X
تبلیغات
قدم زدن با جودی

قدم زدن با جودی

باز کن چشمت را تا که گل باز شود؛ قصه زندگي آغاز شود؛ تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود ...

نوروزتان پیروز

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

 شاخه های شسته، باران خورده، پاک

 آسمان آبی و ابر سپید

 برگهای سبز بید

 عطر نرگس رقص باد

 نغمه شوق پرستو های شاد

 خلوت گرم کبوترهای مست

 نرم نرمک می رسد اینک بهار

 خوش به حال روزگار

 خوش به حال چشمه ها و دشت ها

 خوش به حال دانه ها و سبزه ها

 خوش به حال غنچه های نیمه باز

 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

 

دوستان نازنینم نوروز بر شما فرخنده و خجسته باد. امیدوارم سال جدید برای همه شما سرشار از زیبایی، سلامتی، شادی، برکت، عشق و موفقیت باشه. امیدوارم دل‌هاتون در تک تک لحظات امسال شاد شاد و عاری از غصه باشه. امیدوارم جسم و روحتون سلامت باشه، هم خودتون و هم عزیزانتون. پای سفره هفت سین امسال حسابی دعاتون کردم. شاد باشید و عاشق.

[ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ] [ 11:50 قبل از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]

فرد یا زوج، مساله این است !

یه پست طولااااانی جودی ای !!

دیروز روز هیجان‌انگیزی بود مخصوصا برای لوک. قرار بود پلاک جدیدش بیاد نمایندگی. یه عالمه دعا می‌کردیم بعد از 5 تا پلاک فرد (من و لوک روی هم) صاحب یه پلاک زوج بشیم. اینطوری هم پلاک فرد داشتیم هم زوج ! و برای ما که عمده ترددمون تو طرحه، خب عاااالی بود. دیگه حدود ساعت 11 لوک با امید و دلهره زنگ زد بهشون (انقدر این بشر موجود صبور و آرومیه که دیگه کاملا معلوم بود وقتی انقدر هیجان داره چقدر موضوع براش مهمه)، منم تو اتاقش پیشش بودم و دست‌هاش رو محکم تو دست فشار می‌دادم. اون آقاهه اون طرف خط که فهمیده بود چقدر دونستن این موضوع برای لوک مهمه (آخه دو سه باری که برای کارهای ماشین و تحویلش رفته بودیم اونجا بهش گفته بودیم برامون پلاک زوج بگیری‌ها !) عمدا هی لفتش می‌داد. آخرش هم بهش گفت فرده. یعنی قیافه لوک چنان وا رفت که نگو. انقدر دلم سوخت. همینجوری با لب‌های آویزون داشت تشکر می‌کرد که آقاهه با یه لحن فس فسو (!) شروع کرد شماره پلاک رو براش خوندن. دیدم لوک یهو گیج شد. گفت ببخشید می‌شه دوباره رقم آخرش رو بخونین ؟ همونجا شستم خبر دار شد که آقاهه داشته سر به سرش می‌ذاشته. یهو همچین لوک صورتش باز شد و خوشحااااال شد و با ذوق گفت زوجه ؟ از دیدن خوشحالی‌اش همچین دل من غنج می‌رفت ! آقاهه هم معلوم بود از دیدن خوشحالی لوک خوشحال شده و با سرخوشی داشت تایید می‌کرد (انقدر این خوشحالی بچه‌ام به همه منتقل می‌شد !) دیگه تلفن رو قطع کرد و اگه تو شرکت نبودیم که مطمئن بودم بالا پایین هم می‌پرید ! به جاش فقط همدیگه رو محکم بغل کردیم. عصر هم که از راه شرکت رفتیم نمایندگی تا لوک پلاکش رو بگیره، وقتی برگشت تو ماشین با خنده تعریف می‌کرد که مدیر داخلی اونجا تا لوک رو دیده گفته آقای خوش شانس ؟ آقا نمی‌دونی ما چقدر سر اینکه ماشینت همون سرمه‌ای که ثبت‌نام کردی باشه بدبختی کشیدیم ! کارخونه می‌گفت نداریم و ما کلی جنگیدیم تا تونستیم بگیریم.

واقعا این سامی کوچولومون خوش قدم بوده بچه ! همه چی یهویی بود. یهو تو یه روز لوک تصمیم بگیره ماشینش رو بسپره برای فروش و درست نیم ساعت بعد اونو بفروشه ! یک ساعت بعدش اتفاقی از طرح فروش عید این ماشین خبردار بشیم و زنگ بزنیم به همه نمایندگی‌ها و بگن ثبت‌نام تموم شده. بعد یه نمایندگی پیدا کنیم که بگه داره اما اون روز آخرین مهلته. لوک با سرعت بره اونجا و ببینه سرمه‌ایش رو هم ثبت‌نام می‌کنن. اما وقتی قیمت رو می‌بینه تردید کنه و برگه واریز پول به بانک رو بگیره و برگرده شرکت و به من بگه بهتره بی‌خیال بشیم، خیلی برامون گرون درمیاد.

اما من که تا قبلش بهش می‌گفتم بهتره ماشینی که می‌گیریم بیشتر از ... نشه، کلید کنم که نه، هم تو و هم من این ماشین رو دوست داریم، تازه تو دیگه نمی‌تونی از ماشین غیر صفر لذت ببری و بیا یه چیزی بگیر که دوست داشته باشی. و درست نیم ساعت قبل از اتمام کار بانک‌ها، راهی بانک کنم‌اش. تا فرداش هم مدارک رو تکمیل کنیم و بدیم بهشون. – لوک مجبور شد برای یه جلسه‌ای بره شرکت امروز، همین الان بهم زنگ زد که خبر بده رسیده شرکت. اگه بدونین چقدر صدای پسرم خوشحاله و پرانرژیه و چقدررررررر من از خوشحالی‌اش خوشحالم، خدا رو شکر -  بعد 4 روز بعد در کمال تعجب (چون معمولا تحویل ماشین 10 روز طول می‌کشه) درست شب تولدش بهمون زنگ بزنن که بیاین ماشین رو ببرین ! اون شب که با بچه‌ها قرار بیرون داشتیم تا بریم تولد بازی، مارال با هیجان هی می‌گفت جودی نفسش تو این چیزها حق ئه‌ها ! هی می‌گفت روز جمعه تولد لوک می‌خوام سوئیچ ماشین رو کادو کنم بدم بهش ! – که با خود لوک این کار رو کردیم ! همه خانواده لوک هم که خبر نداشتن ماشین رو دیشبش گرفتیم چقدررررر خوشحال شدن. البته جاری بزرگه یه تیکه‌ای اومد اما مهم نیست – . ماشین هم سرمه‌ای رنگ شد. آخ اگه بدونین من و لوک چقدر رنگ آلبالویی و سرمه‌ای رو برای ماشین دوست داریم و اصلااااا قسمت نمی‌شد – البته الان یادم میاد که برای خرید بابک واقعا به تمام نمایندگی‌های اون کارخونه زنگ زدم تا مشکی‌اش رو پیدا کنم، چون اون کارخونه فقط سفیدش رو می‌زد از دو ماه قبلش، و لوک معتقد بود مشکی‌اش خوشگله و لاغیر، یه دونه پیدا کردم که طرف به خاطر همین مشکی بودن 3 تومن گرون‌تر می‌داد !!! تا اینکه یه دونهههههه پیدا کردیم که سفارشی بود و خریدیمش – دیگه این هم از پلاک زوجش که کلی کیف داد.

لوک که کلی به خاطر این ماشین خوشحال و سرحاله.

 انقدر هم مدام از من تشکر می‌کنه که مانع شدم منصرف بشه و تشویق و حمایتش کردم برای خرید این ماشین. روزی چندین و چند بار از من تشکر می‌کنه. اما برای من دیدن این همه خوشحالی‌اش کافیه. لوک واقعا عاشق ماشین و ماشین بازیه و برای همین چندین و چند تا گزینه رو که می‌تونست با قیمت مناسب‌تری بخره مدام پیش خودش رد می‌کرد چون به دلش نمی‌نشست. تازه همش ماشین‌های مختلف رو با پسر سیاهمون مقایسه می‌کرد و برای همین حالا از داشتن این ماشین جدید خیلی خوشحاله، یعنی خیلی‌ها ! درسته از نظر قدرت و شتاب خب بالاخره به پای پسر سیاه نمی‌رسه اما فوق‌العاده رانندگی‌اش نرمه و قیافه‌اش خوشگل و دوست داشتنی. واقعا 22 اسفند و 26 اسفند به تاریخ‌های به یاد موندنی ما اضافه شد.

دیروز آخرین روز کاری شرکت هم بود. طبق معمول نهار آخر سال رو مهمون شرکت بودیم، البته بر خلاف چند سال گذشته نرفتیم رستوران، بلکه تو شرکت موندیم با منوی آزاد. با کلی خنده روز آخر کاری سال 92 رو هم به یاد موندنی کردیم.

 

یه مطلب کوچیک هم هست بفرمایین ادامه مطلب


ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 12:36 بعد از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]

تولدت مبارک گل پونه گل عزیز من یکی یه دونه

امشب شب قشنگیه برای من.

فردا سالگرد روزیه که فرشته‌ها مهربون‌ترین مرد دنیا را آوردن روی زمین.

فرشته‌ها ممنونم. خدا جونم ممنونم. اگه تو این فرشته مهربونت رو برای من نمی‌فرستادی زندگی من چه شکلی بود؟ مطمئنم قشنگ نبود.

امسال هفتمین سالیه که تولدش رو با هم جشن می‌گیریم، با شادی، با عشق ، با خوشبختی.

خدایا همیشه برای من سلامت نگهش دار. به امید خدا سال‌های سال این روز رو به شادی با هم جشن بگیریم.

 

 


 

تولد لوک رو امسال فکر کنم تو هفت شب و هفت روز جشن می‌گیریم !

امروز که ظهر با مامانم اینها و شب هم با بچه‌ها (سالی اینها و مارال اینها)،

فردا هم که ظهر دو تایی، شب هم با خانواده لوک،

شنبه هم با بچه‌های شرکت،

دوشنبه هم دوباره با مامانم اینها احتمالا ! (آخه امروز اونها نهار ما رو به این مناسبت مهمون کردن اما دیگه کیک نخوردیم چون من دیدم اصلا نمی‌تونم هم ظهر کیک بخورم هم شب، هم فرداش و پس فرداش !!)

از همه مهمتر اینکههههههههههه،

عصر که داشتیم از خونه مامان اینها می‌اومدیم، درست موقع خداحافظی، از نمایندگی زنگ زدن و گفتن بفرمایین ماشین‌تون حاضره !

وای خیلی هیجان‌انگیز بود، درست شب تولدش! بامزه اینکه امسال هر وقت از لوک می‌پرسیدم کادوی تولد چی‌ می‌خوای، می‌گفت برام ماشین بخر!

بعد کار خدا بود که سه ماه پیش ماشین بخره و بعد یهو بفروشه و بعد ماشین ثبت‌نام کنه و درست شب تولدش، ماشینش حاضر بشه !

بعد باحالش این بود که من دیروز یه سر رفتم نمایندگی (آخه تلفن‌هاشون همش اشغال بود) و گفتن اوووووووه شما تازه شنبه ثبت‌نام کردین و مدارکتون رو یکشنبه فرستادیم کارخونه، هنوز زوده !

البته هنوز پلاک ماشین حاضر نیست اما خب ماشین الان تو پارکینگمونه. اسمش هم سامیه ! الان یه پسره سیاه داریم (بابک) و یه پسر سورمه‌ای ! که پسرخوشگلی هم هست!

ایشالا یه روزی کادوی تولد به همسر جانمان پورشه کادو دهیم ! حالا 911 هم نشد حداقل باکستر !!!

راستی دقت کردم دیدم من سه بار درست نزدیک عید ماشین نو تحویل گرفتم! اصلا شب عید رو واسه همین دوست دارم! خدا رو شکر.  (بهو یاد ترافیک داغون این روزها و شب‌ها افتادم اما ترجیح دادم بهش فکر نکنم!)

بعد امروز هم رفتیم با مامان اینها خرید. مامان اینا مبلمان نو خریدن (خودشون دو سه روز پیش رفته بودن انتخاب کرده بودن) و من کلید کردم و گفتم باید تلویزیون نو و فرش نو و میز تلویزیون نو هم بگیرین. خلاصه کلی خرج گذاشتم رو دستشون!  اما مدل خونه‌شون کلیییی عوض میشه با این مبلمان نو و از حالت کلاسیک به حالت اسپرت درمیاد. من بی‌صبرانه منتظرم بعد از عید حاضر بشه سفارششون و خونه متفاوت بشه حسابی. خلاصه امروز همه عزیزان من خوشحال بودن به نوعی و من هم خیلی از این خوشحالی‌شون خوشحالم.

خدایا شکرت. امیدوارم همه شما دوستان عزیزم هم خوشحال خوشحال باشین. از ته دلم برای شادی دل‌های مهربونتون دعا می‌کنم. اگه قابل باشم البته.

 

[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 11:30 بعد از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]