براي تويي كه فراموشت نميكنم - 2
طفلك نيما . نميدونم آيا زماني از اين كه تو رو به ما معرفي كرد پشيمون شد ؟ تو خيلي سريع تبديل شدي به بهراد عزيز من و عاطفه . اگه جايي ميخواستيم بريم به تو ميگفتيم. اگه چيزي ميخواستيم به تو ميگفتيم. اگه كاري داشتيم به ميگفتيم. هر تصميمي كه ما ميگرفتيم تو خيلي راحت قبول ميكردي. بر عكس نيما كه خيليوقتها نه مياورد. خيلي جاها نمياومد و خيلي كارها رو نميكرد.
نيما خيلي وقتها ميرفت با گروه كاردانيهاي هم رشتهمون كه من هيچ وقت از جمعشون خوشم نمياومد. نه از دخترها نه از پسرها. تنها چيزي كه از دانشگاه ياد گرفته بودند آمار اين و اون رو گرفتن و پشت اين و اون حرف زدن و چسباندن اون به اين بود. دانشگاه براشون فقط و فقط در همينها خلاصه ميشد. نميدونم نيما چه جوري باهاشون كنار مياومد. من اصلا حوصلهشون رو نداشتم. عاطفه هم همينطور. ولي نيما حتي بعد از رفتن همخونهاي كه همكلاسي اونها بود بازم رابطهشون رو باهاشون حفظ كرده بود. فقط پسرهايي تو اون جمع بودن كه اهل خالهزنك بازي و خوشگذروني (اونم به شيوههاي خيلي مسخره) بودن و من هيچ وقت نفهميدم نيما كه اين ويژگيها رو نداره چطوري در اون جمع دووم مياره. راستي دخترهاي اون گروه هيچوقت از من خوششون نيومد. هيچ وقت. به خاطر دوستي محكم و صميمانهام با نيما. به خاطر اينكه خيلي از بچههاي دانشگاه فكر ميكردن نيما دوست پسر منه و اونها ميخواستن يكي از دخترهاي گروه خودشون رو به نيما قالب كنن. چون هميشه گيج ميشدن كه بالاخره تو دوست پسر مني يا نيما . اين رو به خودتون هم گفته بودن. و من هيچ وقت زحمت نكشيدم براشون جا بندازم كه براي صميمي بودن با پسري لازم نيست دوستدخترش باشي. يه پسر ميتونه همه حرفهاي نگفتهاش رو براي تو بگه از عميقترين و مخفيانهترين احساسات و افكارش براي تو حرف بزنه بدون اينكه دوستدخترش باشي. ميتوني يه دوستِ دختر فابريك و منحصر بفرد باشي و دوستدختر نباشي. اونها هيچ وقت نميفهميدن. نميتونستن منو تحمل كنن چون همه استادها منو خيلي دوستم داشتن و همه بچهها باهام راحت بودن. چون باورشون نميشد پسرهايي كه اونا رو خداي كامپيوتر و برنامهنويسي ميدونستن ميومدن از من اشكال ميپرسيدن. چون من تنها دانشجويي بودم كه معاون علمي دانشگاه دربارهاش خطاب به قائممقام رئيس دانشگاه گفت : آقاي ش اين دختر، دختر خود منه. هر چي خواست و هر كاري داشت دريغ نكنين.
دلم براي نيما ميسوزه. چرا من و عاطفه نفهميديم پشت اون ظاهر كمي جدي نيما يه پسره كه به محبت و حمايت دخترانه ما خيلي احتياج داره. چرا وقتي هي ساز مخالف ميزد ما هم محلش نميذاشتيم و با تو سه تايي ميرفتيم و اون هر طور بود خودش رو ميرسوند، ما مهربوني و توجه زياد تو رو ميديديم و دقت نميكرديم نيما چرا هيچ وقت مثل تو نيست. چرا نيما بلد نيست ناز ما رو بخره و هي به ما توجه كنه. چرا نيما موقع ماشين گرفتن نميره جلو و كنار ميايسته ولي تو هميشه چند قدم ميرفتي جلو. تو هميشه ما رو داخل سوار ميكردي و بعد خودت مينشستي. ولي نيما براش اهميتي نداشت. در رو براي ما باز نميكرد و ميرفت تو مينشست. يادته چقدر سر به سرت ميذاشتم و ميگفتم من دوست دارم سر بشينم و وسط و ته نميشينم و تو غرغر ميكردي و وسط مينشستي و ما بهت ميخنديدم.
دلم براي نيما ميسوزه كه حسرت اون همه صميميت سهتايي رو ميخورد و هيچ وقت نميتونست از حريمي كه براي خودش داشت كمي پا رو فراتر بذاره و به اون رابطهاي برسه كه ما سه تا داشتيم.
روزي هزار بار بهت ميگفتم چقدر برام عزيزي و چقدر دوستت دارم. آخ چرا هيچوقت اين حرفها رو به نيما نزدم. چرا هيچ وقت بهش نگفتم چقدر برام عزيزه ؟ كه بود. كه خيلي دوستش داشتم. چرا با خودم و خودش لجبازي كردم. چرا به خاطر احساسي كه بهش داشتم و آشكارش نميكردم خودم و خودش رو مجازات كردم.
اگه اون دو سال آخر رابطهمون به اونجا نميرسيد قطعا تا آخر عمر عذاب وجدان ميگرفتم. خوشحالم خوشحالم كه لااقل چند بار بهش گفتم دوست خيلي خوب منه. ولي كم بود. خيلي كم بود.
آخ بهراد عزيزم چقدر دلم براي اون روزهاي شاد و بيخيال تنگ شده. چقدررررررررررررر سبك و آزاد و خوشحال بوديم. مثل گنجشكهاي كوچولويي كه شادمانه جست و خيز ميكنن و دنبال هم ميدون و جيك جيك ميكنن.
با چه شوقي نگاهت ميكردم وقتي با دست چپ جزوه مينوشتي و جدي غرق درس ميشدي و من باهات شوخي ميكردم
و تو اخم ميكردي و دعوام ميكردي و من غش غش ميخنديدم و تو هم ميخنديدي. عاطفه با چه لذتي به اين صحنهها نگاه ميكرد و من چقدر شاد بودم كه روزي در عروسي بهترين دوستانم حضور خواهم داشت.
سر همه كلاسها حواست به ما دو تا بود. استاد، جزوه، درس، همه زندگيت ما دو تا بوديم. ما هم غرق شادي بوديم. من از داشتن دوست و برادري مثل تو و عاطفه از داشتن عاشقي و معشوقي مثل تو.
واي چقدر دلم براي اون روياهاي طلايي تنگ شده. دلم برات خيلي تنگ شده بهراد . خيلي .

چي بگم از روزهايي كه همش خاطره بودن. همه زيبا و طلايي و درخشان. روزهايي جاودانه كه ما براي هم ساختيم و تا ابد در ياد خواهيم داشت.
يادته يه شب من و تو و نيما شروع كرديم به Missed Call انداختن. اون موقع اصلا اين چيزا بين همه باب نشده بود. شما دو تا دست به يكي كرده بودين! حتي از تلفن خونه هم استفاده ميكردين و من يه تنه حريفتون بودم ! گوشي من اون موقع تعداد Missed Call هاي هر شماره رو نگه ميداشت تا شماره 255 و دوباره reset ميشد. اون شب سه بار تعداد ميسدكالها reset شد !!! يعني بيش از 765 از هر كدومتون !
اكثرا تا غروب سه تايي يا چهارتايي با هم بوديم. يا تو دانشگاه يا بيرون. شب هم كه ميرفتيم خونه يا اساماس ميدادي يا Missed Call گاهي هم زنگ. بعد از تو به هيچكسي انقدر sms ندادم. هميشه از همه لحظاتت برامون sms ميدادي. ميدونستيم تو هر لحظه كجايي و چي كار ميكني.
دوستي ما 4 تا هميشه تو دانشگاه مثالزدني بود. خيليها شايد حسرتش رو ميخوردند. و خود ما شايد هيچ وقت فكر نميكرديم روزي به اينجا برسيم.همه چيز فوقالعاده بود تا شب يلداي سال 83 ...
30 آذر 1383 . تولد يكي از دوستاي تو بود و همگي دعوت شده بوديم به كافيشاپ هتل م. بگو بخند و شوخي. سورپرايز هديهها. تقلبي كه تو به من رسوندي و هزار تومني (!) كه سرش شرط بسته بوديم و من و تو با هم نصف كرديم ! Cool Disk اي كه من و تو و «عاطفه» و «نيما» و پسرعموي «نيما» و دوست پسرعموي «نيما» براش خريده بوديم. البته خريدنش و كادو كردنش با من بود، انتخاب كارت تبريك هم. شما پسرها كه سليقه نداشتيد !! هر وقت عكسهاي اون تولد رو ميبينم فقط به ياد اون جمع خوشحال ميفتم ولي وقتي خاطرهاش رو به ياد ميارم امكان نداره اون فالي كه عاطفه براي تو گرفت از يادم بره. شب يلدا بود و حرف از فال حافظ گرفتن. اولين فال رو براي تو گرفتن. عاطفه گرفت. وقتي حرف از يار و نگار شد به وضوح لرزيدن دستهاش و صداش رو احساس ميكردم. آخر شعر، معني يا بهتره بگم ترجمه فال هم داشت ! برات نوشته بود يك نفر هست كه بدجوري عاشقشي و دل و هوشت رو برده. بهتره هر چه زودتر بهش عشقت رو اعتراف كني... عاطفه بيشتر لرزيد...
همون شب بعد از شام دستهجمعي كه همه با هم خورديم و تو من و عاطفه رو به خونهمون رسوندي، به عاطفه گفتم فردا باهات حرف ميزنم. وقتش رسيده راز دلها فاش بشه. خيلي استقبال كرد. حسابي ذوقزده شده بود. و شروع كرد به تفسير رفتار و حركات تو و عشقي كه در نگاهت حس كرده بود. همون شب بهت اس ام اس دادم.
فردا حدود ساعت 10 يا 11 باهم تو سلف قرار داشتيم. نميدونم چرا قرار رو دانشگاه گذاشتم. قبلش كلاس داشتيم ؟ نميدونم. عاطفه درست اون سر ميز بزرگ سلف نشسته بود و من و تو اين سر. خنديدم و بهت گفتم ميدونم يكي رو دوست داري. بايد بهم بگي چون من بهترين دوستت هستم. منم يكي رو دوست دارم و بهت ميگم چون بهترين دوستم هستي. بهت گفتم مطمئنم ميتونيم به همديگه كمك كنيم.
سر تكون دادي و گفتي نميشه. گفتي دو ساله كه دوستش داري و ميترسي همه چي به هم بخوره. نميخواي برداشت بدي از احساس تو بكنه چون باهاش دوستي و ميترسي همين دوستي سادهتون هم به هم بخوره. خنديدم و گفتم نترس. و از گوشه چشم به عاطفه نگاه كردم كه در اضطرابي شيرين غوطهور بود. قرار بود اون هم بعد از يك سال و نيم به مراد دلش برسه.
از من اصرار و از تو انكار. اصلا نميفهميدم چرا ميترسي. يعني واقعا تا حالا نفهميده بودي عاطفه هم خيلي دوستت داره. اون موقع يادم نبود ولي الان يادم مياد دو سه ماه قبل از اين ماجرا يه بار كه با هم به فست فودي بيرون از شهر رفته بوديم حرف از معيارها و ايدهآلها شده بود و هم تو و هم نيما، با معذرتخواهي از عاطفه گفتين كه دختر روياهاتون شبيه منه. گفتين اسم منو بين خودتون گذاشتين Cool guy with long hair (با توجه به فيلمي كه مدتي پيش ديده بوديد) من غش كرده بوديم از خنده و عاطفه تا دو رور ناراحت بود كه منظورت چي بوده. يعني دوست داري اون هم مثل من خندهرو و شلوغ و پرهياهو و خوشحال و با اعتماد به نفس و جسور و باهوش باشه (اينها فقط نقل قوله) و من باز هم خنديده بودم و سر به سرش گذاشته بودم و بهش اعتماد به نفس داده بودم.
بالاخره قبول كردي. روز اول دي بود. اولين روز فصل زمستان. گفتي هر دو مون اسم كسي رو كه دوست داريم روي برگه كاغذ بنويسيم و كاغذها رو همزمان به همديگه بديم. خنديدم و گفتم باشه. گفتي هم نام و هم نامخانوادگي رو بنويسيم. جا خوردم. قرار بود من اسم نيما رو بنويسم و تو اسم عاطفه رو . توي كلاسمون يه نيما و يه عاطفه كه بيشتر نداشتيم. و من اصلا يادم نبود سه تا بهراد داريم. در واقع اصلا بهش فكر نميكردم. باز هم به رويات خنديدم و گفتم باشه.
روي برگه نوشتم نيما و كاغذ رو تا كردم. تو هم نوشتي و كاغذ رو تا كردي. برگهها رو گذاشتيم روي ميز و آورديم جلو و برگه اون يكي رو برداشتيم.
ميخنديدم و برگه تو رو باز ميكردم. ميخنديدم و اسمي كه توش نوشته بودي رو ميخوندم.
نميخنديدم. تو هم نميخنديدي. خنده رو لبهاي من ماسيده بود. خدايا اين ديگه چه حقيقتي بود كه آوار شد روي سرمون ؟؟؟؟؟؟
يه بار ديگه به برگه و دستخط آشناي تو نگاه كردم. چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
تو اصلا نگاه نميكردي. نه به من . نه به برگه من كه توي دستهات بود.
و من ديگه هيچوقت خنديدن از ته دل تو رو نديدم. 1 دي 1383 آخرين باري بود كه من چشمهاي خندان تو ديدم...

ادامه دارد ...








