قدم زدن با جودی

باز کن چشمت را تا که گل باز شود؛ قصه زندگي آغاز شود؛ تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود ...

تا 6 ساعت دیگه یه اتفاقی می افته یا نمی افته  ته دلم دوست دارم این اتفاق بی افته اما بازم سپردمش به خدا. هر چی که صلاحه. نمیشه گفت اتفاق خیلی خاصیه اما برای من کلی برنامه ریزی جدید به همراه داره. این مدت هم که سر نزدم به وبلاگ واسه این بود که حسابی درگیر این ماجراها بودم. سعی میکنم شب این پست رو تکمیل کنم و خبر بدم ماجرا چی بود و نتیجه چی شد  

فقط لطفا دعا کنین هر چی خیرمونه اتفاق بی افته 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

دچار یه جور تنبلی خاص شدم ! نه اینکه کاری نکنم و بیکار بچرخم، نه. بلکه یه سری کارهایی که میدونم باید حتما انجام بشن رو هی دارم الکی الکی به تعویق می اندازم. مثل کاری که استادم بهم سپرده، یا ویراستاری مجدد کتابم اون هم در حالی که ناشر منتظره. اما اصلا حسش نیست. یا مثلا فکر میکردم همین که از سفر بیام سریع یه سفرنامه میذارم اما حس اونم نیست ! فکر میکنم میبینم کم هم کار نمیکنم، سرم خیلی شلوغه، بعد دلم برای خودم میسوزه و تو دلم میگم اشکال نداره حداقل دو ساعت در هفته هم بی خیال برای خودت بچرخ !

گفته بودم منتظر یه اتفاقی هستم. خب هنوز هم منتظرم. دقیقا 4 ماهی میشه. تازه از قبلترش هم یه جور دیگه منتظر بودم. فکر که میکنم میبینم چقدر خوب با این انتظاره کنار اومدم. یعنی دارم زندگی ام رو میکنم. آخه من آدم عجولی هستم. وقتی تصمیم به یه کاری میگیرم باید سریع انجامش بدم اما الان همینجوری دارم صبر میکنم. و هنوز نمیدونم دقیقا کی میشه یا چطور میشه و تکلیف چیه اصلا.

اما هدف نوشتن این پست این حرفها نبود. خواب پنج شنبه شبم یادم افتاد. خواب دیدم یهویی تصمیم به مهاجرت گرفتم !

 

برای دکترا داشتم درخواست پذیرش از کانادا می گرفتم ! یعنی یهو تصمیم گرفتم درخواست بدم و جالبه که خیلی امیدوار بودم ! بعد چند تا صحنه دیگه تو خواب دیدم و یهو خواب دیدم من و لوک راهی فرانسه شدیم ! اون هم به قصد اقامت. قرار بود یک ماه و نیمی بمونیم و بعد برگردیم ایران کارهامون رو انجام بدیم و دوباره بریم. بعد فکر کن از هواپیما پیاده شدیم همچین خوشحال داشتیم تو خیابونها میگشتیم !! یه سگ هم همراهمون بود ! یعنی مثلا یه سگ داشتیم. جالبیش اینه که خیلی شبیه خیابون های ایران بود. اما نکته جالبش آرامش عجیبی بود که داشتیم. یعنی عجیییییب ها. خیلی خوب بود. صبح هم که بیدار شده بودم سرشار از اون آرامشه بودم. من خواب زیاد میبینم و دنبال تعبیرهاش نیستم اما یهو عجیب هوس کردم ببینم تعبیر این خوابم چیه. از بس که خوب بود و آرامش داشت. امروز صبح تو اینترنت چرخیدم دیدم ظاهرا تعبیر مهاجرت، تغییرات تو زندگیه. ایشالا با اون آرامشی که من داشتم حتما تغییرات مثبت و خوبیه.

خدایا من چی کار کنم تا خودم رو بنشونم اون دو تا قورباغه گندههههه ام رو قورت بدم ؟ برم یه خورده خودمو رو انگیزه مند کنم !!

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی 1393ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

ای جونم دوستای مهربونم که کلی منو راهنمایی کردین برای بهتر شدن خودم و اوضاع. یه ماچ گندهههه برای شما 

در راستای پست قبل :

1-      خدا رو شکر فعلا نتیجه آزمایش دوستم چیز بدی نشون نداده. نتیجه چند تا تست منفی بوده. البته دو تا توده توی س.ی.ن.ه هاش هست که سر همون کلی ما ترسیدیم. آخه یه دکتر مثلا فوق تخصص اندازه یکی از اونها رو 8 سانتی متر به دوستم اعلام کرد که کلی باعث وحشت اون و بقیه شد. اما ما.مو.گرافی و سو.نو.گرافی مجدد نشون داد اندازه توده 8 میلی متره !! البته برای اطمینان خاطر گفتن باید بیو.پسی (نمونه.برداری) هم انجام بده. اما خوب بیو.پسی باعث میشه قسمتی از س.ی.ن.ه هاش رو از دست بده و این خیلی تو روحیه اش تاثیر منفی میذاره. فعلا به تشخیص دکتر معالج خودش که بار قبلی هم تحت درمانش بود تا بهمن دارو مصرف میکنه تا اگه این توده ها در اثر عواملی مثل عفونت به وجود اومدن، از بین برن یا کوچک بشن. اگر هم اتفاقی براشون نیفته خب این دفعه دیگه نمو.نه.برداری واجبه. فعلا که خیالمون تا حد زیادی راحت شده. به امید خدا که بهمن هم دیگه کاملا مطمئن بشیم .

2-      بعد از نوشتن اون پست دو روزی آروم بودم و بعد یه صحبت جانانه با لوک جان داشتم ! البته که مقادیری غر و غم هم چاشنی اش کردم. لوک اون روز یه حرفی به من زد که باعث شد من کلا تغییر رویه بدم. خب من علاوه بر اینکه خودم خسته بودم برای لوک هم خیلی غصه میخوردم که دیگه بییییییش از حد داره کار میکنه بدون هیچ استراحتی. اما لوک برخلاف تصور من بهم گفت که اتفاقا خیلی از این کار داره لذت میبره و این دو سه تا پروژه الان براش کاملا حیثیتی هستن و اگر نتونه اونطور که میخواد اونها رو عالی به سرانجام برسونه – علیرغم تمام مشکلاتی که از حیطه ما خارج هستن و مدام در کار خلل ایجاد میکنن – دیگه از خودش رضایت نداره و احساس میکنه تو نگاه خودش زیر سوال رفته و ... . راستش من جا خوردم. فکر نمیکردم لوک براش انقدر مهم باشه این قضیه و اینجوری در پی ثابت کردن خودش به خودشه. خب درکش کردم و بهش حق دادم. برای من هم خیلی پیش میاد چنین مواردی. برای اینکه از خودم راضی باشم یا خودمو به خودم ثابت کنم گاهی چنان پوستی از خودم میکنم که اون سرش ناپیدا ! یا اساسا خودم رو میندازم تو هچل ! اما خب مهمه که در آخرش اون حس رضایت درونی رو دارم. بنابر این من تصمیم به تغییر گرفتم. تغییراتی توی برنامه های روزانه ام به وجود آوردم که تو ادامه میگم. به علاوه اینکه به خودم گفتم ببین جودی تو باید یه مدت دوری و نبودن های همسرت رو تحمل کنی تا اون بتونه خوشحال و راضی باشه.

و اما تغییراتی که تو این دو هفته دادم :

  • صبح های زود که میایم شرکت، بعد از خوردن صبحانه که معمولا با گپ دو نفره مون همراه، من هندزفری هام رو میذارم توی گوشم و میرم پیاده روی. چند تا کوچه دنج هستن این اطراف که البته سعی میکنم مسیرم رو متنوع کنم. معمولا بعد از نیم ساعت تا 40 دقیقه برمیگردم شرکت. هم ورزشه، هم برای من که عاشق پیاده روی ام کلی موثره توی روحیه، هم روزهای کاری برام کمی سریعتر از قبل میگذره، هم شب که خسته و داغوووووون میرسم خونه عذاب وجدان نمیگیرم که چرا اصلااااا ورزش نمیکنم. 
  • بعضی از روزهایی که لوک قرار بود تا دیر وقت بمونه، دو ماشینه اومدیم و من تونستم آخر وقت کاری برگردم خونه و مجبور نباشم منتظر اون بمونم، یا مجبور باشم خودم برم و بعد همش نگران اون باشم که چه جوری میاد خونه یا دیر وقت دوباره برگردم دنبالش. 
  • توی این مدت خرید خونه با من بوده. نه این که لوک نخواد اما انقدر زود میریم و دیر میاد که مغازه ای باز نیست. خب در کنار خرید مایحتاج منزل، از نظر خرید حال اساسی ای هم به خود دادم و هر چی عشقم کشیده خریدم !!! 
  • هر آخر هفته رو اختصاص دادم به تمیز کردن بخشی از خونه که توی این سه چهار ماه کن فیکون شده ! نتیجه اینکه الان به جز اتاق خوابمون و یکی از کابینت ها، بقیه خونه مرتب و کاملا قابل سکونته. دیگه شلوغی و کثیفی خونه هم آرامشمون رو به هم نمیزنه. 
  • برنامه مراجع هام رو گذاشتم توی چند روز هفته که باعث شده برنامه هفته ام متنوع تر بشه ! 
  •  آخر این هفته قرار سفر داریم. با برادر لوک (نادر اینها) و یه سری دوستای مشترک. قراره بریم ویلای یکی از دوستان که امسال خرداد هم دو روزی اونجا بودیم. راست راستش رو بخواین ترجیح میدادم بعد از این همه مدت یه سفر دو تایی بریم یا با مارال و سالی اینها. اما خب این سفر بهمون پیشنهاد شد و من میدونم لوک دوست داره بریم. خودم هم دوستهاش رو دوست دارم. تنها اشکالش اینه که ممکنه آدمهای جدیدی هم باهامون باشن که اصلا نمیشناسیمشون. به علاوه اینکه این دوستای لوک همه از من بزرگترن و همه سالهاست همدیگه رو میشناسن (متاهل های جمع هم خیلی ساله ازدواج کردن).  من تنها کسی هستم که تقریبا تازه واردم. ولی خب خرداد ماه که خیلی بهمون خوش گذشت و سعی کردم خیلی باهاشون گرم بگیرم و نتیجه اینکه اونها هم از من خیلی خوششون اومد. این دفعه هم سعی میکنم خیلی خوش بگذره. به این هم فکر نمیکنم که این منم که باید خودم را کاملا با جمعی که مدلشون با من فرق میکنه وفق بدم. حالا هفته بعد میام تعریف میکنم چی شد ! 

و اما موارد جدید :

3-      موهام رو مجددا کوتاه کردم. کوتاه کوتااااااه. خانم آرایشگر گفت میخوای یهو با ماشین بزنم ؟!

4-      با اینکه معمولا شام نمیخوریم و میوه و سالاد میخوریم، اما دیشب در پی هوس شدید بعد از خوردن یه عالمه خوراکی، شام غذاهای محبوبمون (من مرغ سوخاری اسپایسی و لوک دابل برگر) رو سفارش دادیم و فیلم دیدیم و لذت بردیم . در راستای تکمیل کردن خوشیمون هم امروز با مارال مجددا پیتزاهای خوشمزه با یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده (اوممممم) سفارش دادیم (سالی امروز ماموریت خارج از شرکت بود) و تا حد خفگی خوردیم و کیف کردیم. در حال حاضر هیچ آرزوی شکمی ندارم !! (ندارم ؟ واقعا ؟ بذار فکر کنم ! نه بی خیال ! دیگه میترکم !!) 

5-      چندین ماهه منتظره یه اتفاقی هستیم. نه خیر بچه مچه در کار نیست  ! مهاجرت و این چیزها هم نیست. دوست ندارم تا وقتش در موردش حرفی بزنم. راستش انتظار کشیدن خیلی سخته. اما سعی کردم این انتظار رو برای خودم شیرین کنم. یعنی همه هدفها و برنامه ها رو بر مبنای این جریان نذارم. دروغ چرا دوست دارم زودتر اتفاق بیفته اما بیشتر از اون میخواد خیلی خوب انجام بشه و خلاصه کلا سپردمش به خدا. ایشالا که هر چی خیره .

6-      دو هفته ای میشه که ویزیت مراجع هام رو به خودم میدن. آخ که نمی دونین چه مزه ای میده  ! والا من خیلی ساله حقوق میگیرم. اصلا اولین حقوقم رو تو 15 سالگی گرفتم. تا 20 سالگی جسته و گریخته یعنی چند ماه در سال و پاره وقت کار میکردم و حقوق داشتم. دیگه از 20 تا الان که 28 سالمه خب دیگه تمام وقت کار میکنم. اما نمیدونم این پول (که البته به خاطر کم بودن تعداد مراجعانم به خاطر کمبود وقتم) که خب در برابر حقوق خودم اصلا مبلغ زیادی نیست چرا انقدر بهم مزه میده !! جالب اینجاست که یه موقع که از این پول ها (که همینجوری میذارم تو کیف پولم) به لوک میدم یه منتی میذارم سرش که نگوووو و نپرس  !!! انگار نه انگار ما از روز اول زندگی پولهامون رو روی هم میذاریم و اصلا پول من و تو نداره و مدیریت مالی زندگی کلا با منه ! اصلا یه وضعی شدم ها  !

7-      من از تولد امسالم نگفتم براتون ؟ آقا تولد بود ها تولد   ! یعنی از در و دیوار سورپرایز و کادوهای عالی و جشن های متعدد  ! حتما پست میذارم براش !

میبینم که جودی با اقتدار برگشته ! یا پست های طولانی ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

مطالب قدیمی‌تر