قدم زدن با جودی

باز کن چشمت را تا که گل باز شود؛ قصه زندگي آغاز شود؛ تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود ...

برای اولین بار ...

 

استرس دارم. خیلی استرس دارم. استرسش خوبه یعنی به خاطر یه موضوع خوشحال کننده است اما خب باعث شده توی این 24 ساعت آخر مثل مرغ پر کنده باشم. فردا چهارمین سالگرد عقدمونه. اما چهار سال پیش اصلا استرس نداشتم. یعنی زیاد نداشتم. فقط خیلی خیلی خوشحال بودم. خیلیییییییی. با اینکه یه عقد ساده بود و مثل خیلی های دیگه با یه مراسم مفصل نبود، اما اون روز خیلی خوشحال بودم. خیلی دلم میخواد راجع به اون روز بنویسم. اما استرس دارم، و یه عالمه کار، که باعث میشه اصلا نتونم تمرکز کنم.

حالا چرا استرس دارم؟ خب برای اینکه فردا قراره اولین مراجعانم رو ببینم. خیلی رسمی و واقعی! اصلا باورم نمیشه! می دونین سخت ترین قسمتش چیه ؟ اینکه درمان این مراجعان قسمتی از کار پایان نامه ام هست و این کار رو خیلی سخت تر میکنه. چون باید کاملا تو قالب یه چهارچوب این کار رو انجام بدم. فقط باید از یه شیوه درمانی خاص (که خیلی هم پیچیده و جدیده) استفاده کنم و چه و چه و چه. باورم نمیشه این منم که فردا باید بشینم روی صندلی یه روانشناس و ... . برام دعا کنین لطفا.

 

پی‌نوشت در چهارشنبه ساعت 16:41

امروز خیلی آروم‌ترم. دیروز غروب بعد از کار رفتم پیش استادم. تا اون موقع خیلی استرس داشتم. اما دیدن آرامش تو چهره استادم، اونم آدمی که یکی از بزرگان این رشته‌ است و همه تلاشش اینه که بهترین خدمات روانشناسی در اختیار مردم باشه، خیلی آرومم کرد. استاد کاملا ریلکس بود و مطمئن به من. دیشب باز هم برای هزارم به من گفت من امیدم به توئه. شنیدن این حرف از زبون مردی که تا حالا هزاران دانشجو شاگردی‌اش رو کردن و خیلی‌هاشون تبدیل به آدم‌های بزرگی تو این رشته شدن، برای من خیلی شیرینه و حتی رویایی. استاد آدمی هم هست که زیاد اهل تعریف نیست. سختگیر و دقیق اما بسیار بزرگوار و مهربون. بعدا دوست دارم بیشتر در موردش بنویسم. دیشب بعد از مطب استاد با لوک رفتیم ساندویچ مغز زدیم بر بدن. اصلا این مغز خوشمزه نقش مهمی در رویدادهای مهم زندگی من داشته ! خلاصه که خیلیییییی بهتر شدم

فقط یک ساعت مونده ! تا یک ساعت دیگه من نشستم روی اون صندلی و اولین کار درمانی‌ام رو شروع می‌کنم. از صمیم قلب امیدوارم موفق باشم و بتونم به مراجعانم کمک کنم. امیدوارم بتونم نقش مثبتی توی زندگی و حل مشکلشون داشته باشم. دعاها و انرژی مثبتتون بهم قوت قلب میده  دوستتون دارم یه دنیااااااااا.

 

[ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 ] [ 5:6 بعد از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]

به این میگن تله پاتی آیا ؟!

 

امروز و همین چند دقیقه پیش یه اتفاق خیلی خیلی جالب برام افتاد. امروز نرفتم شرکت و موندم خونه. بعد طبق معمول هر وقتی که خونه هستم، بعد از نهار خوابیدم. عجب خواب خوبی هم بود و چسبید مخصوصا بعد از کم خوابی‌های این چند روزه. یادمه خواب هم داشتم می‌دیدم. فقط آخرین خوابم رو تا حدی یادمه که یکی از دوستان و همکاران قدیمی اومده بود به دیدنم و داشتیم در مورد موضوعی حرف می‌زدیم. این دوست رو خیلی وقته که ندیدم شاید حدود یک سال. تو این مدت هم به جز یکی دو بار توی این شبکه‌های اجتماعی !! با هم حرف نزدیم که آخرینش مربوط به خیلی وقت پیش میشه. بعد خب جوری هم نبود که من به یادش باشم. برای همین وقتی خوابش رو دیدم خیلی برام جالب بود که چی شد یهو یاد این دوست افتادم ؟ حرف‌هامون هم توی خواب خیلی جالب بود. طوری که وقتی با صدای آیفون خونه بیدار شدم ناراحت شدم که چرا ادامه خواب رو ندیدم. چون داشت یه ماجرای خیلی جالب رو برام تعریف می‌کرد.

خلاصه بیدار شدم و مشغول کارهام شدم. بعد همین چند دقیقه پیش گوشی‌ای زنگ زد. اول فکر کردم لوکه که زنگ زده بگه توی راهه. اما در کمااااااال تعجب دیدم شماره این دوسته !!! خیلییییییییی جالب بود خیلییییییی ! در این حد که بیام پس بذارم دیگه !!!

 پی‌نوشت مهم برای هیما : هیما جان میام پیشت. کلی حرف دارم باهات

 

[ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 ] [ 7:2 بعد از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]

من و این روزها

 

انگار کائنات و همه دست به دست هم دادن تا روزهای شلوغ من تمومی نداشته باشه. یعنی دریغ از 24 ساعت ناقابل که من بتونم با آرامش و خیال راحت از زندگی لذت ببرم. همه‌اش شلوغی و بدو بدو و تلاش. نمی‌گم ناراضی‌ام از این شرایط، فقط میگم دلم کمی استراحت می‌خواد. دلم لک زده برای یک مسافرتی که توش به هیچی فکر نکنم جز خوش گذروندن و آرامش. دلم می‌خواد یک هفته برم یه گوشه سرسبز و خلوت، با گوشی خاموش، بدون اینترنت، بی‌خبر از اخبار ناراحت کننده، فارغ از هر تکنولوژی و دنیای مجازی. فقط زندگی کنم.

از خرداد تا حالا دو بار تصمیم گرفتیم بریم مسافرت و هر بار به دلیل عدم هماهنگی همسفران و برنامه‌های پیش‌بینی نشده برنامه‌مون کنسل شد. دیگه خدا بخواد این هفته دوتایی می‌زنیم به جاده. البته احتمالا یه سفر یه روزه، اما باز هم همونش خیلی خوبه.

باورم نمیشد دلم لک بزنه برای کار خونه اما این اتفاق افتاده. اصلا دلم می‌خواد یه روز هیچ کاری نداشته باشم جز اینکه خونه رو مرتب کنم ! این رو جودی "بی‌خیال دنیا"  و آسونگیر میگه‌ها ! ببینین دیگه چقدر اوضاع اسفناکه. پروپوزال، پروژه، ترجمه، کار عملی، پروژه، مقاله، شرکت، کارهای واجب روزانه مثل غذا پختن و ... . بعد اصلا تمومی هم ندارن. یعنی نمی‌تونم بگم مثلا یک ماه دیگه کارها تموم میشه و من راحت میشم. نخیرررررر همینجوری تکرار و تکرار و تکرار و تازه وسطش هم دوباره کارها و مسئولیت‌های جدید. باور کنین برای همین چند خط نوشتن هم کلی بالا و پایین کردم و از وقت کارهای دیگه‌ام زدم.

بازم خدا رو شکر که همه چی رو به پیشرفته، آینده‌ای پر از چیزهای هیجان‌انگیز و متفاوت با کلی رویا بافی. ولی اصلا باورم نمیشه من همون جودی‌ام که یک سال و نیم پیش داشتم غصه می‌خوردم که روزهام به بطالت میگذره و دنبال یه هدف جدید می‌گشتم و دلم چنین روزهای شلوغی رو می‌خواست ؟!! کاشکی اون موقع بیشتر استراحت می‌کردم خب !

خوبه که این روزها لوک هست، خانواده‌ام هستن، دوستام و لحظات خوشی که باهاشون دارم. مثل سه‌شنبه شب که بعد از یه روز کاری شلوووووغ و ماموریت و ... تولد مارال رو البته با تاخیر یک ماهه شش تایی جشن گرفتیم (البته تو شرکت قبلش تولد گرفته بودیم). اون شب انقدر خوش گذشت که چشم به هم گذاشتیم دیدیم ساعت نزدیک 1 بعد از نیمه شبه ! صدای خنده‌هامون همه جا رو برداشته بود و بعضی‌ها با تعجب نگاهمون می‌کردن و شاید تو دلشون می‌گفتن این خل‌ها رو ! تازه یه آقاهه از اینا که با مرغ عشق فال می‌گیرن اومد پیشمون و یهو یه فال گرفت طرف من و گفت : بیا نگران نباش، "او" برمیگرده ایران !! آقا شلیک خنده ما رفت رو هوا و هر کدوم یه طرف ولو شدیم. من که اصلا نمی‌تونستم نفس بکشم از فرط خنده. بچه‌ها گفتن ایناها "او"شناخت نشسته اینجا – اشاره به لوک – بعد طرف رو کرد به مارال و سالی گفت خب "او"ی شما برمی‌گرده !! تو مدتی که هم پسرها مشغول سفارش و گرفتن شام بودن ما دخترها کلی عکس‌های خوشگل خوشگل انداختیم. کلی چرت و پرت گفتیم. شام خوشمزه خوردیم. شش نفره افتادیم به جون یه کیک گنده و با چنگال همشو تا تهههههههه خوردیم. خلاصه شب فوق‌العاده‌ای بود.

چهارشنبه هم همینطور. درسته از ساعت 11 تا ساعت 6 با دوست جونم نشسته بودیم روی پروپوزالش کار می‌کردیم، درسته بعدش تو ترافیک شدید رسیدم به لوک تا ماشین‌ها رو ببریم خونه (یکی‌اش رو گذاشته بودیم نمایندگی برای سرویس) و وقتی ساعت 8 شب رسیدیم خونه من و لوک انقدرررر خسته بودیم که ولو شدیم روی مبل تا ساعت 11 و بعد دیدیم فقط می‌تونیم بریم بخوابیم و نه هیچ چیز دیگه، اما روز فوق‌العاده‌ای بود. نه فقط به خاطر نهار معرکه و خوراکی‌های خوشمزه‌ای که دوست جونم گرفت، بلکه به خاطر احساس خوشحالی خیلی خوبی که از به سرانجام رسیدن کارش بهم دست داده بود. خیلی حس سبکی خوبی بود، خیلی.

خلاصه این روزهای من هم اینطوری میگذره. شما چطورین دوست جونا؟

 

[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 12:58 بعد از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]