تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

جودي در تعطيلات !!!!!!!!!!

هوراااااااااااااااااااااااااا  من الان در تعطيلي كامل به سر مي برم هو !

از وقتي سر كار ميرم خيلي وقته تعطيلات چند روزه نداشتم

آخ يادش بخير اون موقع ها كه جوون بوديم يه ماهي واسه عيد تعطيل بوديم و حالش و مي برديمممممممممم فراوان و بسيار

البته اصولا خواب زياد و آسايش فراوان با جودي ميونه خوبي نداره و تعطيلات واسه من وقتيه كه به كارهاي مورد علاقه ام ميرسم كه روزهاي عادي وقتش رو ندارم

از الان دلم غنج ميره واسه خوندن يه عالمههههههههههه كتاب  ، كليپ ساختن ، وب گردي ، آشپزي  ، رويت (!!!) مقدار متناوبي فيلم ، دادن يه حال اساسي به اين كامپيوتر بدبختم كه تو اين چند ماهه درست و حسابي دستي به سر و گوشش نكشيدم ، يه برنامه ريزي اساسي واسه سال آينده ، كرم ريختن (!!!!!) به دور و وري ها كه چند وقتيه بي نصيب بودن !!!!! خلاصه كلي كاررررررررررر دارم. تازه از وقتي اسباب كشي كرديم به خونه جديد بعضي از اثاث هامو هنوز از تو كارتن درنياوردم . واسه ارشد هم ميخوام شروع كنم به درس خوندن . شمام فك كنين اگه چيز ديگه اي به ذهنتون اومد بگين به ليستم اضافه كنم !

اول طبق قولي كه داده بودم ماجراي تولد رو تعريف كنم . پنج شنبه پيش تولد لوك بود .  من از يه ماه قبل ميخواستم واسش كادو بخرم !! ولي به دلايل استراتژيكانه اي نشد !  چهارشنبه ديدم اي ووووووييييي خاك عالم فردا تولد اين پسره است كه !  حالا از شانس قشنگ ما به ماموريت هم فرستانده شديم ! ساعت 4:30 كه بالاخره از دست اون آدماي زبون نفهم !!  خلاص شديم پيش به سوي شركت رهنون گرديديم تا شرح ماموريت رو به فرمانده ! بديم و بعد هم پيش به سوي خريددددددددد . نزديك شركت اين سالي در بدر به فكراي بي ناموسي به سرش زد و رفت پاي قرار !!!!!!  البته قرار تلفني !! اين دوست سالي هم آدم خاصيه !! اينا دوست نيستن كه ! مشاور تحصيلي همن !!!!!!!! محل قراراشون هم همش دانشگاه حضرت اجله !!!!!!!!!  اي خداااااااا من چي كار كنم از دست اين اراذل و اوباشي كه دورمو گرفتن !  

خلاصه در پي ترك اينجانب توسط سالي ما هم رفتيم بالا تا لپ تاپ مربوطه رو تحويل جناب لوك بديم كه ديديم اي دل غافلللللللللللللللللللل .  چرا شركت خاليه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! خاليه خالي كه نه . آني و يكي از بچه ها تو اتاق خودشون بودن . آني هم كه جريان ما رو مي دونه حسابي هوامونو داره و هي ما رو تنها ميذاره !!!!!!! حالا ما كه اصلا اهل اين حرفا نيستيم و فقط به فكر كاراي شركتيم !!!!!!!!! ولي نم ذارن كه !!! به زور ما رو با هم تنها ميذارن !!!!!!!!!!!! اي بابا از دست اين بچه ها !!  

خلاصه ما هم ديديم در ديگ بازه و حسني كه سر نداره باباش خبر نداره !! و خلاصه فقط واسه اينكه زحمات بچه ها به باد نره !!!!!!!!!!!  يقه لوك رو چسبيديم ، نه صب كن ببينم ، آها لوك يقه منو چسبيد   !! خلاصه رفتيم در يك مكان خلوت و .......... نهههههههههههههه جون شما ! اصلا و ابدا ! اصلن فكرشم نكن !! عمرا !!! نه بابا ! نه اونجوري !!!!!!!! ديديم ااااااااا يه نيم ساعتي گذشت !!! مثلا با اين سالي ورپريده قرار داشتيما !!!!!!  حالا بذار يه چند دقيقه ديگه هم حالشو ببريم خب !!!!!! كار به جايي رسيد كه سالي اومد و منو به زور با خودش ورداشت برد !!!!!!!!!!! مي بيني خواهر ؟؟؟!!

ما ديديم اي دل غافل ما قرار بود كادو بخريم كه !!! خلاصه رسما فاش نمي كنم چي براش خريدم !! يه قلمش يه خر ناناز بود !!!!!!!!!!!!!!  به من چه خودش ميگه من خرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!! هرچند من به ابله بودن و سفاهت و چشم چپول بودن متهم شدم و سالي و خانوم فروشنده بهم گفتن اين بيشتر شبيه گاو يا اسب آبيه اما هر دو در كمال امتنان اذعان داشتن به جماعت خران ( خرها !! ) هم شبيه و تازه اگه كاملا خر بود خر نانازي مي شد !!!!! واي كه چه چشم هاي عشوه گر و خماري داشت !  عينهو چشماي لوك !!!!!!!!!!!! (‌الهي من قربونت برم انقدر مظلومي تو ننه !! هي اين دري وري هاي منو ميشنفي ، هي عينشو تحويل خودم ميدي !!!!!!!!!!! حالا خوبه اينجا رو نمي خوني !!!!!  ) يه قلب گنده سفيد هم تو دلش داشت !!!! اي سازنده ات قربونت برهههههههه آخه چرا سفيد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

يه كارت تبريك هم براش گرفتم هم ساده بود و هم خيلي عارفانه !! يه شعر نيمه طولاني هم براش توش نوشتم با دو خط تبريك . فقط من نمي دونم چرا وقتي توشو خوند بچه جوگير شد و عاشقانه و ملس نگام كرد  . حالا خوبه سالي اونجا بود وگرنه كار به جاهاي باريك مي كشيد !!!!!!!!! يه CD ويژه هم براش رايت كردم از آهنگايي كه خودم دوست داشتم !!!!!!!!!!!!   ولي انصافا selection توپي شدا . كار آماده سازي هدايا و اينا تا 1 شب طول كشيد و هرچند فكراي بهتري در سر داشتم ولي با اون اوضاع پيچيده كاري واقعا نتونستم. فردا صبح زود هم با هم قرار داشتيم شركت . سالي رو هم سر راه ديدم و اون به عنوان هديه ويژه تهيه عكس و فيلم از كليه مراسم رو به عهده گرفت، به جز اون بخش هايي كه از اتاق بيرونش مي كرديم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   ما هم شاد و شنگول رفتيم و چون وقتي ما رسيديم هنوز لوك نرسيده بود كليد هم گرفتيم و سريع آماده مهيا سازي شديم . حالا از اون ور مامان لوك بي خبر از همه جا گير داده بود بهش كه چا انقد زود ميري سر كار ؟؟؟!!!!!  و از اين ور هم من كه معمولا اصلا آرايش نمي كنم به جز مواقع نادري و اونم واسه تنوع ، مي خواستم يه ذره تنوع سازي بنمايم كه تو خونه وقت نكردم و آخرش تا قبل رسيدن لوك فقط يه رژ ماليدم و يه ذره ريمل . بماند ايشون با همون يه ذره كيفور شد بسيار !!!!!!!!!  

لوك اومد تو و من اول كادوهاشو بهش دادم. مي خواستم يه كم فيلم بگيريم . تازه جلوي بچه هاي ديگه هم نمي خواستم بهش بدم . مي خواستيم تا قبل رسيدن بقيه يه ذره سالي رو هم دست به سر كنيم   كه آقا چشمتون روز بد نبينه !!!!!!!  زنگ در به صدا در اومد . طفلي لوك هنوز همه كادوهاشو هم باز نكرده بود. اين تيكه اش خيلي باحال بود . چون هر سه تامون هم زمان داد زديم نهههههههههههههههههههههههههههههههه كه اين تيكه تو فيلم هم هست !!!!!! خانوم منشي اون روز 25 دقيقه زودتر رسيده بود. اي خداااااااااااااااا .   حسرت يه بوسه كوچولو  يه در آغوش گرفتن ساده به دل ما موند . فكر كن اولين تولدي كه كنار هم هستين و تازه همسر همديگه محسوب ميشين نتوني ببوسيش .  خودم خيلي ناراحن شدم و واسه اونم ناراحن تر . ولي ديدم خب نبايد بقيه امروزو خراب كنيم . جلوم خانوم منشي شروع كرديم به باز كردن بقيه كادوها . البته خانوم منشي كه جوونه و بچه هم داره ، خيلي مهربون و خودمونيه و يه بوهايي هم برده و تازه كلي هم منو لوك رو دوست داره ، ولي مثلا خبر نداشت ديگه !! و تازه از ما بزرگتر بود و خجالت هم مي كشيديم.  ولي انصافا خيلي آدم شاد و پر انرژي و سرحاليه و هرچند ما از يه چيزايي محروم شديم ولي عوضش كلي هم خوش گذشت و گفتيم و خنديديم.  يك ساعت بعد هم بايد جايي مي رفتيم كه منو لوك و سالي سه تايي رفتيم و چون بهمون يه اتاق كوچولو اما خالي و در بسته داده بودند كه توش كار كنيم و سيستم رو راه اندازي كنيم، بالاخره دقايقي هم سالي رفت پاي يه سيستم ديگه تو يه اتاق ديگه و ..................      تفلدش بود خب !!!!!  به من چه  ؟!!!!!!!!!!!!!!!!

وايييييييييي من چقده حرف زدم . بقيه اش رو ميام بعدا ميگم !!!!!!!!!!!!! تازه شم ديروز كه روز آخر كاري ام تو سال 86 بود خدا يه عيدي گندههههههههههههههههههه به من و لوك داد. 

الان نمي گم تا حسابي از فضولي به خودتون بپيچين .

 

موخلصصصصصصصصصصصصص همگيييييييييييي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

وقتی جودی خجالت می کشد و ............ !!!!!!!!!!!!!

امروز اول صبحی یه گندی زدم اساسیییییییی !!!!!

من تا حالا مادر لوک رو از نزدیک ندیدم . فقط عکسش رو دیدم ( اونم تو عکس های عروسی فردی - برادر کوچیکه لوک -- همون که با خانومش تو همین شرکت هستن و کلی هم آدمای باحالین ) و یه بارم در یه شرایط استراتژیک خفن ناک وحشتناکی  باهاشون صحبت کردم ( که براتون تعریف می کنم ) . البته بماند که خیلی مهربون و خوش صحبت بود  ولی من در شرایط بسیارررررررر بغرنجی قرار داشتم

تا اسم داداش لوک اومد بذار تعریف کنم که همین دیشب تو راه خونه بودم که زنگ زده بهم و بعد چاق سلامتی و یه سری حرف های کاری بهم میگه : «جودی خدا بهمون رحم کرد که نزدیک بود جزو خونواده شهدا بشیم !!!!!!  » ( فردی بدتر از من همیشه این ۳۶ جفت !!!!!!!!!! دندونش پیداست !!! )

من :

فردی : « لوک از در اومد پاشو بذاره بیرون که یه موزاییک از آسمون درست افتاد کنارش و نزدیک بود بخوره وسط سرش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!  » حالا هویجوری هم داشت می خندید !!!!!!

منم  و زنگ زدم به لوک ببینم جریان چی بوده  که خدا رو شکررررررررر خطر از بیخ گوشش رد شده بود.

بماند که من و همسر فردی اصلا به روی خودمون نمیاریم که قراره جاری بشیم و فقط خیلی بیشتر از قبل هوای هم رو داریم و واسه همدیگه  در می کنیم . تازه با فردی هم بازم زیاد به روی خودمون نمیاریم به جز تیکه هایی که بعضی وقتا از دهن گشادمون در میره  ( که جدیدا هم رشد سریعی داشته !!!!! )

عارض بودم خدمتتون که امروز صبح با لوک ساعت ۷:۴۵ صبح تو شرکت قرار داشتم که قبل از رسیدن بقیه دوستان ( ساعت کاری ۸:۳۰ که بعضی عناصر خود فروخته  ۸:۲۰ هم میان  ) یه گفتمانی با هم داشته باشیم و تا قبل از رسیدن تعطیلات نوروز یه ذره به روحمون صفا بدیم

رسیدم نزدیک شرکت و هی دینگ دینگ به گوشی شازده زنگولیدم  و هیچ کس مرا دیوار هم به حساب نیاورد و جواب نداد

پریدم از فردی و آنی ( همسر فردی ) کلید بگیرم که خونشون همون بغل گوش شرکته .

کلید گرفتم و رفتم تو و از تلفن شرکت زینگینیندم .

صدای پر انرژی و مهربون یه خانوم رو پای گوشی شنیدم :

- «بفرمایید»

منو میگی      سریعا فهمیدم که مادر شوهر عزیزه

حالا خجالت زده گفتم سلام من جودی هستم

: «سلام عزیزممممم . خوبی ؟ پشت در موندی عزیزم ؟»

- نه ، از .......... تماس گرفتن میخواستن کارشون رو پیگیری کنند و با آقای لوک کار داشتن .

: باشه عزیزم ، یه لحظه صبر کن گوشی رو بگیرم کنار گوشش

و بدین گونه من با آقای لوک کمک مادر کن در کار خونه صحبت کردم و همون خالی ای که برای مادر محترمشون بسته بودم برای ایشون هم بستوندم و یه جورایی قضیه رو ختم به خیر کردم .

هنوز هم که هنوزه و همه بر و بچ شرکت اومدن از لوک خبری نیست که نیست که نیست

اما با سابقه قبلی مکالمه من با مادر همسر ، بسیار بسیار خجالت کشیدم و شرمنده شدم  

آخه حدود یک ماه و اندی پیش هم که یه شب جمعه حدود ۱۱:۳۰ شب sms دادم به لوک : «بیداری»

به دو ثانیه نکشید که بهم زنگ زد .

مشغول تو سر و کله همدیگه زدن بودیم که صدای مامانش رو شنیدم. سکوت کردم و منتظر شدم صحبتشون تموم شه. از اونجایی که می دونستم مادرش در جریانه ، آروم گفتم : بهشون سلام برسون.

پسره پر رو  به مامانش میگه : مامان این خانومه (!!!!!!!!) سلام می رسونه.

مامانش : سلام بهشون برسون . ( بعد هم بنده خدا اومد مثلا حالا به روی خودش نیاره یا هر چی گفت ) راستی کدوم خانومه ؟

پسره بی تربیت برگشته میگه :« ا مامان چرا خودتو می زنی به کوچه علی چپ ؟؟ »

من گفتم ا بی تربیت این چه طرز حرف زدنه؟؟

میگه : با کی بودی میگی بی تربیت ؟ فک کنم با مامانم بودی !!!!!!

جودی رو میگی آب شده بود رفته بود ته ته زمین

تازه بعدش مامانش گوشی رو گرفت و باهام صحبت کرد و کلی  برای من فرستاد و گفت من می دونم این پسر پرروی من چقد اذیتت می کنه و کلی بهم گفت چقدر صدات قشنگه ( حالا منم سرما خورده بودم صدام از خروس هم فجیع تر   ) و تازه وقتی گوشی رو به لوک داد ، با صدای بلند طوری که منم بشنوم ، گفت چقده مهربون بود. صداشم خیلی قشنگه

بماند که چه در وری هایی من تحویلش دادم اون شب . فقط یه نمونه از سوتی ها : ماشالله پسرای خیلی مودب و خوبی دارین. معلومه که در دامان پر مهر چه مادری پرورش پیدا کرده اند !!!!!!!!!!!!! نه جان من جمله رو دارین   آبرو نموند برام که  میگه اول کاری به دامن منم گیر داد

خلاصه جودی یه قطره شده بود و رفته بود به اعماق کره زمین . گفتم الان مامان لوک با خودش میگه دختره بی حیا رو ببین نصفه شبم دست از سر پسر من ور نمی داره   بماند که لوک تا ۲۴ ساعت بعد در تحریم کامل به سر می برد.

خلاصه اینم از امروز. مخصوصا که مدتهاست لوک هی می خواد زود از خونه بزنه بیرون و مامانش هم که جریانو نمی دونه میگه حالا کو تا ساعت ۸:۳۰ . چه خبره شرکت مگه  خونه اونام تا اینجا فقط یه ربع راهه حداکثر

حالا جودی مونده و خجالت و آبروی رفته جلوی مادر همسر که نکنه با خودش بگه دختره هنوز نیومده پسرم رو نمی ذاره دو دقیقه هم تو خونه بمونه  

من چه کنم با این رسواییییییییییییییییییییی

لوک هم تازه اومده ولی جلسه داره و نشده بپرسم عکس العمل مادرش چی بود  البته اونم همه اش میگه : وا مگه چیه  

ای خداااااااااا  من چی کار کنم از دست این پسله

----------------------------------------------------

پی نوشت : خب حالا برم تولد تولد تولدت مبارک یکی از دوستام  همین الان بهم زنگ زد با هم رفتیم کیک خریدیم.  کلی بهمون خوش میگذره . شرکت نیست که ، تولد خونه است  

پی نوشت ۲ : حتما حتما میام بهتون سر میزنم امروز.

پی نوشت ۳ : جریان این چن روزه رو هم براتون تعریف می کنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

جودی کیفور می شود و می آپد

سلااااااااااااااااام دوستای گلم

این دو سه روز اصلا وقت نداشتم الان اومدم اینجا رو دیدم کلی خوشحال شدم از مهربانیاتون

بابا خیلی گلید  شرمندینگ نمودید ما را

جودی تو این دو سه چهار روزه کلی خوش گذشته بهش و کلی حال کرده و الان هم حسابی سرحاله  بماند که عین اسب هم کار کرده و ۴شنبه و ۵شنبه ساعت ۱۰ شب رسیده خونه  فک کنم همین روزاست که بابام منو دو دستی تقدیم لوک کنه !!!! و بهش بگه فقط اینو از جلو چشم من وردار ببرش

اینا همه نتیجه محبوبیته خواهرررررررررررررر

راستش الان هم زیاد وقت وراجینگ ندارم  ولی این هواااااااااااااااااااااااااا حرف تو دلم هست که باید بشتون بگم .

حتما حتما هم زود زود میام و می آپم با خبرای خوب و دلنشین و شادی آور و ناناز و نی نای نای  

حتما هم می یام و به وباتون سر می زنم و آنجا را از قدوم مبارک خود عطرآگین و معطر می نمایم  

فقط اینو داشته باشین که منو و لوک در صلح و صفا و صمیمیت و مهربانی و عشق کامل به سر می بریم ( هو !! ) و پنج شنبه هم تولد لوک بود و کلی اینجا خوش گذراندیم ( البته از نوع کاملا غیر مستهجن و کاملا شرعی !!!!!!!!!!!!!!!! ) و کلی به هم بوکس زدیم* و خلاصه خوش بودیم .

و جودی در تمامی ارکان زندگی خود از محبت های بابالنگ دراز و بقیه دوستان حسابی مستفیض شده است و خلاصه روزگار به کام کام است و اینا

ای بابا این که خودش کلی حرف شد که  

اصلا خودتونو ناراحت نکنین ، از خواب و خوراک هم نیفتین که جودی به زودی زود باز میگردد

جمیعا  

-------------------------------------

*بوکس زدن : معادل آدمیزادی محبت کردن و عاشقانه در کردن جودی و لوک خوش شانس

ما اصولا چیزی به نام ناز و نوازش و کلمات محبت آمیز نمی شناسیم و همه اش از مشت و لگد و بوکس و جفتک استفاده می کنیم  

رمانتیک ترین کلمات من خطاب به لوک : «عزیزم ، من تو رو با همه اخلاقای گندت دوست دارم  »

« تو قشنگ ترین و جفتک پرونترین خری هستی که تا حالا دیدم  »

اصلا خودتونو ناراحت نکنین و اصلا هم در پی اصلاح یا نصیحت من برنیاین چون اصولا موجود اسبی هستم  و بعلاوه من هم از محبت های متقابل همسر جانم بهره مند میشوم  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

وقتی پست می پرد و آدم کم نمی آورد و باز هم روده درازی می کند !!!!!!!!!!!!

این همه پست کردم پرید  

حالا نیست من خیلی کم تنبلم تو نوشتن . بی تربیت به من گفت publish شده  گولم زد

من الان غصه دارممممممممممممممممممم

هی روزگار هیییییییییییییی

خیلی خب دیگه خیلی خودمو لوس کردم

به من چه اصلا ! من دو تا خاطره بامزه نوشته بودم براتون

دیگه حال ندارم بنویسمشون

پنج شنبه شب دلم کلللللللی گرفته بود. رسیدم خونه لوک بهم زنگ زد. کلی حرف زدیم . آخر شب هم کلی حرف زدیم و من دلم وا شد. این دو روز تعطیلی هم حالم خوب خوب بود . اما الانم بازم دلم گرفته

دوست ندارم اینجا از غم و غصه و ناراحتی بنویسم. اما دلم میخواد این یه جا رو داشته باشم که مجبور نباشم وقتی خیلی ناراحتی خودمو شاد شاد نشون بدم .

دلم میخواد چند ساعت هی راه برم هی راه برم. مثل وقتی دانشجو بودم. هر وقت دلم می گرفت می زدم بیرون و ساعتها تو کوچه پس کوچه ها راه می رفتم . میرفتم کنار دریا ، گوشه های خلوت ساحل و کلی واسه خودم صفا می کردم.

نه اینکه فک کنین آدم غمگینی هستم . برعکس صدای قهقهه های من همیشه بلنده. به ترک دیوار هم یه ساعت می خندم . اما آدمی که همیشه لبخند داره گاهی دلش حسابی می گیره.

-----------------------------------------------

دوستم داشته باش ، بادها، دلتنگ اند

دست ها ، بيهوده ، چشم ها، بي رنگ اند

دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند

برگ ها مي سوزند ، يادها مي گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز

آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران

گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت ، شاد تر خواهم شد

ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد

 

 

--------------------------------------------------

دلم رویاهای شخصی مو میخواد. دلم همون جودی ای رو میخواد که هر کاری عشقش می کشید می کرد. ( نه هر کاری هااااااااااااااااااااا !!!!!!!!! ) بی پروا می خندید و دغدغه ای نداشت . حال رو می چسبید ( حال ، اکنون ، زمان فعلی !!!!!!!!!! ) و خوش خوش بود. دلم میخواد برم دنبال رویاهام . شغلمو خیلی دوست دارم ولی الان خودمو وقف کار کردم . می دونم دارم تو محیط کارم یه نقش خیلی اساسی ایفا می کنم و عدم حضورم ضربه جبران ناپذیری به کارا می زنه ولی این دلیل نمیشه که رویاهام رو مدفون کنم . خواسته هامو تو دلم خفه کنم و وقتی یه هوای دلپذیره که با تموم وجود دلم پر می کشه برای بیرون رفتن و خوش بودن تو این اتاق خودمو حبس کنم و ساعتها با کدها سر و کله بزنم.

--------------------------------------------------

صمیم ، شیلا ، خانوم خونه جون، و ........... شماهایی که این همه از زندگی تون راضی هستید و بعد از چند سال عشقتون پررنگ پر رنگه ، بیاین به من بگین موقع ازدواجتون اصلا تردید نداشتین ؟ بدجوری فکرم ریخته به هم . نمی دونم چی کار کنم. می ترسم.

دو روزه یه فکری داره مثل خوره منو می خوره. احساس می کنم تو زندگی لوک مزاحمم. نمی دونم . نمی دونم چرا. خیلی وقتها همه چی عالیه. من از انتخابم کاملا راضیم. اما هرچی بیشتر تو کارش غرق میشه به خودم میگم اصلا من این وسط چی کارم ؟؟؟؟؟ کلی مشغله داره واسه خودش . به خودم میگم اصلا اگه تو نباشی اون احساس کمبود چیزی رو می کنه ؟  حس می کنم بیشتر مثل یه جعبه موزیکال قشنگم که چه رو میز باشم و چه ته کمد چندان فرقی نکنه . می دونم خیلی دوستم داره اما واقعا نمی دونم به من احتیاج داره یا نه.

همیشه معتقد بودم باید با کسی ازدواج کنم که بدون اون نتونم زندگی کنم. نه کسی که بتونم باهاش زندگی کنم. اما واقعا لوک هم نمی تونه بدون من زندگی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لوک تا قبل از آشنایی با من اصلا قصد ازدواج نداشت. اصلا تو نخ این چیزا نبود. می گفت از وقتی با من آشنا شده تازه فهمیده یه چیزی تو زندگیش کمه . همش میگفت موندم قبل از این بدون تو چه جوری زندگی می کردم . اما چند وقته دیگه بهم نمیگه  از آخرین باری ( حدود ۸ روز پیش ) که گفت همین هفته بیان خواستگاری و من زدم تو پرش دیگه حرفی نزده. خب چی کار کنم . می ترسم بابام اصلا اجازه نده بیان و همه چی خراب شه . تازه بابام دیگه نذاره بیام اینجا کار کنم  نمی گم دیگه دوستم نداره یا پشیمون شده ، نه . ولی این دو روزه همش میگم نکنه ازدواج کنیم و بعد من ببینم بود و نبودم در زندگی همسرم چندان فرقی نمی کنه

فلفل بانو چه جوری با اطمینان به جوجو خان بله رو گفتی ؟ سایه جون تو اصلا در مورد آقایی تردید نداری ؟

خدایا کمکم کن . کمکم کن درست تصمیم بگیرم.

-------------------------------------------

پی نوشت : من در مورد خود لوک اصلا تردید ندارم . همون مردی که من همیشه می خواستم. نمی دونم اصلا . کلافه ام . شاید همه اش از کار زیاد باشه اصلا.

پی نوشت ۲ : الان کلی آهنگ قر دار گذاشتیم و تو اتاق با سالی و دوستم یه کم قر دادیم ( البته تو مضیقه بودیم یه کم !!!!!!!!!! از این قر بسته بندیا دادیم !!!!!!!!!!!!!!!!! ) بعد هم با خانوم منشی و جاریم ( زن داداش کوچیکه لوک که اونم همینجا کار می کنه و خیلی ماهه ) کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم . حالم بهتر شد  نیشمم وا شد یه عالمه

پی نوشت ۳ : هه ! نزدیک بود این پست هم بپره ! اما نذاشتم این بار بلاگفا گولم بزنه  اومدی رودست بزنی داداش ، ما دورت زدیم  الان احساس این مشتریای بدبخت رو درک می کنم که میگن کلی داده وارد کردیم بعد همش یهو پرید.  آخیییییی طفلیا

چند روز پیش رفته بودیم سازمان ...... . یکی از کارمندای بخش ......... که یه آقا تپل و خیلی بامزه است و کارشناس ارشد الهیات ( یا فلسفه است ) و البته استاد از زیر کار در رفتن !! هی داشت غر میزد که آقا من چند باره دارم این اطلاعات رو تو برنامه وارد می کنم تا پرونده اش تشکیل شه، اما اطلاعات هی می پره هی میپره !!!!!!!!! انقده این آقا بامزه است که نگو  هی دلم میخواد برم این لپشو بکشم  هی خودمو نیگه میدارم  خلاصه این هی غر میزد هی غر میزد . رفتم بالا سرش . میگه : «خانوم مهندس ببین ، نه ببین آخه نمیشه. » دکمه ثبت رو زد و جلوی چشمان   اون و قیافه   من در کمال افتخار و امتنان و اطمینان و شادی و سرور و ............. ثبت شد  طفلی می خواست بپیچونه بره نشد  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

شما بگید من چی کار کنم

من چطوری میتونم دل لوک خوش شانس (همسرم و عشقم) رو شاد کنم و به روحیه اش یه تنوعی بدم؟ واسه آدمی که انقدر حجم کاریش بالا رفته که چند ماهه تا ساعت ۹ شب سر کارش می مونه و حتی وقتی یه آنفولانزای ( درست نوشتم؟ انگلیسیش رو بلدم ولی فارسیشو نه ) شدید گرفت یک ساعت هم استراحت نکرد.  من چی کار کنم خب. مساله اینه که واقعا کارش خیلی زیاد شده و باید به تعهداتش به مشتریا عمل کنه. خیلی سعی می کنم وظایف بیشتری رو به عهده بگیرم ( من و لوک همکاریم) اما ذره ای از حجم بالای کاری اون کم نمیشه. مشکل از جایی شدیدتر شده که یکی دو تا از نیروهای فنی مون رو از دست دادیم.

گاهی وقتا میگم کاش کارمند بود. اینجوری حداقل روزهای تعطیل رو استراحت می کرد. اما خودم می دونم که چرت میگم  چون عاشق کارشه . ولی خب اینجوری هم که نمیشه . همه ما حداقل جمعه ها در استراحت کاملیم ولی اون نه  خیلی هم رئیس مهربونیه. اگه کسی کارش رو خوب انجام نده یا یه کم تنبلی کنه یا نتونه به کارش برسه، لوک به جای غر زدن اگه تو حیطه کاریش باشه خودش انجام میده  اما همین میشه که تو این نزدیک سه ماهی که شرعا محرم شدیم جز یه پیاده روی نیم ساعته دیگه اصلا با هم بیرون نرفتیم.

درسته یه جا کار می کنیم ولی سر کار هم یا اصلا وقت نداریم یا اگرم من وقت دارم اون نداره یا به خاطر حضور بقیه نمی تونیم لااقل چهار تا کلوم حرف بزنیم

اصلا من شوهرمووووووووووووووووووووووو میخوااااااااااااااممممممممممممممممممم

من چی کار کنم خب  دلم لک زده واسه یه لحظه با هم بودن  

آخه ما یه وضعیت خاص هم داریم.

داستان ما یه کم طولانیه و الان اصلا حوصله تعریف کردنشو ندارم. فقط اینو میگم که بعد از خواستگاری اون از من، چون خیلی خوب می شناختمش بعد از یه ماه فکر کردن با اطمینان گفتم که جوابم مثبته  اگه بدونین این لوک من چقدر نانازههههههههههههههههه  ( دهه ! دختر این جلف بازیا یعنی چی   )

اما من یه مشکلی داشتم که همون اولش هم بهش گفتم . بابای من دوست نداره منو شوهر بده  واسه همین هر کسی تا به حال حرفی از ازدواج من زده یا خواستگاری کرده ، اگرم زنده مونده از زنده موندنش پشیمون شده  ( حالا نه انقدر ولی اگه طرف آشنا بوده دیگه حق نداشته طرف من آفتابی شه   ) هیچ کس هم حق نداشت آرزوی عروسی برای من بکنه

البته تازگیا بابا ادعا می کنه یه ذره کوتاه اومده و شایددددددددددد چند سال بعد یه آقایی پیدا شه که کاملا مورد تاییدش باشه و وووووووووووو بله . ( زیاد دلتون رو خوش نکنین  )

واسه همین هر چی اصرار کرد بیاد خواستگاری گفتم نههههههههههههههههه . حرفشم نزن. بابام دیگه نمیذاره بیام اینجا کار کنم  دیگه همدیگه رو کاملا از دست میدیم

من به مامانم گفتم و اون هم خانواده اش در جریان قرار داشتن. هیچ مشکلی هم نبود غیر از بابای من  البته شاید اگه چند سال بعد بود بابام قبول می کرد ( بعد کلی سلام و صلوات البته   ) چون واقعا پسر ماهیه. فقط می موند مشکل اختلاف سنی مون. که حدوده ........................................... خب ........ ۱۳- ۱۴  ساله  اینجوری نگا نکن  خب من پسر سوسول دوست ندارم. دوست دارم همسرم یه مرد کامل و جا افتاده باشه. خودمم خیلی شیطونم ولی خب حس می کنم از سنم جلوترم. ۲۰ سالگی لیسانسمو گرفتم و از اون موقع کار می کنم . اونم روحیاتش خیلی شیطون و سرحاله . حلاصه اختلاف سنی مون رو اصلا حس نمی کنم. تازه خیلی همممممممممم فکرامو کردم. پس نظرم رو عوض نکن  البته این مشکل هم قابل حله چون بابا مامان من هم اختلاف سنی شون زیاده ( نه انقدر ولی کم هم نیست). گیر نده دیگه بابا

خلاصه دوست نداشتیم همینجوری بمونیم. دوست هم نداشتم دوست پسرم باشه. اونم دوست نداشت. سنش به این حرفا نمی خوره بچه. می خواستیم یه تعهدی بینمون هم باشه. این بود که بعد از تحقیق و تفحص، وقتی پیشنهاد داد که یه عقد موقت بینمون جاری شه موافقت کردم  اووووووووووویییییییییییییی اینجوری نیگا نکن  خیلی بچه های خوبی هستیم. اصلا هم علت خاصی نداشت جز این که یه تعهد باشه بینمون و دیگه اینکه عذاب وجدان نداشته باشیم. ( فقط همین شیر فهم شد  هانننننننن؟ عذاب وجدان واسه چی ؟؟؟؟؟؟ خب حرف زدن دیگه   یه ذزه هم عشقولانه در وکردن . عشقولانه کلامی هااااااااااااااا  به جان خودم ) تحقیق هم کردیم دیدیم اشکال نداره . خلاصه داره سه ماه میشه که اون شرعا همسرم شده ( جز برادر اون و دوست من کسی خبر نداره از این قسمت جریان  این دو تا هم خیلی باهاشون صمیمی هستیم. جفتشون هم همکارمونن. اگه بقیه بفهمن که من و اون توسط خانواده من به شهادت می رسیم  ) بابام هم هیچی نمی دونه . البته مدتیه که یه کارایی کردیم و یه زمزمه هایی ...... ایشالا ببینیم چی میشه . اینشم براتون بعدا میگم .

با توجه به این قضیه ، تو شرکت جز دوست صمیمی و قدیمی من و برادر و همسر برادر اون کسی هیچ چی نمی دونه . حتی از قضیه خواستگاری و رابطه ما هم نمی دونن. نخواستیم تا کاملا رسمی شه کسی بفهمه.

حالا با این موقعیت من چی کار کنم

طفلی لوک دیروز تا ساعت ۷ شب ماموریت بود بعدش هم رفت شرکت تا ۹ شب. اونم با اینکه خیلی مریضه. میخوام خوشحالش کنم . غافلگیرش کنم. روحیه اش رو تنوع بدم . ولی چه جوری

به خاطر این موقعیت کاری اصلا بیرون نمی تونه بیاد . تو شرکت هم هیچی . تازه واسه این که یه وقت بقیه بویی نبرن یا احیانا حس نکن توجه رئیس عزیزشون بهشون کم شده ، به همه بیشتر از من توجه می کنه  خیلییییییییی دوسم داره ها . ولی زیادی آدم مهربونیه اصلا نمی خواد دل بقیه بگیره  من دلم می خواد شوهرم لااقل روزی نیم ساعت باهام حرف بزنه پیشم باشه   اون وقت هفته ای نیم ساعت هم نمی تونیم حرف بزنیم. حتی تو شرایط کاری هم اول وقت برای بقیه میذاره بعد من ، به همون علتایی که گفتم  

بماند که دل خودم هم کلی گرفته .

چی کار کنم من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------------------------------------------------

پی نوشت : انگار روزگار منتظر شکوه و شکایت من بود. آخه اتفاقا دیروز شرکت کمی خلوت شد و تونستیم یه کم با هم وقت بگذرونیم و محبت کنیم.  خیلی خوب بود  ولی کم بود   بازم می خوام   

پی نوشت ۲ : از نظراتتون هم خیلی ممنونم فلفل بانو و سایه عزیز.  اجرا کردن جفتشون کمی سخته با توجه به شرایط. ولی ببینم واسه تولدش که هفته بعده چه می تونم بکنم . منتظر نظرات و پیشنهادات احتمالی دوستان دیگه ای هم که اینجا رو ممکنه خواهند خواند ( یعنی ممکنه بخونن  ) هم هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

من کیم ، این چیه ، اینجا کجاست ؟!!!!!!!!!!!!

همیشه همینجوریما

اولش میام شونصد تا پست با هم می نویسم بعد می رم که رفتم

جودی آبوت رو دوست داشتم، چون هم شاد بود هم شیطون ، هم پشتکار داشت و هم کله شق بود درست عیننننننننننننننننننننن خود من !!!!!!!!!!!!  تازه وراج هم بود بازم عین خودم  باهوش هم بود البته  

جنسیت : مونث

سن : از ۴۵ تا ۹۰ هر چی که خودت دوست داشتی  ( حالا بگیر حول و حوش ۲۱ و اندی)

شغل : بیکار ، علاف ، خیابون متر کن ...................... بیل می زنم ، مس می سابم، برنامه می نویسم  

همینا

( حتما فهمیدین من عاشق آیکون  هستم. راست راستی هم همیشه همینجوری نیشم وازه )

چاکرییییییممممممممممممممممم تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

اول یه جاده دراززززززززززززززززز

اولین بار حدود پنج سال پیش منم تصمیم گرفتم یه دفتر خاطرات الکترونیکی برای خودم داشته باشم. قصدم بیشتر از اینکه نوشتن خاطرات باشه ، پیدا کردن یه عامله دوست جدید بود. اولین وبلاگم گروهی بود. با چند تا از دوستام. بماند که اونا از منم تنبل تر بودن و بیشتر خودم بودم که می نوشتم. اما از اونجایی که همیشه تو نوشتن تنبلم ، عمر اون وبلاگ بیش از یک سال و نیم طول نکشید. دو سه تا وبلاگ دیگه هم بعد از اون ساختم اما اون طفلیا زودتر از خاطرم رفتن. اما عوضش همیشه خواننده خوبی بودم . فکر کنم شش هفت سالی میشه که وبلاگ می خونم . همیشه عاشق شنیدن خاطرات دیگرانم. شریک شدن تو لحظاتشون. اما یه عادت بدتری هم دارم که به همون تنبلیم تو نوشتن برمی گرده. زیاد اهل comment نوشتن نیستم. مثلا همین الان ... حداقل هفت هشت ماهی میشه که با شیلای عزیز و بهشت کوچکش ، خانوم خونه نازنین و جای دنجش، من مهربون ، دزیره عزیز و خاطرات دور و نزدیکش، ساروی کیجا عزیز و پست های فوق العاده اش، صمیم شاد و شیطون، سارای عزیز (یک زوج خوشبخت)، مستانه و بادبادک و عشق ملسش، کاوه و روزمرگی هاش، فلفل بانو و لحظات شیرین و سختش، مریم و دلتنگی هاش، گیلاس خانومی نازنین و ................... خیلی دوستای عزیز دیگه لحظه به لحظه همراه بودم و بی اغراق هر روی به امید آپ شدنشون وبلاگشون رو چک کردم. ولی تا حالا از دیوار صدا دراومده ، از من هم !!

کلیییییییییییی وراجی کردم که بگم سلام . من اومدم ( خوش اومدم!!) و اگه خدا بخواد این بار می مونم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

صفحه اول

ملاصدرا :

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را ...

به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح،

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها .....

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند.

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  |