تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

یک پست مثلا کوتاه !!!!!

جودی تصمیم داره این پست رو خیلی کوتاه بنویسه !

ان شاء الله حق تعالی توفیق این کارو عطا فرماید تا ناکام از دنیا نرم !

سرانجام در روز پنج شنبه مورخه ( ممممممم ۲۹ فروردین؟؟؟ حالا هر چی !! ) یک عدد جودی شب قبل خیلی کم خوابیده + یک عدد لوک تر تمیز مرتب پر رو ! با هم رهسپار کوهستان شدن !!

یه نفس هی منو برد بالا برد بالا

می گفتم پسر جان بذار بشینیم یه نفسی بکشیم . من گشنمهههههههههههههههههههههههه

( هههههههههههههههه هاشو تو دلم می گفتم البت  )

لوک : اینجا که جا نیست ! اینجا که خوشگل نیست ! اینجا که آفتابه ( آفتابه نه عزیزم !!!! نه اونی که مال دست به آبه گلاب به روت بپاشم ! آفتاب ، خورشید ، الشمس ، نور ، sun ، ....... ) اینجا که آدم هست !!!!

من :  مگه چه غلطی می خوایم بکنیم  

لوک : هانننننننننننننننن ؟ نه بریم یه جای خلوت تر دو کلوم حرف بزنیم با هم خب  

دیگه رسیدیم یه جایی من گریه کردم زار زدم که تا یه کم استراحت نکنم بالاتر نمیام  

لپام گل انداخته بود  هن و هن نفسم در اومده بود عرق هم از سر رو روم می ریخت ( عرق شرم نه که ! )

لوک هم همچینی منو نیگا می کرد   می گفت آخی نازی چقد خسته شده

بعد سرشو عین .....  مینداخت پایین به راهش ادامه میداد

خلاصه دیگه رفتیم یه جای خوشدل و من پاومو عین یه تیکه میخ چسبوندم به زمین

حالا گیر داده بود از رودخونه رد شیم و از روی سنگای لیز و کوچولو بپریم اون ور

شهادتین رو گفتیم و زدیم به خط دشمن !

ولی انصافا خیلی جای باحالی بود . هر کی رد می شد ما رو   نیگا می کرد ولی هر چی سعی می کردن بیان این ور موفق نمی شدن   مث ما ورزشکار نبودن که

لوک هم داشت برا من از افتخارات و دوران جوانی اش می گفت که تو کوه همیشه می دویده  اصلا عاشق دویدنه این موجود  فک کننننننننننننن ؟ من جودی طفلی که هیچ وقت از دو خوشم نمیومده و نمیاد چرا باید گیر همچین آدمی بیفتم  چه معنی داره آدم با پاهاش بیشتر از ۱۰ قدم در دقیقه راه بره ؟؟؟؟؟؟؟  بابام هم خیلی سعی کرد منو آدم کنه ولی نشد !

خیلی خوش گذشت و تا حلقمون هم خوردیم  لوک میگفت آوردمت اینجا یه خورده کالری هاتو مصرف کنی و چربی بسوزونی ، حالا هر چی از صبح تلاش کردیم همه اش نقش بر آب شد

از کنار این رستورانا و کافه ها که رد می شدیم تا چشمشون می افتاد به لوک می گفتن بفرمایین قلیون ، چایی ...

 بهش گفتم ببینننننننننننن ! اینام فهمیدن تو معتادی !!!!!!!!!!!!

رفتیم یه جا تا اسم چایی از دهنمون در نیومده ! طرف گفت نباتم بیارم  

 

طفلی !!!!!!!! خیلی دپرس شد !!!!! به من چه

تازه موقع برگشتن لوک احتیاج شدید به یه جایی پیدا کرد  و به من گفت برام پیدا کن !

ناچارا به یه رستوران مراجعه کردیم و ناچارا سفارشای الکی دادیم !!!!!! و ناچارا !! خوردیمشون  فقط واسه اینکه نیازمونو بر طرف کنیم

وقتی جیبمون حسابی پیاده شد اومدیم دم میدون دیدیم یه عدد دستشویی عمومی هست که مال شهرداریه

-----------------------------------------------------

اندر فواید کوهنوردی اون روزمون :

من و لوک تصمیم گرفتیم بریم وسط یه جنگل یه کلبه چوبی بسازیم و توش زندگی کنیم  خیلی جدی هم به راه های ممکن و حتی تعداد اتاق هاش و نقشه اش هم فک کردیم

اندر معایب کوهنوردی اون روزمون :

من تخمه یادم رفت سر راه بخرم  بالا هم که رفتیم و یادم افتاد دیگه نداشتن

به من چه که معتاد به تخمه ام !!!!! حتی در کوهستان !!

 

کوتاه شد نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

آنچه گذشت ... !

دوشنبه ساعت ۳ لوک بهم زنگ زد و کلییییییی باهام حرف زد. حالم یه کم بهتر شد ، مخصوصا وقتی گفت فردا صبح با هم قرار مخصوص بذاریم.  قرار بود لااقل یه دو سه ساعتی با هم باشیم. شرمنده اصرار نکنین بهتون بگم قرار مخصوص چیه !! فقط بدونین چیز خیلی خوبیه !!!!  

خوب که چه عرض کنم ، فوق العاده است !!!! نه جون شما اصلا امکان نداره بگم چیه و چه جوریه !!

یه کم هم خودشو واسم لوس کرد و گفت تو دیگه منو دوست نداری !!!!!!! و از این حرفا !

منم گفتم خیلی دوسش دارم . البته اینو با یه لحن غمگین گفتم !  به من چه خوب

تا شب حالم بهتر شده بود. ولی همه این خوشی ها همچین دود شد رفت هوا

لوک زنگ زد و با من من و ترس و لرز و یواش یواش گفت مجبوره قرارمون رو کنسل کنه . البته اینو که نگفت ! گفت کوروش امشب تا ۱۲ باهاش تو شرکت می مونه ( فردا صبحش فهمیدن تا ۲:۳۰ بودن ) و مجبورن رو طرح پیشنهادی که قراره واسه ... بدن کار کنن . طرح رو باید فردا صبح تحویل می دادن و حتی قرار بود دوباره کوروش صبح زود بیاد با هم کار کنن.

اینا رو که گفت من دقیقا اینجوری شدم :   

اما هیچی به لوک نگفتم . واسه اینکه دیگه اصلا نمی تونستم ظاهرمو جلو مامان حفظ کنم رفتم تو تختم تا بخوابم. حالا مگه خوابم می برد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فک کنین لوک ۹ شب بهم زنگ زده بود. من تا ۱۱:۳۰ همینجوری دراز کشیده بودم و نمی تونستم پلک رو هم بذارم.

با غصه تمام زنگ زدم بهش و گفتم من فردا باید بیام ؟ لوک دقیقا  شد

هر چقدر تا اون موقع بهم گفته بود چته ؟ چرا ناراحتی ؟ چرا یه جوری هستی ؟ من هیچی نگفته بودم.

دیگه اون لحظه گفت تو حالت خیلییییییییییی بده . آره حتما باید فردا بیای. ( اون بیچاره هم قاطی کرده بود و نمی دونست چی کار کنه تا من حالم خوب شه . اصلا نمی دونست من چمه )

صبح فردا با غصه فراوان و درحالیکه له له بودم آماده شدم و راه افتادم

طبق معمول زود رسیدم شرکت . ساعت ۱۰ دقیقه به ۸ بود . در حالیکه بچه ها زودتر از ۸:۲۰ نمیومدن

زنگ رو که زدم خودش درو باز کرد.

دیشب دیگه خونه نرفته بود و مونده بود شرکت .

با چشمای خوابالو و لباسای راحتی

منو دید کلیییییییی ذوق زده شد !  اصلا فک نمی کرد امروز زود بیام. خوشبختانه کوروش هم خواب مونده بود و هنوز نیومده بود.

محکم بغلم کرد و کلی نازم کرد.  بعد از اینکه کلی بوسم کرد تو چشام نگاه کرد و دست کشید به موهام ، منو نشوند رو مبل راحتی ، دستشو محکم دور من حلقه کرد و منو کشید تو بغلش.  گفت چی شده عزیزم ؟ نکنه دیگه منو دوست نداری ؟

گفت : اصلا من چشمامو می بندم تا تو راحت باشی . راستشو بهم بگو ، دیگه دوسم نداری ؟  بعد سرشو گذاشت رو شونه های من.

سعی کرد محکم باشه و لبخند بزنه ، ولی ته صداش خیلی غمگین بود.

داشت گریم می گرفت . نزدیک بود زار زار بزنم زیر گریه . آخه من چرا باهاش چنین کاری کردم ؟ چرا همه غم و غصه مو گذاشتم واسه اون ؟ چرا لااقل هیچی بهش نمیگم تا بدونه ناراحتی ام از چیه ؟ اون طفلی که نمی تونه فکر منو بخونه .

موهاشو ناز کردم . ترجیح دادم به جای اینکه از عشقم حرفی بزنم ، اونو تو چشمام بخونه

واسه همین دستمو گذاشتم رو پلکش تا چشماشو باز کنم

: آیییییییییییییییییییییییی چرا عقده ای بازی در میارییییییییی ؟؟!!!!!!!! چرا چشمو کور می کنی !!!!!

  لوک مسخره !!!!!!!!! آخه من چه کنم با این  تو لحظات به اینننننننن رمانتیکی جفتک بازی در میاره !!!!!  

انقدر خندیدم که داشتم می ترکیدم !! گفتم خوب می خواستم چشامو ببینی

بعد که جو دوباره رومیانتیک * شد ! گفتم دیگه هیچ وقت این حرفو نزنه . گفتم هر روز بیشتر از روش قبل دوسش دارم  گفتم تو چشام نیگا کنه تا خودش بفهمه .

خیلی خوب بود . کافیه بغلم کنه تا حالم خوب شه .

پرسید : دوست داری پنج شنبه ها همیشه بریم کوه ؟    ( به من چه image کوه نداره ؟؟!! )

خیلی ذوق کردم .  می دونم خیلی گرفتاره و حتی جمعه ها رو هم واسه خودش کاملا تعطیل نمی کنه . خیلی برام ارزش داشت که تو چنین شرایطی چنین پیشنهادی بهم میده

خلاصه دیروز به خوبی و خوشی سپری شد و منم هی می رفتم تو اتاق لوک تا بهش تو کارها کمک کنم !!!!!!!  

****************************************

موقع ناهار خانوم آبدارچی مون همه غذاها رو گرم می کنه و میز رو می چینه و همه رو دیس و خورش خوری می کشه . همه از همه غذاها می خوریم .  اکثرا آنی ( جاری من !! ) چون خونشون خیلیییی نزدیکه سالاد یه عالمه درست می کنه و میاره . خانوم منشی مهربونمون هم همیشه ترشی میاره .

****************************************

دیروز همه ناهار ماکارونی آورده بودیم !!!!!!!!!!!!!!!!!  کوروش می گفت : امروز روز جهانی کرم ه !!!!!!!

****************************************

امروز صبح لوک ساعت ۸:۳۰ جلسه داشت. من خواب مونده بودم و ۸:۲۰ می رسیدم . می خواست تا اون موقع معطل کنه تا من برسم . اما دیدم فایده نداره ، هم اون دیرش میشه هم ممکنه بچه ها برسن. بهش پیشنهاد دادم چون مسیرش کاملا به مترو می خورد و منم با مترو داشتم می رفتم بیاد ایستگاه بین راه و همدیگه رو ببینیم !!!!!!! فک کن ننه !!!!!!!

****************************************

از استعفا خبری نیست ! اون روز واقعا ناراحت بودم . البته یه مشکل کماکان پابرجاست که من همیشه تو محل کار و درس و ... زود پیشرفت می کنم و معمولا رهبری کارها رو بهم می سپرن . اصلا دوست ندارم کسی فکر کنه این ارتقای زیادی که لوک بهم داده تو محل کار و دیگه یکی از اعضای تقریبا ثابت جلسه های مهم و تصمیم گیری ها اساسی شدم ، رو بذارن به پای این قضیه . خیلی به غرورم بر می خوره !  امیدوارم گذر زمان این مشکلو حل کنه و همه مثل لوک به لیاقت های من پی ببرن ( پپسی ، کوکا ، فاتا ، چیزی نمی خواین واسه شم هم وا کنم ؟؟!!  )

****************************************

تو تمام این سال ها تو همه فعالیت هایی که شرکت کردم و جاهایی که حضور داشتم ، لوک خوش شانس تنها مردی بوده که حقیقتا از دیدن زنی که نه تو جدیت و جسارت و اعتماد به نفس و ریسک پذیری ، و نه تو هوش و پشتکار ( عمدتا هم در کارهای فنی که مردا خیلی ادعاشون میشه ) نه تنها ناراحت نشده و حسادت نکرده و جلوم سنگ اندازی نکرده یا دلسردم نکرده یا لااقل تو دلش به اینکه مردا قوی تر و موفق تر از زنان اعتقاد نداشته، بلکه همیشه به جلو هلم داده و زمینه های پیشرفت رو برام مهیا کرده و به شدت تشویقم کرده.  

اینو اصلا جهت تعریف از خود ننوشتم . مطمئنم خیلی از شماها چنین خصوصیاتی دارین ( خانوما رو منظورم ) . اینو جهت تقدیر از مردی نوشتم ( البته لوک از وجود اینجا خبر نداره ) که به حق تو این خصوصیت نمونه ست و همتا نداره . این ویژگی رو حتی تا این حد تو وجود پدر خودم هم ندیدم.

مرسی عزیزم  

----------------------------------------------------------------------------

* ( بهتره در مورد خودمون از این اصطلاح استفاده کنم ! آخه جفتک پرونی های ما رو چه به Romance ؟! این اصطلاح که اختراع خودمه عبارت ست از :

رومی + مانتیک

رومی = اهل روم باستان ، یک موجود نیمه وحشی جفتک پرون !!

مانتیک = نیمه رومانتیک )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

عنوان ندارد - وقتی تو با نیستی

حالم خوب نيست. همين.فولدر selecttion ام رو باز كردم و select all زدم.

ولي بعد ديدم نه ، حال نميده

به ذهنم فشار آوردم تا دنبال چند تا ترانه غمگين و خاطره انگيز باشم ...

ابي ، هايده ، شايدم اندي ... نخندين ، با آهنگ گلي و تنهايي بعضي وقت ها كه غمگينم خيلي حال مي كنم . soledad ، I cry وست لايف هم گزينه هاي بدي نبودن. ذهنم دورتر از اينا نمي رفت.

كل آهنگاي ابي كه رو هارد گذاشتم و انتخاب كردم . حالام دارم گوش مي كنم . هنوزم حالم خوب نيست . سر كار هم نرفتم .

وقتي تو با من نيستي ، از من چه مي ماند ؟؟؟؟؟

خيلي حال و هوام زود عوض ميشه ؟ نه . خيلي وقته دل نازك و زودرنج شدم .

وقتي لوك پيشم نيست يا سرش شلوغه و وقت زيادي واسه من نداره دلم مي گيره.

چي كار كنم دست خودم نيست

بعضي وقتا حس مي كنم انگار برنامه هاي مهم داره تو زندگي كه ديگه جايي واسه من نمي مونه

هفته پيش شنبه هم حالم خوب نبود.

انقدر بد كه با وجود اينكه سعي مي كردم با بچه ها بگم و بخندم ، ولي چون كم حرف تر شده بودم خانوم منشي و سالي فوري فهميدن يه مرگم هست.

انقدر من ور مي زنم و ورجه وورجه مي كنم كه تا يه ذره خفه خون بگيرم همه عالم و آدم مي فهمن يه خبري هست ...

لوك هم با اينكه اصلا اون روز روي هم 1 ساعت هم تو شركت نبود تا اومد و يه نگا به من انداخت،‌ تا يواشكي دور از چشم بچه ها دستمو تو دستاي گرم و مردونه اش گرفت ... فهميد يه چيزيم هست. مي خواست با هم حرف بزنيم ولي نشد. فرداش انقدر نازمو كشيد ، انقدر بهم توجه كرد كه يهو حالم خوب شد . به همين سادگي ... بدون هيچ حرفي ...

ولي ديروز از دست اون ناراحت نبودم . البته ديروز هم فقط چند دقيقه اول صبح با هم بوديم . لوك زياد سرحال نبود . كلي كار عقب مونده داره . كلافه بود ولي فقط نگاهش كمي غمگين بود و به قول من لب و لوچه‌هاش يه كم آويزون !! هيچي نگفتم فقط روي صندلي كنارش نشستم و آروم با سر انگشتام دستاشو ناز كردم. مي دونم از اين كار خيلي لذت مي‌بره . حالش خيلي زود بهتر شد. تا غروب هم كه نديدمش گفتم اين به پنج شنبه كه به خاطر من همه كاراشو ول كرد در.

فقط خسته بودم . خسته از اينكه هر روز 5:30 صبح از خواب بيدار شم و حاضر شم و برم سر كار و شب ساعت 7:30 خسته و داغون برگردم . يه كم بخورم و تلويزيون ببينم و از خستگي غش كنم .

خيلي وقته دلم واسه مامانم مي سوزه كه دلش به همون يكي دو ساعت با من بودن خوشه و بقيه روز رو تنهاست. بابا كه بيشتر روزها به خاطر كارش تهران نيست و بچه ديگه اي هم در كار نيست...

خيلي وقته ديگه پنج شنبه ها مو هم تعطيل نمي كنم . با اينكه هر يه هفته در ميون ميتونم نرم.

خيلي وقته دارم له له مي زنم بشينم فرانسه يا آلماني بخونم ، برم كلاس تير اندازي ، برم كوه ،‌ برم دوچرخه سواري، چهار تا چيز جديد ياد بگيرم ، چهار تا كار جديد بكنم . بعد 8 ماه با دوستام قرار بذارم . خسته شدم از بي معرفتي خودم . هميشه به يادشونم ، ولي چه فايده تا زنگ ميزنن يه قراري بذارن ميگم وقت ندارم ، نمي تونم مرخصي بگيرم ، تحويل پروژه دارم .......

شب به لوك sms زدم كه واسه فردا بهم مرخصي بده

پرسيد چرا

گفتم چرا و زيرا نداره ! خسته ام.

طول كشيد تا جواب بده . منم بهش زنگ زدم . دستش يه كم بند بود. يه كم شوخي كرد اولش

بعد پرسيد جريان چيه . گفتم هيچي . حال ندارم . حوصله ندارم همين.

دليل بيشتري مي خواست . پرسيد از دست اون ناراحتم . ولي نبودم . لااقل اون موقع نبودم . لابلاي حرفاش گفت بقيه فك مي كنن خب من نسبت به بقيه بچه‌ها امتياز بيشتري دارم ، نسبت به سالي ، رولي ، و بقيه ...

خيلي دلم شكست . فهميدم منظورش رو . يعني كسايي كه از جريان خبر دارن فك مي كنن من به خاطر ارتباطي كه با اون پيدا كردم دارم سوء استفاده مي كنم و .............

بغض تو گلوم شكست . من و گريه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمي خواستم بفهمه . اونم نزديك خونشون بود  گفت استراحت كنم تا فردا ، بعد ببينم چه تصميمي دارم . خداحافظي كرديم .

دلم شكست. هميشه از لوك خواسته بود بهم سخت بگيره تو كار ، بيشتر از يه رئيس نسبت به كارمندش .

ساعت 11:30 بهم زنگ زد. خواب بودم . گوشي رو ورداشتم فهميد . خنديد . گفت sms داده بوده ببينه بيدارم يا نه ، sms اش deliver نميشد ، حالا هم كه جوابشو گرفت.

خوابيدم تا صبح . به زور البته .

7:30 بيدار شدم . يه ربع بعدش بهم sms داد كه تا 8 ، 8:30 بخوابم . 7:15 زنگ زدم و گفتم واقعا ديگه خوابم نمياد.

به زور و با سختي جلوي خودمو گرفتم تا اشكام سرازير نشه . گفتم لوك من نمي خوام از رابطه مون سوء استفاده كنم . گفتم من خيلي وقته از بقيه زودتر ميام و دير تر ميرم. تازه نظر ديگران براي من مهم نيست. نظر خودت چيه . يه كم مكث كرد و گفت نه . اما نه اش به دلم نشست . باز پرسيدم نظرت چيه . گفت عزيزم من كه گفتم نه من چنين فكري نمي كنم.

اما چه سود ، دل من شكسته بود.

پرسيد چمه . اصرار كرد كه بگم . خواستم طفره برم . حوصله توضيح دادن اونم تلفني نداشتم . سربسته و خلاصه از اون چيزايي كه واسه شما گفتم منهاي قسمتايي كه به لوك مربوط ميشد رو گفتم .

گفت بچه ها ازش مي پرسن من چرا نيومدم و اون هم ( چون اصلا اهل دروغ نيست. باور كنين اغراق نمي كنم و مزخرف به هم نمي بافم. با اين كارش خيلي عشق مي كنم . اگه ببينه راست گويي اش منجر به بروز مشكل ميشه سكوت مي كنه يا از جواب طفره ميره . ولي هيچ وقت دروغ نميگه ) حالا دليل موجه تري براي بچه ها داره.

يه كم فكر كرد و گفت فردا همديگه رو مي بينيم.

اما من دلم شكسته . اصلا به سرم زده برم فردا بهش بگم ميخوام استعفا بدم . نميخوام زندگي ام با كارم قاطي بشه.

حالم خوب نيس.

 

اكنون دل من شكسته و خسته است

زيرا يكي از دريچه‌ها بسته است

نه ماه فسون نه مهر جادو كرد

نفرين به سفر كه هر چه كرد او كرد

 

ببخشيد كه پست غمگيني بود . ولي اينجا خودمم . خود خود جودي با همه غمگيني ها و دلتنگي هاي گاه گاهش

 

------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : امروز (دوشنبه) وقتی صبح اومدم نظراتتونو خوندم خیلی خوشحال شدم. مرسی از مهربونی تون، همدردی تون ، و نظرتون . الان حالم خیلی بهتره . نمی تونم بگم شدم همون جودی قبل. احتیاج به زمان دارم. و ایجاد یه سری تغییرات لازم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

اندر احوالات لوک و عروسی !!!

پنج شنبه صبح به لوک زنگ زدم که وایسه با هم بریم شرکت . وقتی رسیدم نزدیک خونشون دیدم به اندازه کافی دیر شده و اگه بخوایم پیاده قدم بزنیم دیگه نریم سنگینتره

واسه همین تا لوک رسید پرتش کردم تو یه تاکسی و د برو که رفتی

از تاکسی که پیاده شدیم خواستم ازش جدا شم، ولی گفت بی خیال همه دیگه فهمیدن  پنج شنبه پیش هم که با هم رفتیم تو ، دیگه الان همه فک می کنن پنج شنبه ها همش با همیم !!

 فک کن هفته پیش وقتی رسیدیم آنی تنها تو شرکت بود ، ما رو که دید ساعت ۹:۳۰ هلک هلک قدم زنان و خندون واسه خودمون اومدیم تو ، یه ذره تعجب کرد و گفت جلسه بودین ؟  آخه ما جز جلوی فردی و سالی ، جلو هیچ کی به روی مبارک نمیاریم که ....... بله

تازه خونه دایی لوک هم بغل شرکته اما ما هم دیگه زدیم به بی خیالی

عصر عروسی پسر دایی لوک و فردی بود . مام فرصتو مغتنم شمرده  ، تا ساعت ۳:۳۰ بچه ها یا خودشون رفتن یا دست به سرشون کردیم ، حتی افراد کنه و مزاحم رو

جو هم قرار بود بیاد شرکت اما من بهش زنگ زدم و پیچوندمش .

فقط مونده بود کوروش ( مدیر فروش ) . حالا این پسر گل و بلبل همیشه پنج شنبه ها ساعت ۱۲ میدوه میره خونه ، اما اونروز تا ساعت ۳ و نیم هنوز چسبیده بود به میزش

فک می کنین داشت چی کار می کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آهنگ select می کرد واسه مهمونی شبشون  اومده پیش من و ازم نظر هم میخواد و چند تا آهنگ. منم تا تونستم کمکش کردم  نه جون شماااااااااااا ، نه فقط قصدم انسان دوستی و کمک به هم نوع بود !!!!!!!!

ولی بازم نرفت که نرفت !

حالا تصور کنین هر پنج دقیقه یکبار ، من یا لوک میریم سراغش ...

*************

لوک : کوروش جان داری چی کار می کنی ؟

کوروش جان !! :  ......................... ( به علت کمبود وقت از ذکر این گونه جزئیات غیر ضروری خودداری می کنم !! )

لوک : کی میری ؟

کوروش جان !! : هستم حالا !!!!!!!

 

*************

من : آقا کوروش کارا چطور پیش میره ؟ آهنگ جدید پیدا کردی ؟

آقا کوروش : آره !!!!!! دارم می گردم بازم مرسی

*************

لوک : خوبی کوروش جان ؟!

کوروش جان : قربونت برم عزیزم

*************

من : ...................... 

 

حالا این کوروش یه اخلاق بدی هم داره !!!!!!!!! یهو راهشو کج می کنه از اتاق خودش میاد تو اتاق لوک  اون اولا جریاناتی داشتیم ما با این  تو شرکت اهل در بستن و اینا هم نیستیم !! خب ما موندیم و حوضمون !!

هاننننننننن ؟ چی ؟؟؟ چرا ما داشتیم انقدر زور می زدیم شرکت خالی شه ؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچیییییییییییی !!! می خواستیم بچه ها روز پنج شنبه ای در کنار خانواده اش باشن . همینننننننننننن

ما که دیدیم این کوروش جان امروز رفتنی نیست گفتیم خب به ما چه  با صحنه غیر اخلاقی !!!!!!!!!!!  مواجه شدی تقصیر خودته عزیزم  بچه که انقدر فضول نمیشه

لوک خیلی به موزیکی که گوش میده اهمیت میده . selection مخصوصش رو گذاشت و ............

دوتایی در مورد طراحی پروژه جدید صحبت کردیم  

  

نهههههههههههههههههههههه این عکسا اشتباهی شددددددددددددددد  

-------------------------------------------------------

پنج شنبه ساعت ۱۰ شب - لوک در جشن عروسی پسر دایی جانش (sms )

من : خوش بگذره عزیزم . مواظب باش با داماد اشتباهی نگیرنت

لوک : مرسی عسل  نه انقدرها هم خر نیستن

------------------------------------------------------

همان شب ، همان جا - ساعت ۱۱ شب

لوک : جات خیلی خالیه

من : ببین بپا جوگیر نشی هااااااااااا ! فک نکنی یه وقت مجلس عروسی که برپاست فامیل که همه جمعن ، تیپ هم زدی !!!!!!!!  عاقد هم که بود دست یکیرو بگیری عقدش کنی

لوک : اتفاقا چند نفر افتادن دنبالم  هی میگن بیا منو بگیر

من :  

-------------------------------------

جمعه ساعت ۱۰ صبح - جودی خونه خودشون ، لوک هم خونه خودشون ( تلفنی )

من : فردا شناسنامه تو بیار ببینم دست گل به آب نداده باشی  

لوک : نه عزیزم . به خودم گفتم غلطی که یه دفه مرتکب شدم دیگه تکرار نکنم

من : بذار دستم بهت برسه  

---------------------------------------------------------------------------

من می خوام خلبان بشممممممممممممممممممممممممممم  چرا هیچ کی به من گوش نمی کنهههههههههه ؟؟؟

به لوک که گفتم آروم نازم کرد  یعنی چی این؟! 

 من از بچگی این آرزو رو داشتم  ولی بابام هی گولم میزد میگفت دیپلمتو بگیر  ، Toefl زبانتو بگیر ، دانشگاه قبول شو ، ورزش کن ، ...... بعد خودم میبرمت

همه این کارا رو کردم ولییییییییییییییی

اصلا من از فردا میرم خلبانی !!!!!!!

----------------------------------

پوروچیست جان پرسیده بود سوتی دوم پست پیش اصلا کجاش سوتی بود ؟

عزیز دلم همش سوتی بود دیگه  چرا و چگونه نداره  من احساس کردم سوتیه همین  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

جودی از تعطیلات برگشته ، کار داره یه عالمه ، حرف داره یه هواااااا !!!!

سلام سلام صد تا سلام

نههههههههههههههههه نزنین منو

طفلی جودی تا ۱۴ ام خونه بود . چون روزهای عادی وقتی میرسم دیگه نایی واسه کار کردن با سیستم خودم ندارم کلا اینترنت تو خونه تعطیلللللل ! قصد ADSL گرفتن ندارم ، کارت مارت هم تعطیل، پس واسه روزای تعطیلی می مونه اینترنت هوشمند که داغووووونههههههههههه ، له له  خب جودی می مونه و حوضش . از چهارشنبه هم تا الان مثه اسب کار کردم  هر روز هم می رفتم ماموریت . کل وقت آزادی که داشتمو به چند تا از وبلاگاتون سر زدم ، همیننننننن  

خب حالا که با هم دوست شدیم

شنبه یه کوچولو وقت داشتم گفتم بیام چند خط بنویسم شماهام انقدر غصه نخورین   ییهو دیدم ای دل غافل ، وبلاگ ماه بانو جون و سایه جون رو که خوندم همه انرژی ام دود شد رفت هوا  از همین جا اعلام می کنیم که یک عدد ماه بانو زودتر بیاید خودش را معرفی کند  یعنی چی وبلاگت رو بستی رفتی دخمل جان  زود زود تا عصبانی نشدم بیا  

خلاصه این بود روزگار ما ،

حالا می گوییم از دیروزگار ما ! :

جودی عید خوبی رو پشت سر گذاشت .  سرحال و پر انرژی . کلی هم حالا کرد با تعطیلات . انقده خوب بودددددددد .  قبل از عید بدجوری خسته شده بودم . واسه همین تعطیلات خیلی بهم مزه داد . هوا رو نگو ماههههههههههههههه . انقد از بودن تو خونه کیف کردم که هر چی بابام گیر داد بریم شمال قبول نکردم

عوضش لوک رفت مسافرت  

انقدرم به دریا نزدیک نبود البته !

بشنوین از روز اول عید . بابای من به خاطر کارش خیلی وقتا موقع سال تحویل پیشمون نیست. لوک هم که چشم بابامو دور دید سریع زنگ زد بعد از سال تحویل بهم  

من س نگفته تندی گفت : « عیدت مبارک  عیدت مبارک آخ جوووننننننننننننن من زودتر تبریک گفتم   » منو میگی      اصلا به روی خودم نیاوردم گفتم خب حالا که چی ؟ لوس !!  ولی لوک همینجوری بازم

خلاصه اولین عید مشترکمون رو  

پسره پر رو به مامانم تبریک گفت  حالا فک کن داره به مامانم ( که تا حالا ندیدتش ! ) وسط حرفاش میگه : « باید این جودی رو یه کم بزنین تا قشنگ تربیت شه  » هرهرم واسه خودش میخنده پر رو  

دوباره که گوشی رو گرفتم میگه «جودی این چی بود من گفتم ؟! دیگه به من دختر نمیدن که !!!!!! » گفتم حقته پر رو

منم خواستم به مامانش تبریک بگم ولی اول پرسیدم که دورش شلوغ نیست ( برادرا و خواهر لوک پیشش بودن ) اونم گفت چرا بچه ها همه هستن  خلاصه عید تبریکی به مامان لوک افتاد فرداش.

فرداش زنگ زدم شازده رفته بود وسایل صبحانه بخره ساعت ۱۱ صبح  گفت ۵ دقیقه دیگه خونه ام

منم یه ربع بعدش زنگ زدم و اونم گوشی رو داد به مامانش

حالا مامانش رو میگی اصلا مهلت نداد به من که  هی    منو همچین مشعوفففففف شده بودم که نگوووووووووو

از اون جایی که اصلا امکان نداره جودی جلوی مادر شوهر گرامی سوتی نده  دو تا سوتی فرد اعلا تقدیم نمودم ، یک مورد هم مادر لوک از فرط تواضع و فروتنی ، منو ضایع کرد  که اینگونه بود :

گفتم خیلی خوشحال شدم صداتونو شنیدم  گفت : « عزیز دلم این صدای نخراشیده که شنیدن نداره  قربونت برم  » من چه کنم خب  هر وقت ازش تعریف می کنم هی تواضع به خرج میده فجیععععع

و اما از اونجایی که می دونم مشتاقانه منتظر سوتی های من هستین !!!!!! بیش از این منتظرتون نمی ذارم

۱ ) برام هی دعاهای خیرخواهانه کرد و کلی دعای خیر و محبت و مهربانی . بعد هم خندید و گفت « خب اینم از حرف های مادربزرگانه من  » منم خود شیرین  گفتم اختیار داریننننن شما مثل مادر منین ، درصد خودشیرینی ییهو ضد بالا ادامه دادم : اصلا مثل خواهرم !!!!!!!!!!!!!

اینجوری نیگا نکنیننننننننننننننن  مامان لوک که رسما غش کرد از خنده  

۲ ) مامان لوک هییییی گفت عزیزم خیلی دلم می خواد ببینمت ، هی گفت هی گفت . خب تا بابام ندونه و اجازه نده که نمیشه بیان خونمون که  منم روم نمیشه یه روز مثلا یه قراری گذاشته بشه تا همدیگه رو الان ببینیم . خلاصه هی گفت هی گفت منم هیچی جواب نمی دادم . آخرش دیدم بی ادبیه جوابی نمی دم، گفت ایشالا یه روز می رسم خدمتتون !!!!!  دهه یعنی که چی دختر آخه این چه حرفیه تو زدی ؟!!

لوک بعدش بهم گفت که به برادر بزرگترش ( که اونم میاد شرکت ، البته نه هر روز ، هر چند وقت یه بار و برای کارهای حسابداری ، یه حسابدار خیلی خوبه و محل کارش جای دیگه ایه ) و خواهرش هم بالاخره جریانو گفتن  اونا هم خیلی خوچحال شدن . ( من که روم نمیشه تو چشم داداش بزرگه اش نیگا کنم .  از عید به این ور که هنوز ندیدمش ) اگه تا الان هم به اونا نگفته بودن ، صبر کرده بودن بیشتر به خاطر من بود که به لوک گفته بودم صبر کن بابای من خبردار شه . و البته قسمت اصلی ققیه هنوز مونده . حالا اینو داشته باشین که لوک دو تا خواهر زاده داره که هر دو تاشونم منو دیدن . بزرگه که پسره و زیاد هم میاد اینجا کلی هم با من دوسته . خیلی پسر باحال و بامزه ایه و کلی با هم پایه ایم . ۱۶ سالشه . از نصور قیافه اون موقع شنیدن این خبر تو ذهنم کلی خنده ام گرفته بود . اون به من میگه جک ، منم بهش میگم جو .

روز ۳ عید هم لوک با خانواده رفتن مسافرت . و در آنجا توسط فردی و آنی عزیز و صد البته خود لوک کل ماجرا لو رفت

خلاصه که الان کل فامیل اونا خبر دارن ! یه روز لوک از شمال بهم زنگ زد ، ( رفته بودن پیش خاله اش اینا ) داشتیم حرف می زدیم که یکی اومد تو اتاق صداش کنه ، دید با تلفن حرف می زنه ، تا از اتاق رفت بیرون صدای شلیک خنده یه جمع اومد !

نگو ناقلاها همه جریانو می دونستن و داشتن به ما می خندیدن  من طفلی هم بی خبر ! لوک وقتی اومد تهران جریانو بهم گفت !

تو اون مدت هم زیاد بهش زنگ نزدم تا جمع فامیلی شون و بهم نزنم و لوک حواسش همش پیش من نباشه و حسابی با هم خوش بگذرونن

لوک با شوهر خواهرش اومدن تهران و قرار بود بقیه عصر همون روز بیان . لوک هم بدجوری دلش واسه من تنگ شده بود . از قضا من با مامانم بیرون بودیم . اول قرار شد ناهار قرار بذاریم . ولی مامانم گفت نههههههههه من الان آمادگی ندارم . لوک هم دوباره زنگ زد گفت من کلی طول می کشه تا آماده شم خودمو خوشگل کنم  آخرش من و لوک یه قرار کوچولو گذاشتیم همو دیدیم . مامانم می گفت تو ناهار با لوک بمون من میرم خونه . ولی من دلم نیومد مامانو تنها بفرستم خونه . وای که تو همون ۲۰ دقیقه فقط هی بهم زل می زدیم عین این ندید بدیدا

لوک تو تعطیلات بدجوری دلتنگ شده بود . البته منم شده بودم ولی اون خیلی بیشتر . چند بار دیگه هم با هم قرار بیرون خواستیم بذاریم که نشد .

تا ۱۴ ام که قرار بود بیام سر کار . من رفتم نزدیک خونه اونا و از اونجا تا شرکت قدم زدیم با هم و کلی گل و بلبل  

این بود داستان ما  یه داستان ویجه هم براتون دارم مال ۲۸ اسفنده  همون که گفته بودم  ایشالا تو پست بعدی  

مرسی از مهربونی های همتون  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  |