تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

براي تويي كه فراموشت نميكنم - 2

طفلك نيما . نميدونم آيا زماني از اين كه تو رو به ما معرفي كرد پشيمون شد ؟ تو خيلي سريع تبديل شدي به بهراد عزيز من و عاطفه . اگه جايي مي‌خواستيم بريم به تو مي‌گفتيم. اگه چيزي مي‌خواستيم به تو مي‌گفتيم. اگه كاري داشتيم به مي‌گفتيم. هر تصميمي كه ما مي‌گرفتيم تو خيلي راحت قبول مي‌كردي. بر عكس نيما كه خيلي‌وقت‌ها نه مياورد. خيلي جاها نمي‌اومد و خيلي كارها رو نميكرد.

نيما خيلي وقت‌ها مي‌رفت با گروه كارداني‌هاي هم رشته‌مون كه من هيچ وقت از جمعشون خوشم نمي‌اومد. نه از دخترها نه از پسرها. تنها چيزي كه از دانشگاه ياد گرفته بودند آمار اين و اون رو گرفتن و پشت اين و اون حرف زدن و چسباندن اون به اين بود. دانشگاه براشون فقط و فقط در همين‌ها خلاصه ميشد. نميدونم نيما چه جوري باهاشون كنار مي‌اومد. من اصلا حوصله‌شون رو نداشتم. عاطفه هم همين‌طور. ولي نيما حتي بعد از رفتن هم‌خونه‌اي كه هم‌كلاسي اونها بود بازم رابطه‌شون رو باهاشون حفظ كرده بود. فقط پسرهايي تو اون جمع بودن كه اهل خاله‌زنك بازي و خوش‌گذروني (اونم به شيوه‌هاي خيلي مسخره) بودن و من هيچ وقت نفهميدم نيما كه اين ويژگي‌ها رو نداره چطوري در اون جمع دووم مياره. راستي دخترهاي اون گروه هيچ‌وقت از من خوششون نيومد. هيچ وقت. به خاطر دوستي محكم و صميمانه‌ام با نيما. به خاطر اينكه خيلي از بچه‌هاي دانشگاه فكر ميكردن نيما دوست پسر منه و اونها ميخواستن يكي از دخترهاي گروه خودشون رو به نيما قالب كنن. چون هميشه گيج ميشدن كه بالاخره تو دوست پسر مني يا نيما . اين رو به خودتون هم گفته بودن. و من هيچ وقت زحمت نكشيدم براشون جا بندازم كه براي صميمي بودن با پسري لازم نيست دوست‌دخترش باشي. يه پسر ميتونه همه حرف‌هاي نگفته‌اش رو براي تو بگه از عميق‌ترين و مخفيانه‌ترين احساسات و افكارش براي تو حرف بزنه بدون اينكه دوست‌دخترش باشي. ميتوني يه دوستِ دختر فابريك و منحصر بفرد باشي و دوست‌دختر نباشي. اونها هيچ وقت نمي‌فهميدن. نمي‌تونستن منو تحمل كنن چون همه استادها منو خيلي دوستم داشتن و همه بچه‌ها باهام راحت بودن. چون باورشون نمي‌شد پسرهايي كه اونا رو خداي كامپيوتر و برنامه‌نويسي مي‌دونستن ميومدن از من اشكال مي‌پرسيدن. چون من تنها دانشجويي بودم كه معاون علمي دانشگاه درباره‌اش خطاب به قائم‌مقام رئيس دانشگاه گفت : آقاي ش اين دختر، دختر خود منه. هر چي خواست و هر كاري داشت دريغ نكنين.

دلم براي نيما مي‌سوزه. چرا من و عاطفه نفهميديم پشت اون ظاهر كمي جدي نيما يه پسره كه به محبت و حمايت دخترانه ما خيلي احتياج داره. چرا وقتي هي ساز مخالف مي‌زد ما هم محلش نمي‌ذاشتيم و با تو سه تايي مي‌رفتيم و اون هر طور بود خودش رو مي‌رسوند، ما مهربوني و توجه زياد تو رو مي‌ديديم و دقت نمي‌كرديم نيما چرا هيچ وقت مثل تو نيست. چرا نيما بلد نيست ناز ما رو بخره و هي به ما توجه كنه. چرا نيما موقع ماشين گرفتن نميره جلو و كنار مي‌ايسته ولي تو هميشه چند قدم مي‌رفتي جلو. تو هميشه ما رو داخل سوار مي‌كردي و بعد خودت مي‌نشستي. ولي نيما براش اهميتي نداشت. در رو براي ما باز نمي‌كرد و مي‌رفت تو مي‌نشست. يادته چقدر سر به سرت مي‌ذاشتم و مي‌گفتم من دوست دارم سر بشينم و وسط و ته نمي‌شينم و تو غرغر مي‌كردي و وسط مي‌نشستي و ما بهت مي‌خنديدم.

دلم براي نيما مي‌سوزه كه حسرت اون همه صميميت سه‌تايي رو مي‌خورد و هيچ وقت نمي‌تونست از حريمي كه براي خودش داشت كمي پا رو فراتر بذاره و به اون رابطه‌اي برسه كه ما سه تا داشتيم.

روزي هزار بار بهت مي‌گفتم چقدر برام عزيزي و چقدر دوستت دارم. آخ چرا هيچ‌وقت اين حرف‌ها رو به نيما نزدم. چرا هيچ وقت بهش نگفتم چقدر برام عزيزه ؟ كه بود. كه خيلي دوستش داشتم. چرا با خودم و خودش لجبازي كردم. چرا به خاطر احساسي كه بهش داشتم و آشكارش نمي‌كردم خودم و خودش رو مجازات كردم.

اگه اون دو سال آخر رابطه‌مون به اونجا نمي‌رسيد قطعا تا آخر عمر عذاب وجدان مي‌گرفتم. خوشحالم خوشحالم كه لااقل چند بار بهش گفتم دوست خيلي خوب منه. ولي كم بود. خيلي كم بود.

آخ بهراد عزيزم چقدر دلم براي اون روزهاي شاد و بي‌خيال تنگ شده. چقدررررررررررررر سبك و آزاد و خوشحال بوديم. مثل گنجشك‌هاي كوچولويي كه شادمانه جست و خيز مي‌كنن و دنبال هم مي‌دون و جيك جيك مي‌كنن.

با چه شوقي نگاهت مي‌كردم وقتي با دست چپ جزوه‌ مي‌نوشتي و جدي غرق درس مي‌شدي و من باهات شوخي مي‌كردم

و تو اخم ميكردي و دعوام مي‌كردي و من غش غش مي‌خنديدم و تو هم مي‌خنديدي. عاطفه با چه لذتي به اين صحنه‌ها نگاه مي‌كرد و من چقدر شاد بودم كه روزي در عروسي بهترين دوستانم حضور خواهم داشت.

سر همه‌ كلاس‌ها حواست به ما دو تا بود. استاد، جزوه، درس، همه زندگيت ما دو تا بوديم. ما هم غرق شادي بوديم. من از داشتن دوست و برادري مثل تو و عاطفه از داشتن عاشقي و معشوقي مثل تو.

واي چقدر دلم براي اون روياهاي طلايي تنگ شده. دلم برات خيلي تنگ شده بهراد . خيلي .

چي بگم از روزهايي كه همش خاطره بودن. همه زيبا و طلايي و درخشان. روزهايي جاودانه كه ما براي هم ساختيم و تا ابد در ياد خواهيم داشت.

يادته يه شب من و تو و نيما شروع كرديم به Missed Call انداختن. اون موقع اصلا اين چيزا بين همه باب نشده بود. شما دو تا دست به يكي كرده بودين! حتي از تلفن خونه هم استفاده ميكردين و من يه تنه حريفتون بودم ! گوشي من اون موقع تعداد Missed Call هاي هر شماره رو نگه مي‌داشت تا شماره 255 و دوباره reset ميشد. اون شب سه بار تعداد ميسد‌كال‌ها reset  شد !!! يعني بيش از 765 از هر كدومتون !

اكثرا تا غروب سه تايي يا چهارتايي با هم بوديم. يا تو دانشگاه يا بيرون. شب هم كه مي‌رفتيم خونه يا اس‌ام‌اس مي‌دادي يا Missed Call گاهي هم زنگ. بعد از تو به هيچ‌كسي انقدر sms ندادم. هميشه از همه لحظاتت برامون sms ميدادي. مي‌دونستيم تو هر لحظه كجايي و چي كار مي‌كني.

دوستي ما 4 تا هميشه تو دانشگاه مثال‌زدني بود. خيلي‌ها شايد حسرتش رو مي‌خوردند. و خود ما شايد هيچ وقت فكر نمي‌كرديم روزي به اينجا برسيم.همه چيز فوق‌العاده بود تا شب يلداي سال 83 ...

30 آذر 1383 . تولد يكي از دوستاي تو بود و همگي دعوت شده بوديم به كافي‌شاپ هتل م. بگو بخند و شوخي. سورپرايز هديه‌ها. تقلبي كه تو به من رسوندي و هزار تومني (!) كه سرش شرط بسته بوديم و من و تو با هم نصف كرديم ! Cool Disk اي كه من و تو و «عاطفه» و «نيما» و پسرعموي «نيما» و دوست پسرعموي «نيما» براش خريده بوديم. البته خريدنش و كادو كردنش با من بود، انتخاب كارت تبريك هم. شما پسرها كه سليقه نداشتيد !! هر وقت عكس‌هاي اون تولد رو مي‌بينم فقط به ياد اون جمع خوشحال ميفتم ولي وقتي خاطره‌اش رو به ياد ميارم امكان نداره اون فالي كه عاطفه براي تو گرفت از يادم بره. شب يلدا بود و حرف از فال حافظ گرفتن. اولين فال رو براي تو گرفتن. عاطفه گرفت. وقتي حرف از يار و نگار شد به وضوح لرزيدن دست‌هاش و صداش رو احساس ميكردم. آخر شعر، معني يا بهتره بگم ترجمه فال هم داشت ! برات نوشته بود يك نفر هست كه بدجوري عاشقشي و دل و هوشت رو برده. بهتره هر چه زودتر بهش عشقت رو اعتراف كني... عاطفه بيشتر لرزيد...

همون شب بعد از شام دسته‌جمعي كه همه با هم خورديم و تو من و عاطفه رو به خونه‌مون رسوندي، به عاطفه گفتم فردا باهات حرف ميزنم. وقتش رسيده راز دل‌ها فاش بشه. خيلي استقبال كرد. حسابي ذوق‌زده شده بود. و شروع كرد به تفسير رفتار و حركات تو و عشقي كه در نگاهت حس كرده بود. همون شب بهت اس ام اس دادم.

فردا حدود ساعت 10 يا 11 باهم تو سلف قرار داشتيم. نميدونم چرا قرار رو دانشگاه گذاشتم. قبلش كلاس داشتيم ؟ نميدونم. عاطفه درست اون سر ميز بزرگ سلف نشسته بود و من و تو اين سر. خنديدم و بهت گفتم ميدونم يكي رو دوست داري. بايد بهم بگي چون من بهترين دوستت هستم. منم يكي رو دوست دارم و بهت ميگم چون بهترين دوستم هستي. بهت گفتم مطمئنم ميتونيم به همديگه كمك كنيم.

سر تكون دادي و گفتي نميشه. گفتي دو ساله كه دوستش داري و ميترسي همه چي به هم بخوره. نميخواي برداشت بدي از احساس تو بكنه چون باهاش دوستي و ميترسي همين دوستي‌ ساده‌تون هم به هم بخوره. خنديدم و گفتم نترس. و از گوشه چشم به عاطفه نگاه كردم كه در اضطرابي شيرين غوطه‌ور بود. قرار بود اون هم بعد از يك سال و نيم به مراد دلش برسه.

از من اصرار و از تو انكار. اصلا نمي‌فهميدم چرا ميترسي. يعني واقعا تا حالا نفهميده بودي عاطفه هم خيلي دوستت داره. اون موقع يادم نبود ولي الان يادم مياد دو سه ماه قبل از اين ماجرا يه بار كه با هم به فست فودي بيرون از شهر رفته بوديم حرف از معيارها و ايده‌آل‌ها شده بود و هم تو و هم نيما، با معذرت‌خواهي از عاطفه گفتين كه دختر روياهاتون شبيه منه. گفتين اسم منو بين خودتون گذاشتين Cool guy with long hair (با توجه به فيلمي كه مدتي پيش ديده بوديد) من غش كرده بوديم از خنده و عاطفه تا دو رور ناراحت بود كه منظورت چي بوده. يعني دوست داري اون هم مثل من خنده‌رو و شلوغ و پرهياهو و خوشحال و با اعتماد به نفس و جسور و باهوش باشه (اينها فقط نقل قوله) و من باز هم خنديده بودم و سر به سرش گذاشته بودم و بهش اعتماد به نفس داده بودم.

بالاخره قبول كردي. روز اول دي بود. اولين روز فصل زمستان. گفتي هر دو مون اسم كسي رو كه دوست داريم روي برگه كاغذ بنويسيم و كاغذها رو همزمان به همديگه بديم. خنديدم و گفتم باشه. گفتي هم نام و هم نام‌خانوادگي رو بنويسيم. جا خوردم. قرار بود من اسم نيما رو بنويسم و تو اسم عاطفه رو . توي كلاسمون يه نيما و يه عاطفه كه بيشتر نداشتيم. و من اصلا يادم نبود سه تا بهراد داريم. در واقع اصلا بهش فكر نميكردم. باز هم به روي‌ات خنديدم و گفتم باشه.

روي برگه نوشتم نيما و كاغذ رو تا كردم. تو هم نوشتي و كاغذ رو تا كردي. برگه‌ها رو گذاشتيم روي ميز و آورديم جلو و برگه اون يكي رو برداشتيم.

مي‌خنديدم و برگه تو رو باز مي‌كردم. مي‌خنديدم و اسمي كه توش نوشته بودي رو مي‌خوندم.

نمي‌خنديدم. تو هم نمي‌خنديدي. خنده رو لب‌هاي من ماسيده بود. خدايا اين ديگه چه حقيقتي بود كه آوار شد روي سرمون ؟؟؟؟؟؟

يه بار ديگه به برگه و دست‌خط آشناي تو نگاه كردم. چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

تو اصلا نگاه نمي‌كردي. نه به من . نه به برگه من كه توي دست‌هات بود.

و من ديگه هيچ‌وقت خنديدن از ته دل تو رو نديدم. 1 دي 1383 آخرين باري بود كه من چشم‌هاي خندان تو ديدم...

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

11 گانه !!!

1.       به سلام چه عجب از اين طرفا ! خوبي جودي خانوم ؟!

2.       كامنت‌هاي پست پيش خيلي قشنگ بود. ممنونم از همه‌تون. كامنت دوست گلم و نازنينم تينا رو اينجا ميذارم چون هم من خيليييييي خوشم اومده بود هم بعضي دوستاي ديگه :

تینا : قربونت برم... اینکه تو دل نازکی به این معنیه که تو باید بیشتر و بیشتر محکم و آروم و نشکستنی بشی... و به این معنی نیست که لوک باید بیشتر و بیشتر هوای دل تو رو داشته باشه... می دونی جودی نازنینم.؟ مسئولیت خیلی خیلی مهمی که ما داریم اینه که روز به روز پیشرفت کنیم.... و به خودمون مسلط تر بشیم... توجه و مهربونی دیگران هرچند خوشاینده اما در اکثر مواقع باعث میشه دیرتر به فکر این بهبود بیفتیم... عزیز دلم به خدا اگر هر کس دیگه ای جای تو بود من این حرفها رو بهش نمی زدم اما چون میدونم تعالی و پیشرفت برای تو چقدر مهمه (به خاطر شوق و ذوقی که قبلا در این مورد ازت دیدم در مورد اون شخص خاص که میدونی و میدونم) دوست دارم حواست رو به موضوعی جلب کنم که خیلی به نظرم مهم میاد و خودم هم خیلی اوقات توی این زمینه به راه اشتباه رفتم... همیشه آسونی نشونه ی درستی نیست... این جمله رو می شناسی؟ : آرام باشید و اگر آرام نیستید بدانید که از ایمان تهی گشته اید....
دوستت دارم بینهایت... جدی میگم خواهرکم

3.       كامنت‌دوني رو دوباره تاييدي ميكنم. فقط به خاطر اينكه دوست دارم به كامنت‌هاتون جواب بدم. و چون معمولا اين كار رو با تاخير انجام ميدم اگه كامنتدوني تاييدي نباشه ديگه كسي براي ديدن جوابش برنمي‌گرده !!!!!

4.       نگفته بودم يه عضو جديد به خانواده‌مون اضافه شده ؟ خب الان گفتم. باباش اسمش رو گذاشته داوود. داوود سيبيلو !!!!!! البته جديدا بهش سياوش هم ميگه ! باباش كيه ؟ لوك !

5.       قشنگ‌ترين قسمت ماجرا ميدونين چيه ؟ پلاك من فرده. پلاك ماشين بابا فرده. پلاك داوود سيبيلو هم فرده !!!!!!!!!!!! باز خوبه پلاك ماشين فردي اينها زوجه وگرنه من ديگه افسردگي مي‌گرفتم !!!!!!!

6.       پنج‌شنبه دو هفته پيش جاتون بسياااااااااار خالي رفته بوديم پارك طالقاني به صرف جوجه ! من و مامانم و سالي و خواهرش ، و لوك و آني و فردي. البته قرار بود مادر و خواهر آني هم بيان كه متاسفانه نشد. كلي خوراكي خوشمزه هم خورديم. در واقع رفتيم نشستيم خوراكي خورديم پا شديم يه كم بازي كرديم باز اومديم خوراكي خورديم. ناهار خورديم با يه عالمه سالاد كه آني درست كرده بود. بعد باز هم خوراكي خورديم !! اين بود گردش علمي ما !!! البته اينجا تموم نشد. من ، مامان و سالي و خواهرش رو برداشتم بردم جمهوري. ملوس رو تو يه كوچه باريييييييييك پاك كرديم و رفتن Bluetooth Handsfree (عكس) و Braun Epil Lady (عكس) خريدم.

7.       ميخواين به راه راست هدايت شين ؟ بشينين ويژه‌برنامه‌هاي صدا و س ي م ا رو ببينين ! دو سه روز پيش يه برنامه داشت در مذمت فمينيسم . يعني من كشته مرده اين برنامه شدم‌ها ! اول و آخرش هم كه مي‌گفتن ص ه ي و ن ي س م از فمينيسم حمايت ميكنه ! فقط براي اينكه بگم چقدرر اين برنامه قشنگ بود يه قسمتش رو براتون نقل ميكنم :‌ »فمينيسم با حمايت از سقط جنين در واقع از بي‌بند و باري حمايت مي‌كند (!!‌ا چه جالب ! شما هم مثل ربط اين دو تا رو ميخواين بدونين ؟ پس ادامه‌شو بخونين ! )‌ چون مهمترين دليلي كه جلوي بي‌بند و باري جوان‌ها و نوجوان‌ها رو ميگيره ترس از حاملگي ناخواسته‌است ولي وقتي سقط جنين آزاد باشه ديگه ترسي از اين موضوع ندارن و با خيال راحت وارد روابط نامشروع ميشن (‌!!!!!!!!!!!!!!)‌ » ببخشيد نويسنده و كارگردان و مجري اين برنامه تا حالا اسم ك ا ن د و م ، قرص ض د ب ا ر د ا ر ي ، I U D ، قرص ك ا ش ت ن ي ، و هزار تا كوفت و زهر مار ديگه به گوششون نخورده يعني !! تا حالا ازشون استفاده هم نكردن ؟!!!!!!!!!! راستي مجري‌اش هم اون خانوم مجري 20:30 بود !

شرف داره آدم بشينه تكرار ويكتوريا و ققنوس و Fashion House رو نگاه‌ كنه. اينم از رسانه م ل ي !!!!!

8.       شنيدم Elecomp فرت !!!! آره ؟

9.       در راستاي بند 7 اينجانب مسافران رو نگاه ميكنم و خوشم مياد. پرستاران رو هم كه عاشقشم. منتظر آشپزباشي هم مي‌باشم. آها اين در چشم باد رو هم دوست داشتم. ولي وقتي انقدر ر ض ا ش ا ه رو خوار و خفيف و ذليل نشون داد بدجوري تو ذوقم خورد. حالا خوبه يكي دو تيكه از اقتدارش رو نشون داد ولي حقيقتا كي ميتونه فراموش كنه همين جاده چالوس كه كمتر كسي هست كه تا حالا يك بار ازش عبور نكرده باشه رو ببينه و يادش بره بزرگمردي كه باعص ساخته شدنش شد. به بت‌سازي اصلا اعتقاد ندارم. معتقدم هيچ كس هم معصوم و مبري از گناه نيست. ولي نمك‌نشناسي تا چقدر ؟

10.   پادشاهان هم فرت !!! به مطلب گيلاس خانومي جان مراجعه كنيد.

11.   اين پست سجاد و اين پست تينا  رو هم حتما بخونيد. براي اين دانيال عزيزم از صميم قلبم دعا ميكنم و براي پدر و مادر با شهامتش صبر و آرزو ميكنم زودتر شادي و سلامتي به خونه كوچكشون براي هميشه برگرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

حسی که خوب نیست

دارم سعي ميكنم خوشحال باشم. باور كن. ولي نميتونم. قرار بود اين يه سورپرايز باشه براي من ؟ متاسفم ولي اصلا سورپرايز جالبي نبود.

تو اين 20 دقيقه‌اي كه بهم خبر دادي همش دارم فكر ميكنم من الان بايد خبردار مي‌شدم؟ يعني نبايد من هم تو شادي‌ لحظه‌هاي قبلش باهات شريك مي‌شدم ؟ تو هيجان و اضطرابش ؟ يعني اصلا برات مهم نبود كه زودتر بهم بگي ؟

ممنونم كه به من خبر دادي در حاليكه هنوز خيلي‌هاي ديگه نميدونن. ولي من قرار همسرت باشم. شريك زندگي تو. هر جوري با خودم كلنجار ميرم تو ذهنم نمي‌گنجه كه تو برنامه‌هات رو چيده باشي و با فردي و آني بري و وقتي كارت انجام شد به من بگي.

من ميدونم با برادر و همسرش خيلي خيلي بيشتر از يه برادر و يه همسر برادر صميمي و ندار هستي ولي من چي ؟‌ نبايد چنين رابطه‌اي با من هم داشته باشي ؟ وقتي چند نفر ديگه ميدونن يعني يه مسئله شخصي نيست. من بايد الان از اين قضيه باخبر بشم ؟

حس خوبي نيست. اصلا حس خوبي نيست. متاسفم لحظه‌اي كه مي‌تونست خيلي خيلي قشنگ و خاطره‌انگيز باشه برامون رو اينطوري خراب كردي.

ياد خودم افتادم. يادته تو از لحظه به لحظه‌اش باخبر بودي ؟ يادته لحظه به لحظه بهت گزارش ميدادم. يادته مي‌خواستم تو هم باشي ؟‌ چقدر برام مهم بود كه تو هم باشي. چقدر تو شادي من تو هم سهيم بودي.

حس خوبي نيست. اصلا حس خوبي نيست.


پی نوشت : خیلی خب. بخشیدمت ! حرفتو قبول کردم. ولی یادت باشه دل من از دل یه گنجشک هم نازکتره !! از این به بعد انقدر یهویی حرکتی نکن. اونم چنین حرکتی ! هان ؟ خب من همیشه آدمه یهویی بودم. یهویی تصمیم میگرفتم و در همون لحظه اجرا میکردم. دلیل نمیشه که تو هم همینجوری باشی. باشه باشه بخشیدمت ! دیگه تکرار نشه !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

براي تويي كه فراموشت نميكنم - 1

پی نوشت لازم : خیلی خب بابا چرا میزنید ؟! اسم ها رو مستعار کردم !

نميدونم چرا دوباره ياد تو افتادم. ياد تو با اون نگاهي كه هيچ وقت در هيچ كس ديگري نديدم. نگاهي كه دوستش داشتم و دارم. هر از گاهي يادت سر ميخوره و مياد قاطي هزار تا فكر ديگه. و من هيچ وقت نميتونم بيرونش كنم. نه ميتونم نه ميخوام. حتي گاهي وسوسه ميشم خبري ازت بگيرم اما بعد پشيمون ميشم و باز اين دور تسلسل كلنجار رفتن با خودم تكرار ميشه. البته نه قدري كه آزارم بده.

اولين بار كي ديدمت ؟ يادم نمياد. «عاطفه» ازت حرف زده بود. چي گفت هم خيلي يادم نيست. آهان فكر كنم گفت اون پسره رو روز ثبت‌نام با مادرش ديدم. و من خنديدم. همين. اون موقع نمي‌دونستم تو دو سال و نيم تموم به آدم خيلي مهمي تو زندگيم تبديل ميشي.

ترم اول دانشگاه بود. اون روز ماه رمضون با «نيما» قرار داشتيم. من و «عاطفه» تو راهروي طبقه سوم يا چهارم منتظرش بوديم. با يه ظرف سالاد اولويه. تازه فهميده بوديم ميشه به جاي اينكه پشت ساختمون دانشگاه توي حياط پشتي روزه‌خوري (!) كرد مثل خانوم‌ها بريم سلف دانشگاه و روي ميزهاي نهارخوري غذا بخوريم و عجبا كه كسي هم كاري به كارمون نداشت. در واقع اصلا تو سلف پرنده پر نميزد. «نيما» اولين پسري از بچه‌هاي كلاس بود كه باهاش صميمي‌تر شده بوديم. البته به جز «م» كه الان اصلا نميخوام در موردش حرف بزنم.

«نيما» اومد اما تنها نبود. تو رو با خودش آورده بود. پسري كه به نظرم كوچولو ميومد و كمي فقط كمي ... لوس ، نازك نارنجي ، خجاليت، نميدونم ولي هر چي بود ازش بدم نميومد. «نيما» پرسيد اشكالي نداره تو هم با ما باشي و ما گفتيم البته كه نه. و اينجوري بود كه تو به زندگي ما وارد شدي. و من همون موقع يا شايد از كمي قبلش فهميدم كه «عاطفه» از تو خوشش مياد.

چقدر طول كشيد تا ما با تو خيلي خيلي صميمي‌تر از «نيما» شديم ؟ نميدونم. شايد خيلي كم. خيلي زود تو حسابي خودت رو در دل ما جا كردي و من براي اولين بار بعد از پسرخاله‌ام و پسر عمه‌ام ديدم يه پسر رو خيلي دوست دارم. مثل يه برادر و شايد نزديك‌تر و بيشتر از يه برادر.

چقدر خوب شد كه تو اومدي. وگرنه از دست «نيما» ديوونه ميشدم. بعد از اون ماجرايي كه در آخر ترم اول بين من و «نيما» و «م» پيش اومد و من ديگه داشتم قاطي ميكردم. تو و «عاطفه» شدين بهترين دوستاي من و «نيما» يه دوست خيلي خوب و اولين مردي كه بهش علاقمند شدم. «نيما» باهوش كه مثل خودم عاشق تحقيق و مطالعه و ياد گرفتن بود و عينك داشت و خيلي اخلاقاي پسرونه نداشت. ولي «نيما» هيچ وقت نمي‌تونست و نتونست و نخواهد تونست جاي تو رو براي من بگيره. تويي كه ميگفتي تا آخر عمرت دوست نداري هيچ جا بدون ما (من و «عاطفه») باشي و من چقدر خوشحال بودم ما چهار تا هميشه با هميم و هميشه با هم خواهيم موند. به اين فكر ميكردم دو تا آپارتمان تو يه ساختمون با هم بگيريم و هميشه با هم باشيم. من و «نيما» ، تو و «عاطفه» .

آخ چرا هيچ وقت نفهميدم اون همه اس ام اس كه به من ميزدي به خاطر «عاطفه» نبود كه از ترم سوم با هم هم‌خونه شده بوديم. چرا هيچ وقت نفهميدم هميشه با ما بودنت به خاطر دوستي عميقت با من و عشقت به «عاطفه» نيست. چرا نفهميدم وقتي من در مورد تيپت، موهات،‌ لباس‌هات نظري ميدم و «عاطفه» از روي شرم و خجالت هيچ چيزي نميگه و تو با دقت به حرف من گوش ميكني و عمل ميكني به خاطر اين نيست كه فكر ميكني «عاطفه» هم همين نظر رو داره.

چرا هميشه فكر ميكرديم كه «نيما» منو دوست داره و تو «عاطفه» رو. چرا همش ميگفتم «نيما» منو دوست نداره (از اعتماد به نفس كمم نبود. من اصولا محبت و توجه و علاقه پسرها رو به خودم نمي‌گرفتم. پسرها به خاطر همين خيلي با من راحت بودن و بهم احترام ميذاشتن. ميدونستن اگه به طرفم بيان سريع به خودم و بقيه دخترها نميگم ببين اين پسره از من خوشش مياد) چرا ترم سوم «عاطفه» گاهي ميگفت واي من چي كار كنم. هم «نيما» از من خوشش مياد هم «بهراد» (يعني تو). چرا من همينجوري نگاش ميكردم و هيچي نميگفتم ؟ چرا «عاطفه» يه مدت راه ميرفت و ميگفت من «بهراد» رو دوست دارم «نيما» هم دوستمه نميخوام هيچ كدوم از من ناراحت بشن يا با هم مشكل پيدا كنن چون هر دوشون من (يعني«عاطفه») رو دوست دارن. چرا نفهميدم سردي ناگهاني ارتباط شما و اينكه گاهي اصلا آبتون تو يه جوي نميرفت به خاطر من بود نه «عاطفه» . اصلا چرا «نيما» ديگه احساسش به من رو كنار گذاشت؟ به خاطر تو كنار كشيد يا همون ترم اول به خاطر «م» ؟

چرا دوستي من و «عاطفه» بعد از اون همه صميميت به اينجا رسيد؟ چرا چرا چرا ؟ اگه همون موقع مي‌فهميدم نمي‌ذاشتم كار به اينجا برسه ؟ نميذاشتم اون همه دوستي، اون جمع 4 نفره كه خيلي‌ها بهش حسادت ميكردن به اينجا برسه ؟ اينطوري از هم بپاشه ؟ راستي تو الان چي كار ميكني؟ به من فكر ميكني؟ هنوز دوستم داري؟ ازم متنفري؟ اصلا برات اهميتي ندارم ؟

راستي چرا هيچ وقت شك نكردم اون فالي كه شب يلدا براي تو گرفتن و حرف از يار و نگار و معشوق زد، اون معشوق من بودم نه «عاطفه» .

چقدر دلم ميخواد دوباره من و تو و «عاطفه» و «نيما» بشينيم تو يه كافي‌شاپ يا رستوران و بزنيم و تو سر و كله هم بزنيم و انقدر بشينيم كه خودمون خودمونو بندازيم بيرون.

 ولي شايد هيچ وقت نشه. تنها كاري كه فعلا ميتونم بكنم اينه كه بشينم و خاطراتمون رو مرور كنم. خب از كجا شروع كنيم ؟

...

پی نوشت ۱ : ادامه دارد

پی نوشت ۲ : ديروز توي اون بارون سيل آسا من تك و تنها با ماشين توي اتوبان بودم. پريدخت و آزي رو اكباتان پياده كرده بودم. سال يك ساعت و نيم زودتر رفته بود تا به وقت دكترش برسه. در نتيجه من و ملوس ساعت 7 شب توي اتوبان تهران كرج تنهاي تنها بوديم. وسط اتوباني كه هيييييچ ساختموني نبود تا كمي از شدت باد و طوفان و بارون كم كنه. يه جاهايي ديگه واقعا چشمم جايي رو نميديد. براي چند لحظه حتي فلاشرهاي ماشين هاي جلويي رو نمي‌ديدم. با وضعيتي كه ديروز من و بقيه راننده‌هاي اتوبان تهران كرج ديديم خدا رو خيلي شكر ميكنم كه سالم به خونه رسيديم (من و ملوس ديگه !)

و راستش بايد بگم علاوه بر لطف خدا، به خودم هم خيلي افتخار ميكنم ! بايد بوديد و وضعيت رو مي‌ديديد اون وقت شما هم حتما به من افتخار ميكرديد ! لطفا به من افتخار كنيد چون نتونستم به مامان و بابا بگم تو چه جهنمي گرفتار شده بودم تا بهم افتخار كنن (بارون رو از توي خونه ميديدن و داخل شهر كه پر از ساختمونه تا جلوي اون طوفان بارون وحشتناك رو بگيره) با لوك هم فقط كمي صحبت كردم و هنوز نشده براش تعريف كنم چي شده تا بهم افتخار كنه. دوستام هم همينطور. خلاصه الان خيلي احتياج دارم بهم افتخار كنيد !!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

جودی در خواب ازدواج میکند !

پی نوشت لازم : دوستای عزیزی که دچار سوء تفاهم شدن، ماجرای بله برون در خواب اتفاق افتاده. به عبارت دیگه فریال خواب دیده که پدر من بالاخره جواب مثبت رو داده !!

قبلا در مورد فريال  نوشته بودم. متاسفانه تابستان كه تموم شد فريال هم برگشت تبريز. سر كار اصلي‌اش يعني تدريس در دانشگاه. همسرش، آقاي مودب، اما هنوز در تهران مشغول كاره. فعلا هر دو مشغول كار روي پايان‌نامه‌شون هستن تا ببينن تكليف سربازي آقاي مودب چي ميشه و بعد تصميمي براي زندگي‌شون بگيرن. ظاهرا دوست ندارن تهران زندگي كنن. مخصوصا فريال تبريز رو بيشتر دوست داره.

ديروز بهم زنگ زد. تازه از مراسم تولد يكي از همكارها تو اتاق كنفرانس برگشته بوديم. ميگم يكي از همكارها چون تنها كسي تو شركته كه زياد باهاش دوست نيستم و متاسفانه اخلاق‌ها و شخصيت‌هامون اصلا با هم تناسبي نداره. بگذريم. لوك وقتي ديد اسم فريال رو گوشيم افتاده به شوخي گوشي من رو برداشت و سر به سر فريال گذاشت. من و لوك با فريال و شوهرش خيلي دوستيم. لوك هم آقاي فريال و هم آقاي مودب رو خيلي دوست داره. حتي شايد فريال رو بيشتر. هم دختر باهوش و خودمونيه و هم خيلي بامزه و شوخ و حاضرجواب. من هم كه نياز به گفتن نداره تو اون مدت كوتاه دو سه ماهه چقدر با فريال صميمي شدم.

خلاصه بالاخره كه گوشي رو گرفتم بعد از كلي ذوق و فرياد !!!!! و احوالپرسي فريال گفت تو هفته پيش خوابم رو ديده. من با موهاي رنگ كرده و ابروهاي نازك شده و آرايش قشنگ و خلاصه حسابي خوشگل !! ازم پرسيده خبريه چيزي شده ؟ منم گفتم آره ديگه لوك و خانواده‌اش اومدن خونمون و صحبت‌ها رو كرديم و به توافق رسيديم و 10 آبان بله برونمونه.

بله ديروز هم 10 آبان بود و فريال ياد من افتاده بود. خلاصه كه ازم قول گرفت اگه خبري شد و موهامو رنگ كردمو و ابروهامو نازك !!!!!!! حتما خبرش كنم.

در همين راستا ديروز يه پرسشنامه به دستم رسيد از يه روانشناس آشنا كه در جهت ازدواج هماهنگ و موفق معيارهامو بنويسم و يه سري سوال مرتبط ديگه.

چه خيري تو اين اتفاقات نهفته است رو هنوز نميدونم. تا حالا چندين خواب ازدواج يا مراسم عقد من رو ديدن. من جمله خودم كه چندين بار. تو همه اين خواب‌ها هم داماد خوشبخت همين لوك خوش شانس بوده !

و الان يهو يادم افتاد درست 2 سال و 3 روز از روزي ميگذره كه لوك خوش شانس به من پيشنهاد آشنايي و بيشتر براي ازدواج رو داد. دو سال و 3 روز پيش در 8 /8 /86 . هنوز به وضوح اون روز رو به ياد ميارم. و دوست دارم تو يه پست در موردش بنويسم.

دوباره به صرافت افتادم در لحظه زندگي كنم و از لحظه لذت ببرم. در همين راستا كه از ديروز شروعش كردم بايد بگم روز روز خيلي خوبي بود. امروز هم و روزهاي بعد هم. براي شما هم لحظات خوشي رو آرزو ميكنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

همینجوری !

همینجوری عشقم کشید دوباره یه پست بذارم !

راستی عیدتون مبارک

۸/۸/۸۸ تقارن جالب و قشنگیه نه ؟

میدونین عاشق چیم ؟ وقتایی که لوک عصبانی میشه !!!!!! سه شنبه از همون سازمان کذایی داشتم برمیگشتم زنگ زدم بهش. میگه جودی الان باهام صحبت نکن. عصبانیتم فروکش میکنه (!!!!!!) میخوام عصبانی بمونم تا با این آقای ... (مدیر کل انفورماتیک همون سازمان ! ) صحبت کنم ! میخوام خشن باشم !!!!!! یعنی باید می دیدید اون همه خشانت رو !!!!!!!!

هان ؟ حالم خوبه . نمیدونم شایدم این ویروس سرماخوردگی رو مغرم اثر گذاشته ! فکر کن جودی تو یه روز دو تا پست بذاره اونم کوتاه !!!! اونم بیربط ! نمیدونم فقط خیلی وقتا دلم میخواد حرفای دلم رو در همون لحظه تو وبلاگم بنویسم. ولی خودمو شرطی کردم انگار. عادت کردم حرف خاصی داشته باشم و طولانی بنویسم. دارم این شرطی شدگی رو از بین میبرم. جرقه اش همین الان زده شد خب !

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

چرت و پرت !

۱. یه مدتی طول میکشه عقده نبودن ماشینم رو بدر کنم. بالاخره دوشنبه کاراش تموم شد (البته باز باید بره برای پولیش) و متاسفانه سه شنبه نتونستم باهاش برم سر کار. خلاصه که دیروز چهار پنج ساعتی ماشین سواری کردم البته در حکم مامور خرید !!!

۲. وای که این آلرژی امون منو بریده بود. مخصوصا که تبدیل شده بود به سرفه های زیاد. چهارشنبه که دیگه داشتم با فرشته مرگ گپ میزدم رفتیم و یه آمپول بتامتازون خوشگل زدم. از شانس خوبم ظاهرا از دیروز یهو عوارض سرماخوردگی دارم از خودم نشون میدم !!!!! و به همین شلنگ آب بینی ام بدجوری راه افتاده ! و میتونه چند تا استخر رو پرکنه !!!

۳. بعد از n ماه و سال پیش بالاخره مجددا سری به Google Reader زدم و نتیجه اینکه دو هفته ایه از هیچ وبلاگی غافل نیستم.  بله بله اشتباه نکردید من رشته ام نرم افزار بود. قضیه کوزه گر و کوزه شکسته و این حرفهاست دیگه !

۴. این متروی تهران شده عذااااااااب . خوش به حال اونایی که ازش استفاده نمیکنن. چند روز پیش صبح که طبق معمول بازم تاخیر شدید داشت چند تا دختر شروع کردن به داد و هوار (مترو تو ایستگاه وایساده بود و درهاش باز بود) یهو یه خانوم (که معلوم بود نه عجله داره نه میره سر کار نه دانشگاه نه هیچ جا) شروع کرد داد زدن که خب صبح ها یه ساعت زودتر پاشین (فکر کنم منظورش دیگه ساعت ۴ صبح بود !!) دخترا هم عصبانی شدن گفتن تو که داری میری زردچوبه بخری از بازار (!!!!!!) چی میگی؟ ایشون هم شاکی شد گفت مشکلتون اینه شوهر گیرتون نیومده !!!!!!!! ۳۰ سالتونه هنوز شوهر نکردین !!!!! جاتون خالی خنده بازاری شده بود

۵. یه عالمه حرف برای گفتن داشتم که الان هیچ کدومشون نیومد. اینه که این چرت و پرتا  رو نوشتم ! برم همت کنم ماشینم رو بشورم که چرک از سر و روش میباره طفلک. آخ دلم یه تعطیلی یه هفته ای میخواااااااااد همه وقتم مال خودم باشه هر جور عشقم میکشه وقتم رو بگذرونم.

۶. دلم شدیدا یه دونه از این خونه ها میخواد. سراغ ندارین ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  |