دوشنبه ساعت ۳ لوک بهم زنگ زد و کلییییییی باهام حرف زد. حالم یه کم بهتر شد ، مخصوصا وقتی گفت فردا صبح با هم قرار مخصوص بذاریم.
قرار بود لااقل یه دو سه ساعتی با هم باشیم. شرمنده اصرار نکنین بهتون بگم قرار مخصوص چیه !! فقط بدونین چیز خیلی خوبیه !!!!
خوب که چه عرض کنم ، فوق العاده است !!!! نه جون شما اصلا امکان نداره بگم چیه و چه جوریه !! 
یه کم هم خودشو واسم لوس کرد و گفت تو دیگه منو دوست نداری !!!!!!! و از این حرفا !
منم گفتم خیلی دوسش دارم . البته اینو با یه لحن غمگین گفتم !
به من چه خوب 
تا شب حالم بهتر شده بود. ولی همه این خوشی ها همچین دود شد رفت هوا 
لوک زنگ زد و با من من و ترس و لرز و یواش یواش گفت مجبوره قرارمون رو کنسل کنه . البته اینو که نگفت ! گفت کوروش امشب تا ۱۲ باهاش تو شرکت می مونه ( فردا صبحش فهمیدن تا ۲:۳۰ بودن ) و مجبورن رو طرح پیشنهادی که قراره واسه ... بدن کار کنن . طرح رو باید فردا صبح تحویل می دادن و حتی قرار بود دوباره کوروش صبح زود بیاد با هم کار کنن.
اینا رو که گفت من دقیقا اینجوری شدم :

اما هیچی به لوک نگفتم . واسه اینکه دیگه اصلا نمی تونستم ظاهرمو جلو مامان حفظ کنم رفتم تو تختم تا بخوابم. حالا مگه خوابم می برد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
فک کنین لوک ۹ شب بهم زنگ زده بود. من تا ۱۱:۳۰ همینجوری دراز کشیده بودم و نمی تونستم پلک رو هم بذارم.
با غصه تمام زنگ زدم بهش و گفتم من فردا باید بیام ؟ لوک دقیقا
شد
هر چقدر تا اون موقع بهم گفته بود چته ؟ چرا ناراحتی ؟ چرا یه جوری هستی ؟ من هیچی نگفته بودم.
دیگه اون لحظه گفت تو حالت خیلییییییییییی بده . آره حتما باید فردا بیای. ( اون بیچاره هم قاطی کرده بود و نمی دونست چی کار کنه تا من حالم خوب شه . اصلا نمی دونست من چمه )
صبح فردا با غصه فراوان و درحالیکه له له بودم آماده شدم و راه افتادم 
طبق معمول زود رسیدم شرکت . ساعت ۱۰ دقیقه به ۸ بود . در حالیکه بچه ها زودتر از ۸:۲۰ نمیومدن
زنگ رو که زدم خودش درو باز کرد.
دیشب دیگه خونه نرفته بود و مونده بود شرکت .
با چشمای خوابالو و لباسای راحتی
منو دید کلیییییییی ذوق زده شد !
اصلا فک نمی کرد امروز زود بیام. خوشبختانه کوروش هم خواب مونده بود و هنوز نیومده بود.
محکم بغلم کرد و کلی نازم کرد.
بعد از اینکه کلی بوسم کرد تو چشام نگاه کرد و دست کشید به موهام ، منو نشوند رو مبل راحتی ، دستشو محکم دور من حلقه کرد و منو کشید تو بغلش.
گفت چی شده عزیزم ؟ نکنه دیگه منو دوست نداری ؟ 
گفت : اصلا من چشمامو می بندم تا تو راحت باشی . راستشو بهم بگو ، دیگه دوسم نداری ؟
بعد سرشو گذاشت رو شونه های من.
سعی کرد محکم باشه و لبخند بزنه ، ولی ته صداش خیلی غمگین بود. 
داشت گریم می گرفت . نزدیک بود زار زار بزنم زیر گریه . آخه من چرا باهاش چنین کاری کردم ؟ چرا همه غم و غصه مو گذاشتم واسه اون ؟ چرا لااقل هیچی بهش نمیگم تا بدونه ناراحتی ام از چیه ؟ اون طفلی که نمی تونه فکر منو بخونه .
موهاشو ناز کردم . ترجیح دادم به جای اینکه از عشقم حرفی بزنم ، اونو تو چشمام بخونه 
واسه همین دستمو گذاشتم رو پلکش تا چشماشو باز کنم
: آیییییییییییییییییییییییی چرا عقده ای بازی در میارییییییییی ؟؟!!!!!!!! چرا چشمو کور می کنی !!!!!
لوک مسخره !!!!!!!!! آخه من چه کنم با این
تو لحظات به اینننننننن رمانتیکی جفتک بازی در میاره !!!!!

انقدر خندیدم که داشتم می ترکیدم !! گفتم خوب می خواستم چشامو ببینی 
بعد که جو دوباره رومیانتیک * شد ! گفتم دیگه هیچ وقت این حرفو نزنه . گفتم هر روز بیشتر از روش قبل دوسش دارم
گفتم تو چشام نیگا کنه تا خودش بفهمه .
خیلی خوب بود . کافیه بغلم کنه تا حالم خوب شه .
پرسید : دوست داری پنج شنبه ها همیشه بریم کوه ؟
( به من چه image کوه نداره ؟؟!! )
خیلی ذوق کردم .
می دونم خیلی گرفتاره و حتی جمعه ها رو هم واسه خودش کاملا تعطیل نمی کنه . خیلی برام ارزش داشت که تو چنین شرایطی چنین پیشنهادی بهم میده
خلاصه دیروز به خوبی و خوشی سپری شد و منم هی می رفتم تو اتاق لوک تا بهش تو کارها کمک کنم !!!!!!!

****************************************
موقع ناهار خانوم آبدارچی مون همه غذاها رو گرم می کنه و میز رو می چینه و همه رو دیس و خورش خوری می کشه . همه از همه غذاها می خوریم .
اکثرا آنی ( جاری من !! ) چون خونشون خیلیییی نزدیکه سالاد یه عالمه درست می کنه و میاره . خانوم منشی مهربونمون هم همیشه ترشی میاره . 
****************************************
دیروز همه ناهار ماکارونی آورده بودیم !!!!!!!!!!!!!!!!! کوروش می گفت : امروز روز جهانی کرم ه !!!!!!!
****************************************
امروز صبح لوک ساعت ۸:۳۰ جلسه داشت. من خواب مونده بودم و ۸:۲۰ می رسیدم . می خواست تا اون موقع معطل کنه تا من برسم . اما دیدم فایده نداره ، هم اون دیرش میشه هم ممکنه بچه ها برسن. بهش پیشنهاد دادم چون مسیرش کاملا به مترو می خورد و منم با مترو داشتم می رفتم بیاد ایستگاه بین راه و همدیگه رو ببینیم !!!!!!! فک کن ننه !!!!!!! 
****************************************
از استعفا خبری نیست ! اون روز واقعا ناراحت بودم . البته یه مشکل کماکان پابرجاست که من همیشه تو محل کار و درس و ... زود پیشرفت می کنم و معمولا رهبری کارها رو بهم می سپرن . اصلا دوست ندارم کسی فکر کنه این ارتقای زیادی که لوک بهم داده تو محل کار و دیگه یکی از اعضای تقریبا ثابت جلسه های مهم و تصمیم گیری ها اساسی شدم ، رو بذارن به پای این قضیه . خیلی به غرورم بر می خوره !
امیدوارم گذر زمان این مشکلو حل کنه و همه مثل لوک به لیاقت های من پی ببرن ( پپسی ، کوکا ، فاتا ، چیزی نمی خواین واسه شم هم وا کنم ؟؟!!
)
****************************************
تو تمام این سال ها تو همه فعالیت هایی که شرکت کردم و جاهایی که حضور داشتم ، لوک خوش شانس تنها مردی بوده که حقیقتا از دیدن زنی که نه تو جدیت و جسارت و اعتماد به نفس و ریسک پذیری ، و نه تو هوش و پشتکار ( عمدتا هم در کارهای فنی که مردا خیلی ادعاشون میشه ) نه تنها ناراحت نشده و حسادت نکرده و جلوم سنگ اندازی نکرده یا دلسردم نکرده یا لااقل تو دلش به اینکه مردا قوی تر و موفق تر از زنان اعتقاد نداشته، بلکه همیشه به جلو هلم داده و زمینه های پیشرفت رو برام مهیا کرده و به شدت تشویقم کرده.
اینو اصلا جهت تعریف از خود ننوشتم . مطمئنم خیلی از شماها چنین خصوصیاتی دارین ( خانوما رو منظورم ) . اینو جهت تقدیر از مردی نوشتم ( البته لوک از وجود اینجا خبر نداره ) که به حق تو این خصوصیت نمونه ست و همتا نداره . این ویژگی رو حتی تا این حد تو وجود پدر خودم هم ندیدم.
مرسی عزیزم

----------------------------------------------------------------------------
* ( بهتره در مورد خودمون از این اصطلاح استفاده کنم ! آخه جفتک پرونی های ما رو چه به Romance ؟! این اصطلاح که اختراع خودمه عبارت ست از :
رومی + مانتیک
رومی = اهل روم باستان ، یک موجود نیمه وحشی جفتک پرون !!
مانتیک = نیمه رومانتیک )