تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

براي تويي كه فراموشت نميكنم - 1

پی نوشت لازم : خیلی خب بابا چرا میزنید ؟! اسم ها رو مستعار کردم !

نميدونم چرا دوباره ياد تو افتادم. ياد تو با اون نگاهي كه هيچ وقت در هيچ كس ديگري نديدم. نگاهي كه دوستش داشتم و دارم. هر از گاهي يادت سر ميخوره و مياد قاطي هزار تا فكر ديگه. و من هيچ وقت نميتونم بيرونش كنم. نه ميتونم نه ميخوام. حتي گاهي وسوسه ميشم خبري ازت بگيرم اما بعد پشيمون ميشم و باز اين دور تسلسل كلنجار رفتن با خودم تكرار ميشه. البته نه قدري كه آزارم بده.

اولين بار كي ديدمت ؟ يادم نمياد. «عاطفه» ازت حرف زده بود. چي گفت هم خيلي يادم نيست. آهان فكر كنم گفت اون پسره رو روز ثبت‌نام با مادرش ديدم. و من خنديدم. همين. اون موقع نمي‌دونستم تو دو سال و نيم تموم به آدم خيلي مهمي تو زندگيم تبديل ميشي.

ترم اول دانشگاه بود. اون روز ماه رمضون با «نيما» قرار داشتيم. من و «عاطفه» تو راهروي طبقه سوم يا چهارم منتظرش بوديم. با يه ظرف سالاد اولويه. تازه فهميده بوديم ميشه به جاي اينكه پشت ساختمون دانشگاه توي حياط پشتي روزه‌خوري (!) كرد مثل خانوم‌ها بريم سلف دانشگاه و روي ميزهاي نهارخوري غذا بخوريم و عجبا كه كسي هم كاري به كارمون نداشت. در واقع اصلا تو سلف پرنده پر نميزد. «نيما» اولين پسري از بچه‌هاي كلاس بود كه باهاش صميمي‌تر شده بوديم. البته به جز «م» كه الان اصلا نميخوام در موردش حرف بزنم.

«نيما» اومد اما تنها نبود. تو رو با خودش آورده بود. پسري كه به نظرم كوچولو ميومد و كمي فقط كمي ... لوس ، نازك نارنجي ، خجاليت، نميدونم ولي هر چي بود ازش بدم نميومد. «نيما» پرسيد اشكالي نداره تو هم با ما باشي و ما گفتيم البته كه نه. و اينجوري بود كه تو به زندگي ما وارد شدي. و من همون موقع يا شايد از كمي قبلش فهميدم كه «عاطفه» از تو خوشش مياد.

چقدر طول كشيد تا ما با تو خيلي خيلي صميمي‌تر از «نيما» شديم ؟ نميدونم. شايد خيلي كم. خيلي زود تو حسابي خودت رو در دل ما جا كردي و من براي اولين بار بعد از پسرخاله‌ام و پسر عمه‌ام ديدم يه پسر رو خيلي دوست دارم. مثل يه برادر و شايد نزديك‌تر و بيشتر از يه برادر.

چقدر خوب شد كه تو اومدي. وگرنه از دست «نيما» ديوونه ميشدم. بعد از اون ماجرايي كه در آخر ترم اول بين من و «نيما» و «م» پيش اومد و من ديگه داشتم قاطي ميكردم. تو و «عاطفه» شدين بهترين دوستاي من و «نيما» يه دوست خيلي خوب و اولين مردي كه بهش علاقمند شدم. «نيما» باهوش كه مثل خودم عاشق تحقيق و مطالعه و ياد گرفتن بود و عينك داشت و خيلي اخلاقاي پسرونه نداشت. ولي «نيما» هيچ وقت نمي‌تونست و نتونست و نخواهد تونست جاي تو رو براي من بگيره. تويي كه ميگفتي تا آخر عمرت دوست نداري هيچ جا بدون ما (من و «عاطفه») باشي و من چقدر خوشحال بودم ما چهار تا هميشه با هميم و هميشه با هم خواهيم موند. به اين فكر ميكردم دو تا آپارتمان تو يه ساختمون با هم بگيريم و هميشه با هم باشيم. من و «نيما» ، تو و «عاطفه» .

آخ چرا هيچ وقت نفهميدم اون همه اس ام اس كه به من ميزدي به خاطر «عاطفه» نبود كه از ترم سوم با هم هم‌خونه شده بوديم. چرا هيچ وقت نفهميدم هميشه با ما بودنت به خاطر دوستي عميقت با من و عشقت به «عاطفه» نيست. چرا نفهميدم وقتي من در مورد تيپت، موهات،‌ لباس‌هات نظري ميدم و «عاطفه» از روي شرم و خجالت هيچ چيزي نميگه و تو با دقت به حرف من گوش ميكني و عمل ميكني به خاطر اين نيست كه فكر ميكني «عاطفه» هم همين نظر رو داره.

چرا هميشه فكر ميكرديم كه «نيما» منو دوست داره و تو «عاطفه» رو. چرا همش ميگفتم «نيما» منو دوست نداره (از اعتماد به نفس كمم نبود. من اصولا محبت و توجه و علاقه پسرها رو به خودم نمي‌گرفتم. پسرها به خاطر همين خيلي با من راحت بودن و بهم احترام ميذاشتن. ميدونستن اگه به طرفم بيان سريع به خودم و بقيه دخترها نميگم ببين اين پسره از من خوشش مياد) چرا ترم سوم «عاطفه» گاهي ميگفت واي من چي كار كنم. هم «نيما» از من خوشش مياد هم «بهراد» (يعني تو). چرا من همينجوري نگاش ميكردم و هيچي نميگفتم ؟ چرا «عاطفه» يه مدت راه ميرفت و ميگفت من «بهراد» رو دوست دارم «نيما» هم دوستمه نميخوام هيچ كدوم از من ناراحت بشن يا با هم مشكل پيدا كنن چون هر دوشون من (يعني«عاطفه») رو دوست دارن. چرا نفهميدم سردي ناگهاني ارتباط شما و اينكه گاهي اصلا آبتون تو يه جوي نميرفت به خاطر من بود نه «عاطفه» . اصلا چرا «نيما» ديگه احساسش به من رو كنار گذاشت؟ به خاطر تو كنار كشيد يا همون ترم اول به خاطر «م» ؟

چرا دوستي من و «عاطفه» بعد از اون همه صميميت به اينجا رسيد؟ چرا چرا چرا ؟ اگه همون موقع مي‌فهميدم نمي‌ذاشتم كار به اينجا برسه ؟ نميذاشتم اون همه دوستي، اون جمع 4 نفره كه خيلي‌ها بهش حسادت ميكردن به اينجا برسه ؟ اينطوري از هم بپاشه ؟ راستي تو الان چي كار ميكني؟ به من فكر ميكني؟ هنوز دوستم داري؟ ازم متنفري؟ اصلا برات اهميتي ندارم ؟

راستي چرا هيچ وقت شك نكردم اون فالي كه شب يلدا براي تو گرفتن و حرف از يار و نگار و معشوق زد، اون معشوق من بودم نه «عاطفه» .

چقدر دلم ميخواد دوباره من و تو و «عاطفه» و «نيما» بشينيم تو يه كافي‌شاپ يا رستوران و بزنيم و تو سر و كله هم بزنيم و انقدر بشينيم كه خودمون خودمونو بندازيم بيرون.

 ولي شايد هيچ وقت نشه. تنها كاري كه فعلا ميتونم بكنم اينه كه بشينم و خاطراتمون رو مرور كنم. خب از كجا شروع كنيم ؟

...

پی نوشت ۱ : ادامه دارد

پی نوشت ۲ : ديروز توي اون بارون سيل آسا من تك و تنها با ماشين توي اتوبان بودم. پريدخت و آزي رو اكباتان پياده كرده بودم. سال يك ساعت و نيم زودتر رفته بود تا به وقت دكترش برسه. در نتيجه من و ملوس ساعت 7 شب توي اتوبان تهران كرج تنهاي تنها بوديم. وسط اتوباني كه هيييييچ ساختموني نبود تا كمي از شدت باد و طوفان و بارون كم كنه. يه جاهايي ديگه واقعا چشمم جايي رو نميديد. براي چند لحظه حتي فلاشرهاي ماشين هاي جلويي رو نمي‌ديدم. با وضعيتي كه ديروز من و بقيه راننده‌هاي اتوبان تهران كرج ديديم خدا رو خيلي شكر ميكنم كه سالم به خونه رسيديم (من و ملوس ديگه !)

و راستش بايد بگم علاوه بر لطف خدا، به خودم هم خيلي افتخار ميكنم ! بايد بوديد و وضعيت رو مي‌ديديد اون وقت شما هم حتما به من افتخار ميكرديد ! لطفا به من افتخار كنيد چون نتونستم به مامان و بابا بگم تو چه جهنمي گرفتار شده بودم تا بهم افتخار كنن (بارون رو از توي خونه ميديدن و داخل شهر كه پر از ساختمونه تا جلوي اون طوفان بارون وحشتناك رو بگيره) با لوك هم فقط كمي صحبت كردم و هنوز نشده براش تعريف كنم چي شده تا بهم افتخار كنه. دوستام هم همينطور. خلاصه الان خيلي احتياج دارم بهم افتخار كنيد !!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

جودی در خواب ازدواج میکند !

پی نوشت لازم : دوستای عزیزی که دچار سوء تفاهم شدن، ماجرای بله برون در خواب اتفاق افتاده. به عبارت دیگه فریال خواب دیده که پدر من بالاخره جواب مثبت رو داده !!

قبلا در مورد فريال  نوشته بودم. متاسفانه تابستان كه تموم شد فريال هم برگشت تبريز. سر كار اصلي‌اش يعني تدريس در دانشگاه. همسرش، آقاي مودب، اما هنوز در تهران مشغول كاره. فعلا هر دو مشغول كار روي پايان‌نامه‌شون هستن تا ببينن تكليف سربازي آقاي مودب چي ميشه و بعد تصميمي براي زندگي‌شون بگيرن. ظاهرا دوست ندارن تهران زندگي كنن. مخصوصا فريال تبريز رو بيشتر دوست داره.

ديروز بهم زنگ زد. تازه از مراسم تولد يكي از همكارها تو اتاق كنفرانس برگشته بوديم. ميگم يكي از همكارها چون تنها كسي تو شركته كه زياد باهاش دوست نيستم و متاسفانه اخلاق‌ها و شخصيت‌هامون اصلا با هم تناسبي نداره. بگذريم. لوك وقتي ديد اسم فريال رو گوشيم افتاده به شوخي گوشي من رو برداشت و سر به سر فريال گذاشت. من و لوك با فريال و شوهرش خيلي دوستيم. لوك هم آقاي فريال و هم آقاي مودب رو خيلي دوست داره. حتي شايد فريال رو بيشتر. هم دختر باهوش و خودمونيه و هم خيلي بامزه و شوخ و حاضرجواب. من هم كه نياز به گفتن نداره تو اون مدت كوتاه دو سه ماهه چقدر با فريال صميمي شدم.

خلاصه بالاخره كه گوشي رو گرفتم بعد از كلي ذوق و فرياد !!!!! و احوالپرسي فريال گفت تو هفته پيش خوابم رو ديده. من با موهاي رنگ كرده و ابروهاي نازك شده و آرايش قشنگ و خلاصه حسابي خوشگل !! ازم پرسيده خبريه چيزي شده ؟ منم گفتم آره ديگه لوك و خانواده‌اش اومدن خونمون و صحبت‌ها رو كرديم و به توافق رسيديم و 10 آبان بله برونمونه.

بله ديروز هم 10 آبان بود و فريال ياد من افتاده بود. خلاصه كه ازم قول گرفت اگه خبري شد و موهامو رنگ كردمو و ابروهامو نازك !!!!!!! حتما خبرش كنم.

در همين راستا ديروز يه پرسشنامه به دستم رسيد از يه روانشناس آشنا كه در جهت ازدواج هماهنگ و موفق معيارهامو بنويسم و يه سري سوال مرتبط ديگه.

چه خيري تو اين اتفاقات نهفته است رو هنوز نميدونم. تا حالا چندين خواب ازدواج يا مراسم عقد من رو ديدن. من جمله خودم كه چندين بار. تو همه اين خواب‌ها هم داماد خوشبخت همين لوك خوش شانس بوده !

و الان يهو يادم افتاد درست 2 سال و 3 روز از روزي ميگذره كه لوك خوش شانس به من پيشنهاد آشنايي و بيشتر براي ازدواج رو داد. دو سال و 3 روز پيش در 8 /8 /86 . هنوز به وضوح اون روز رو به ياد ميارم. و دوست دارم تو يه پست در موردش بنويسم.

دوباره به صرافت افتادم در لحظه زندگي كنم و از لحظه لذت ببرم. در همين راستا كه از ديروز شروعش كردم بايد بگم روز روز خيلي خوبي بود. امروز هم و روزهاي بعد هم. براي شما هم لحظات خوشي رو آرزو ميكنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

همینجوری !

همینجوری عشقم کشید دوباره یه پست بذارم !

راستی عیدتون مبارک

۸/۸/۸۸ تقارن جالب و قشنگیه نه ؟

میدونین عاشق چیم ؟ وقتایی که لوک عصبانی میشه !!!!!! سه شنبه از همون سازمان کذایی داشتم برمیگشتم زنگ زدم بهش. میگه جودی الان باهام صحبت نکن. عصبانیتم فروکش میکنه (!!!!!!) میخوام عصبانی بمونم تا با این آقای ... (مدیر کل انفورماتیک همون سازمان ! ) صحبت کنم ! میخوام خشن باشم !!!!!! یعنی باید می دیدید اون همه خشانت رو !!!!!!!!

هان ؟ حالم خوبه . نمیدونم شایدم این ویروس سرماخوردگی رو مغرم اثر گذاشته ! فکر کن جودی تو یه روز دو تا پست بذاره اونم کوتاه !!!! اونم بیربط ! نمیدونم فقط خیلی وقتا دلم میخواد حرفای دلم رو در همون لحظه تو وبلاگم بنویسم. ولی خودمو شرطی کردم انگار. عادت کردم حرف خاصی داشته باشم و طولانی بنویسم. دارم این شرطی شدگی رو از بین میبرم. جرقه اش همین الان زده شد خب !

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

چرت و پرت !

۱. یه مدتی طول میکشه عقده نبودن ماشینم رو بدر کنم. بالاخره دوشنبه کاراش تموم شد (البته باز باید بره برای پولیش) و متاسفانه سه شنبه نتونستم باهاش برم سر کار. خلاصه که دیروز چهار پنج ساعتی ماشین سواری کردم البته در حکم مامور خرید !!!

۲. وای که این آلرژی امون منو بریده بود. مخصوصا که تبدیل شده بود به سرفه های زیاد. چهارشنبه که دیگه داشتم با فرشته مرگ گپ میزدم رفتیم و یه آمپول بتامتازون خوشگل زدم. از شانس خوبم ظاهرا از دیروز یهو عوارض سرماخوردگی دارم از خودم نشون میدم !!!!! و به همین شلنگ آب بینی ام بدجوری راه افتاده ! و میتونه چند تا استخر رو پرکنه !!!

۳. بعد از n ماه و سال پیش بالاخره مجددا سری به Google Reader زدم و نتیجه اینکه دو هفته ایه از هیچ وبلاگی غافل نیستم.  بله بله اشتباه نکردید من رشته ام نرم افزار بود. قضیه کوزه گر و کوزه شکسته و این حرفهاست دیگه !

۴. این متروی تهران شده عذااااااااب . خوش به حال اونایی که ازش استفاده نمیکنن. چند روز پیش صبح که طبق معمول بازم تاخیر شدید داشت چند تا دختر شروع کردن به داد و هوار (مترو تو ایستگاه وایساده بود و درهاش باز بود) یهو یه خانوم (که معلوم بود نه عجله داره نه میره سر کار نه دانشگاه نه هیچ جا) شروع کرد داد زدن که خب صبح ها یه ساعت زودتر پاشین (فکر کنم منظورش دیگه ساعت ۴ صبح بود !!) دخترا هم عصبانی شدن گفتن تو که داری میری زردچوبه بخری از بازار (!!!!!!) چی میگی؟ ایشون هم شاکی شد گفت مشکلتون اینه شوهر گیرتون نیومده !!!!!!!! ۳۰ سالتونه هنوز شوهر نکردین !!!!! جاتون خالی خنده بازاری شده بود

۵. یه عالمه حرف برای گفتن داشتم که الان هیچ کدومشون نیومد. اینه که این چرت و پرتا  رو نوشتم ! برم همت کنم ماشینم رو بشورم که چرک از سر و روش میباره طفلک. آخ دلم یه تعطیلی یه هفته ای میخواااااااااد همه وقتم مال خودم باشه هر جور عشقم میکشه وقتم رو بگذرونم.

۶. دلم شدیدا یه دونه از این خونه ها میخواد. سراغ ندارین ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

عکس های تولد + ماجرای تصادف

عكس‌هاي تولد

دوستای عزیزی که توی پی نوشت پست قبل ازشون برای تبریکات مهربونشون تشکر نکردم مرسی خیلی خیلی ممنونم دوستای گلم. هستی جونم دلم برات تنگ شده بود . راستی خوشحالم که چند تا دوست جدید هم پیدا کردم. نیلوفر جان و ماریا جون و ... . راستی نیما جان اگه وبلاگ زدی خوشحال میشم آدرسش رو بهم بدی.

اينم عكساي تولد كه قولشو داده بودم

تابلوئه اسم روي كيك رو پاك كردم ؟! تو اين عكس همه كادوها نيست آخه لوك و فردي و آني كادوي هاي ديگه‌شون رو مخفيانه بهم دادن !! (هم تو تهيه كادوي دسته‌جمعي شركت كرده بودن هم جدا گرفته بودن بالاخره من آدم مهميم ديگه !!!!!!) اون گل هم از طرف سالي جونيمه

 

كيك و كادو

يكي از كادوها رو موقع انداختن عكس دسته‌جمعي (!!!) پيدا نكردم واسه همين عكس تقريبا دسته جمعيه !!

 

كادوها

اينم چند تا عكس ديگه :

عکس شماره ۱

عکس شماره ۲

عکس شماره ۳

عکس شماره ۴

عکس شماره ۵

عکس شماره ۶

كوله پشتي و شال خوشگلم از طرف همه بچه‌ها (شالم دو رنگه)

پيراهن از طرف فردي و آني

مودم از طرف لوك خوش شانس !

عکس شماره ۵ هم همون کادوییه که تکی گرفتم ! خانوم الف زحمت کشیدن و برام گرفتن (خانوم الف یکی از همکاراست که اون روز نبود. ایشون برای انجام کارهای شرکت میان)

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تصادف

 جمعه هفته پيش يعني 24‌ام غروب رفتيم يه گشتي بزنيم. يه لحظه بود. فقط يه لحظه. يه صداي خيلي بلند. پياده كه شدم و چراغ ماشينم رو كه ديدم كه كنده شده و افتاده زمين و چراغ كوچيكه كه چند صد تكه شده بود... راستش يه لحظه يه جوري شدم. تو اين همه سال تا حالا تصادف نكرده بوديم. يه بار با ماشين بابا خيلي سال پيش كه اونم مقصر ماشين ديگه بود و خدا رو شكر اتفاق خيلي خاصي نيفتاد و گلگير ماشين بابا تو رفت. البته ماشين مقصر تا نصف موتورش  جمع شد.

يه لحظه خيلي شوكه شدم ولي سريع خودم رو جمع و جور كردم. (نخير راننده من نبودم. حتي جلو هم نشسته بودم). سريع رفتم پيش مامان. طفلك شوكه و گيج بود. طفلك اصلا  تقصير اون نبود. كه اگر هم بود اصلا براي من مهم نبود. خلاصه از اونجايي كه ما ماشين مقصر بوديم و اتوبوسي كه باهاش تصادف كرده بوديم خسارت چنداني نديده بود (در حد چند تا خط روي سپر) و راننده هم آدم خوبي بود و ديد ماشين نو به اون روز افتاده خودش گفت مشكلي نيست و رفت. نمونديم افسر بياد و كروكي بكشه. مامان رو نشوندم عقب و نشستم پيشش. چراغ بزرگه رو كه آورديم گذاشتيم توي ماشين طفلكي گريه‌اش گرفت. رفتيم گشتيم و هي دلداريش داديم. من هي ميخنديدم و سر به سرش ميذاشتم. واقعا در اون لحظه ديگه برام مهم نبود. درسته من ماشينم، ملوسم، رو خيلييييي دوست دارم ولي ديگه برام مهم نبود. ارزش مادرم ميليونها برابر برام بيشتر بود. تازه شايد خنده‌تون بگيره ولي چون من با ماشينم ارتباط برقرار ميكنم و باهاش حرف ميزنم حس كردم ملوس هم از اتفاقي كه براش افتاده ناراحت نيست. رفتيم بستني خورديم و كلي با مامان حرف زديم تا آروم شه. ناهار اون روز يه خورش بادمجون مشت گذاشته بودم و چون بابام عاشق كشك بادمجونه ميخواستم براي شام براش درست كنم. اومديم خونه و وايسادم شام درست كردن. مامانم بازم هي بغضش ميگرفت و آروم آروم گريه ميكرد. طفلك همش غصه ميخورد ميگفت ماشين نوي بچه‌ام رو به چه روزي درآوردم. تازه غصه ميخورد بچه‌ام روز تعطيلش وايساده داره كار ميكنه. (البته من خيلي از روزهاي تعطيل كار ميكنم به ميل و دلخواه خودم و معمولا غذا با منه چون خودم دوست دارم !!)  راستي به لوك هم sms داده بودم كه ما تصادف كرديم و چون گوشيم silent بود و تو جيبم هر چي بعدش تماس گرفته بود نديده بودم. البته اگه ميديدم هم نميتونستم جواب بدم چون جلوي بابام باهاش حرف نميزنم. خلاصه رفتم يه گوشه و بهش زنگ زدم. طفلك بدجوري نگران شده بود. خوبه آدم آروميه وگرنه فكر كنم اگه دستش بهم ميرسيد دو شقه‌ام ميكرد كه اينجوري سكته‌اش دادم !!!

اون شب بالاخره گذشت و فرداش هم كه شركت بودم چندين بار به مامانم زنگ زدم. حالش بهتر شده بود. خلاصه توي اين هفته بابا افتاد دنبال كاراي بيمه (بيمه بدنه) و پيدا كردن صافكار و نقاش خيلي ماهر. (تو كرج آشنايي نداشت) تازه يه روز براي گرفتن چك مجبور شدم خودم هم باهاش برم. ديدن جاي خالي ملوس تو پاركينگ بدجوري آزارم ميداد. قرار بود چهارشنبه ماشين رو تحويل بدن كه پنج‌شنبه آخر وقت دادن !! تازه چند تا كارش هم مونده. كه البته از چشم ريزبين بابا دور نمونده و همونجا به صافكار گفته و شنبه دوباره ميبرتش. تازه بايد بيمه هم ببره. (بعد از تعمير بايد ماشين رو برد بيمه تا تاييدش كنن كه اگه خداي نكرده تصادف ديگه‌اي تو همون قسمت‌هاي صدمه ديده اتفاق افتاد بيمه خسارت رو قبول كنه). ديروز كه بابا آوردش رفتم پايي و ديدمش. دلم براش يه ريزه شده بود. كلي ناز و نوازشش كردم و باهاش حرف زدم !

اين دو تا از عكس‌هاييه كه بيمه از ماشينم گرفته بود. از روي عكس، عكس انداختم تا يادگاري نگه دارم.

 عکس شماره ۷

عکس شماره ۸

حالا براي اينكه زياد اين پست تلخ نشه اين عكس رو هم ميذارم !!

اون بالش بادي قرمز هديه فردي و آني بود وقتي ماشينم رو گرفتم و اون هاپو كوچولوي خوشمل قند عسل هديه مانيا جونم :

عکس شماره ۹

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

من نميدونم دختر به اين كدبانويي رو چرا شوهر نميدن ؟!!!!!! ديروز تو فليور مرغ خوشمزه كبابي/ سوخاري براي ناهار درست كردم با يه عالمهههههههه سيب زميني و هويج سرخ شده (اونا هم گذاشتم تو فليور) . عصر هم نان سير براي عصرونه درست كردم. امروز هم يه ته‌چين خوشمزههههههههه با زرشك پلو ( هان كي داره از خودش تعريف ميكنه ؟! من ؟؟؟ عمرا !!! عزيز من گفتني‌ها رو بايد گفت !!!) ته‌چين بار اولم بود. بسيار بسيار استقبال شد ! اين جوري هاست ديگه !

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

گزارشی از تولد تولد تولدم مبارک !! + پی نوشتی درباره فلیور !

سلااااااام به دوستاي گل خودم. واي كه شما چقدر ماهين. انقدر دوق كردم وقتي تبريك تولدهاتون رو ديدم. يه دنيا مرسييييي.

تعططلات سه روزه خوش ميگذره ؟ من كه اونجور كه ميخواستم نشد ازش استفاده بكنم ولي خب دارم لذت ميبرم.

اول از ماجراي روز تولد بگم. راستش اون روز چون روز قبل از تحويل سيستم بود خيلي استرس و كار داشتم. ولي با وجود اين با تمام وجود معتقد بودم روز تولد روز فوق‌العاده‌اي خواهد بود.

صبح با سالي رسيديم شركت. هوا خيلي دوست داشتني بود. يه هواي پاييزي ماه بود. اونقدر كه سالي پيشنهاد داد به جاي شركت بريم چرخ بزنيم! راستش اگه به خاطر اين پروژه نبود ميرفتم. ترافيك هم واقعا روون بود. خلاصه رسيديم شركت و نيم ساعت بعدش من زنگ زدم بي‌بي. تا شنيدم كيك‌هاي شكلاتي‌شون آماده است به سالي گفتم و سريع آماده شديم رفتيم كيك رو بگيريم. از اون طرف هم بچه‌ها ميخواستن منو سورپريز كنن و هي با هم پچ پچ ميكردن. منم فوضوللل ! (فضول رو اينجوري نوشتم كه بدونين چقدر كنجكاوم!) هي ميرفتم بغلشون ببينم چي ميگن !! قرار بود عصر تولد بگيريم. راستش دور ميز كه ميشينيم با هم ناهار بخوريم هميشه خانوم ع ميشينه يه سر ميز. روز تولدم اوجا رو گذاشتن من بشينم. خلاصه روز تولدم بود و تحويلگيري شديد !

قرار بود تولد سر ساعت 5 عصر باشه. منم خوشحااااال. لوك ساعت 3 تا 4 يه جلسه داشت كه رفت. بماند كه داشتم اوقات خودم رو الكي تلخ ميكردم و ميترسيدم به موقع نرسه. ولي لوك مهربونم بهم فهموند هيچ وقت جلو جلو  نبايد به خاطر اتفاقاتي كه نيافتاده و اصلا معلوم نيست هم بيفته ناراحت كنيم. طبق قرار خيلي زودتر از 5 هم اومد. دستش هم يه چيزي بود كه مربوط به تولدم بود. منم چون درو باز كردم ديدم. آها سالي و مانيا (همين مانيا كه اينجا رو ميخونه) و آذي هم رفتن بيرون ! منم فوضوووووول ببينم اينا رفتن چي كار كنن ! ديگه ساعت 5 همه جمع شده بودن. سالي جونم با يه گل خوشگل كه برام خريده بود اومد. دسته گل آفتابگردون كه يه عالمه خوشگل بود. حالا من تمام تلاشم اينه ازشون تخمه آفتابگردون دربيارم !!!!!!!

تازه برام از اينترنت آهنگ‌هاي تولد خوشگل گرفته بود. (خودم چند تا داشتم ولي وقت نكردم ديشب بريزم رو Cool Disk ام بيارم). ديگه همه جمع شدن تو اتاق و منم آخري

ن نفر رفتم. كادوهاي خوشگل رو ميز بود. دست زديم و تولد تولد كرديم و جاتون خالي كلييييي خوش گذشت. كيك رو يه برش زدم و آني زحمت تقسيم كردنش رو كشيد و من رفتم سراغ كادوها. چه كوله‌پشتي لپتاپ خيليييييييييييييييييي خوشگل كه از طرف همه بچه‌هاي شركت بود. به سلقيه مانياي عزيزم. بخصوص كه پر جيب و جادار بود همونجور كه من دوست دارم و خوشرنگ. دست همه‌ درد نكنه بالاخص مانيا. يه شال خيلييييي خوشگل كه باز از طرف همه بچه‌هاي شركت بود و انتخابش رو آذي به عهده گرفته بود. از اين شال دورنگ‌ها. رنگش هم مورد علاقه من. بازم دستشون درد نكنه. اون دسته گل خوشگل هم كه از طرف سالي بود. يه كادوي كوچولو هم كادو شده بود از طرف علي (يكي از بچه‌ها كه اون روز شركت نبود). يه پاكت سيگار !! خنديديم و من با سيگارم عكس انداختم !! (علي خيلي پسر ماهيه و كلي دوست خودمه. قبلا در موردش اينجا نوشته بودم. تنها فرد سيگاري شركت كه به خاطر قانون شركت ما هيچ‌ وقت هم تو شركت سيگار نميكشه)

خيلي خوب بود ولي چيزي كه كلي ناراحتم كرد اين بود كه يادم رفت براي مانيا جونم كيك جدا بگيرم. آخه مانيا گياهخواره و كيك رو به خاطر تخم‌مرغش نميخوره. صبح يادم رفت عصر هم قرار بود چيز ديگه‌اي براش بگيرم كه انقدر كارم زياد شد بازم يادم رفت. خلاصه خيلي شرمنده شدم.

وقتي ديگه آخراي تولد بود آني اومد بهم گفت كه بعدش برم تو اتاق پيششون. وقتي جمع كرديم بريم رفتم و ديدم يه كادوي جداگانه هم آني و فردي برام خريدن. يه پيراهن (بلوز ؟) خيلييييييي خوشگل . يه عالمه خوشگل بود. آني خيلي خوش سليقه‌ است. اومدم خونه پوشيدم هم كلي اندازه بود هم خوشگل. لوك هم يه كادوي جداگانه برام خريده بود. چيزي كه ميدونست خيلي لازم دارم. مودم external براي لپتاپم. ديگه هي نميرم پاي اون يكي كامپيوتر وصل شم به اينترنت !

ديگه خوشحال خوشحال كادوهامو زدم زير بغلم و با بچه‌ها اومديم. آها فردي هم هي تو تولد ميگفت ايشالا لياقت اين كادوها رو داشته باشي !!!!! تازه نميذاشت براي تشكر ببوسمش!! ميگفت سرماخوردي ويرووس‌هاتو ميدي به من !! برعكس لوك تا كادوشو باز كردم ميگفت زود باش منو ببوس تشكر كن !!!!

اين بود روز ميلاد من !!

كادوم رو از مامان و بابام هم دريافت كردم. پول بهم دادن تا هر چي ميخوام براي خودم بگيرم.

عكس‌ هم بعدا در همين محل نصب ميشود !! چون عكسا همه تو گوشي لوك و مانيا و سالي يه. منم هنوز ازشون نگرفتم.

سه‌شنبه هم بالاخره پروژه كذايي رو تحويل داديم. اونم با كلي جون كردن. بالاخره امضاي تحويل موقت رو گرفتم. مانيا هم تو جلسه بود. اگه بدونين با چه بدبختي امضا گرفتيم. جونم در اومد. از همه سختي‌ها كه بگذريم تا الان لااقل 6 – 7 روز از صبح تا شب براي تحويل دادن تو جلسه بوديم. خيلي سخت بود و نميتونم حال خوبم رو از گرفتن امضا توصيف كنم. انگار رو ابرا داشتم پرواز ميكردم. البته يه سري اشكالات داره كه بايد با كار فشرده شنبه رفعشون كنيم ولي بارم حالم خيلي خوبه.

خدا جونم تو تمام لحظات سخت اين پروژه بهم كمك كردي و معجزه‌ات رو بهم نشون دادي. در تك تك لحظات بودنت رو حس كردم. چه جوري ميتونم شكرت رو به جا بيارم ؟

ليلي جونم، سايه عزيزم، سجاد جان، مستانه جوني، آوامين عزيز، خانوم خونه گل، سارا جان، مينا جوني، شهناز عزيزم و نيلوفر جان مرسي . خيلي مرسي. سايه جونم كادوي خيلي قشنگي بود.


پی نوشت : خاطرم هست كه الهه جون ازم دستور غذا براي پخت در فليور رو خواسته بود. منم سر حرفم هستم و حتما در اولين فرصت براش آماده ميكنم. يه دوست  كامنتي گذاشته و آدرسي داده كه در اون آقايي در پاسخ به سوال يه نفر، در مورد Flavor Wave كه از همين شبكه MeShop خريده بود نظرش رو و بهتره بهگم انتقادش رو گذاشته بود. يه دوست هم نظر من در مورد حرفاي ايشون خواسته. يه دوست عزيز، من به نظر ديگران مِن جمله همين آقا/خانوم انوش احترام ميذارم. به طور مختصر اين رو ميگم كه خود من مرغ كاملا درسته رو در فليور گذاشتم و واقعا عالي شده. اين نه تنها نظر منه، نظر مادر و پدر تا حدودي سختگيرم (سختگير در مورد طعم غذا) هم هست. اتفاقا يكي از دلايلي كه من از فليور خوشم مياد اينه كه غذا در اون نپخته و خام اصلا نميشه. البته البته بايد توجه داشت طبخش هم شرطه. من از دستورات كتاب راهنماش استفاده كردم+ تجربه خودم و نتيجه خوبي گرفتم. اتفاقا همين امروز بادمجان‌هاي خورش بادمجان رو با فليور سرخ كردم (و البته با روغن بسيار كمتر) و خيلي عالي شده بود. من ميتونم بگم واقعا راضي‌ام. توي فليور تقريبا همه چي هم درست كردم. از پيتزا و كيك و مرغ سوخاري (بال سوخاري، مرغ تكه شده و مرغ كاملا درسته درشت) و هات داگ و سيب‌زميني تنوري گرفته تا گراتن و سيب‌زميني سرخ شده (با روغن بسيااار كم در حد يك قاشق غذاخوري) و خيلي چيزهاي ديگه. من به شما توصيه‌اي نميكنم ولي خودم استفاده كردم و خيلي هم راضيم. مطمئن باشين قصد تبليغ هم ندارم چون هيچ سودي برام نداره. تنها تجربه ناموفقي كه داشتم تهيه ذرت بوداده يا همون پف فيل بوده. حالا ديگه صلاح مملكت خويش خسروان دانند. تمام نظرات و تجربياتم در اين پست نوشتم. اغراقي هم نكردم. هر طور خودتون صلاح ميدونين. براتون آرزوي موفقيت دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

عجب از برکات این ماه پر برکت !

پست قبل گفتم این ماه مهر ماه پر برکتیه . هی گوش نکردین. بفرما من که الان حالم عالیه. اصلا یه عالمه اتفاق خوب تو همین مدت کم افتاد. تو همین چند ساعت ها. اون جودی دلزده و غمگین الان کلی خوشحال و خجسته است.

میگما یادتون رفت تولدم رو بهم تبریک بگیدها !!!! البته من که منتظر تبریک شنیدن نبودم ولی خب واسه خودتون گفتم !!! ولی جدای شوخی اصلا خودتون رو ناراحت نکنین. فردا پذیرای شنیدن تبریکاتتون هستم !! من به شب تولد و اینا اعتقاد ندارم. واسه همین هیچکدوم از دوستام و آشناهام به خودشون زحمت نمیدن ۱۸ مهر بهم تبریک بگن. از ۰۰:۰۰ بامداد ۱۹ مهر تبریکاتشون رو شروع میکنن.

میریم که داشته باشیم یه جشن تولد رو فردا تو شرکت.

چقدر خوشحالم برای فردا برنامه ای ندارم که مجبور باشم برم سازمان ... (همین سازمانی که این پروژه کوفتی ببخشید پروژه قشنگ !! رو باهاشون داریم) . کلی غصه داشتم که روز تولدم اونجا نباشم و شرکت باشم . اگه روز تولدم اونجا بودم تا سال بعد همین موقع اونجا بودم اون وقت !!!!

تولدم پیشاپیش مبارک باشه ! هورااااااااااااااااااااااااااااااا !!!

 


پی نوشت : بفرما دلیل از این محکمتر ؟!!!!! هنوز ۷ ساعت به آغاز روز پرشکوه ۱۹ مهر مونده که یه کامنت از لیلی دیدم !!!!! فکر کن این دختر بعد از n روز پیداش شد. سلامممممممممممممم لیلی جونم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  |