تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

طومار نامه ميمون و خجسته ميلاد در سال يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت هجري شمسي به روايت ام البنت جودي

سلااااااااااااااااااااااام

خب تقصير من نيست كه تقصير دستم بود اونم تقصير آستينش بود !

تا وقتي ما از اين كاراي فورس داريم اوضاع احوال همينه ديگه !

ولي ديگه الان همشو براتون تحريف مي كنم

روز پنج شنبه كه روز قبل تولدم بود بنده در منزل در حال و احوالات رسيدگي به امور شخصي و جمعي و كاري و استراحتي و ... اينا بودم واسه خودم و خوشحال خوشحال همچين. من شب تولد رو اصولا قبول ندارم و همه هم اينو ميدونن. واسه همين هيچ كي اون شب منو آدم حساب نكرد !!!!!  البته لوك بهم توجه ميكرد اونم به اين شكل كه اس ام اس ميزد : توجهات توجهات

و اين يعني يه عالمه توجه !!!!!!!! و يه چند فقره زنگ از طرف بابا (كه تهران نبود اون موقع) و لوك . البته لوك اصلا بهم تبريك نمي گفت و ميگفت هنوز به دنيا نيومدي و اصلا مهم نيستي الان !!  غروب هم مامان به زوررررررر منو برد بيرون تا يه كيك تولد علي الحساب بگيريم تا وقتي كه بابا برگرده. اومديم خونه و يه ذره شادي كرديم و كيك خورديم و خوشحال بوديم واسه خودمون .

اما همه چيييييي از 11:40 دقيقه شب شروع شد ...

اول لوك بهم زنگ زد كه راس ساعت 00:00 اولين كسي باشه كه بهم تبريك ميگه. و بدين ترتيب اولين تبريك تولدم رو به صورت خيلي روميانتيكي دريافت كردم !!

صبح كه پا شدم به صورت تلفن و اس ام اس و ... مورد عنايت واقع شدم و هي به خودم ميگفتم به به ببين روز تولت ببين چه خوشگله همه جا هوا خوبه همه چي خوبه !!!!!

اما جالب ترين تبريك تولدم : لوك يه دونه خواهر داره كه فرزند ارشد خونه هم هست. خواهرش حدود 18 – 19 سالي ميشه كه ازدواج كرده و يه پسر 16 – 17 ساله و يه دختر 9 ساله داره. در مورد پسرش يا همون جو كه قبلا براتون گفتم . كلا اين دو تا بچه هاش منو خيلي دوست دارن !! اصلا همه منو دوست دارن !!! خلاصه خواهرش اينا پنج شنبه خونه مامان لوك بودن و شب هم همونجا مونده بودن . جو اول صبح از تو رختخواب به من زنگ زد و خواب آلود تولدمو بهم تبريك گفت !!! زنگ زدن اون همانا و گوشي دست به دست گشتن همانا و تبريك گفتن همه همانا !!! حتي دختر خواهر لوك كه همون لحظه از خواب بيدار شده بود هم با كلي ذوق و شوق تبريك گفت بهم ! تازه مامان و خواهر لوك يه نقشه اي رو هم كه كشيده بودن بهم گفتن !!!‌ كه لوك براي من يه جشن تولد بگيره و همه از جمله بابام رو هم دعوت كنه !!!!!!!!!! كلي گفتيم و خنديديم و البته ورشكست شدن جو هم همانا !!!

دو ساعت بعدش هم لوك كه با شوهر خواهرش رفته بودن خريد دوباره بهم زنگ زد و اونجا شوهر خواهرش هم بهم تبريك گفت.

قرار بود جمعه لوك بياد دنبالم و بريم بيرون. ولي فاصله خونه‌هامون زياده و از طرفي دلم نيومد روز تولدم چند ساعت ماماني رو خونه تنها بذارم. واسه همين ازش خواستم برنامه رو بذاره واسه فردا.

فرداش يعني شنبه از شانس من يه عالمه كار رو سرم آوار شده بود و تازه بايد جلسه هم ميرفتيم. لوك به خاطر اينكه من با آرامش من تولدمو تو شركت برگزار كنم جلسه رو كنسل كرد. فردي هم برام از لادن يه كيك شكلاتي خوشمزه گرفت. يه عالمه بادكنك از خونه آورده بودم و آني و خانوم ع (منشي مون) و سالي و خواهر آني يه عالمه بادكنك باد كردن و اتاق جلسه رو تزئين كردن باهاش.

انقده خوشگل شده بوددددددددد . اومديم تولد بگيريم ديديم اي واي شمع يادمون رفته  !!! دو تا دونه شمع كوچولو از تولداي قبلي مونده بود كه اونا رو گذاشتيم روش و من به همه گفتم خب ببينين اين دو تا از اين ور ميشن 2 از پشت هم ميشن 2 كه با هم ميشه 22 !!!

كلي پايكوبي كرديم و آهنگ هاي تولد خوچگل گذاشتيم و همه از به دنيا اومدن من لذت بردن !!!

عكسا يه جورين كه همش توش پر آدمه و همين يه دونه رو تونستم با كلي كات و مات بذارم !

مطمئنم مي پرسين لوك برام چي خريده بود ؟!!!‌ يه پالتوي پاييزه خيلي خوشگل و ناز و اسپرت كه براي اندازه بودنش از آني كمك گرفته بود و كلي عمليات سوق الجيشي داشته !!!‌ به فردي گفتم به به چجوري اينو سايز گرفتين كه كاملا فيت منه ؟ گفت رو يه بشكه پهن و چاق پروش كرديم !!!!!!!!

كادوهاي خوشگل ديگه اي هم گرفتم. در ضمن امسال چون سال كبيسه است تولد ميلادي مون ميشه فرداي تولد شمسي مون به خاطر همين كلي تبريك تولد خوشگل ديگه هم دريافت كردم به ويژه از پسر خاله گلم كه تو پست هاي قبل در موردش براتون تعريف كرده بودم. تازه گفت كه كلي براي من و لوك دعا ميكنه كه با هم ازدواج كنيم و خوشبخت بشيم. مرسي عزيز مهربونم

حدود ساعت 3 هم من و لوك رفتيم بيرون گردش و كافي شاپ و تمام اون سه ساعت رو من براش حرف زدم و اون هم گوش ميداد و لذت ميبرد !!!!! خودش كه اينجوري مي گفت !!!  

خيلي اتفاقات اون روز افتاد كه همشو من الان يادم نيست براتون تعريف كنم خب ! فعلا همينا يادم بود . ايشالا به زودي زودي با يه پست مفصل ديگه برمي‌گردم. راستي شب تولدم موقع خواب از خدا خواستم تولد سال بعدم من و لوك رسما زن و شوهر شده باشيم و تولدمو تو خونه خودم بگيرم . شمام دعا كنين برام كه بابام زودتر موافقت كنه ايشالا.  

دوستون دارم يه عالمه هر چي بگم بازم كمه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

تولدددددددددددددددددد

سلام دوستای گلم

دیروز تولدم بود. ۱۹ مهر. تولد ۲۲ سالگیم.

البته امروز هم تولدمه. تولد میلادیمه، ۱۱ اکتبر

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من به دنیا اومدم

امروز یه عالمه کار دارم. تو شرکت هم قراره تفلد بگیرم

دوستون دارم یه عالمهههههههههههههههههههههههههههههههههه

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : ببخشید خیلی وقته بهتون سر نزدم

در اسرع وقت این کارو میکنم حتما

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

بعد از ماه رمضون نامه

سلام دوستاي گلم  

طاعت‌هاي همتون قبول

ايشالا هر چي تو اين ماه از خدا خواستين بهش برسين

ايشالا دعاهاي همه مستجاب بشه، دعاي ما هم روش

ميگم ها چند روز پيش داشتم فكر مي‌كردم طفلك خدا ! ما يه همچين خداي باحالي داريم كه تو بدترين شرايط، تو لحظاتي كه هيچ كي نمي‌تونه كمكمون كنه، وقتايي كه داريم از ته دل زار مي‌زنيم ، بهش تكيه مي‌كنيم. بهش پناه مي‌بريم.  و و آغوش بزرگش همه دردهامونو فراموش مي‌كنيم. البته مي‌تونم ذات مقدسش بي‌نياز و مستغنيه ولي خدا جون انصافا نمي‌دوني چه حالي داره آدم يه همچين خداي باحالي داشته باشه. چاكرتيم دربست.  

 

----------------------------------------------------------------------

 

چه حالي داره قدم زدن و لمبوندن !!!  اونم تو اين هواي توپ اين روزا !! چه بهتر كه دو نفري هم باشه !!

سه شنبه بعد از اينكه كارمون تموم شد (من و سالي رفته بوديم ماموريت. آخراش لوك هم اومد پيشمون. سالي هم زودتر رفت) دو تايي رفتيم قدم زدن. البته هم نزديكاي افطار بود و جونمون در اومده بود هم من مي‌خواستم موقع افطار خونه باشم پيش مامانم كه تهنا بود. واسه همين لوك قول داد امروز يه عالمههههههههههه بريم پياده‌روي . بيچاره خبر نداره واسش نقشه كشيدم و بعد ناهار يه 5 – 6 ساعتي مي‌برمش قدم زني !!  

 

----------------------------------------------------------------------

 

سه‌شنبه افطار خونه فردي و آني دعوت شديم. من و سالي و كوروش (همون مدير فروشمون). لوك هم كه بالقوه دعوته هميشه !! راستي تو همون مدت مريضي من، لوك جريانمون رو براي كوروش هم تعريف كرده بود. ميگه قبلش يه مدت كوروش هي بهش ميگفته : «ببين تو و اين جودي خيلي به هم مياين . انگار واسه هم ساخته شدين. بهش پيشنهاد بده !!  »

القصه، من تو ماه رمضون هيچ دعوت افطاري رو قبول نكردم. آخه مامانيم تنها بود و من اصلا دوست نداشتم تنها افطار كنه. (باباييم مسافرته) خلاصه اون روز با كلي عذاب وجدان قبول كردم. البته اولترش قرار بود مهمون لوك باشيم كه ديگه بچه‌ها خيلي اصرار كردن. جاتون خالي كلي غذاهاي و خوردني‌هاي خوشمزه خورديم و كلي هم گفتيم و خنديديم و خيلي خوش گذشت.  بعدش هم من و سالي تند تند رفتيم به سمت خونه‌هامون. واسه شام رسيدم خونه و جاتون خالي يه عالمه غذا هم خونه خوردم. اونم خورش آلو به كه يه عالمه دوست مي‌دارم !

 

----------------------------------------------------------------------

 

در راستاي خورش آلو به !! جونم براتون بگه لوك و فردي غذاهاي آلو دار دوست ندارن. چرا ؟ چون به نظرشون آلو غذا رو شيرين مي‌كنه و اونام غذاي شيرين اصلا دوست ندارن.  خلاصه خورش آلو اسفناج و آلو به و خوراك آلو مرغ و .... تعطيل !! (البته واسه لوك اينا فقط دلخوشي‌هاي دوران مجرديه و بعد ديگه تعطيل !!!!!) باباي من هم اين غذاها رو دوست نداره . چرا ؟ چون به نظرش آلو غذا رو ترش مي‌كنه و غذاهاي ترش دوست نداره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   

نه جان من تفاهم رو دارين ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!  من نمي‌دونم ذائقه كدوم يكي بيشتر مشكل داره !! اما به نظرم هر دو !!! خودم و مامانم هم غذاي ترش دوست داريم هم شيرين !!! خلاصه من دارم فكر مي‌كنم ايشالا در آينده مامان من چطوري ميتونه اين دو تا سليقه رو يكجا جمع كنه ؟!!!!!! فك كنم بجز كباب و مرغ هيچ غذاي مشتركي نتونه واسشون درست كنه !!!!!!

چي ؟؟‌خودم ؟؟ من يك ديكتاتوري‌ام كه نگو !!!!!!!!! هر جوري درست كنم بابام و لوك بايد بخورن !!!!! مجبورن مي‌فهمي ؟!!!!!!!  (جكش رو كه شنيدين ؟!!!‌ اين شده تكيه كلام ماها تو شركت !!!) تازه عاشق ادويه و طعم‌هاي متفاوت هم هستم !!! كلا آدم متنوعي‌ام من !!

در راستاي همين ترش و شيرين بودن ، لوك و فردي آلبالو پلو و زرشك پلو رو بدون حتي يه قطره شكر دوست دارن. ما تو اين غذاها شكر مي‌ريزيم. هر دفعه كه يكي‌شونو بيارم (مخصوصا من و مامان عاشق جفت اين غذاهاييم و زياد درست مي‌كنيم تو خونه) بساطي داريم با اين فردي از بس به جون من غر مي‌زنه !!!!

يه بارم برگشت بهم گفت : ببين به بابات بگو موافقت كنه و دخترشو بده به ما ! آخه هيچ كي دختر خونواده‌اي كه تو زرشكشون شكر بريزن رو نمي‌گيره !!!!!!!!!!  واسه بابام اين ماجرا رو تعريف كردم و با اينكه اولش سعي كرد جدي باشه ولي نتونست جلو خودشو بگيره و كلي خنديد !!!  (تو دلم به بابام : بابا جون ببين اينا چه خونواده بامزه‌اي ان !!!!  بذار فاميل بشيم خب !!! )

تازه من و فردي يه شرط‌بندي هم كرديم. اگه ظرف يك سال و نيم ديگه (كه ان شاء الله تا اون موقع بنده رسما عروسشون بشم) من تونستم كاري كنم كه مامانش تو زرشك پلو شكر بريزه، اون يه هفته بايد به من ناهار بده و اگه نتونم من بايد به اون ناهار بدم !!!  البته ميگه : «چون تو نويي !!!!!! ممكنه اولش مامانم به خاطر دل تو شكر بريزه، ولي هر چي باشه من ته تغاري و پسر گلشم و نمي‌تونه در برابر من مقاومت كنه !!!!!!» ببينيم كي پيروز اين ميدان ميشه !!!! 

 

----------------------------------------------------------------------

 

اين مامان شوهري آينده من هم خيلي باحال و نازه ها !!  هفته پيش بالاخره همديگه رو ديديم. با برادر بزرگ لوك، اومده بودن دنبال لوك و فردي و آني كه افطار خونه برادر بزرگه دعوت بودن. اين برادر بزرگشون خيلي جديه . ولي كلي مهربونه و كافيه يه برخورد باهات داشته باشه تا سر شوخي‌اش وا شه. اون روز هم كلي منو اذيت كرد و سر به سرم گذاشت ! البته نميدونم چرا هميشه ازش حساب هم مي‌برم. مي‌دونين يه جذبه خاصي داره. ولي خيلي مهربونه. خلاصه به عنوان عروس كوچيكه (؟) حسابي مورد توجه و لطف واقع شدم. مامان شوهري آينده انقدر ذوق كرده بود منو ديده بود هي باهام مهربوني مي‌كرد.  تازه ديروز هم كه داشتم عيد رو بهش تبريك مي‌گفتم بهم گفت تو كلي از عكس‌هات هم خوشگلتري . مرسي مامان شوهري مهربون.  تازه اونجا هم دعوت شدم كه خب بنا به دلايل ذكر شده و البته حضور پدر در خانه نمي‌تونستم برم. تازه روم هم نميشد كه !

آقا كلي اين فاميل همسر عكس‌هاي منو ديدن. جناب لوك خوش شانس نشونشون داده. حتي فاميل‌هاي آني هم ديدن !!!!!!!!!  اصلا اين فاميل‌هاي لوك هي ميان شركت منو مي‌بينن !!! همشون هم كلي ذوق مي‌كنن!!! من نمي‌دونم مگه اين همسري ما ترشيده بود كه اينا انقدر خوشحالن ؟!!!!!   من هم كه تحفه‌اي نيستم آخه !!!!! حالا بعدا از جريانات رويت شدنم ميگم واستون !!!

 

----------------------------------------------------------------------

 

جايزه ويژه مسابقه پست قبل اهدا ميشه به شاسوسا خانوم گل ! (البته بماند كه تنها شركت كننده اين مسابقه بود) . يه ويلا تو نمك آبرود با زير بناي 2000 متر در سه طبقه !!!!! دوبلكس و طبقه آخر هم استخر و سونا با سقف شيشه‌اي !!!!!!  يه عدد ماشين آخرين سيستم هم به همراه ويلا اهدا مي‌شود !!  شاسوسا جان براي دريات جايزه‌ات به ايرانسل مراجعه كن لطفا !!!!!!!!!  

و اما دليل اصلي من : من در مورد اين وبلاگ با لوك خوش شانس صحبت نكردم. نه اينكه بخوام چيزي رو ازش پنهان كنم يا از اين حرفا ، نه . من لوك رو خيلييييي دوست مي‌دارم و خوشبختانه انقدر منو درك مي‌كنه كه بتونم هر چيزي رو بهش بگم. ولي من يه هويت مستقل دارم براي خودم. هموني كه لوك عاشقش شد. اگه اونقدر تو عشق ذوب بشم كه از دستش بدم ديگه اون جودي نيستم كه لوك خوش شانس عاشقم شد. لحظاتي دارم براي خودم كه توش فقط خودم و خودم و خداي خودم. اينا لحظاتيه كه تو با من نيستي همسري عزيز من. نه اينكه نخوام تو رو به وجود من راه بدم . تو جزئي از وجود مني عزيز من . ولي اگه همش بشي، ديگه من ، من نيستم. ديگه اون جودي جسور و شوخ و سر حال و پر رو و با اعتماد به نفس و قوي و لجباز تو نيستم عزيزم. اين‌ها حرف‌هاي منه در لحظاتي كه تو در كنارم نيستي. (منظورم فاصله روحي نيست. اميدوارم دقيقا متوجه حرفم بشين.)

خلاصه همينا ديگه !!!!!

دوستون دارم يه عالمه هر چي بگم بازم كمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  |