تبليغاتX
خانه کوچک جودی ابوت
Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers
وقتی تو با من هستی سابق !

خلاصه رسيديم خونه آني اينها. زنگ رو زديم اما چون دربازكن (همون آيفون يا اف اف سابق !) خراب شده بود آني اومد جلوي در (طبقه اولن و ساختمون هم كه ويلاييه و خونه پدربزرگ لوك اينهاست و طبقه بالا همه دايي كوچيكه لوك زندگي مي‌كنه) تا در رو باز كرد من سعي كردم خودم رو آماده كنم كه با قيافه خندان و خوش اخلاق آني مواجه شدم. روبوسي كرديم و همينجور كه داشتيم مي‌اومديم تو، من كه خودمو مي‌شناسم كه چه زود همه چي‌ يادم ميره، سريع گفتم آني چرا نيومدين خونه ما ؟ من عيدي رامين رو با خودم آوردم كه اينجا بهش بدم.

اونم سريع گفت : ببخشيد خيلي سرمون شلوغ بود و وقت نكردم. ببخشيد و حتما ميايم خونه‌تون.

منم آدمي‌ام كه زود خرررررر ميشم !!   جداي از شوخي زود آروم ميشم و همه چي يادم ميره. انگار كه منتظر همين جمله باشم سريع دوباره خوب و خوش شدم و شدم همون جودي هميشگي.  (الان دلتون میخواد کله من رو بکنین ؟!! )

ادامه مطلب رمزی نیست

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

خلاصه برگرديم به صبح روز دوم فروردین. دیگه لابلای کارها خونه دایی اینها هم رفتیم و خرید هم کردیم. وقتی برگشتیم ساعت 11:30 بعد من دیدم ما هر کاری هم بکنیم عمرا نمی‌رسم تا نیم ساعت دیگه دسرهام و نهار و همه چی آماده باشه. به لوک گرفتم بهشون زنگ بزنه که اول بریم پارک. لوک هم این کار رو کرد. ولی فکر یه جاش رو نکرده بود !

لوک یه دایی مجرد داره که آدم جالبیه و اخلاق‌های خاصی هم داره. با اینکه معاشرتیه همه جا نمیره. خونه ما هم تا حالا نیومده بود. لوک اون رو هم دعوت کرده بود (دایی بزرگه لوک و خانواده‌اش که من با دخترش هم خیلی دوستم، کل تعطیلات عید رو رفته بودن کیش و نبودن). از اون جایی که این دایی خونه پدربزرگشون زندگی می‌کنه (دایی کوچیکه لوک و خانواده‌اش و نادر اینها هم تو همون ساختمون زندگی میکنن) لوک فکر کرده بود حتما برای اومدن با نادر هماهنگ میکنه.

حالا شما تصور کنین وسط اون میدون مین (که خونه ما بود !) یهو گوشی لوک زنگ زد و دیدیم دایی محموده و داره شماره واحدمون رو با لوک چک میکنه !! یعنی حوض آب یخ بود که کله من رو کرده بودن توش ! نه ببخشید من رو با کل هیکلم کرده بودن توش !!!

هیچ کاری هم نمی‌تونستم بکنم. دیگه دایی اومد بالا و سلام و علیک و حال و احوال. غیر از شب عروسی‌مون که یه سر اومده بود بالا، این اولین باری بود که می‌اومد خونه‌مون ! اما به لطف لوک که تو این مدت زندگی مشترکمون به من یاد داده تو این موارد خونسرد و بی‌خیال و راحت باشم (تو موارد دیگه خودم به اندازه کافی خونسرد بودم !!!) شونه‌هام رو انداختم بالا و به خودم گفتم بی‌خیال !!

ادامه مطلب رمزی نیست

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

هشدار : این پست حاوی مطالب خاله زنکی می باشد !!

صبح روز عید حدودا یك ساعت قبل از سال تحویل بیدار شدیم. هر دو تا گوشی‌ها رو تنظیم كرده بودم تا بیدارباش بزنن كه مبادا به خاطر كم خوابی شب قبل و شب‌های قبل خواب بمونیم. ولی خوشبختانه راحت بیدار شدیم. دیگه تند و تند خونه رو مرتب كردیم و من یكی دو تا سین كه یادم رفته بود رو آماده كردم و هر دومون دوش گرفتیم و دیگه نزدیك سال تحویل بدو بدو لباس‌های خوشگل پوشیدیم و تو دقایق آخر دستشویی هم رفتیم ! و ... سال تحویل شد.

این اولین عیدی بود كه لحظه سال تحویل خونه خودمون بودیم و خیلی خوب بود. یه ذره كه تبریكات (!) رو به جا آوردیم گوشی رو برداشتم و به مامانم اینها زنگ زدیم. هر دومون با هر دوشون صحبت كردیم و بعد زنگ زدم خونه مادر شوهری اما اشغال بود. دو دقیقه بعدی خود مادر شوهری زنگ زد. بعد از اون هم به خواهر شوهری و برادر شوهری‌ها زنگ زدیم و تبریك گفتیم.

بعد رفتیم سراغ صبحانه روز اول عید ! یه صبحانه خوشمزه خوردیم و لباس مهمونی پوشیدیم و حدود ساعت 11:30 بود كه رفتیم خونه مامان فرح.  قرار بود اون روز خاله لوك با دو تا دخترهاش و پسر بزرگه‌اش (پسر كوچیكه‌اش كه تهران بود) بیان تهران. پسر بزرگه و خانمش و دخترش زودتر اومده بودن و وقتی ما رفتیم رسیده بودن. دایی مجرد لوك هم اونجا بود. نسترن (خواهر شوهری) هم با خانواده‌اش اونجا بود و پدرام (پسر نیما – برادر شوهر بزرگه) نیما و فرشته (همسرش) هر دو باید اون روز می‌رفتن سر كار. موقع سال تحویل خونه‌شون بودن با پدرام و بعدش پدرام رو گذاشته بودن اونجا و خودشون رفتن سر كار. نادر (برادر شوهر كوچیكه) و آنی (همسرش) و رامین جونی هم از دیشبش رفته بودن خونه مامان آنی.

چون خاله اینا ممكن بود دیر برسن من و لوك قرار گذاشته بودیم نهار بریم خونه مامان بابای من و شام خونه مامان فرح اینا باشیم. دیگه یه ساعتی اونجا بودیم. آهان راستی عیدی هر دو تا مامان‌ها (و بابای من !) یه شاسی بزرگ از عكس عروسی‌مون بود.

دیگه نهار رفتیم خونه مامانم و بابام و جاتون خالی سبزی پلو ماهی خوشمزه رو خوردیم. عیدی‌ رو هم نقدی دادن بهمون. بعد غروب دوباره برگشتیم و رفتیم خونه مامانی. خاله اینا رسیده بودن و همه بچه‌ها هم دیگه جمع بودن و دایی كوچیكه لوك هم با خانمش بود اونجا. خاله لوك هم طبق معمول شرمنده كرد و به سه تا عروس‌ها (یعنی من و جاری‌ها !!) سه تا ظرف كریستال خوشگل عیدی داد.

صبح روز عید حدودا یك ساعت قبل از سال تحویل بیدار شدیم. هر دو تا گوشی‌ها رو تنظیم كرده بودم تا بیدارباش بزنن كه مبادا به خاطر كم خوابی شب قبل و شب‌های قبل خواب بمونیم. ولی خوشبختانه راحت بیدار شدیم. دیگه تند و تند خونه رو مرتب كردیم و من یكی دو تا سین كه یادم رفته بود رو آماده كردم و هر دومون دوش گرفتیم و دیگه نزدیك سال تحویل بدو بدو لباس‌های خوشگل پوشیدیم و تو دقایق آخر دستشویی هم رفتیم ! و ... سال تحویل شد.

این اولین عیدی بود كه لحظه سال تحویل خونه خودمون بودیم و خیلی خوب بود. یه ذره كه تبریكات (!) رو به جا آوردیم گوشی رو برداشتم و به مامانم اینها زنگ زدیم. هر دومون با هر دوشون صحبت كردیم و بعد زنگ زدم خونه مادر شوهری اما اشغال بود. دو دقیقه بعدی خود مادر شوهری زنگ زد. بعد از اون هم به خواهر شوهری و برادر شوهری‌ها زنگ زدیم و تبریك گفتیم.

بعد رفتیم سراغ صبحانه روز اول عید ! یه صبحانه خوشمزه خوردیم و لباس مهمونی پوشیدیم و حدود ساعت 11:30 بود كه رفتیم خونه مامان فرح.  قرار بود اون روز خاله لوك با دو تا دخترهاش و پسر بزرگه‌اش (پسر كوچیكه‌اش كه تهران بود) بیان تهران. پسر بزرگه و خانمش و دخترش زودتر اومده بودن و وقتی ما رفتیم رسیده بودن. دایی مجرد لوك هم اونجا بود. نسترن (خواهر شوهری) هم با خانواده‌اش اونجا بود و پدرام (پسر نیما – برادر شوهر بزرگه) نیما و فرشته (همسرش) هر دو باید اون روز می‌رفتن سر كار. موقع سال تحویل خونه‌شون بودن با پدرام و بعدش پدرام رو گذاشته بودن اونجا و خودشون رفتن سر كار. نادر (برادر شوهر كوچیكه) و آنی (همسرش) و رامین جونی هم از دیشبش رفته بودن خونه مامان آنی.

چون خاله اینا ممكن بود دیر برسن من و لوك قرار گذاشته بودیم نهار بریم خونه مامان بابای من و شام خونه مامان فرح اینا باشیم. دیگه یه ساعتی اونجا بودیم. آهان راستی عیدی هر دو تا مامان‌ها (و بابای من !) یه شاسی بزرگ از عكس عروسی‌مون بود.

دیگه نهار رفتیم خونه مامانم و بابام و جاتون خالی سبزی پلو ماهی خوشمزه رو خوردیم. عیدی‌ رو هم نقدی دادن بهمون. بعد غروب دوباره برگشتیم و رفتیم خونه مامانی. خاله اینا رسیده بودن و همه بچه‌ها هم دیگه جمع بودن و دایی كوچیكه لوك هم با خانمش بود اونجا. خاله لوك هم طبق معمول شرمنده كرد و به سه تا عروس‌ها (یعنی من و جاری‌ها !!) سه تا ظرف كریستال خوشگل عیدی داد.

بقیه در ادامه مطلب، رمزی هم نیست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  |