![]() |
![]() |
|
| رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ... |
|
ديروز (پنجشنبه) از اون روزهاي خاص بود. بعد از اين همه مدت فشار كار و فشار دلتنگي ... بلاخره من و لوك يه نفسي تازه كرديم. از بين بچهها فقط من رفته بودم شركت. خود لوك درو به روم باز كرد. وايييي چي ديدم من . يه آقا پسر خيلي خوشگل. اصلا من عاشق اون تيشرت سورمهايش هستم. با همون مدل موي محبوب من. عطري كه منو مست ميكنه. يه صورت صاف صاف صاف. و يه شركت خالي !!! آخ كه دلم ميخواست روزها و ماهها همينجوري تو بغلش بمونم. مدتها بود ديگه اين خلوتو نداشتيم. خيلي ياد روزگار شيرين قديممون افتادم. خيلي لذت بخش بود. يه شيريني خلسه آور. دستهاي مهربوني كه محكم دور من حلقه شده بود. ميدونه خيلي دوست دارم محكمممم منو بگيره تو آغوشش اونقدر كه حتي نفسم بند بياد. خلاصه كه خيلي خوب بود. خيلي طول نكشيد ولي هر لحظهاش به اندازه يه دنيا برام شيرين بود.
بعد هم فردي اومد و كمي بعدترش يكي از همكاراي سابق با خانومش. اين بار براي استخدام خانومش ! و يه خورده بعدترش هم آني. يه خورده به كارام رسيدم. بعد پا شدم رفتم از يه مغازه نزديك يه دست فنجون خوشگل و جديد براي خونه گرفتم. يه بسته از اين نسكافههاي Multi Mix هم خريدم با بيسكوييت شكلاتي . ويفر محبوب شكلاتيام كه كاشفش پريدخت بوده رو نداشت. برگشتم شركت و با هم ميان وعدهمون رو خورديم. همكار سابق و خانومش هم رفتن و فردي زنگ زد واسه چهار تاييمون ناهار سفارش داد. باز لوك اومد پيشم و بازم يه دنيا مهربوني. ساعت 1 بود ولي بهش پيشنهاد كردم بريم سراغ كاري كه چند روزه قراره انجامش بديم. خريد كادوي سالگرد ازدواج آني و فردي. ارديبهشت امسال دومين سالگرد ازدواجشون بود كه مصادف شد با فوت شوهر خاله آني. طفلك سرطان داشت. خاله و شوهر خاله آني فك كنم بيست سالي بود ازدواج كرده بودن و عاشقانه همديگه رو دوست داشتن و بچه هم نداشتن. خاله طفلك يهو تنها شد. يادمه شايد دو ماه پيش بود با لوك يه سر رفتيم خونه آني اينها . خاله و شوهر خالهاش هم اومده بود. خاله آني شيريني ناپلئونيهاي خوشمزهاي آورده بود. من عجله داشتم و تو نرفتم و همون دم در باهاشون خوش و بش كردم و شيريني چپوندن تو دهنم ! منم كه شكمو !! لوك شوهر خالهاش رو كه بعد از يه مدتي ديده بود كلي جا خورده بود . ميگفت جودي اصلا نشناختمش بنده خدا خيلي داغون شده بود. خدا رحمتش كنه. خلاصه اونها هم ديگه جشني نگرفتن. بعد هم كه يه مدت پروژه مذكورمون !! به جاهاي بحراني رسيده بود و كادو كيلو چند ! چند روز پيش داشتم از بچهها نظر ميخواستم چي بگيرم. از خانم ع و پريدخت كه هر دو متاهلن و گفتم دستشون تو كاره خلاصه! خانوم ع يه سالادخوري ديده بود تو همون مغازههه كه ديروز ازش فنجون گرفتم. اتفاقا پريدخت هم ديده بود و خوشش اومده بود. قرار بود همون روز با پريدخت بريم ببينمش كه نشد. چهارشنبه صبح قبل از اينكه برم شركت يه زنگ به لوك زدم اونم نزديك شركت بود بياد با هم ببينيم. جفتمون خوشمون نيومد. لوك بقيه چيزهاي (!) مغازه رو هم ديد و هيچ كدوم رو نپسنديد. گفت با وسايل آني ست نيست. اومديم شركت و پريدخت پرسيد ديدي اون سالادخوري رو ؟ گفتم آره ولي خوشمون نيومد و لوك چيزهاي ديگه رو هم ديده و گفته با وسايل آني ست نيست. پريدخت كلي تعجب كرد و براش جالب بود كه لوك به يه همچين چيزايي دقت ميكنه و اهميت ميده ! اخه شوهر اون به كل تو اين چيزها تعطيله ! منم كلي پز اومدم كه بله هر وقت براي كسي قراره كادو بگيريم لوك پيشنهادهاي خوب ميده و مخصوصا براي فاميلش ميدونه چي بگيريم كه به دردشون بخوره و كلي خوشحال بشن و كلي هم خوش سليقه اس ! (به قول گيلاسي) آيكون يه جودي بدجنس پز پزو !!! خولاصهههههه ديروز رفتيم خريد. اتفاقا رفتيم مغازهاي كه پارسال كادوي ازدواجشون رو گرفته بوديم و فروش فوق العاده زده بود. در حالت عادي قيمتهاش بالاست ولي اجناسش به همون اندازه هم لوكس و خوشگل. فروش فوق العادهاش هم خوب بود و كلييييي مغازهاش شلوغ بود. به دقيقه نكشيد كه پشت ويترين چشم جفتمون رو يه سالادخوري گرفت. رفتيم تو و به بقيه چيزها يه نگاه سريع انداختيم و ديديم نه همونو ميخوايم ! آخ كه اگه بدونين چه كيفي داره با لوك خريد رفتن. فوق العاده با حوصله، فوق العاده خوش سليقه (از انتخاب من معلوم نيست ؟؟!!) و فوقالعاده هم نظر دهنده !! قسمت عالي ماجرا اينه كه مثل خودم سريع انتخاب ميكنه و يه چيزي اگه به چشمش نياد كه ديگه نيومده و اگه هم چشمشو بگيره ديگه گرفته. خيلي هم جالبه كه هميشه اتفاق نظر داريم. يعني يهو چشممون يه چيزي رو ميگيره و جفتمون هم زمان ميگيم اونو و همون رو هم ميخريم. حتي گاهي سريعتر از من يه چيزي چشمش رو ميگيره. انگار وارد يه مغازه يا بوتيك يا هر چي كه ميشه يه چيزي همون اول بهش چشمك ميزنه. اين هم نعمته هم به من كه كلي با خريد كردن حال ميكنم احساس خيلي خوبي ميده. مخصوصا كه خريد كردن با آدمهاي ديگه رو تجربه كردم. مامانم سخت پسند دير پسند و كلا نپسند ! يعني تو اين 22 سال نشده يه چيزي رو كه براي خودش ميخواد بگيره يا ما براي اون يا من براي خودم ! وقتي ميخوايم بخريمش من بپرسم نظرت چيه مامان ؟ بگه خيلي خوبه خوشم اومد. هميشه ميگه : نميدونم بد نيست فك كنم خوبه نميدونم ! اصلا امكان نداره چيز ديگهاي بگه ! خيلييي مامان گليه ولي تو انتخاب دير انتخابه. يا مثلا سالي خيليييي سخت انتخابه. حالا يه كم بهتر شده. يادمه يه بار با مامانش و خواهرش رفتيم تا لباس مجلسي بگيره. اشك ما رو درآورد ! هر چي ميگفتيم و پيشنهاد ميداديم چيزي نميگفت. ميپرسيدم اصلا چه جور چيزي دوست داره بازم چيزي نميگفت !! حالا فك كن مثل دوك هم باريكه سخت براش لباس گير مياد !! مثلا قرار بود ويژه ديروز بنويسم ها ! چقدر من حرف داشتم ! به فروشندهاي كه از همه كوچيكتر بود (كمك فروشنده بود در واقع !) گفتيم برامون بياردش. اورد گذاشت رو ميز اون ور تر كه به علت تراكم زياد جمعيت دستمون بهش نميرسيد ! به فروشنده 2 گفتيم آقا اونو بده به ما . يه نگاهي بهمون انداخت گفت باشه يه لحظه اجازه بدين سرم شلوغه ! يه خورده وايساديم ديديم انگار سرش خيلي اتوبان همته !! به همون پسره گفتيم بده بهمون . پسره از تو جعبه درآورد . واي كه خيلي بامزه بود. سالادخوري پيركس يه پايه دور دار چوبي هم داشت با قاشق و چنگال چوبي. جاي سركه و روغن زيتون هم داشت كه چوب پنبه هم براي سرشون هم داشت. خيلي خوشگل و بانمك بود . مخصوصا قسمت چوب پنبهاش كه مناسبت هم داشت !! آخه چند روز پيش سر ناهار بوديم كه فردي داشت ميرفت جايي اومد سر ميز گفت من يه تهبندي كنم و برم. يعني تهبندي بودها !!!!!!! از سر بندي هم بيشتر ! آذي بهش گفت آقا فردي تهبنديتون هنوز تموم نشد ؟! فردي هم خنديد و به شوخي چپ چپ نگاش كرد ! بعد با خنده گفت نميدونم انگار تهش سوراخه هر كاري ميكنم بسته نميشه !! آذي هم گفت خوب قبل از تهبندي هميشه يه چوب پنبه بخور بره سوراخشو بگيره !!!!!! اين آذي هم بدتر از من زبونش خيليييي درازه. اتفاقا از دوستاي دانشگاه من و سالي هم بود. ورودي بهمن رشته ما بودند. كلا 14 نفر بودن كه خيلي وقتا سر كلاساي ما پلاس بودن ! خودم هم براي اينجا معرفيش كردم. خيلي باهوش و دوست داشتني و بانمك و زبون درازه ! مثل منم يكي يه دونهاس ! اين فردي هي راه ميره برامون ميخونه يكي يه دونه ، ما هم سريع ميگيم گل گلدونه تا نذاريم بگه خل ديوونه !!!! برگرديم ماجرا !! سالاد خوري رو ديديم و پسنديديم و به فروشنده 2 گفتيم آقا ميشه برامون بذاريش تو جعبه. فروشنده شماره 2 هم كه تو اين مدت كلا دو سه تا جعبه رو براي يه مشتري گذاشته بود تو كيسه !! باز گفت عرض كردم خدمتتون چند لحظه صبر داشته باشين ! لوك گفت اشكال نداره خودم ميذارمش !! فروشنده 2 جا خورد و با تعجب به ما نگاه كرد ! نيدونم چرا ! خلاصه خودمون دوباره جا سازيش كرديم. بعد ديديم اين آقا فروشنده ها هنوز تو سرش ترافيك همته ! خودمون داديم دست خانم كه فاكتور ميكرد. يعني ما بايد وايميساديم اين آقا ميداد به اين خانوم ، گفتيم چه كاريه خودمون ميديم بهش !! اينم از مزاياي برنامه نويس بودنه كه هميشه دنبال راههاي كوتاه ميگرديم !! خانومه هم سريع فاكتور كرد و ما خوشحال و خندان اومديم بيرون در حالي كه به حساب آقاي فروشنده 2 بايد نيم ساعت ديگه لااقل ميمونديم ! چون فروش فوق العاده بود ديگه تو اون هير و وير كسي برامون كادوش نميكرد. رفتيم مغازه فتوكپي و همونجا با كلي زحمت كادوش كرديم. آخ كه لوك منو كشت از بس دقت داشت تو كادو كردن . بعد كه من هي چسب ميزدم بهم ميگفت ول كن جودي مهم نيست. قراره همين الان باز بشه !! كلي خنديدم از دستش ! آها سر راه چهار تا هم پادري گرفتيم از يكي از فرش فروشيها . دو تا من براي خونه و دو تا هم لوك براي شركت ! راستش حراج كرده بود آقاهه ما هم ديديم هم خوشگله هم جنسش نسبتا خوبه !! آقاي فروشنده كلي ذوق كرده بود !! دو تا دوتا هم لوله كرد برامون. لوك هم اينا رو كرد تو دستش تا راحتتر بياره. شده بود عين آرنولد تو ترميناتور 3 !!! هي راه ميرفتيم ميخنديديم و ملت هم ميگفتن اين خل و چلا كين ؟! لوك ميگفت خجالت ميكشي اين شكلي شدم باهام راه مياي ؟ گفتم نه اتفاقا خيلي جذابتر شدي !! البته در حدو دو سه تا كوچه بود ! رفتيم شركت و كادو رو به بچههاي داديم و كليييييي خوشحال شدن. و كلي تشكر كردن و كلي خوششون اومد. البته باهامون دعوا كردن چرا خودمون رو انداختيم تو زحمت و همين كه به يادشون بوديم براشون ارزشمنده. ميدونستم هم از ته دل ميگن . ولي واقعا اونام خوششون اومد و آني گفت چنين چيزي تو وسايلم نداشتم. آخ كه من چقدر خوشحال شدم. چوبپنبههاش رو هم ميخواستم به زور بكنم تو حلق فردي كه نشد !! كلي سرش خنديديم ولي. جاتون خالي ناهار هم يه جوجه توپ زديم تو رگ. بازم يه خورده كار كردم و اين لوك هي عين بچه گربهها ميومد پيشم خودش رو برام لوس ميكرد و ناز و نوازش ميخواست و متقابلا هم منو ناز و نوازش ميكرد. باز يه مدت گذشت و جو (خواهر زاده لوك و فردي) هم اومد و بعدترش هم برادر بزرگشون. هم خيلي اهل شوخي و خندهروئه و هم يه جذبه خاصي داره من حساب ميبرم ازش !! ولي خيلي مهربونه. تا چشمش افتاد به پادريها خنديد به من گفت چيه حراج كرده بودن رفتين خريدين ؟! ديگه عصر بود كه قرار بود بابا اينا بيان دم شركت ولي چون دير راه افتادن يه جا سر راه قرار گذاشتيم و منم وسايلمو جمع كردم و پيش به سوي خانواده . ولي خيلي روز مفرحي بود براي من. لوك عزيزم مرسي كه ديروز روز فوقالعادهاي براي من بود . غرق شدم در آغوش تو و عشق تو . ميليونها بار خدا رو شكر ميكنم براي داشتن تو. منم مثل تو بيتابم براي خونه مشتركمون. براي روزهايي كه بيدغدغه و بينگراني بتونيم براي هميشه با هم باشيم. دوستاي گلم به دعاهاتون و انرژيهاي مثبتتون خيلي خيلي احتياج دارم. از زمان فوت پدربزگم ديگه در موردش با بابا حرفي نزديم چون ميدونم بهش خيلي برميخوره. من دلم ميخواد زودتر از اين دغدغه خلاص بشم. قبول كردن بابا بزرگترين آرزومه. نميدونم چه جوري بگم ولي واقعا لوك مرد رويايي منه. تو انتخابش هيچ شكي ندارم و از ته قلبم ايمان دارم اين انتخاب خود خداست براي هر دوي ما. دعا كنيد برامون پي نوشت ! : ديشب اومدم يه اس ام اس بدم به لوك موقع خواب كه اون رو تو شيريني لحظههام شريك كنم و بدونه چقدر بهم مهربوني كرده و خوشحالم كرده. اندازه 3 تا sms شد ولي send نشد كه نشد. هي زور زدم هي زور زدم هي service center عوض كردم ... آخرش فهميدم بله !!! شبكه تعطيل !
پي نوشت 2 : دو شب پيش باز يه خواب در مورد روز عقدمون ديدم. قبلنا يه خواب ديده بودم ولي اين خواب اخيرم با خوابي كه پريدخت ديده بود و خوابي كه آني ديده بود يه شباهتهايي داره. موندم تعبيرش يا پيامش چيه. يادم باشه حتما براتون تعريف كنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط جودی ابوت |
|
|
1. ميخواستم تا بعد از انتخابات چيزي ننويسم. احساس ميكردم از فضاي سيا سي اين روزها اشباع شدهام. اينجا توي وبلاگ خودم هم چيزي از نظرم ننوشتم. چند باري توي كامنتدوني بچهها نظرمو گفتم. ولي خوب همون كافي بود ! براي ختم كلام (تا موقع اعلام نتايج) هم بگم ساهت 8:30 رفتم راي دادم. اگه پسر بودم مطمئنا تيپم شبيه پيژامه و عرق گير بود !! همينجوري 2 دقيقهاي حاضر شدم و پريدم همين بغل. دقيقا ديوار به ديوار مجتمع ما يه اداره مركزيه كه از شانس خوب من دومين باره كه مرگز رايگيريه. پنجره اتاق من و آشپزخونه (و البته حموم و توالت !!) كاملا بهش مشرفه. ا راستي چه تفاهمي !! خونه لوك اينا هم دقيقا مشرفه به يه ادارهاست البته اون يكي وز.ارت.خونهاس ! يادمه فردي ميگفت زمان بمبارانهاي جنگ كه برق همه جا قطع ميشد برق اين وز.ارت.خونه وصل بود و چراغاش روشن بود و از قضا برق خونه اونها هم انگار فازش با اون يكي باشه قطع نميشد ! انگار به جنگندهها ميگفته بيا منو بزن !! حالا با گذشت چندين سال از جنگ اين بار وز.ارت.خونه داره يه جورايي به لوك خدمت ميكنه ! و لوك شبها كه تو خونه است از نعمت اينترنت wireless اونجا بهرهمنده ! فك كن ! اوه از بحث دور شديم. خلاصه بنده حضور فعال به هم رسوندم. خيلي معطل نشدم. و البته ناچار شدم به كانديداي خ.ب.رگان هم راي بدم ! عذاب وجدان ميگرفتم سفيد بندازم ! اسم يكي كه توش بيشتر علي داشت رو انتخاب كردم ! به خاطر ارادتم به حضرت علي (ع) .
2. تو يكي از اين queez هاي Facebook شركت كردم. شما ذاتا بايد در كدام رشته تحصيل ميكرديد ؟ فك ميكنين چي اومده ؟ ... روانشناسي !!
3. اصلا اومدم به خاطر يه هدف خاص پست بذارم . جريان ديروز رو بنويسم. ولي چون خيلي خاصه همين الان يه پست ديگه ميذارم تو اون مينويسم
بعدا نوشت : دلم خواست دو تا عکس بذارم ! چیه مگه ؟! به تلافی پست قبل که نذاشتم !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط جودی ابوت |
|
|
از همون اولش فهميدم يعني حس كردم. لازم نبود اتفاق خاصي بيفته. لازم نبود نشونه خاصي ببينم. مهم اين بود كه خودم فهميدم. اولش با نااميدي سعي كردم انكار كنم. اميدهاي واهي داشتم. ولي خودم بهتر از هر كسي ميدونستم اشتباه نكردم و اين اتفاق ديگه اجتناب ناپذيره و جلوي وقوعش رو نميشه گرفت. همين شد كه وقتي لوك و مهربان از جلسه اومدن تو "كلاس" با يه جودي سرماخورده مواجه شدن. لوك كه اولش باورش نميشد شايد فك ميكرد شوخي ميكنم ولي بعد از چند دقيقه فهميد شوخي اي در كار نيست. اون جودي كج خلق اصلا حوصله شوخي كردن نداشت. دماغ قرمزم ديگه مطمئنش كرد. خب بارزترين نشونه سرماخوردگي من براي ديگران يه دماغ قرمز و زخم و زيليه. البته ميتونه نشونه عود كردن آلرژي هم باشه. آخه من به شدت عادت دارم بينيام رو با دستمال محكممممممم ميگيرم و گاهي به قول مامانم و بابام و لوك و بقيه دوستان و آشنايان و همسايهها ميكَنم !! چي كار كنم اصلا از بچگي تو خون من بوده اين ! اگه يه روزي بتونم قيافهام رو عوض كنم يا افكارم رو 180 درجه تغيير بدم اين عادت رو نميتونم كنار بذارم. خب جودي آلرژي دار بينياش زخم و زيلي و قرمز هست اما به علت عدم تجمع موارد آلوده و عفوني !! تغيير سايز نداده. به علاوه جودي آلرژي دار خيلي عطسه ميكنه چشماش ريزتر ميشه و مثل خرس قطبي با دماغش ور ميره. ولي جودي سرماخورده اين علائم رو كه نداره هيچ، عوضش صداش دورگه ميشه و همه انرژياش يهو به سطح افق نزديك ميشه !! اون اتاق يكي از مسخرهترين جاهاييه كه تا حالا توش بودم. طبقه همكف ساختمون شماره 2 معا.ونت ... رئ.يس ** جم*ه*ور . جايي كه مقنعهات رو بايد جوري سرت كني كه مبادا تار موت رو نامحرمي ببينه كه بري جهنم !! جايي كه اگه بخواي با آرايش كم يا لاك وارد بشي اول بايد پاكشون كني تا بهت اجازه ورود به صحن مقدس !! رو بدن. جايي كه محض خالي نبودن عريضه هم انگار هيييچ مردي اصلا جمله Lady is First حتي به گوشش هم نخورده و اصولا جوري بهت نگاه ميشه كه با تمام وجود حس كني جنس دومي . حتي حضور لوك هم نميتونه ذرهاي از امواج و انرژيهاي بسياااااار مثبت !!! اونجا رو براي ما دخترا ( من و بقيه بچههاي فني شركت كه از قضا همگي الان دختريم !!) كاهش بده. حالا تو چنين وضعي سه ساعت تو كلاس گير كني !! اتاقي كه چون توش پر لپ تاپه و سالي يه بار درش باز ميشه تا احيانا كلاسي توش تشكيل بشه همشون بهش ميگن كلاس. الان شده پاتوق ما وقتايي كه ميريم اونجا . تو كلاس غير از سيستم تهويه مطبوع ، يه كولرگازي هميشه روشن هم هست كه ريموت كنترلش گم شده !!! من كه بدنم اصولا با هواي خيلي سرد كولر ميونه خيلي خوبي نداره (برعكس هواي خيلي سرد و خنك طبيعي مثل زمستون) وقتي سه ساعت تو يه همچين جايي گير بيفتم با اين بدن ضعيف و نحيف معلومه سرما ميخورم ولو اگه در نيمههاي خرداد ماه باشه !! ولي واقعا براي جودي ابوت بيسابقه است كه از عيد به اين طرف دو بار سرما بخوره. اونم تو بهار دوست داشتني . البته خيلي هم دور از انتظار نيست با اين بساطي كه اين روزها براي خوردم درست كردم. به هر كسي كه اعتراف نكنم به شما عزيزانم ميگم كه تو چند ماهه اخير به اين طرف به اين بدن طفلك بدجوري ظلم كردم. هر روز تا ساعت 7:30 سركار نگهش داشتم . شبها جنازهاش رو تا ساعت 9:15 رسوندم خونه و از فرط خستگي يه شام كردم تو شكمش و فوقش يه كوچولو در حد ابسيلن ميوه. ساعت 11:30 انداختمش تو رختخواب و ساعت 5:50 با كتك بيدارش كردم و مجبورش كردم در عرض 20 - 25 دقيقه حاضر بشه و بزنه بيرون. فكر كنم قبلا براتون گفته بودم 20 ماهي ميشه كه نقل مكان كرديم و راهم بسيارررررر دور شده. فكر كنم براتون گفتم روزانه 4 ساعت تو راه رفت و برگشتم (تازه اگه شرايط خاصي پيش نياد) اونم با وسيله قشنگي مثل مترو !! خلاصه كه اين بدن طفلكي نه استراحت درست حسابي داشت نه از ويتامينهاي مختلف به طور مرتب ميذاشتم بهرهمند بشه. طفلي هم زهوارش در رفت ! حالا فاكتور بگيرين فشارهاي عصبي و استرس رو بابت اين پروژه لعنتي تو اين مدت !! ولي اين جودي ابوت يه اخلاق خيلي خوبي هم داره كه تو دوران دانشجويي كسبش كرده. قبل از اون هر وقت سرما ميخوردم مامان جونم برام سوپ درست ميكرد و روزي چند بار مخلوطي از آب پرتقال و ليمو شيرين و پدر جونم هم با يه چيز خيلي مطبوع پكيج تقويتي رو كامل ميكرد. شلغم !!!! يعني اگه تو دنيا از سه تا آفريده خداوند متنفر باشم اوليش شلغمه دوميش لبو كه به خاطر هم خانوادگي با شلغم مورد تنفر من قرار داره و سوميش باز هم شلغم !! شلغم پخته بود كه بابا با نمك فراوون به خورد من ميداد اون هم نه يكي ، دو تا ، سه تا ، هر وعده حداقل 7 – 8 تا متوسط !! در روز دو سه وعده هم بايد ميخوردم! احتمالا آقاي ميوهفروش فكر ميكرده بابام 7- 8 سر عائله داره وقتي تُن تُن (كار از كيلو كيلو گذشته !! ) شلغم ميخريده. دانشجو كه شدم و مستقل !! موقع سرماخوردگي كه به طرز عجيبي تعدادش در طول زمستان كاهش پيدا كرد ! خودم كمر همت ميبستم و از خودم پذيرايي ميكردم. روزي چند ليوان شربت آبليمو ميخوردم. يه پاتيل (قابلمه 5 – 6 نفره) سوپ مقوي درست ميكردم و هر دو ساعت يكبار يه كاسه بزرگ ميخوردم. به تناوب در طول روز پرتقال ميخوردم كه عددش به 8 تا ميرسيد لااقل البته در كل روز ! 5 – 6 تا ليوان چاي كمرنگ هم كه حتمي بود به اضافه همون 8 ساعت يكبار Adult Cold . يك روز به خودم استراحت مطلق هم ميدادم و بخاري اتاقم رو درجهاش رو ميبردم تا آخر و دو تا پتو مينداختم روم تا حسابي عرق كنم . هنوز هم به شدت معتقدم اين عرق كردن باعث بهبود سرماخوردگي ميشه. نسخه من به شدت اثر ميكرد و حداكثر دو روزه شديدترين سرماخوردگيها هم دود ميشد ميرفت هوا. يادمه ترم سوم يا چهارم دانشگاه يك روز كه منزل خاله دوست و همخانهايم دعوت بوديم (اين دوست من شمالي بود البته متعلق به استان همجواري كه در اون تحصيل ميكرديم. خالهاي داشت ساكن تهران كه در شهر محل تحصيل ما ويلايي داشتند و بعد از ازدواج فرزندانش به همراه همسرش 10 روز اول هر ماه رو اونجا اقامت داشتند ) حرف از شلغم به ميون اومد و خاله جان براي من تعريف كرد كه اونم به اندازه من از شلغم بدش ميومده ولي يكبار برشهاي نازك شلغم رو به همراه برشهايي از سيب زميني و كمي شكر پخته و به اين تركيب مزاقش سازگار شده. اين ايده جرقه ايده ديگري در ذهن خلاق من شد و دفعه بعدي كه داشتم در خونه سوپ درست ميكردم (سوپ رو فقط موقع مريضي درست نميكردم اصولا من و همخونهاي زياد سوپ دوست داشتيم) يك شلغم رو هم ريز رنده كردم و داخل سوپ ريختم. نتيجه خيلي خوب بود. هيچ اثري از طعم شلغم توي سوپ نبود و البته كه خاصيتش هنوز وجود داشت !! اين رو هم بگم كه به يمن پدرم ما تو خونه دانشجويي هم در سراسر زمستان شلغم داشتيم !! خلاصه اين خود رسيدگي شديد من !! شده بود زبانزد دوستان. اين براي من به يادگار موند و هنوز هم موقع مريضي با وجود داشتن مادري كه حسابي به فكر تغذيه من و تكميل ويتامينهاي بدن منه ! حسابي از خودم پذيرايي ميكنم. شدت اين رفتار و عادت جدي من باعث شد مامانم هم بالاخره بعد از 20 سال خيالش كمي از بابت من راحتتر بشه ! البته به جمع موارد ذكر شده در بالا جديدا 3 ليوان چاي سبز در روز هم افزوده شده كه بسيار تاثير نيكويي داره به عقيده من. خلاصه كه چهارشنبه سرماي بدجوري خوردم كه قيافه من رو كرده بود عين ميتها. پنجشنبه از زور ضعف و بيحالي حتي براي چند ثانيه هم نميتونستم رو پا بايستم سرم چيگ ميرفت و تا همين جمعه ظهر هم تب داشتم. اما باز هم نسخه معجزهگر جودي ابوت كه از پنجشنبه صبح شروعش كرده بودم الان يه جودي گذاشته جلوي روي شما كه زير دو خم سرماخوردگي نامرد رو حسابي برده روي پل !! و با وجود اينكه امروز رو هم براي استراحت مونده خونه اما از جنگ با يك سرماخوردگي خيلييييي شديد پيروز و سربلند بيرون اومده. اين شما و اين هم نسخه معجزهگر جودي ابوت !!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط جودی ابوت |
|
|
ظهر يه عمليات پيچيده ملوس شورون ( = شستن ملوس ) داشتم. طفلك شده بود عين اين ماشينهايي كه زمان جنگ تو مناطق جنگي رفت و آمد ميكردن و گل ماليشون ميكردن تا دشمن نتونه شناساييشون كنه ! تا اينجاش زياد سخت نيست چون قبلا شستن ماشين بابا هم با من بود. تازه به خاطر اين همه عشق و علاقهاي كه بين من و ملوس هست !! اصلا سختم نيست عزيز دلمو (!) بشورم ! قسمت پيچيدهاش اينجاست كه تو مجتمع ما استفاده از آب توي حياط براي ساكنين يه جورايي ممنوعه !! يعني براي اينكه يكي نياد هر روز ماشين بشوره و فرش بشوره و پولش بين همه تقسيم كنن كلا شير آب در دسترس نيست !! بلوك ما يه شير آب داره كه تو پاركينگ يكي از واحدهاست كه در آهني گذاشته براش !! حالا ديگه حلال حرومش پاي خودش من كه گناهش رو نميشورم !! خلاصه من سه بار دو تا گالن 4 ليتري و يك گالن 10 ليتري يعني جمعا 18 ليتر رو آب ميكنم 5 طبقه ميبرم پايين دوباره گالنهاي خالي رو ميارم بالا آب ميكنم و دوباره پايين و ... !! البته مسلم است از راه پله طي طريق ميكنم !! سه بار پلهها رو بالا پايين رفتم كه يه ماشين بشورم ! كار كه تموم شد با يه بدن خسته كوفته برگشتم بالا و پريدم تو حموم. جاتون خالي يه دوش مبسوط گرفتم و حظي بس وافر بردم ! من عادت دارم آخر حموم كه شير رو ميبندم اين چيزه هست ! ميزاريش رو حالت دوش آب از بالا مياد بعد ميزاريش رو حالت شير آب از شير پايين مياد !! اسمشو نميدونم خب ! خلاصه اينو ميذارم وسط كه همه آب از دوش دربياد و اگه يكي يه بار رفت تو حموم از شير پايين استفاده كنه قطرههاي آب از دوش چكه نكنه رو سرش ! كيف ميكنين كلاس آموزشي هم براتون ميذارم ! عصري براي خودم خوشحال خوشحال در نقش يك دختر خوب خانواده ! با تي دارم سراميكها رو تميز ميكنم. يه چركگيري حسابي كه از همه جا كردم ! سطل و تي رو بردم تو حموم كه آب سطل رو عوض كنم. با خوشحالي تمااااام اين شير پايين رو باز كردم كه يهو ... چكه چيه بابا رگباري آب ريخت رو سر و هيكلم !! اومدم مورد عنايت قرار بدم كسي كه اين حركت شنيع رو انجام داده ! يادم افتاد خودم ظهر رفتم حموم و اون شير رو تو همون وضعيت وسط گذاشتم يادم رفته بذارمش رو وضعيت شير پايين !! هر كسي فك ميكنه به خودم فحش دادم سخت در اشتباهه ! فقط يه ذره واسه اين مغز فندقيام غصه خوردم همين ! صبح اومدم يه املت مخصوص سرآشپز درست كنم كل خانواده استفاده كنن ! سر صبر و حوصله همه چي رو درست كردم و فقط موند قسمت افزودن تخم مرغ كه دقيقااااااا آخرين مرحله بود. حالا فك كن من از 100 دفعه لااقل 99 بارشو تخم مرغ رو تو يه ظرف جداگانه ميشكنم و بعد اضافه ميكنم. آفرين ديدي گفتم باهوشي ، درست حدس زدي. اين دفعه همون يه دفعه بود كه اين كارو نكردم. نه زود نتيجهگيري كردم خيلي هم باهوش نيستي. انقدر خوش شانس نبودم كه اولين تخم مرغ خراب از كار در نياد. بازم اشتباه فكر كردي. نشستم دوباره از اول درست كردم ! لوک هم سه روز بهم مهلت داده برم بگیرمش !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط جودی ابوت |
|
|
يادش بخير پارسال يه جفت صندل كه عمهام از سوريه برام آوزده بود و هم راحت بود هم مناسب محيط كاري، با خودم آوردم شركت تا در طول روز پام كنم و خلاصه حالشو ببرم عظيم !! آخ كه چقدرم خوب بود و اين احساس خنكي و راحتي پا لذت بخش بود . يه بندهخدايي اون موقع نظافتچي شركت بود كه طفلك يه ذره همچين گيج ميزد. مرد خوبي بود ها ولي بعضي وقتها حواسش خيليييي پرت ميشد. يه دفعه خانم ع (منشي دوست داشتنيمون) بهش گفته بود يه جفت صندل – اه با اين كلمه صندل راحت نيستم ، همون دمپايي !! - كه زير ميز توي آشپزخونه بود رو بندازه دور. بنده خدا هم لطف كرد و همه دمپاييها و صد البته دمپايي عزيز بنده رو انداخت دور !!! طفلك فقط يك ماه و اندي – مخلص جناب Andy عزيز – عمر كرد و خلاص !!! چند ماهه اخير مخصوصا از بهار به اين طرف جاي خالي دمپايي رو در زندگيم خيلييييييي احساس ميكردم ! اصلا شبها خواب دمپايي ميديدم ! اصولا به نظر من دمپايي بايد راحت باشه شكيل هم باشه خوبه اما جينگولي بودنش خيلي مهم نيست. يه دمپايي فوق العاده هم چند ساله تو خونه دارم و انقدر دوسش دارم و باهاش راحتم كه هيچ دمپايي ديگهاي تو خونه استفاده نميكنم. خلاصه ديروز بالاخره قسمت شد و وقتي دست داد و بنده به همراه يك عدد لوك رفتيم خريد. و يك دمپايي خريدم كه هم راحته و هم شكيل. زندگي به همين راحتي شيرين ميشود. فقط بايد يه كاغذ بچسبونم روش و بنويسم "دور انداخته نشود " !!
- / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - /
لوك ديروز در اوج فوران احساسات بهم ميگه : ببين واسه همينه كه بهت ميگم لاغر شو ديگه * - دستاشو يه جوري باز ميكنه به حالتي كه انگار كسي رو بغل كرده البته چند كيلو لاغرتر از من !!- كه من بغلت كنم مثل گنجيشك ميشي تو بغلم اون وقت ! (ارادتمند گنجشك جان ! خوبي ؟!) ميگم خوب عزيزم الانم كه همين قدري هستم ميتوني بغلم كني خيلي هم راحت تو بغلت جا ميشم ! ميگه نه اونجوري ديگه احساس نميكنم گنجيشكي ! فك ميكنم خودم يه گنجيشك كوچولو ام كه داره پررو بازيه در مياره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - /
ديروز تو راه برگشت تو مترو با يه دختري آشنا شدم. جنايت و مكافات دستش بود. از جلد كتاب مشخص بود كه حداكثر دو ساله چاپ شده ولي كاغذهاش كاهي بود. همين باعث شروع صحبتمون بود و جاتون خالي كلي با هم گپ زديم. از داستايوفسكي و تولستوي و چخوف تا كامو و نيچه و حتي فرويد و ميچل ! گفتگوي شيريني بود. منو برد به دنياي شيرين كتاب ، بوي كاغذ ، لذت لم دادن به بالشهام روي تختم و ورق زدن و بلعيدن يه كتاب و نوشيدن چاي و يه نسيم ملايم...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
* 164 سانت قد و 66 ! كيلو وزن ! نتيجه دوران سركار اومدن منه ! يادش بخير يه دانشجوي 56 كيلويي بودم !!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط جودی ابوت |
|
|
ميخواستم بيام بگم يكي از عزيزترين دوستامو بعد از 5 سال پيدا كردم
ميخواستم بيام بگم يه دوست خيلي خوب پيدا كردم
ميخواستم بيام بگم يه عالمه كار دارم و وقتم خيلي كم شده
ميخواستم بيام بگم شنبه با ترسش و لرز صفحه نتايج ارشد رو باز كردم و ديدم مجاز شدم
ميخواستم بيام بگم رتبهام خيلي دلچسب نيست ولي اميدوارم بتونم قبول شم حتي غير انتفاعي يا پيام نور ولي فقط و فقط تهران ديگه حداكثر قزوين
ميخواستم بيام بگم بابا و مامانم كلي خوشحال شدن چون با وجود اينكه كلا واسه كنكور زياد نخونده بودم و با اين تغيير رشته ناگهاني ولي مجاز شدم
ميخواستم بيام بگم وقتي رتبه گيلاسي رو ديدم اصلا روم نشد رتبهام رو اينجا بنويسم ولي بازم همين برام خيلي ارزشمنده چون من از آذر ماه تا روز كنكور فقط رفت و برگشت تو مترو ميتونستم درس بخودم و جمعهها و گاهي پنجشنبهها و با خستگي و كار زياد ولي لااقل تونستم مجاز بشم
ميخواستم بيام بگم تيم كاري كه اين روزها داريم از نظر من بهترين تيم كاريه كه تا حالا داشتيم و كلا تو چندين سالي كه شغلهاي مختلف داشتم تا حالا انقدر از داشتن همكارهاي خوب لذت نبرده بودم *
ميخواستم بيام بگم داشتم نشونههاي افسردگي تو خودم كشف ميكردم ! كه سريعا تصميم گرفتم رويهام رو عوض كنم ! **
ميخواستم بيام بگم چند تا وبلاگ پيدا كردم كه نويسندههاش رو خيلي دوست دارم و در كنار وبلاگهايي كه از قبل ميخوندم مشتاقانه مطالبشون رو دنبال ميكنم
ميخواستم بيام بگم هنوزم تو كامنت گذاشتن مشكل دارم ولي وبلاگهاي همههههههتون رو ميخونم
ميخواستم بيام بگم امروز روز خيلييييييييي قشنگيه
ميخواستم بيام بگم از صميم قلب همه شما رو دوست دارم و رنگين ترين آرزوها رو براتون دارم
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
* از اول نوشتن تو اين وبلاگ براتون گفته بودم كه محيط كاري شركت فوقالعاده اس و همه همكارها دوستداشتنياند (بجز يكي دو مورد كه موندگار نشدن) اما چند ماهيه كه تو قسمت فني همگي دختريم. تو يه رنج سني و با افكار و فرهنگهاي مشابه. درست عين يه اكيپ صميمي تو دانشگاه يا دبيرستان. خلاصه كه خيلي عاليه و حقيقتا خوش ميگذره. همهشون رو خيلي دوست دارم. حتما يه پست در مورد بچهها ميذارم.
** چند ماهيه كارم خيلي زياد شده و خودم رو حسابي گرفتار كار كردم و براي خود خودم وقتي زياد نذاشته بودم. اونم بعد اون چند ماه فشرده قبل از كنكور كه حسابي به استراحت احتياج داشتم. درسته ملوس خيلي تو زندگيم تاثير گذاشته ولي خب از اون اونطور كه دلم خواسته نتونستم استفاده كنم. كلا بابا وقتي تهرانه زياد دوست نداره من از وقتي كه ميتونم براي خانواده بذارم با دوستام بگذرونم. دقيقتر بگم ترجيح ميده بعد از كار بلافاصله بيام خونه و روزهاي تعطيل هم حتما دور هم باشيم. خلاصه كه تو اين سه ماهه كه بابا تهرانه هنوز با بچهها بيرون نرفتم. دغدغههاي مربوط به خواستگاري و قضيه من و لوك، كمبود وقت شدييييد لوك كه نتونستيم از اون گردشهاي يك روزه هميشگيمون بريم. حتي ديگه وقت براي پيادهرويهاي صبحگاهي و قدم زدنهاي عصرگاهي هم نداريم. حتي تو شركت هم وقتي براي اون گپ زدنهاي طولاني نداريم. وقت ديدن دوستهاي قديميام هم نداشتم. خب با اين وضع من نبايد افسرگي بگيرم ؟! ولي از ديروز دارم رفتارهاي قديميام رو پيش ميگيرم . مقنعه خاكستريام رو كه به خاطر ماموريتهاي هر روزه به دفتر ... ميپوشيدم رو گذاشتم كنار و شالهاي رنگيمو سرم ميكنم. با خودم قرار گذاشتم هر روز براي خودم وقت بذارم. خلاصه كه نگرانم نباشين . من حسابي حواسم به خودم هست !! برای سجاد عزیز : کی ؟ من ؟ ناراحت ؟ از تو ؟ اوا خاک عالم ! پست قبل رو از پایین به بالا کامنت هاش رو جواب دادم بعد ییهو بلاگفا قاطی کرد دیگه به بقیه نمیتونم جواب بدم !! در ضمن لوک خوش شانس اون قدر ها هم عضله نداره داداش !!!! خلاصه که بابا مامخلص شما هم هستیم نفرمایید این فرمایش ها رو ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط جودی ابوت |
|
|
1. 19 ارديبهشت رو كه يادتونه ؟ مطمئنم معجزه پنهاني داره كار خودش رو ميكنه. دليلي نداره همه نشونههاش رو الان ببينم. ميدونم خداي مهربون من همه كارها رو داره سر و سامون ميده. پريچهر (همكارم) يكشنبه اومد كنارم نشست : جودي ديشب خوابت رو ديدم ج : (ذوق زده) جديييي ؟ خب چي ديدي ؟ (دقت داشته باشيد درست شنبه شب اين خواب رو ديده بود) پ : يادم نيست دقيق. ولي خواب ديدم عروسيتونه (عروسي من و لوك) اومدم ديدم تو يه آرايش خيلييي ساده و محو داري. گفتم آي اين چيه دختر مثلا عروسيته . رفتم پيش آرايشگرت و اون گفته خودش خواسته . خلاصه دستت رو گرفتم بردم كه يه كم آرايشت كنم ! آها راستي قبلش بهم گفتي كه مشكلاتتون حل شده و بابات قبول كرده. ج : (با لبخند) ايشالا خيره. ميدونم يه نشونه است. مرسي خداي مهربونم.
در همين راستا چند ماه پيش آني خواب ديده بود عروسي ماست و من يه لباس عروسي خيليييييييي خوشگل پوشيدم كه مامان آني برام دوخته. ميخنديد ميگفت « هم خوشحال بودم هم يه كم حسوديم شده چرا براي من چنين لباس عروسي ندوخته !! (مامان آني يه خياط خيلي ماهره و لباس عروسي آني و عروسش رو خودش دوخته) جودي تو با آرامش داشتي حاضر ميشدي و كلي دير شده بود و همه مهمونا منتظر بودن عروس داماد برسن. از اون ور سالي هي حرص ميخورد ميگفت زود باشيننننن !! » خلاصه كه خدا به داد برسه با اين خوابهايي كه واسه عروسيمون ديدن !!!! خودم هم يه بار خواب سفره عقدم رو ديدم خيليييييييي وقت پيشها و اونجا مشغول درست كردن موهام بودن !!! ايشالا تعبيرش خيره و قرار نيست من يه عروس با موهاي هپلي و لباس يخ وري و آرايش چپكي بشم !!!!!
2. ميخوام براي خونه يا يه دوچرخه ثابت بخرم يا اوربيترك . حرف تردميل رو اصلا نزنين كه به مزاجم سازگار نيست ! راهنمايي كنين كدومش بهتره ! رفتم جمهوري يه ذره تحقيق كردم ولي به حرف فروشندهها كه نميشه فقط اعتماد كرد كه !
دوچرخه ثابت
اوربيترك
3. دقت كردين جديدا پستهاي كوتاه مينويسم ؟!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط جودی ابوت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند، غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی چه می ماند؟ از لحظه های رفته روشن چه می ماند؟ از من، اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا، بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند؟ بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را ، غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند؟
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|