عروسی !
سلام دوستاي گلم ![]()
خوبين خوشين سلامتين ؟
ديروز عروسي برادر آني بود. من هم دعوت بودم اما خب متاسفانه شرايط جور نبود كه برم. عروس كه همون خانوم برادر آني بود يه مدت تو شركت پيش ما بود و با هم دوست بوديم. داماد هم كه خب كاملا معرف حضور بود. خيلي عروس و داماد دوست داشتنياي هستن و به شدت هم به هم ميان. يه چيز جالب هم اينكه از طريق دنياي وبلاگ با هم آشنا شده بودن ! جفتشون وبلاگ نويس بودن و ... باقي ماجرا ديگه !
ديشب كلي سر همين موضوع عروسي با لوك گفتيم و خنديديم. لوك گفت ببين من وسط جشن خوابم بياد ميگيرم ميخوابم ها !!!! منم بهش گفتم : ببين من اصلا حوصله ندارم صبح زود برم آرايشگاه و كلي زير دست آرايشگر بشينم و كلي تو آتليه ژست بگيرم و خلاصه كلي گشنگي و تشنگي تحمل كنم و تازه ظهر هم نتونم بخوابم !!!!
خلاصه قرار شد ما روز عروسيمون مهمونا رو بپيچونيم و از صبح بزنيم به كوه و دشت و وسط مراسم بريم و بزن برقص كنيم و شادي كنيم و شام بخوريم و هر وقت خسته شديم بريم خونمون بخوابيم !!!! اينا ها اين خط اينم نشون !!!
راستي من مساله لباس عروسيام هم حل شده است !! مامان آني يه خياط حرفهاي كه كاراش حرف نداره. لباس عروسي آني و همين عروسش رو هم خودش دوخته و لازم نيست توضيح بدم كه لباس آني چقد خوشگل بود !!
راستي من دارم براي ارشد به روانشناسي تغيير رشته ميدم !! هر كي ميشنوه شاخ درمياره و ميپرسه چرا ؟! بايد بگم من از رشتهام (نرمافزار) خيلي راضيم و واقعا عاشقشم. از روز اول هم با آگاهي رشتهمو انتخاب كردم و واسه همين تو دانشگاه موفق بودم. كلا آدميم كه اگه با كاري كه دارم ميكنم حال نكنم و ازش خوشم نياد اصلا سراغش نميرم. اما روانشناسي هم يكي از فيلدهاي به شد مورد علاقه من بود. رشتههاي ديگهاي مثل حقوق و نجوم رو هم خيلي دوست داشتم و دارم. هميشه مطالعات آزاد تو اين رشتهها داشتم و دارم. و خب براي ارشد هم گفتم برم دنبال يكي ديگه از عشقهام !! البته بايد بگم كماكان يه developer خواهم بود و خواهم ماند و اينا !!
چهارشنبه انقدر حالم بد بود ، لوك هم شركت نبود منو برسونه خونه ، همه آژانسهاي دور و ور هم ماشين نداشتن، با بدبختي رسيدم خونه و عين يه جنازه افتادم ! بله ديگه سندروم مهمون ما شده بود! كلي مامانم طفلي بر بالين من نشست و بابام هم زنگ ميزد و لوك رو هم كه اصلا اون روز از صبح نديده بودمش، ساعت 7 شب تازه رسيده بود شركت و نهار هم نخورده بود و با اين وجود هي زنگ ميزد و بهم انرژي ميداد. خلاصه يه استامينوفن خوردم و تا اثر كرد يه نيم ساعتي طول كشيد و من تو اون مدت مردم و زنده شدم.
ولي عوضش ساعت 10:30 (همون شب) از خواب بيدار شدم و حالم بهتر بود. باز هم مورد توجهات شديد واقع شدم و خوردم و فيلم ديدم و 2 شب خوابيدم.
پنج شنبه هم قرار بود با لوك بريم بيرون كه خب من حالم بد بود و پس كنسل شد. عوضش مامانم كه رفته بود خريد من با وجود اينكه حالم خوب نبود پا شدم يه ناهار خيلي خوشمزه درست كردم. يه خوراك مرغ خوشمزه به يه روش كاملا جديد و ابتكاري كه توش يه عالمه ادويه عجيب و غريب هم ريختم و واقعا مامانم كيف كرد. (چه جودي از خود متشكري!!) فقط يه چيز جالب ! تو همين حين غذا درست كردن كه تو خونه هم تنها بودم ، حس كردم رو پام نميتونم بند شم. هر چي اين ور اون ور كردم ديدم نه به اين سادگيا نيست! احساس ميكردم الانه كه عروج كنم !!!!! رفتم فشارمو گرفتم ديدم معععععععععععععععععع 7 رو 4 اِ !!!!!!!!! خيلي خوشحال شدم واسه خودم !! البته خدا رو شكر از اين توطئه بيگانگان هم جون سالم به در بردم !! و كماكان هستم خدمتتون !!
عزت عالي مستدام !!
![]()