تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

وقتی تو با نیستی یا هستی ؟؟

مسابقه مسابقه !!

جودی ابوت به شما جایزه می دهد ! از همون جایزه ها که ایرانسل میده ها !

روزی که داشتم اینجا رو می ساختم اسمش رو به دو دلیل انتخاب کردم. یکی اینکه این آهنگ معین رو خلی دوست میداشتم (خلاصه ای از شعرش رو هم در قسمت درباره وبلاگ نوشتم ) اما دومین دلیلش که خب مربوط به موضوعاتیه که توش می نویسم ... به نظر شما چیه ؟ چرا من اسم اینجا رو گذاشتم : «وقتی تو با من نیستی» ؟

خارج از شوخی مسابقه و ایا ، میخوام نظراتتونو بدونم. واسم جالبه واقعا. البته بعد هم خودم میام و میگم احیانا جواب درست کدومه یا دلیل اصلی رو میگم.

خب از این که بگذریم این خوشگله که این پایین عکسش هست ، قوری قوری منه

قوري قوري من

قوری قوری رو قدیمها آنی به لوک هدیه داده بود اما مدتی بود یه گوشه بود و کسی ازش خبر نداشت. من که پیداش کردم اول قشنگ شستمش چون طفلی خاک گرفته بود و بعد هم گذاشتمشجلوی مانیوترم رو میزم. از اون به بعد همه عاشق قوری قوری شدن و یه عالمه دوسش میدارن  خیلی پسر ناز و حرف گوش کن و آقاییه

اینم چند تا عکس دیگه از قوری قوري جونم :

قوري مودب

قوري خوابالو

قوري قوري در حال افه اومدن !!!!!

چند از پست قرار بود بنويسم اصلا يادم نرفته هنوز ! يه عالمه چيز تعريف كردني هم براتون دارم ولي الان وقت نميدارم !!

راستي من هم همه دوستي عزيز ترك و آذري معذرت ميخوام و اول بگم كه خيلي هم دوستشون ميدارم و دوستا و آشناهاي زيادي دارم كه ترك هستن و اصلااااااااا به هيچ وجه قصد جسارت ندارم فقط يه چيز بامزه براتون تعريف كنم :

چند وقت پيش خانوم منشي اومد و رزومه يكي از يكي از دوستان كه مدتي هم همكار ما بود و اهل ... بود يعني ترك بود و مدتي پيش هم از اينجا رفت رو نشونم داد . تو قسمت آشنايي با زبان هاي خارجي ، غير از انگليسي، تركي رو هم نوشته بود   تازه حد تسلطش رو هم نوشته بود عالي !!!! آخه پسر خوب، مادرت خوب، پدرت خوب، تركي كه زبون خارجي نيست   فك كن چند وقت بعد تو رزومه ها بنويسن آشنايي با زبان فارسي تهراني ، فارسي اهوازي ، مشهدي ، لري ، كردي ، فارسي اصفهوني ، فارسي يزدي و .....   اميدوارم ملتفت باشين منظور من به ترك هاي عزيز نبود و اين اتفاق ميتونست واسه هر كسي از هرشهر  دياري بيفته ولي انصافا خيلي حركت باحالي بود

آها يه چيز ديگه هم بگم كه به هيچ كي بر نخوره . يه مدت بود يه نيرو ميخواستيم واسه نظافت و شستشو و ... . (ازكار نيروي قبلي راضي نبوديم) يه بنده خدا اومد كه انصافا كارش خيلي تميز بود و مال شهري بود كه پدرم اينا اصالتا اونجايي هستن . يه روز اومد براي تست كه كارش رو ببينيم . بعد از بيرون رفتن بنده خدا از آشپزخونه، رفتم تو كه چايي تازه دم كنم . هر چي دنبال ظرف تفاله گشتم كه تفاله چايي ها رو خالي كنم توش پيدا نكردم. ما هميشه ظرف تفاله رو ميذاريم تو سينك و يه سري آشغال هاي كوچيك ديگه هم ميريزيم توش. آقاي مودب (همكارمون) هم اومد كمكم. آقا ما هي گشتيم پيدا نكرديم . هي گشتيم پيدا نكرديم. آقاي مودب گفت نكنه با آشغالاش انداختتش تو سطل آشغال . كه يهو ...

من چشمم افتاد به ... سبد ظرف هاي شسته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شسته بود و گذاشته بود اونجا   فك كنين دم ظرف آشغال رو بشوره و بذاره تو سبد ظرف هاي تميز

اينم از اين . برم كه برگردم زود زود زود

------------------------------------------------------

پي نوشت خصوصي : مستانه جون من شرمنده اخلاق ورزشكاريتم عزيزم. حتما زودي ميام و تعريف ميكنم. من آب شدم از خجالت الان. راستي قسمت ورزشي برنامه ات رو هم بيشتر كن !!!

پي نوشت تذكري : خودم مي دونم تركي استانبولي يه زبان خارجيه، ولي تركي اي كه هموطناي ما حرف ميزنن كه نيست كه !!!!

پي نوشت : ميخوام قالب رو عوض كنم. اگه وقت كنم ...

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

جودی ابوت یا میکی ماوس ؟؟ مساله این است !!!

حالم خوب نبود اصلا. از ديروزش بي‌حوصله بودم. مي‌دونستي كه دست خودم نيست. از همون موقعي كه اون پست  رو تو وبلاگ از قلب كوير نشونت دادم ديگه مي‌دونستي از چند روز قبلش بايد خودتو آماده كني . هر چند قبلش هم هميشه از چند روز قبل تا چند روز بعد ! هوامو داشتي. يادته اون باري كه از درد به خودم مي‌پيچيدم و تو چشمات مي‌ديدم كه تو هم داري درد رو تحمل مي‌كني. يادته من نميتونستم غذا بخورم تو هم نمي‌خوردي ؟

با اون حالم مجبور بودم برم جلسه. كوروش سه چهار دقيقه‌اي نهارشو خورد اما من كه بيشتر از درد داشتم فشارهاي عصبي شديدي رو تحمل مي‌كردم ميلم به غذا نكشيد و تا كوروش از ميز پا شد پشت سرش سريع از در زدم بيرون. عجب بغضي تو گلوم داشتم . دو روزي بود نتونسته بوديم با هم خلوتي داشته باشيم و من كه بدجوري نگران بودم (خودت ميدوني نگران چي) واقعا نياز داشتم رو در رو باهات صحبت كنم. انقدر سريع رفتيم بيرون كه حتي نتونستي خداحافظي كني چه برسه به اينكهع بپرسي چرا ناهار نخوردم.

با تمام غم و نگراني كه تو دلم داشتم سر جلسه تمام حواس و انرژي‌مو جمع كردم. يه خورده از عصبانيتم رو هم سر اون آقاي ش... خالي كردم كه طبق معمول داشت زر زر مي‌كرد. فك كنم ازم ترسيد ! چون عين موش خودشو جمع كرد و ديگه چرت و پرت نگفت. هر بار هم كه مي‌خواست حرف بزنه يه نگاه به من مينداخت و من من كنان حرفشو شروع مي‌كرد !

تموم كه شد همين كه اومديم بيرون و نشستيم تو ماشين كوروش پرسيد : روزه نبودي؟

- نه

: چرا نيومدي با من نهار بخوري؟ لوك سر جلسه دو بار بهم زنگ زد

 

چه غنجي رفت دلم. همون شد كه منو فرستاد بيام شركت و با اينكه بايد تو يه جلسه ديگه كه بلافاصله بعد از اون بود باهاش بودم ، تنها رفت. رسيدم و تا نشستم پشت ميزم اومدي كنارم نشستي و با نجوايي كه بقيه تو اتاق نشنون ، قربون صدقه‌ام رفتي و پرسيدي چرا ناهار نخوردم . شونه‌مو انداختم بالا.

چه حرصي خوردم كه تا بيام بخودم بجنبم باز زدي بيرون از شركت. تو دلم داشتم آه و ناله و زاري مي‌كردم كه برگشتي. محلت نذاشتم وقتي جلوي در اتاق وايساده بودي. سالي صدام زد و اشاره كرد كه كارم داري. با ناز و اكراه پا شدم دنبالت اومدم تو آشپزخونه .

بازم حرص خوردم ولي اين بار از دست خودم. غذاهايي كه گرفته بودي رو بردي تو اتاق خودت. يادت نرفته بود برام نوشابه هم بخري كه مي‌دونستي قند خونم رو ميبره بالا و اخلاقم بهتر ميشه !

يكي از درها رو بستي تا من راحت و بدون اينكه چشمم تو چشم اون آدم‌هاي روزه‌دار بيفته ناهارمو بخورم. پشت همون در آغوش گرم و نرم و امنت رو برام باز كردي و منو مث يه جوجه خيس و ترسيده جا دادي توش. آخخخخخخخخخ كه چه كيفي داشت. با همون زبون روز نشستي پيشم و با نگات تشويقم مي‌كردي هر لقمه‌اي كه مي‌خوردم.

وقتي من و كوروش سر جلسه بوديم كلي گرد و خاك كرده بودي و غر زده بودي : چرا بچه رو بدون اينكه ناهار بخوره، بردن جلسه ؟؟؟ اصلا چرا جلسه رو اينجوري تنظيم مي‌كنن كه ناهار نخورده بره سر جلسه ؟؟؟ اينا رو سالي بهم گفت !

اون روز انقدر آرومم كردي كه هورمون‌هاي احمق بالاخره دست از لجبازي ورداشتن و چند ساعت بعدش سندروم شروع شد و با شروع شدنش كابوس و دردهاي چند روزه بالاخره تموم شد.

ممنونم عشق عزيز و ابدي من  

 --------------------------------------------

۱.  اين اتفاقات مال چهارشنبه بود !

۲. من شرمنده همه دوستانم به خاطر اون كلمه كه به كار بردم ! ولي طرف واقعا هميشه تو جلسات زر زر مي كنه و رو اعصاب ميره ! ولي طرف از سالي خوشش اومده ها ! يه بار اين دختر رو تنها فرستاديم سازمان اونا ! ورداشته زير برگه گزارش ماموريت كه بايد امضا ميكرده نوشته با تشكر از زحمات كارشناس محترم !!

۳. اما از اين سندروم ! هي هي هي !!

  

من چه بكنم با اين لوكي كه يه بار منو با مقنعه مشكي بلند و حجاب سفت و سخت ديده و عاشق شده ؟؟‌؟!!!!!!!!!!!!!  يكشنبه يه جلسه‌اي داشتيم تو ن ه ا د ...  . من كه سازمان ... (كه خفن ترين انتظامات و ا ط ل ا ع ا ت ) رو داره با مانتو سفيد رفتم واسه خودم !!! اينجا مجبور شدم مقنعه مشكي بلند سرم كنم و حسابيييييييي هم رو گرفتم . البته اصلا خودتونو ناراحت نكنين مانتو راه راه خاكستري / نقره‌اي / بنفش سير بود !! اين از لحظه‌اي كه منو اونجوري رو بگير ديد بدجوري كيف كرده !!  سر جلسه كم مونده بود جلو اونا بگيره ماچم كنه !!! هي ميگفت بيا بريم يه گوشه‌اي تا قيافت همينجوريه هي بوست كنم ؟؟؟!!   

تازه ميگفت شبيه ميكي ماوس شدي !!!!!!!  فك كنم منظوري مي‌ني ماوس بود البته !!!  ميگفت يه صورت سفيد كوچولو وسط يه عالمه مشكي (منظورش مقنعه بود) با مژه‌هاي دراز و چشاي گنده !! (مژه‌هاي بلند و چشماي درشت البته !! )

من چه بكنم با اين رسوايي آخه !!!!!  ميگه تو خونه چادر بپوش من هي بوست كنم و ... !!!!!!!  اي خدااااااااااااااااااا !  حالا هي بياين بگين چه لوك خوبي !!!!  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

بازگشت نامه جودی !

نگو مشكلات بزرگي دارم، به مشكلات بگو : خداي بزرگي دارم

 

زندگي درك همين امروز است

            زندگي فهم نفهميدن هاست

                        ظرف امروز پر از بودن توست

                                   شايد اين خنده كه امروز دريغش كرديم

                                                آخرين فرصت همراهي ماست

 

متن بالا رو امروز صبح تايپ كردم و پرينت گرفتم و چسبوندم رو ديوار بين ميز خودم و سالي . وسط اتاق.

سلام دوستاي گلم. بودم اين چند وقت رو ولي راستش زياد حس نوشتن نداشتم. اول حالم از ماجرايي كه تو وبلاگ هاني پيش اومد گرفت. ( آي هاني خانومي كجايي تو دختر ؟؟ پاك ولمون كردي و رفتيا . بي معرفت قرار بود سر دو هفته بياي لااقل يه سر بزني) هاني و وبلاگش رو خيلي دوست داشتم . تقريبا اولين وبلاگي بود كه هميشه چك مي‌كردم . بعد هم كه از به دنيا اومدن روميناي عزيز و نازنین كلي خوشحال شدم و انرژي گرفتم و خواستم بنويسم يه ماجراي ديگه واسه يكي از وبلاگي‌هاي خيلي خيلي دوست داشتني و ...

بگذريم ... حال و احوال چطوره ؟ روزه‌دارا چه مي‌كنن با گرمي هوا ؟ منو بگو كه تصميم گرفتم عصرها بعد از ساعت كاري برم پارك و ورزش كنم !   ساعت كاري‌مون هم يه ساعت كم شد.

روزگار من و لوك هم خوبه خدا رو شكر. گوش شيطون كرررررررررر نه هيچ دلخوري و ناراحتي‌اي ، تازه كلي هم خوشحاليم و خوش مي‌گذرونيم. فقط مونده راضي شدن بابا كه خب توكل به خدا ببينيم چي ميشه.

خاله‌ام اينا يه هفته بعد از همون تاريخ رفتن. پسرخاله‌ام هم شركت اومد. از مترو خوشش اومده بود (البته تو ساعت خلوتي بردمش) و مي‌گفت مدرنِ و شبيه متروهاي همون جاست. تازه براش جالب بود كه تا سقف مرمر و سنگه و مي‌گفت تعداد واگن‌هاش از اونجا خيلي بيشتره !

بچه‌هاي شركت كلي ازش استقبال كردن و يه دو ساعتي كارشون رو تعطيل كردن و دور هم جمع شديم و خورديم و گفتيم و خنديديم. بعدش هم تكي تكي باهاش گرم صحبت شدن.

كليييي با لوك دوست شد و جفتشون از هم خوششون اومد. وقتي هم كه ماجرا رو براش گفتيم كلي خوشحال شد و به هر دو مون تبريك گفت. كلي هم از لوك تعريف كرد. موقع خداحافظي هم بهش اولتيماتوم داد كه زودتر كار رو يكسره كنه وگرنه منو با خودش مي‌بره آلمان و همونجا شوهرم ميده !!

روزي كه مامان بزرگ و خاله اينا و دايي‌ام‌ ‌اينا و خاله مامان و شوهرش (كه اونا هم از آلمان اومده بودن) رو دعوت كرديم اتفاقا حرف لوك به ميون اومد. مامان بزرگ كه صد در صد تاييد كرد ولي خاله مامان و شوهرش گفتن ممكنه اختلاف سني مون مشكل‌ساز شه. بابا هم مي‌گفت اگه اختلاف سني‌شون نبود من هييييچچچ حرفي نداشتم و موافق بودم چون خيلي پسر خوبيه.

خاله مي‌گفت هر چي جودي دوست داره. مامان بزرگم موقع رفتن ازم پرسيد :

- دوسش داري ؟

: بله

- پسر خوبيه ؟ اخلاقش ، خونواده‌اش ؟

: صد در صد تاييدش مي‌كنم

- باهاش بیشتر معاشرت كن تا بهتر همو بشناسين. تو اين مدت هم سعي كن باباتو راضي كني. منم براتون دعا مي‌كنم

 

خلاصه كه بازم هيچي. فعلا لوك گفته بهتره اون دست به كار بشه و به بهونه همون كار تجاري مشترك ارتباطاتش رو با بابا بيشتر كنه. باهاش روز نيمه شعبان تماس گرفت و هم عيد رو تبريك گفت و هم خواست كه ببيندش. بابا هم قبول كرد و قراره هر وقت بياد تهران و بتونه همديگه رو ببينن. دو هفته پيش كه اومده بود اصلا وقت نكرد و گفت باشه براي اين دفعه

بابا اينا رو به من هم گفت و برخورد بدي هم نكرد اصلا. البته شايدم پيش خودش فكر مي‌كنه من بي‌خيال شدم. نمي‌دونم.

يه خبر بد هم اينكه توي مترو گوشي‌ام رو زدن.  من اون گوشي‌ام رو خيلي دوست داشتم  و با اينكه يه كم قديمي شده بود ولي چون از ترم دوم دانشگاه داشتمش و خيلي باهاش خاطره داشتم اصلا حاضر نمي‌شدم عوضش كنم. اين آخريا مي‌خواستم يه گوشي ديگه هم بگيرم و مشتركا استفاده كنم كه دزد نامرد امون نداد.

البته گوشي نازنينم يه جورايي دزدگير داشت !! آخه هيچ كس جز خودم نمي‌تونست روشنش كنه. هر كي كه شنيد بعد از اينكه كلي ناراحت شد (آخه گوشي من كلي واسه خودش شخصيت داشت و خيلي معروف بود !) كلي هم خنديد كه عجب دزد بدشانسي !! البته كه من راضي نيستم از گلوش بره پايين !

برمي‌گردم حتما !!

 

تذكر : دقت كردين من چقدر از واژه "كلي" استفاده كردم ؟؟!!

توجه خصوصي : دوست عزيزم خيلي خوشحالم مشكلت تقريبا رفع شده . اميدوارم ديگه چنين چيزي تو زندگي‌تون هيچچچچ وقت تكرار نشه.  

تبليغ : از نوشته‌هاي آني دالتون (يادداشت‌هاي يك دختر ترشيده) خيلي خوشم اومد. كلي از آرشيوش رو هم خوندم.

عذرخواهي : مي‌دونم اين جور پانوشت‌ها تقليدي از دوستاي ديگه وبلاگيه ولي چون از ايده‌اش خوشم اومدم منم استفاده كردم، مجلي داره داداش ؟؟؟!! چچچچيييي ؟؟!! (با لهجه كامبيزي بخون ! )

پيام خصوصي ! : دوست گلم خيليييي خوشحالم كه دوباره پيدات كردم !! اين پست رو بخون تا ببيني چقدر من توجه دارم بهت !  

پی نوشت : ر مورد ل * ای * حه حما*یت از حق*وق خ ا ن و ا د ه تا به حال تو محیط وبلاگستان به اندازه کافی بحث شده. قصد ندارم صحبت در مورد اون رو اینجا ادامه بدم. نظرم هم کاملا مشخصه چیه. فقط شاید براتون جالب باشه گزارشی از دیدار تعداد زیادی از ف ع ا ل ا ن حقوق ز*ن*ا*ن رو با نمایندگان م ج ل س بخونین :

 http://www.aftab.ir/news/2008/sep/06/c4c1220695768_social_directory_woman.php

... فرهاد تجری، معاون كمیسیون قضایی در پاسخ به این زنان گفت: «من و خیلی از همكارانم با خیلی از انتقادات شما نسبت به لایحه موافقیم. می‌دانم كه خیلی‌ها با برخی از موارد این لایحه از جمله ماده مربوط به چندهمسری مخالفند و خودم هم با آن كاملا مخالفم. ما دغدغه‌های شما را در اصلاح این لایحه لحاظ خواهیم كرد چراكه بنا نداریم خلاف خواست جامعه رفتار كنیم» ...

ش ه ر ی ا ر ی در مخالفت با ماده ۳  ۲  كه چند همسری را ترویج می‌كند، گفت: «۳۵ میلیون زن در كشور وجود دارد و اگر قرار باشد بعد از تصویب این ل*ا*ی*ح*ه ۳۵ میلیون نفر دچار مخاطره شوند باید در تص وی ب ش با دقت بیشتری عمل كرد.... وی افزود : من چهار دختر دارم. حضور همسر و دخترانم فضای خانه‌مان را زنانه كرده و من از مشكلات آنها باخبرم.»

محمد علی ر*ض*ای*ی،نماینده ت ر ب ت حیدریه و رئیس م*ج*م*ع نمایندگان خراسان رضوی هم در دیدار خود با این سه ف*ع*ا*ل تاكید می‌كند كه خودش یك زن دارد و مخالف چند همسری است.

می دونین قسمت دردناکش برام چی بود ؟

گروهی دیگر از زنان قصد دیدار با فاطمه آ*ج*ر*ل*و را داشتند. اما ن م ا ی ن د ه كرج بعد از معطل كردن این ف*ع*ا*ل*ا*ن از دیدار با آنها خودداری كرد. دیدار با نمایندگان مختلف در طبقات م*ج*ل*س انجام می‌شد اما در اتاق هیچ‌یك از ن م ا ی ن د گ ان زن باز نبود و هیچ‌كدام از نمایندگان زن به درخواست این دیدار‌ها پاسخ مثبت ندادند.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  |