تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

پسرخاله عزیز من

سلاااااااام من اومدم با يه عالمه خبراي خوب و اتفاقاي خوب و تعطيلات خوب

نه قضيه من و لوك با بابا هنوز حل نشده

ولي اين دليل نميشه اتفاقاي به اين قشنگي رو افتاده نديد بگيريم و ازشون با تمام وجود لذت نبريم

خاله و پسر خاله‌ من از آلمان اومدن

خاله‌ام بعد از 17 سال ، دو سال پيش اومد و ديدمش و كلي خوشحال شدم

اما پسرخاله‌ام بعد از رفتنشون اصلا نيومده بود و در نتيجه من 19 سال تمام نديده بودمش !

اگه بدونين چه ذوقي داشتم !

با اينكه تو اين مدت با هم در تماس بوديم و خيلي چيزا ازش مي‌دونستم ولي خب اضطراب داشتم ببينم چه جوري شده اخلاقش چه مدلي شده و اينا

پسر خاله‌ام 1 سال و 4 ماه از من بزرگتره

اون موقع‌ها ما تنها نوه‌هاي مامان بزرگم (مامان مامانم) بوديم و غير از اينكه شيرين و عسل همه بوديم خيلييييي با هم جور بوديم. درست عين يه خواهر و برادر. اصلا از هم جدا نمي‌شديم و همش به هم چسبيده بوديم.

البته اون شيطون بود و من بچه آرومي بودم ولي به هر حال ما دو تا از هم جدا نشدني بوديم.

من فقط يه خاله دارم كه اونم همين يه بچه رو داره.

منم كه خواهر برداري ندارم.

مامان و خاله‌ام هم خيلي با هم جورن و رابطه‌شون خيلي با هم عاليه و خيلي صميمي‌ان. پس ديگه مي‌تونين وابستگي من و پسرخاله‌ام رو تخمين بزنين.

ولي خب مي‌ترسيدم چون از 4 سالگي رفته اونجا، اخلاق آلمانيا روش تاثير گذاشته باشه و سرد شده باشه. هر چند هميشه مهربون بود و تولدم هميشه برام زنگ مي‌زد و هر چند وقت يه بار با فارسي دست و پا شكسته‌اي كه با زحمت كلماتش رو رديف مي‌كرد با هم حرف مي‌زديم، همش هديه‌هام پيشش محفوظ بود، كارت فرستادن برام يادش نمي‌رفت و خلاصه خيلي مهربون بود، اما خب تا از نزديك نمي‌ديدمش خيالم راحت نمي‌شد.

 

واييييييييييي اگه بدونين چه پسر ماهي بود ....

خوشگل، آقا، مودب و فوق‌العاده مهربون

انقدر اخلاقاي ايراني داشت كه نگو

انقده دوست داشتنيههههههههههه

ماشاءالله چقدرم بزرگ شده

هي نيگاش مي‌كردم و مي‌گفتم : اااااااااااا چقدر بزرگ شدي

انقدر محجوب و متين مي‌خنديد

ديروز تمام مدت پيش هم بوديم و با هم حرف مي‌زديم

خيليييييييييي مهربون بود

ديشب از خونه مامان بزرگم اومديم خونه خودمون

مامانم تمام مدت درباره خواهر زاده گلش حرف‌ مي‌زد و ذوق مي‌كرد

واقعا هم خيلي دوست داشتنيه

فوق العاده‌تر از تصورم بود

هر كي كه ديد عاشقش شد

باورم نمي‌شد پسري كه اونجا بزرگ شده انقدر با محبت و مهربون باشه

از ادبش هم كه هر چي بگم كم گفتم

اصلا نمي‌دونم چي بگم خيليييييييييييييييييييييي گلي پسر خاله جونم

 

ديروز مامان يه چيزايي در مورد لوك گفت و همه از لوك دفاع كردن !

تازه هنوز نمي‌دونن من هم لوك رو دوست دارم !

خاله‌ام كه گير داده با لوك صحبت كنه و بعد هم با بابا تا بابا از خر شيطون پياده شه !

البته اين وسط پسر خاله‌ام هي زير گوشم مي‌خوند باهاشون برم آلمان و تازه تصميم گرفته همونجا براي من يه شوهر خوب پيدا كنه !!

حتي يكي از دوستاشم به اسم كارل رو كانديد كرده !!!!!!

خلاصه كه ديروز همه گير دادن به ازدواج من و البته كلي هم خنديديم

مامان بزرگم هم رفت استخاره گرفت و اومد بهم گفت كه خوب در اومده

البته مامان لوك قبلا پيش يه آقايي كه خيلي قبولش دارن و ظاهرا خيلي مومن و خوبه استخاره گرفته بود و اين در اومده بود كه : خيلي خوبه و تركش موجب ضرره ، اما انجام شدنش كمي با سختي و مشكل همراهه

 

حالا بايد پسرخاله‌ام رو بيارم با لوك دوست شه وگرنه كه بايد برم با كارل ازدواج كنم !!!!!!!!!!!!   

 

كلي هم پسرخاله‌ام از من تعريف كرد و گفت كه خوشگلم و لاغر و خيلي هم سفيدم !!!!!

اعتماد به نفسم همچين بشكه‌اي رفت بالا !!!!!!!!

 

كلي سوغاتي‌هاي خوشگل هم گرفتم ، يه كيف ناناز و شكلات و يه كوسن گنده خوشگل و روميزي خيلي ناز و لباس و و .....

تازه حالا بازم مونده !

 

با پسرخاله‌ام نشتسيم از خاطراتي كه يادمون مونده بود از بچگي گفتيم و كلي خنديديم

چند تا من يادم بود و چند تا اون !

تازه خاله‌ام كلي از خاطرات تعريف مي‌كرد و مي‌خنديديم

مثلا يه بار شوهر خاله‌ام اومده بود پسر خاله‌ام رو كه كار بدي كرده بوده دعوا كنه و الكي ژست زدن رو گرفته بوده كه من پريدم وسط و دستش رو با التماس مي‌كشيدم و زار زار گريه مي‌كردم و با التماس مي‌گفتم : نزنش ... تو رو خدا نزنش ... تو رو خدا نزنش !!!!!!  طفلي شوهر خاله‌ام ! حدود 5/2 سالم بود

 

خلاصه كه روز خيلي خوبي بود

مثل يه برادر همش مراقبم بود. همش ياد بچگي‌هامون افتادم كه مي‌خواستيم با مامانامون از خيابون رد شيم و اون همش دست منو مي‌گرفت و دست مامانمو به زور از دست من جدا مي‌كرد و مي‌گفت : خاله ولش كن ... بذار من خودم مي‌برمش !

 

واقعا كه خيلي خوشحال شدم ديدمش. دلمم سوخت اين همه مدت از هم دور بوديم. ولي بازم خوشحالم كه همديگه رو داريم.

 

****************************************

 

پنج شنبه قرار گذاشتيم من و لوك و سالي و فردي و آني بريم بيرون . قرار بود ساعت 10 بريم . چون قبلش فردي يه كاري داشت كه بايد انجام ميداد . كه خواب موند و ديرتر رفت و در نتيجه از 10 تا 11:20 منتظر مونديم ! اين وسط لوك هم يه document كه بايد مي‌فرستاد واسه بانك ... رو فرستاد و خلاصه هر دو شون به كاراشون رسيدن !!

چون دير شده بود و مي‌خواستم تا دو سه برگرديم ، جمشيديه و كوه تعطيل شد و گفتيم بريم پارك ملت ! البته چون خيلي آدماي باحالي بوديم گفتيم ميريم اگه ديديم خنك نيست ميريم جمشيديه !

خوب شد يه عالمه خوراكي برداشته بوديم ! چون وقتي رفتيم پارك ديديم هيچ كدوم از بوفه‌هاش باز نيست !

فك كنين تو تابستون روز پنج‌شنبه بوفه‌هاي پارك باز نباشه ! شايدم فك نمي‌كردن كسي سر ظهر بياد پارك كه البته خيلي‌ها اومده بودن !!

فردي يه بار لوك و يه بار منو خيس كرد ! منم يع پشت پاي جانانه ازش گرفتم !

كلي خوش گذرونديم و تفريح كرديم و بازم رفتيم گشت زديم.

با فردي و آني هميشه خيلي خوش مي‌گذره چون همش در حال شوخي كردن ان و حسابي اهل تفريح و خوش گذروندن

با اينكه كلي خورده بوديم ولي ديديم گشنمونه و نگا به ساعت كرديم ديديم نزديك 3 است !!!!!

اول خواستيم بيرون ناهار بخوريم ولي خيلي هوا گرم بود تازه دلمون مي‌خواست بريم يه جا ولو شيم !

آني پيشنهاد كرد غذا بگيريم ببريم خونه‌شون كه هممون حسابي پايه بوديم

رسيديم نزديكاي رستوران ... كه استيك‌هاش حرف نداره و البته به نظر من سيب زمينيش واقعا تكه

(جهت جلوگيري از تبليغ !! نام برده نمي‌شود !!)

هوا خيلي گرم بود واسه همين لوك و فردي پيشنهاد كردن ما بريم خونه و اونا برن غذا بگيرن

ما هم پريديم تاكسي گرفتيم و هفت هشت دقيقه بعد لم داده بوديم رو مبل زير باد خنك كولر و شربت يخ يخ مي‌خورديم و كيف مي‌كرديم

آني فيلم عروسي‌شون رو برامون گذاشت كه خيليييييييييي عالي بود

كار فيلبردارشون واقعا حرف نداشت

به يمن بر و بچ فاميل كلي هم خنده‌دار شده بود مخصوصا تيكه‌ها بزن و برقص كه 90% فيلم رو تشكيل مي‌داد

انقدر مي‌رقصيدن كه نفهميدن شام داره سرو مي‌شه !!

انقدرم ماشاء الله فعال بودن كه هر از گاهي عروس و داماد پرت مي‌شدن بيرون صحنه !!

يه بار كه يه دايره گنده تشكيل داده بودن و عروس داماد طفلكي هم بيرون انداخته شده بودن ! آني و فردي سرك مي‌كشيدن از بيرون ببينن وسط گود چه خبره !

و البته جشن عروسي كه دامادش فردي باشه معلومه چي ميشه !

تو عروسي خودش هم دست بردار نبود ! مخصوصا تو فيلم مادر كه ديگه غش كرده بوديم از خنده از دست داماد !

مثلا يه تيكه تو فيلم مادر، تو باغ فيلمبردار از عروس و داماد خواست از دور بدون به سمت هم و داماد عروسو بغل كنه و ببره رو هوا و بچرخونه . اينا دويون به سمت هم و ..... بوم ... !!!!!!! گرومپي محكم خوردن به هم و عروس پرت شد رو زمين !!!!!!! ما كه از دل درد مرده بوديم !

صحنه تكرار شد و اين بار بسيار رويايي و رومانتيك در اومد

در حين فيلم ديدن ناهار رو هم نوش جان كرديم و چاي و مربا هم خورديم و كيف كرديم

در مورد عروسي ما هم كلي اظهار نظر شد و خلاصه كه ايام به كام بود !!! واقعا كه خوش گذشت.

سالي تا 5 بود و لوك هم نزديك 6 مجبور شد بره و من تا 6:40 همچنان تلپ بودم !

 

راستي اينم بگم كه يه روز شايد دو ماه پيش اومدم دفتر كه ديدم عمه لوك اومده . يه خانوم خيلي مهربون و خوش تيپ. با من هم كلي خوش و بش كرد !

روز بعدش ما خبر دار شديم كه عمه جون كه خواهر لوك جريان ما رو بهش گفته بود ، از خونش يه آژانس گرفته بياد اينجا من رو ببينه و برگرده و آژانس رو يك ساعت پايين نگهداشته بود تا من (اون روز دير رفته بودم) تشريف فرماشم و چند دقيقه‌اي من رو ديدن و رفتن !

 

بعد هم به مامان شوهر جان گفتن از من خيلي خوششون اومده و روز خواستشگاري حتما بايد حضور داشته باشن با دخترشون (يكي از دختراشون كه لوك خيلي دوسش داره)

 

و اما جديدترين خبر از عمه جان اينكه براي من لباس نامزدي ابتياع فرمودن !!!!!!!!!   

منبع خبر خواهر لوكه و وقتي لوك با تعجب پرسيده آخه سايز جودي رو ندارن كه ، و خواهر جان هم گفتن كه اندازه‌هاي منو حدودي گرفتن خب !!

به لوك مي‌گم يه كم ديگه وايسا ، كل خرج نامزدي و عروسي و چند سال اول زندگي‌مون درمياد !

من نمي‌دونم چرا همه انقدر غصه مجرد موندن لوك رو مي‌خوردن و حالا انقدر از مزدوج شدنش خوشحالن !!!!!  

 

خيلي حرف زدم ديگه ! برم به كارام برسم !

قربون همگي

راستي دوست عزيز "من منم" هر چه زودتر بيا ستاد فرماندهي و خودتو معرفي كن !!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  |