جودی هفته شلوغ دار !!
يك عدد جودي هفته شلوغ دار هم اكنون در خدمت شما ميباشد !!!
تو اين هفته يا صبح ها سر كار نبودم يا بعداز ظهرها !
به خدمتتون عارضم كه يكشنبه جودي در تلاش كامل به سر برد هو !
صبح یکشنبه با لوك قرار گذاشتيم و قدوم زنون و ماشين زنون رفتيم سر كار.
آخه بابا ديروزش باز زنگ زده بود و با مامان صحبت كرده بود و كلي با تاكيد به مامان گفته بود كه مخالفه و من حالا منتظر باشم و همسر خيلي بهتري نصيبم خواهد شد و اصلا چه عجله ايه من ازدواج كنم و مگه دختر دوستش نيست كه 30 سالشه و دكتراشو گرفته و ازدواج هم نكرده و حالا چرا من تو بيست و يكي دو سالگي تصميم به ازدواج گرفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟ 
خلاصه منم غصهار ، همه اين غصههامو دو دستي تقديم لوك كردم !
اونم اولش ناراحت شد ( نگفت ولي از قيافهاش فهميدم) اما بهم گفت كه بايد صبور باشيم و راضي كردن بابا يه كار يكي دو روزه نيست و نبايد عجله كنيم و كار رو خراب كنيم و اونم تمام تلاششو ميكنه تا از لحاظ مالي اوضاعشو خيلي خوب بكنه و ...
البته الانم وضعش بد نيست اصلا ولي اون ميخواد جاي هيچ حرف و حديثي از اين نظر واسه بابا نمونه
بعد هم كلي كار كردم تو شركت و دختر گلي بودم و هي تو گوش سالي ميخوندم پاشو بريم نمايشگاه ، روز آخره ديگه . از اونجايي كه خيلي بزن برويي ميخواستيم بريم به هيچ كدوم از دوستامون خبر نداديم.
كل رفت و برگشت و بازديد ما 2 ساعت طول كشيد ( البته به علت نزديكي شركت به م ص ل ي وقتمون تو راه زياد تلف نشد ) 
از پارسال بهتر شده بود به نظر من ولي خوب با سالهاي قبلتر قابل مقايسه نبود بازم
ولي من خوشبختانه قبل از نمايشگاه كتبايي كه ميخواستم بخرم رو انتخاب كرده بودم
تند تند رفتيم كتاب خريديم
لوك هم يه كتاب خواسته بود مشخصاتش رو نوشت رو كاغذ داد به سالي
حالا ما اسم انتشاراتي رو كه شنيديم ... "اقنوس" ؟؟!!
رفتيم از اطلاعات پرسيديم گفت سال ... راهروي ... غرفه ...
ما هم بدو بدو رفتيم ديديم اين بنده خدا فچ كرده ما ميگيم "ققنوس"
خلاصه رفتيم تا رسيديم به راهروهاي "آ" و "ا"
ديديم خبري نيست
زنگ زدم بهش . گفت نميدوم شايد همون باشه
رفتيم ققنوس و پرسيديم شما كتاب فلان رو دارين آقاهه گفت بببللللللهههههه
ما رو ميگي 
من از دست اين پسر چه كنم آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
من بدو بدو همه جا دنبال انتشارات كتاب "عطر سنبل عطر كاج" بودم و خدا رو شكر اسم ناشر هم يادم نبود
زنگ زدم به لوک و گفتم اسم ناشر رو تو اینترنت سرچ کنه و خودمم در این حین هي پرسيدم هي پرسيدم تاااااااااا پيداش كردممممممممم 
بعد هم رفتيم "نسل نوانديش" انقد شلوغ بود اصلا نميشد رفت جلو كتابها رو ديد
من از همون عقب مقبا !!!!!! "رازهايي درباره مردان" و "رازهايي درباره زنان" رو خواستم كه دومي رو تموم كرده بود.
سالي هم VCD "رازها" رو گرفت به راهنمايي من ! 
بدو بدو سراغ كاروان هم رفتيم. من قبلا كتابهاي كوئيلو رو از يه انتشارات ديگه گرفته بودم. البته درسته كه كاروان "حق چاپ كتاب" رو از كوئيلو گرفته بود و اين اقدام ارزشمنديه و به نظرم ارزش اينو داره كه ما هم پول بيشتري براي چنين كتابهايي بديم، اما از يه كارشون خوشم نيومد. يه كتاب كه مطلبش خيلي كم بود و قاعدتا بايد در قطع جيبي چاپ ميشد، تو قطع بزرگ چاپ كرده بودند با فوتهاي بزرگ و حتي در اين حالت تو هر صفحه سه-چهار خط بيشتر نبود. واقعا فقط سه چهار خط كه تو وسط صفحه چاپ شده بود. به نظرم دليلي نداشت جز اينكه بابت كتاب پول بيشتري دريافت كنند مخصوصا كه اصلا هم قشنگ نشده بود. خلاصه كه اصلا خوشم نيومد و کلامنصرف شدم.
از كتابهاي كوئيلو هم سه چهار جلد بيشتر نبود. خيلي تو ذوقم خورد. با اينكه روز آخر بود ، ولي خوب هويت اين ناشر بيشتر با اين نويسنده مطرح شده ، اون وقت سه چهار جلد از كتاباش تو قفسههاش بود اونم اكثرا تكراري و خبري از كتابهاي جديد نبود.
خب اگه فك كردين من تو اون دو ساعت بيشتر از اين وقت داشتم كه برم كتاب بخرم سخت در اشتباهين !!!!!! 
مخصوصا كه همون موقعها يه قرار داشتم با مامانم و لوك كه اون دو تا همديگه رو ببينن و با هم حرف بزنن و آشنا بشن از نزدیک ... 
و باز هم اگه فك كردين من براتون تعريف ميكنم چي شد سخت در اشتباهين !!!!!!!!!! 
تا پست بعدي منتظر بمونين تا براتون از امروز هم كه من و مامانم با همون روانشناس جلسه مشاوره داشتيم رو تعريف كنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اصلا هم فك نكنين دختر بدجنسي هستم !!!!! مطمئن باشين كه هستم !!!!!! 
ارادتمند
جودي ابوت !

که من عاشقشم داشتیم قدم می زدیم و جیک جیک می کردیم 
تا میومدم برم تو یکی میومد صدام زد و یه کاری باهام داشت 




دست پختش م خيلييييييي خوبه
من كه خيلي دوسش دارم . خودشو كه نه ، غذاهاشو
مخصوصا اون دسته از همه هوله هايي كه خيلي دوست داريم 
مهر و صفاي اين منو كشته 




و خب من كاريش نمي تونم بكنم) ولي هيچي به روي خودم نميارم.
از اين ساكتي و صبوري من بدجوري متعجب شده