تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

جودی هفته شلوغ دار !!

يك عدد جودي هفته شلوغ دار هم اكنون در خدمت شما مي‌باشد !!!

تو اين هفته يا صبح ها سر كار نبودم يا بعداز ظهرها !

به خدمتتون عارضم كه يكشنبه جودي در تلاش كامل به سر برد هو !

 

صبح یکشنبه با لوك قرار گذاشتيم و قدوم زنون و ماشين زنون رفتيم سر كار.

آخه بابا ديروزش باز زنگ زده بود و با مامان صحبت كرده بود و كلي با تاكيد به مامان گفته بود كه مخالفه و من حالا منتظر باشم و همسر خيلي بهتري نصيبم خواهد شد و اصلا چه عجله ايه من ازدواج كنم و مگه دختر دوستش نيست كه 30 سالشه و دكتراشو گرفته و ازدواج هم نكرده و حالا چرا من تو بيست و يكي دو سالگي تصميم به ازدواج گرفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟ 

خلاصه منم غصه‌ار ، همه اين غصه‌هامو دو دستي تقديم لوك كردم !‌  اونم اولش ناراحت شد ( نگفت ولي از قيافه‌اش فهميدم) اما بهم گفت كه بايد صبور باشيم و راضي كردن بابا يه كار يكي دو روزه نيست و نبايد عجله كنيم و كار رو خراب كنيم و اونم تمام تلاششو مي‌كنه تا از لحاظ مالي اوضاعشو خيلي خوب بكنه و ...

البته الانم وضعش بد نيست اصلا ولي اون ميخواد جاي هيچ حرف و حديثي از اين نظر واسه بابا نمونه

 

بعد هم كلي كار كردم تو شركت و دختر گلي بودم و هي تو گوش سالي ميخوندم پاشو بريم نمايشگاه ، روز آخره ديگه . از اونجايي كه خيلي بزن برويي مي‌خواستيم بريم به هيچ كدوم از دوستامون خبر نداديم.

 

كل رفت و برگشت و بازديد ما 2 ساعت طول كشيد ( البته به علت نزديكي شركت به م ص ل ي وقتمون تو راه زياد تلف نشد )

از پارسال بهتر شده بود به نظر من ولي خوب با سال‌هاي قبل‌تر قابل مقايسه نبود بازم

ولي من خوشبختانه قبل از نمايشگاه كتبايي كه مي‌خواستم بخرم رو انتخاب كرده بودم

تند تند رفتيم كتاب خريديم

لوك هم يه كتاب خواسته بود مشخصاتش رو نوشت رو كاغذ داد به سالي

حالا ما اسم انتشاراتي رو كه شنيديم ... "اقنوس" ؟؟!!

رفتيم از اطلاعات پرسيديم گفت سال ... راهروي ... غرفه ...

ما هم بدو بدو رفتيم ديديم اين بنده خدا فچ كرده ما ميگيم "ققنوس"

خلاصه رفتيم تا رسيديم به راهروهاي "آ" و "ا"

ديديم خبري نيست

زنگ زدم بهش . گفت نميدوم شايد همون باشه

رفتيم ققنوس و پرسيديم شما كتاب فلان رو دارين آقاهه گفت بببللللللهههههه

ما رو مي‌گي

من از دست اين پسر چه كنم آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من بدو بدو همه جا دنبال انتشارات كتاب "عطر سنبل عطر كاج" بودم و خدا رو شكر اسم ناشر هم يادم نبود

زنگ زدم به لوک و گفتم اسم ناشر رو تو اینترنت سرچ کنه و خودمم در این حین هي پرسيدم هي پرسيدم تاااااااااا پيداش كردممممممممم

بعد هم رفتيم "نسل نوانديش" انقد شلوغ بود اصلا نمي‌شد رفت جلو كتاب‌ها رو ديد

من از همون عقب مقبا !!!!!! "رازهايي درباره مردان" و "رازهايي درباره زنان" رو خواستم كه دومي رو تموم كرده بود.

سالي هم VCD "رازها" رو گرفت به راهنمايي من !

بدو بدو سراغ كاروان هم رفتيم. من قبلا كتاب‌هاي كوئيلو رو از يه انتشارات ديگه گرفته بودم. البته درسته كه كاروان "حق چاپ كتاب" رو از كوئيلو گرفته بود و اين اقدام ارزشمنديه و به نظرم ارزش اينو داره كه ما هم پول بيشتري براي چنين كتاب‌هايي بديم، اما از يه كارشون خوشم نيومد. يه كتاب كه مطلبش خيلي كم بود و قاعدتا بايد در قطع جيبي چاپ مي‌شد، تو قطع بزرگ چاپ كرده بودند با فوت‌هاي بزرگ و حتي در اين حالت تو هر صفحه سه-چهار خط بيشتر نبود. واقعا فقط سه چهار خط كه تو وسط صفحه چاپ شده بود. به نظرم دليلي نداشت جز اينكه بابت كتاب پول بيشتري دريافت كنند مخصوصا كه اصلا هم قشنگ نشده بود. خلاصه كه اصلا خوشم نيومد و کلامنصرف شدم.  از كتاب‌هاي كوئيلو هم سه چهار جلد بيشتر نبود. خيلي تو ذوقم خورد. با اينكه روز آخر بود ، ولي خوب هويت اين ناشر بيشتر با اين نويسنده مطرح شده ، اون وقت سه چهار جلد از كتاباش تو قفسه‌هاش بود اونم اكثرا تكراري و خبري از كتاب‌هاي جديد نبود.

 

خب اگه فك كردين من تو اون دو ساعت بيشتر از اين وقت داشتم كه برم كتاب بخرم سخت در اشتباهين !!!!!!

مخصوصا كه همون موقع‌ها يه قرار داشتم با مامانم و لوك كه اون دو تا همديگه رو ببينن و با هم حرف بزنن و آشنا بشن از نزدیک ...

و باز هم اگه فك كردين من براتون تعريف مي‌كنم چي‌ شد سخت در اشتباهين !!!!!!!!!!

تا پست بعدي منتظر بمونين تا براتون از امروز هم كه من و مامانم با همون روانشناس جلسه مشاوره داشتيم رو تعريف كنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اصلا هم فك نكنين دختر بدجنسي هستم !!!!! مطمئن باشين كه هستم !!!!!!

 

ارادتمند

جودي ابوت !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

چندنگارهای جودی اندر احوالات دوستی و اینا !

  1. توجه توجه :

فردا در تاريخ ايران قراره يه اتفاق تاريخي بيافته

اتفاقي كه مث بمب نمايشگاه كاب امسال رو هم تكون ميده

دي دي ديدييييييييييينننننننننننن

جودي به نمايشگاه مي‌رود !!!!!!!!!!

هي ننه ديدي چي شد ؟

همينم مونده اد روز آخر برم نمايشگاه ، هي هييي هيييييي

جودي رو بردن هي هي ، جودي رو آوردن هي هي

نه من واسه خودم ناراحت نيستم كه

واسه ناشرا ناراحتم اين 10 روز رو بدون من چطوري سر كردن ؟!!!!!

نمي دونين شما كه ، اگه من فردا نرم نمايشگاه رو تمديد مي كنن ، جون خانوم تنارديه !

 

  1. از يه اخلاق لوك خيلي خوشم مياد. به محض اينكه حس مي كنه من از دستش ناراحت، دلخور يا دلگيرم، سريع سعي مي كنه مساله رو حل كنه و از دلم در بياره. هيچ وقت شروع نمي كنه به گروكشي يا اينكه به خودش بگه چرا همش من برم جلو ، وايسم جودي بياد.

البته خدا رو شكر تا حالا هيچ مشكل جدي اي با هم نداشتيم. هر چي بوده فقط دلتنگي بوده و هيچ بحث و مشكل يا ناراحتي اي نداشتيم.

 

  1. پنج شنبه به خانوم منشي گفتيم كه ......... ما هم بعله !

انقده ذوق زده شد و منو محكم بغل كرده بود كه داشتم خفه مي‌شدم !

تازه گريه اش هم دراومده بود ؟! نمي دونستم انقدر زوج محبوبي هستيم بابا !!

يه صبحونه مشتي هم زديم تو رگ جاي شما خالي !

حالا امروز صبح هم هي خانوم منشي مياد پيش من اطلاعات مي‌گيره !!!

ازم پرسيد نازمدي كي ه ؟ منم گفتم بابا فعلا مخالفه

ميگه به زودي حل ميشه . خيلي هم مطمئنه. خدا از دهنش بشنوه خواهر ! البته شهودش هم بالاست اين آبجي مون . دستپختش هم خيلي خوبه ها !!

 

  1. آبرو حيثيت ما بالاخره بر باد رفت !

پسره ورداشته عكساي منو نشون مامان و خواهرش داده ! حتي عكس‌هاي دونفري ! البته عكس‌هامون با رعايت موازين اسلامي و شرعيه تقريبا ها ! ولي خواهر ما آبرو داريم !!!!! كلي مورد لطف و محبت خانواده همسر قرار گرفتم خلاصه ! تازه مادر همسر جان كلي پسرش رو نصيحت و راهنمايي كرده كه به من كلي محبت كنه ناز و نوازشم كنه !!!!!!!!!!!! خلاصه شديد مورد حمايت قرار گرفتيم ان شاء الله و تعالي !!

 

  1. چهارشنبه حتي نتونستم دو تا كلوم باهاش حرف بزنم يا دو دقيقه با هم باشيم. همش سرش شلوغ بود و تو اتاق خودش بود منم تو اتاق خودم. منم كه اصلا عادت ندارم يه روز اينجوري بگذره رفتم تو لك. تقصير اون اصلا نيستا ولي همچين غصه مي خورم يه كم. دست خودمم نيست ولي اين ناراحتي رو به روش ميارم. البته نه زياد ولي ديگه با محبت نگاش نمي كنم و زياد به سيخونك هاش (!!) جواب نميدم. يه جور واكنش غير اراديه خب.

اون روز هم اينجوري شده بودم. طوري كه حتي وقتي موقع رفتن صدام زد تا برم تو آشپزخونه تا يه كوچولو بغلم كنه نرفتم با اينكه دلم لك زد بود واسه چپيدن تو بغلش ! ( نه جان من  دارين مكان رمانتيك و ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!! همه ميرن چه جاهايي ! ما ميريم چه جاهايي !!!!!!!!! بغل گاز و يخچال و سطل آشغال !!!!!!!!!!!!!! خلاصه كلي قيافه گرفتيم. تو اين هير رو وير فردي ( برادر كوچيك لوك كه بمب خنده هم است ) هم گير داده بود دور و بر ما مي‌پلكيد. ظاهرا يه چيزايي دستگيرش شده بود هرچند من خيلي سعي كردم ظاهرمو جلوي اون حفظ كنم. البته من و لوك جلوي فردي خيلي راحتيم ولي خوب اينجور چيزا خيلي خصوصي‌تر از اونين كه جلوي نزديك ترين عزيزانت هم بروز بدي. قضيه همون ديروز خيلي راحت با يه بغل و يه بوس و يه قرار فردا صبح نيم ساعت چهل دقيقه زود اومدن ! كاملا حل شد . ( كلمه رو دارين ؟!! " قرار فردا صبح نيم ساعت چهل دقيقه زود اومدن" !!!!!! فك كنم ركورد طولاني ترين كلمه رو بشكنه !!!!!! )

پنج شنبه صبح كه اومديم ، لوك يه جوري شد كه فهميدم يه چيزي ميخواد بهم بگه ولي خيلي مواظبه يه وقت ناراحت نشم يا بهم برنخوره و اينا . اينجور وقتا تا من يه كم نوازشش نكنم و با يه لحن مطمئن و آروم بهش نگم راحت حرفشو نزنه، چيزي نميگه. بعد كه عمليات من به اتمام رسيد ! با خجالت و شرمندگي گفت : عزيزم هر وقت خواستي حالمو بگير ، بگير ( چه مهربون !! ) ولي لطفا اين كارو جلوي بچه ها نكن. جلوي اونا حالمو نگير. ( منظورش فردي و آني و البته بيشتر فردي بود) اونا خبر ندارن كه هيچ مساله اي نيست و ناراحت ميشن و نگران ميشن كه نكنه ما با هم مشكل داريم و غصه ميخورن

آخييييييي انقد دلم واسش سوخت. طفلي حق داشت بچه . آخه اصلا تقصير اون نبود كه من جلوي فردي بهش كم محلي كردم. البته دست خودم نبود ولي بي حوصله شده بودم . تازه اگرم مقصر بود من نبايد جلوي كس ديگه اي اين كار رو مي كردم . اين يه مساله كاملا خصوصي بود و آشناترين آشنا هم تو حريم شخصي ما غريبه محسوب ميشه. تازه به قول لوك اينجوري بيخودي اونا رو هم نارحت مي كنيم.

ازش معذرت خواهي كردم و گفتم كه حق با اونه. وقتي هم فردي اومد دفتر ، سه تايي كلي شوخي كرديم و من كلي لوك رو اذيت كردم ( از اين كرم ريختناي با محبت !!‌ ) تا فردي مطمئن بشه ما خوب خوبيم و جاي هيچ نگراني نيست.

البته به نظرم هنوز كم بود و بايد واسه همسر عزيزم كه واسه كوچكترين كاري هزار بار از من معذرت خواهي و منت كشي و نازكشي مي كنه اين كم بود.يه خورده عكس قلب و ستاره و اينا تو Paint كشيدم و با پرينتر سياه سفيد !!!!!!!!! چاپش كردم و توش هم چند خطر نوشتم كه بابت ديروز متاسفم و خيلي دوسش دارم. بعدش هم گذاشتم تو همون جاي مخفي كه خوراكي هامونو مي ذاريم !!!!!!!!!!!

انقدههههههههههههه خوشحال شد وقتي خوندش!! طفلي نمي دونست چه جودي روميانتيكي* داره و خبر نداره !!!!!!!!!!!

 

  1. من نمي‌دونم چرا هر چي مي گذره پست‌هاي من كوتاه‌تر ميشه ؟!!

من تصميم جدي گرفتم درصد مطالعاتم رو ببرم بالا ! دچار قحطي زدگي دانش شدم بابا !

6 ميليارد نفر الان منتظر نظريات منن ! نميشه كه !

سالي كنكور داشت ديروز . دعا كنين واسش

 

--------------------------------------------------

 

* رجوع شود به آنچه گذشت ...

 

پی نوشت : البته قبلا بنده به رویت خواهر شوهر عزیز رسیده بودم !

یه روز دیدم جو ( خواهر زاده لوک که در موردش براتون گفته بودم ) گوشی شو ورداشته زوم کرهد رو من !! میگه تکون نخور وایسا یه عکس ازت بگیرم !!!!!!!!!!!

منو میگی

گفت مامانم گفته یواشکی ازت عکس بگیرم  چقدم یواشکی بود !!!!!!!

خلاصه بعد اینکه تونستم خنده مو کنترل کنم !! به جهت اینکه جو با من همکاری کامل کرده بود !!! منم باهاش همکاری کردم !! حالا مونده بودیم چه ژستی بگیرم که هم صورتم خوب معلوم باشه هم مثلا من گوشی رو دست جو ندیدم که اومده تو چش من !!!!!!   

یک عکس خواهر شوهری ای شد بیا و ببین !!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

چند روز نگار جودی !!!

شنبه

صبح با لوک رفتیم یه مرکز مشاوره که آشنایی دورادوری باهاش داشتم. از مشاورم خیلی خوشم اومد. به نظرم خیلی دوست داشتنی و پخته و مجرب اومد. اونم از ما خیلی خوشش اومد  من و لوک وقتی اومدیم بیرون از ذوق مرگی داشتیم می مردیم !!!!! انقده از ما تعریف کرد انقده تعریف کرد !  به لوک گفت تو تمام سال های کارم دومین یا سومین موردی هستی که ازت نخواستم بیرون اتاق منتظر باشی تا تنها با خانوم صحبت کنم.

به انتخاب هر دومون تبریک گفت. هرچند به خاطر مشکلمون پیشش رفته بودیم اما اول کمی در مورد خودمون و انتخابی که کردیم باهامون صحبت کرد. به نظر اون که زوج خیلی موفقی میشیم. انقده از لوک تعریف کرد که به لوک اگه مامان اونجا بود همون موقع زنگ می زد به بابا می گفت بیا جودی رو بدیم به همین پسره

انقدم توصیه های خوبی به لوک کرد  گفت باید تو ناز کشیدنش خیلی صبور باشی    تازه گفت جودی وقتی سی سالش بشه ناز کردناش تازه شروع میشه  

به نکات خیلی جالبی اشاره می کرد و دست روی جاهای خیلی جالبی می ذاشت ( ای بابا منظورم موضوعات جالبه   !!! ) وقتی تو خونه واسه مامان تعریف می کردم کلی خوشش اومد

جالب ایناست که واسمون تعریف کرد خودش هم با همسرش ۱۱ سال اختلاف سنی داره  تازه بهمون گفت که اصلا نمیاد انقد اختلاف سنی داشته باشیم و حدود ۵ - ۶ سال میاد

خلاصه حرفاش این بود که بابا به خاطر علاقه شدیدش دچار یه وسواس فکری در مورد من شده و ممکنه چندین بار دیگه هم در برابر لوک گارد بگیره ولی آخرش دفاعش می ریزه .  این وسط وظیفه لوک مهمه که یکی باید چندین ترتیب ملاقات با مامانم رو بده تا مامانم با روحیاتش و اخلاقش کاملا آشنا بشه و تردید هاش برطرف شه. و دوما باید خودش رو به بابا ثابت کنه . نشون بده که چقدر منو دوست داره و به خاطر حاضره هر کاری بکنه و مرد و مردونه واسه آینده  مون تلاش کنه ...

خلاصه خیلی طولانی میشه دیگه

بعد از جلسه حال ما دو تا خیلییییییییییی خوب بود. تو پارک ...  که من عاشقشم داشتیم قدم می زدیم و جیک جیک می کردیم   

مامان لوک هم هی زنگ می زد به موبایلش. طفلی نگران بود ببینه چی میشه. خیلی راحت هم با هم رفتیم دفتر اونم ساعت ۱۱ !!

----------------------------------------------------------------------------------------

یکشنبه

جودی زد قالب وبلاگش رو با خاک یکسان کرد ! به زودی منتظر یه قالب جدید خوشگل اثر جودی باشید

تو شکرت داشتم از زور دستشویی می مردم  تا میومدم برم تو یکی میومد صدام زد و یه کاری باهام داشت  پیش خودشونم نمیگن آخه من پشت در دستشویی چی کار دارم ؟؟!!! حتما میخوام برم اون تو یه غلطی بکنم دیگه

----------------------------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه

یکی از دوستام که دلم خیلی تنگ شده بود واسش باهام تماس گرفت

انقده این مدت دلم واسش تنگ شده بود انقده به یادش بودم

مگه تو این سه روز وقت کردم بیام تو وبلاگ بنویسم یا واستون کامنت بذارم

فقط ده دقیقه ای این قالب رو نابود کردم و یه چیز من درآوردی گذاشتم توش

-----------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه ، تا الان

یه نی نی ناز تو اتوبوس بغل مامانش بود و اون ته نشسته بودن

هی موبایل مامانشو ور می داشت می گفت : با ... با ... اده (فک کنم یعنی بابا بیا )

هی می گفت هی می گفت می دید از باباش خبری نیست غصه می خورد  سرشو یه وری می کرد و هی غصه می خورد  

لوک منم امروز خیلی خوشگل شده انقد که دلم می خواد یه لگد بزنم تو شیکمش  

--------------------------------------------------------------------------------------

آی کیا رفتن نمایشگاه ؟ من که هنوز وقت نکردم. نمایشگاه امسال چطوره ؟ ولی واقعا متروی میرداماد تا ایستگاه امام خمینی افتضاح شده

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

یه sms عاشقانه !!

يه روز يه مورچه

رسيد به يه مورچه ديگه

بهش گفت :

خيلي پر رويي

اون يكي گفت

تازشم نمي دوني كه

لوك (لوك خوش شانس) از من هم پر رو تره

.

.

.

.

خيليم بامزه بود*  **

------------------------------------------------------------------

لوك با چايي اش قند نمي خوره. هله هوله هم خيلي دوست داره. هميشه هم بايد يه خوراكي دم دستش باشه . ولي متاسفانه بيسكوييت خيلي دوست داره

خب من دوست ندارم خب . خيلي هم دوست ندارم

تو شركت بازار تنقلات حسابي رو براهه

مخصوصا كه يه خانوم منشي جديد هم چند وقته اومده پيشمون كه متاهله و بچه داره و كلي هم باسليقه است  دست پختش م خيلييييييي خوبه  من كه خيلي دوسش دارم . خودشو كه نه ، غذاهاشو  

همه اش مث مامانا مواظبمونه . خوراكي هاي خوشمزه درست مي كنه واسمون مياره . حالي مي بريم اساسييييييييييي با اين خانوم مهربون

تو شركت همه همه خوراكي هاشونو با هم مي خورن.

از اون جايي كه هممون بچه هاي شكمويي هستيم هيچ خوراكي اي از دستمون در امون نيست

واسه همين بعضي وقتا من و لوك يه كم از خوراكي هامونو تو كشو يا كمد اون قايم مي كنيم كه وقتي تنهاييم چيزي واسه خوردن داشته باشيم !!!!!!!   مخصوصا اون دسته از همه هوله هايي كه خيلي دوست داريم 

اين شكموها كه امون نميدن كه !!! ولي كني منم ميخورن !!

ولي اونجا هم از دستبرد چهل دزد بغداد در امون نيست كه

فردي خودش كه مي خوره هيچ ! بقيه رو هم صدا مي كنه بخورن !!!!!  مهر و صفاي اين منو كشته

يه جور اسمارتيز خوشمزه هست كه من و لوك عاشقشيم. يعني همه عاشقشن

من كلي از اون هميشه مي خرم و اون قايم مي كنه تو كشوش

واي به وقتي كه رو ميز باشه و يه تعارف به كسي بزنيم

ييهو مي بيني شونصد نفر آوار شدن رو سرت و شونصد جفت دست تو ظرف اين اسمارتيزه است

از اونجايي كه براي هر حمله اي بايد به فكر يه ضد حمله بود دو روز پيش به فكر يه جاي كاملا امن افتاديم !

و از اونجايي كه در مورد مبحث شكم حتي به شما دوست عزيز هم اطمينان ندارم !!!!!! جاشو لو نميدم ! 

ديروز لوك اومده بهم ميگه :

رفتم تو اتاقم ولي بابانوئل نيومده بود .

من :

اون (با صداي يواش) : تو جيب ... خوراكي نبود كه  

من :  

خوشم اومد. ايده جالبي واسه سورپريز كردن بود

------------------------------------------------------------------

مرسي از همدردي ها ، مهربوني ها ، و نظرات قشنگتون

اونايي كه از جريان خبر دارن از اين موضوع مخالفت بابا خيلي ناراحت شدن. من خيلي از حرفاي بابا رو به لوك نزدم ، مخصوصا اونايي كه نهايت بي انصافي بود. اينجا هم خيلي خلاصه موضوع رو مطرح كردم. يه دلايل و مسائلي پيش مامانم عنوان كرده كه حتي مامان هم شاخ درآورده.

بگذريم. من اصلا نمي خوام حرمت پدرم شكسته بشه و ميخوام واسه نظرش خيلي احترام قائل باشم. باور كنين مشكل من مخالفت پدرم نيست. مشكلم غيرمنطقي بودنشه و اينكه يه دليل محكم واسه مخالفتش نمياره. بهار جون مي دونه من چي ميگم .

فعلا چند تا راه به ذهن من و لوك رسيده.

۱) توكل به خدا. مهمترين كليد حل همه مشكلات. همون طور كه شيلا جون و خيلي از دوستان هم گفتن و من و لوك و مامانم و فردي و ... كاملا معتقديم ، هرچي اراده حق تعالي باشه اتفاق ميفته و هيچ بشري نمي تونه جلوي صلاح و مصلحت و خواست خدا و قسمت رو بگيره.

۲) مراجعه به يه مشاور خوب كه موقعيت رو خوب بررسي كنه و يه راه حل بهمون نشون بده

۳) ايجاد تعادل و برقراي صلح و صفا تو خونه !! اين يه مورد رو من از همون شب شنبه به اجرا درآوردم.

محيط خونه كاملا عاديه (البته به جز دل من كه گرفته و  از بابام دلگيره و خب من كاريش نمي تونم بكنم) ولي هيچي به روي خودم نميارم.

انقدر كه بابا كاملا متعجبه كه چرا من هيچ اعتراضي نمي كنم !!  از اين ساكتي و صبوري من بدجوري متعجب شده  هر كاري مي كنه من صدام در نمياد

۴) لوك اوضاع مالي اش رو جمع و جور كنه تا بابا از اين نظر هيچ بهانه اي نداشته باشه

۵) صبر و تحمل كنيم تا زمان بگذره تا شايد يه كم بابا از موضع خودش كوتاه بياد

اگه مشاور خوب سراغ داشتين بهم خبر بدين

كماكان از پيشنهادات شما استقبال ميشود !!

زود باشين وگرنه ممكنه دلمو بزنه و ديگه ازتون نظر نخوام  

مرسي به خاطر همه مهربوني هاتون  

------------------------------------------------------------------

* دست پيش رو مي گيري كه پس نيفتي !

** طفلي لوك ذوق مرگ شد وقتي اين sms عاشقانه رو دريافت كرد !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

آخرین اخبار !

واییییییییی خدایا شکرت به خاطر این دوستای خوبی که بهم دادی

اگه بدونین امروز صبح وقتی اومدم اینجا رو دیدم چقدر ذوق زده شدم

ایشالا خدا به این دلای پاک شما هر چی که می خواین بده

ایشالا از دعاهای شما هم که شده مشکل ما هم حل شه

ببخشید دوست جونا دیروز چون حال جسمی ام خوب نبود نیومدم شرکت، در مورد اینترنت خونه هم که قبلا گفتم

تازه حال و روزم هم اصلا خوب نبود که بیام بنویسم

جمعه سر ساعتی که قرار بود به لوک sms دادم یه ربع بعد مامانش زنگ بزنه

بابا مستقیما به مامانش نه نگفت و بهش گفت که بعد از مشورت با من و مامان باهاشون تماس می گیره

بماند که من هم کلی خنده ام گرفته بود و مجبور بودم خودمو متعجب نشون بدم

آخه با اخلاقی که من از بابام سراغ دارم اگه می گفتم لوک قبلا خودش بهم پیشنهاد داده اولا کمی ناراحت میشد و تازه اگه من می گفتم نظرم موافقه می ذاشت به پای احساسات و مخالفت سفت و سختی می کرد

تا اینجاش نفس راحتی کشیدم

بعدشم که خواست باهام حرف بزنه خودمو سردرگم و شوکه نشون دادم و پیچوندم

بابا خلاصه گفت که مخالفه ولی خوب از بابای من بعید نبود و کاملا قابل پیش بینی بود

همین که گفت باهام صحبت می کنه ببینه نظر من چیه ازش بعید بود !

نه اینکه بگم آدم بدیه اصلا خیلی هم دوسش دارم ولی متاسفانه یه اخلاقی داره که میگه من از همه بهتر می فهمم تجربه ام از همه بیشتره هر که نظرش برخلاف من باشه اشتباه می کنه و حق با منه

بماند سر این موضوع من همیشه باهاش مشکل کوچولو دارم و بارها پیش اومده که مخالف صد در صد کارهای من بوده و بعد دیده کار من کاملا درست بوده

چند نمونه اش اینه که مثلا نمی ذاشت من المپیاد شرکت کنم  بیشتر هم به خاطر این که یه سری کارهای اداری داشت بماند که وقتی رتبه آوردم خودش کلی خوشحال شد

یا دانشجو که بودم دوست نداشت زیاد با دوستام رفت و آمد داشته باشم

همین سالی دوستم که الان همکار هم هستیم من اوایل مصیبتی داشتم سر خونه اینا رفتن

موقع امتحانات لحظه آخر نمی ذاشت من برم ( تو شهر دیگه ای تحصیل می کردم) و دو سه روز قبل از شروع امتحانا با دوستام درس بخونم

هزار و یک جور بهونه میاورد حتی با اینکه از نزدیک دیده بودشون

باز هم وقتی من سه ترم آخر رو با معدل بالای ۱۹ تموم کردم و حتی ترم آخر مدل بالای ۱۹.۷۵ شد اصلا به روی خودش نیاورد که چه سختگیری بیجایی می کرده

بابای من خیلی مهربونه ولی انقدر آدم سخت گیریه که صدای تمام فامیل رو هم حتی درآورده .

منم آدمی هستم که قبل از اینکه تصمیمی بگیرم کاملا بررسی اش می کنم و همه جوره مطمئن میشم واسه همین همیشه محکم روش وایمیسم و خدا رو شکر تا الان هیچ وقت پشیمون نشدم

بابا هم آدمیه که به شدت تلاش می کنه نظرش رو تحمیل کنه ، حالا خودتون می بینین چقدر ممکنه ما با هم مشکل پیدا کنیم !

باور کنین به خاطر حفظ حرمت بابام خیلی وقتا از خواسته های قلبی ام کوتاه اومدم مگه مواردی که پای آینده ام در میون بوده

مثل انتخاب رشته تحصیلی دبیرستان و دانشگاه و ...

دیروز تا ظهر هم سکوت کردم و حرف زیادی نزندم فقط چند بار سربسته گفتم که مخالفتی ندارم

تا قبل از اون بیشتر مخالفت سر سن بود

از ظهر که حرفش پیش اومد و بابا دید من مخالفتی ندارم کلی دلیل هوار کرد سر من

هزار تا بهونه هم آورد

حتی یه گیرایی می داد سر قیافه و مثلا می گفت این ورزشکار نیست ! در صورتی که لوک رزمی کار هم بوده و دونده و کوهنورد حرفه ای هم هست

یه چیزایی می گفت که هر چی من رفتم در دکون بقال ها پیدا نکردم !!!!!!

هر چی هم من گفتم باهاش دو جلسه صحبت کن بعد بگو نه

گفتم بابا این آدم از لحاظ اخلاق و رفتار و منش حرف نداره گفت اخلاق که همه چی نیست

گفتم از لحاظ مالی هم براش شرط بذار بازم گوش نداد

من خودمم می دونم اختلاف سنی من و لوک زیاده اما خیلی به این موضوع فک کردم

قبلا هم اینجا گفتم. من از مردای پخته و جاافتاده خوشم میاد

هیچ مشکلی تو درک همدیگه هم نداریم و اصلا اختلاف سنی ( ۱۳ - ۱۴ ) ساله مون رو حس نمی کنیم

تازه بابا مامان من ۹ سال اختلاف سنی دارن و عمو و زن عموم ( که خیلی هم جوونن ) ۱۵ سال

ولی کو گوش شنوا

به قیافه هم گیر داده

لوک قیافه خیلی نازی داره و خوش تیپه ، نمی گم فوق العاده خوشگله ، خب خودمم نیستم ، نمی دونم نکنه بابای من توقع داره شوهر من محمد** رضا ** گلزار باشه ؟؟؟!!!!!!!! بابا میگه قیافه مرد باید از زن سر باشه (بالاتر)

دیشب حتی جلوی بابا اینا گریه ام گرفت

البته زدم به این بهانه که اینا خانواده خیلی بامحبتی دارن و من خواهر و برادر ندارم ( بین خودمون باشه متاسفانه فامیل خیلی پرمحبتی هم نداریم به جز تعداد اندکی )

دیشب ۵ دقیقه هم نخوابیدم

ترسیدم بابا دیگه نذاره بیام اینجا سرکار که اصلا ازش بعید نیست

حالم خیلی بد بود احساس می کردم دارم خفه می شم

انقدر تو رختخواب اشک ریختم

نصفه شب رفتم پیش بابام گفتم گرممه خوابم نمی بره

خواستم فک نکنه باهاش قهر کردم بدتر لج کنه

خیلی شب بدی بود

احساس می کردم دارم می میرم

مامان هم مونده این وسط

تا حالا لوک رو ندیده و انقدر بابا از سر لجبازی ازش بد گفت ( در مورد قیافه و تیپ و هی مامانو سر وضع مالی ترسوند) که دودل شد

تازه مامان می گه چرا انقدر خودتو اذیت می کنی

خب با کسی ازدواج کن که بابات راضی باشه

البته یه همچین کسی تا حالا به دنیا نیومده !!!!!!!!!

یه چیز جالب !!!!!!!! بابا میگه چرا لوک از سالی خواستگاری نکرده از تو کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من آخه به این بابا چی بگم ؟؟

میگم خودت چرا با مامان ازدواج کردی

میگه خانواده ام بهم فشار آوردن ازدواج کنم

امروز صبح خودمو به سختی رسوندم اینجا

نتونستم به لوک خبر بدم چه خبره

تلفن که نمی تونستم بزنم

زیاد هم با گوشی ام sms میدادم بابا شک میکرد

لوک از صبح زوددددددددددددد اومده بود اینجا منتظرم ببینه چه خبره

داشت تو حموم اصلاح میکرد

هی از تو حموم می پرسید جودی تو چرا ساکتی ؟؟؟؟؟؟؟؟ ( ساکت بودن من هم از محالاته !!!!!  )

اومد دید یک عدد جودی     نشسته رو مبل

گوله گوله دستمال بود که خیس میشد

از گریه من نزدیک بود گریه اش بگیره

فقط تو بغل اون بود که آروم شدم

لوک یه کم آرومم کرد

حتی ازم خواست به حرفای بابام خوب فک کنم شاید حق با اون باشه

من با عقل و دل و جون انتخابش کردم. پای انتخابم هم می ایستم.

حالا می خوایم عقلامون رو بریزیم رو هم

مخصوص خدای مهربونم : هیچ وقت از لطفت ناامید نمیشم . همیشه تو بدترین سختی ها و شرایط همراهم بودی و منو تو آغوش امن و شیرین خودت گرفتی . می دونم اینم یه امتحانه. می دونم صلاح من و لوک در رسیدن به همه. ۷ ماه پیش ازت با التماس خواستم هر چه صلاحه پیش بیاری. هم من و هم لوک . و تو همه جوره بهمون نشون دادی این خواست و تقدیر خودت بوده. هزار بار شکرت کردم و منو ببخش چون می دونم هزار بار اصلا کافی نیست و  ممکنه ناسپاسی هم کرده باشم. کمکم کن که دلم به تو گرمه. سعی می کنم لیاقت این امتحان رو داشته باشم. الهی تسلیمم  

 

مخصوص دوستای گلم : هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم . نههههههههههههههههه پول نریزین به حساب ۳۴۳۴ بانک ملی ایران شعبه اسکان  یعنی بریزین ، واسه کمک به ما نریزین !!!!!!!! ای بابا !!!!!! الان پول میخوام چی کار من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب حالا که خیلی اصرار میکنین شماره حساب میدم   به همون دبیرستان برام حواله کنین به دستم میرسه  

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

هممممممممممم امروزه چه خبره !

دوستاي گلم امروز برام كلي دعا كنين

بالاخره بعد از اين همه صبر و انتظار و تعلل و اين دست اون دست كردن كه همه اش هم به گفته من بود قراره امروز مادر لوك زنگ بزنه و با پدر و مادرم صحبت كنه

از جانب مامان هي مشكلي نيست

اما بابا ...

خب باباي من يه اخلاق خاصي داره

اصلا دوست نداره منو شوهر بده

تا حالا هم اجازه نداده پاي هيچ خواستگاري به خونمون برسه حتي اگه شرايط خيلي خوبي داشتن

بي بر و برگرد با همه مخالفت كرده

مي ترسم

به خاطر همين هم اين همه مدت از لوك خواستم دست نگه داره

باز اگه اجازه بده بيان خونمون جاي اميدواري هست

اما اگه اين اجازه رو نده ...

واييييييييييي حتي نمي خوام بهش فك كنم

خدايا خودت كمكون كن

ازت بارها خواستم هر چي صلاحمه جلوي پام بذاري و تو اونو سر راهم گذاشتي

تو اين شش ماه هزار بار بهت گفتم اگه صلاحت نيست خودت همه چي رو تموم كن

هميشه به اين دعام در هر موردي جواب مي دادي

و در مورد لوك ...

اين خواست خودت بود

اون همه چنين دعايي كرده بود و به اون هم نشون دادي كه خير و صلاحمون همينه

من از انتخابم مطمئنم

اگرم يه وقت ناشكري كردم خودت مي دوني اصلا از ته دل نبوده و هزاران بار تو رو شكر كردم به خاطر مردي كه برام انتخاب كردي و قسمت من قرار دادي

خدايا كمكمون كن

مي دوني نمي خوام با كشمكش و درگيري شروع بشه

مي دونم بابا براي لوك احترام قائله

كمك كن لجبازي يا غدبازي در نياره

دوستاي خوبم واسمون دعا كنين

الهی به امید تو

ایشالا شنبه با خبرای خوب میام

اصلا من نذر می کنم اگه همه چی به خوبی و خوشی بگذره امروز برای همه تون یه عالمه عکس کیک و گل و عکسای قشنگ قشنگ میل کنم !!!!!! خوبه ؟! هممممممممممممم  به به

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  |