفی کردم و نفر دوم هم با کمال میل و لطف زیاد به نفر اول کمک کرده. خدایا به خاطر این آدمهای خوب، به خاطر این دوستان دوست‌داشتنی از تو ممنونم.

2-     همونطور که تو پینوشت پست اول نوشتم به لطف خدا و دعای خیر شما موافقت حاصل شد و هرچند مراحل اداری کمی طول میکشه اما من یه نفس راحتتتت کشیدم و از دیروز واقعا احساس خوشحالی و آرامششششش دارم. اجازه بدین تو پست بعدی تعریف کنم ماجرا چی بوده.

3-     فردا امتحان دارم. بله فردا امتحان دارم و الان با اینکه هیچی نخوندم اما عین خوشحالا نشستم دارم پست میذارم. امتحان فردا رو که بدم دیگه واقعا انسان خوشبختی خواهم بود ! البته شنبه هم یه امتحان دارم اما هم چون درس پیش‌نیازه و هم چون استاد اون درس من رو می‌شناسه و هم چون امتحان فردا خیلی سخت و سنگینه و من هم جلوی استادش کلی آبرو دارم بنابراین برای امتحان شنبه خیلی کمتر نگرانم. آخه قبلا یه درس پیش‌نیاز و دو درس اصلی با استاد امتحان شنبه داشتم و با گرفتن 20 رو سفید بودم اما امتحان فردا اولین و آخرین امتحانم با اون یکی استادمه.

4-     شنبه ساعت 12 (امتحانمون ساعت 10 ئه) من دیگه یه انسان خیلی خوشبختمممم ! آخه دیگه تو این مقطع آخرین امتحانم رو هم میدم و دیگه می‌مونه پایان‌نامه (سلام آیدا !) و کارورزی. ولی دیگه امتحان ندارم. هورااااااااا !

5-     به لطف پست پایین از لحاظ کاری هم خیالم تا حد زیادی آسوده میشه و با اینکه حجم کارم شاید بیشتر هم بشه اما خب آرامش که باشه همه چی حله !

6-      تو این تقریبا یک ماهی که از شروع امتحانام میگذره همه فکر و ذکرم اینه امتحانام تموم بشه چه جوری خوش بگذرونم و چی به خودم جایزه بدم ! با توجه به اینکه ماه مبارک رمضان هم نزدیکه در بخش خوراکی‌اش باید کمی عجله کنم.

7-     جودی طاقت بیار ! بشین واسه امتحان فردات بخون که شرمنده خدا و استاد نشی ! آفرین دختر خوب ! پاشووووووووو دیگه !!!

[ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ] [ 6:48 بعد از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]