تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

اندر فواید کوهپیمایی

سلام به همه

من كه خيلي خوبم، شما چطور ؟

چرا ؟ اوكي الان ميگم واستون

 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

1. من سه چهار هفته‌اي ميشه كه پنج‌شنبه‌ها نميام سر كار

مي‌مونم خونه كه درس بخونم

البته عملا نصف روز به كاراي شخصي ميرم و نصف روز درس مي‌خونم ولي بازم خيلي خوبه و خوب پيش رفتم تا الان. اونم با اين وضع كار و شلوغي سرم و اينا. مخصوصا كه خونه‌مون هم يك ساليه حسابي از شركت دور شده و كلي تو راهم همش. وقتي مي‌رسم خونه فقط ناي خوردن دارم و خوابيدن و يه ذره هم نورون‌هاي مغزي‌ام نمي‌تونه مشغول فرايند يادگيري‌ و ذخيره اطلاعات جديد باشه !! (حال كردين روانشناسي فيزيولوژي رو ؟! ها ؟!)

البته يه پنج‌شنبه در ميون تعطيليم. تا اينكه يك شنبه هفته پيش روسا تصميم گرفتن ساعت كاري رو بيشتر كنن و پنج‌شنبه‌ها هميشه تعطيل. هورااااااااااااااا

نتيجه اينكه به جاي 8:30 ، 8 ميايم و به جاي 5 ، 5:30 ميريم. خوبه نه ؟

خوشحالي من دو برابر بود. آخه خيلي وقت بود كه دسته‌جمعي مي‌خواستيم بريم بيرون ولي اون هفته‌هايي كه همه off بودن، من مريض مي‌شدم يا سنگ از آسمون ميومد يا ... !!

ولي ديگه از اين پنج‌شنبه اين مشكلو نداريم.

واسه پنج‌شنبه يه برنامه ريختيم و قرار شد بريم كوه. كوروش (مدير فروش) نبود آخه داشته واسه تعطيلات مي‌رفت شمال. (چهارشنبه رو هم تعطيل كرد واسه خودش). من موندم و لوك و سالي با فردي و آني. زد و از قضاي روزگار سالي چهارشنبه به جمع رفقا پيوست (سندروم ديگه !!)

قرار شد صبح اگه حالش خوب بود بياد اگرم نه كه نه.

چهارشنبه عصر قرار رو براي فردا صبحش ست كرديم و قرار شد بريم دركه.

صبح پنج‌شنبه تند تند پا شدم و يه ذره دستي به سر و روم كشيدم و به افتخار همسر گرامي يه آرايش مختصري كردم (من اصولا جز در مواقع خاص !! اهل آرايش نيستم ) كلي هم احساس خوش تيپي كردم !!

زنگ زدم گوشي سالي خاموش بود. اس ام اس دادم به خواهرش . گفت سالي خوابه. گفتم بيدارش كنه و ازش بپرسه مياد يا نه. همون طوري كه حدس ميزدم گفت نمي‌تونه بياد.

يه ذره ميوه ورداشتم و با مامان جونم بوس بوس كردم و راه افتادم.

نكته مهم اين وسط چيه ؟ اين كه چرا من با خودم خوراكي نبردم ؟! خوراكي از ديدگاه جودي يعني : چيپس، پفك، تخمههههههههههه، بستني، مانچي و كرانچي، بادوم‌جات ! ، شكلات و ...

اما چند وقتيه تصميم به سالم‌خوري گرفتم و لذا تصميم گرفتم مصرف چيپس و پفك رو محدود كنم.

نتيجه اينكه در جهت سالم‌سازي فقط ميوه بردم و شكلات.

خونه لوك اينا تو مسيره. رفتم اونجا و لوك هم با جو (خواهر زاده‌اش ، يادتون اومد؟) اومد و از اونجا رفتيم تجريش كه با فردي و آني قرار داشتيم. اونجا هم يه خورده خوراكي نه ببخشيد، خوردني (!!)‌خريديم و ...

خلاصه كنم رفتيم بالا و جاتون خالي يه صبحونه مشتي هم همونجا زديم و بازم رفتيم و رفتيم و رفتيم. اما به پلنگ چال نرسيديم ! ايشالا دفعه بعد

روز خيلييييييييي خوبي بود و كلي بهمون خوش گذشت.

يه چيز جالب هم براتون بگم . لوك يه دست منو گرفته بود و جو اون يكي دستمو و من بدبخت اينجوري از كوه بالا مي‌رفتم و پايين ميومدم !!!! بعضي وقتا قاطي مي‌كردم و دست يكي يا جفتشونو ول مي‌كردم و غر غر مي‌كردم !!

اشكال كار اينجا بود كه مثلا وقتي يه ميله‌‌اي ، درختي چيزي وسط را ه بود يكي مي‌رفت اين ور و يكي اون ور و من با مخ مي‌رفتم تو درخت/ ميله !! دو بار هم داشتم سر مي‌خوردم و با مخ مي‌خوردم زمين ! كه نجاتم دادن و كلي خوشحال و شاد كه ببين اگه ما نگرفته بوديمت افتاده بودي !! منم يهو قاطي كردم (نه از اون قاطي‌ها !‌ ژست گرفتم بيشتر !! ) كه : اگه شما دست منو نگرفته بودين كه اصلا زمين نمي‌خوردم !!

يه بار هم داشتم فيلم مي‌گرفتم كه از پشت منو شروع كردن هل دادن و دويدن و لوك داد زد : بچه‌ها برين كنار بهمن داره مياد !!‌ (من طفلي رو مي‌گفت‌ها !!  ) (فردي و آني جلو بودن)

فردي يه نگا به عقب كرد و رفت كنار و گفت : اين بهمن نيست ، خرمن ِ !!!! (اي نامردا !!!)

يه جا رسيديم به يه صخره كه پايينش يه آبشار كوچيك خوشگل و يه نيمچه غار بود . بچه‌ها يه مسيري رو دور زدن تا رفتن پايين.

اما لوك گير داد از همون صخره مي‌خواد بره پايين. اول رفتيم عكس بگيريم . با هزار بدبختي دوربينم رو دادم دست بچه‌ها ، بماند كه فردي و جو داشتن واسه خودشون تو غار عكس مي‌گرفتن و اصلاااا به ما توجه نمي‌كردن !!

بعد هم لوك يواشكي به من گفت : جودي عزيزم لطفا به من اعتماد كن. خودم بغلت مي‌كنم از اين صخره آروم مي‌دمت پايين . بذار از همين جا بريم پايين.

منم در راستاي پست قبلي جوگير شدم و هرچند خيلي اميد به رستگاري نداشتم !!! اما قبول كردم از دو تايي از همون صخره وحشتناك بريم پايين !! لوك منو بغل كرد و آروم از صخره گذاشت پايين. از اون طرف جو هم اون پايين منتظرم بود تا كمكم كنه . همين كه پام به يه تكيه‌گاه مطمئن رسيد خم شدم و دست جو رو گرفتم و پريدم پايين. لوك هم با حركات نمايشي اومد پايين !!

از صبح اين عزيز من دنبال يه غار بود كه ... !!!!!!!!  همين غار بالاخره به دادمون رسيد و نذاشت آرزو به دل از كوه برگرديم !!!!!!

راستي فردي هم آشغالامون رو كه همه رو تو كيسه ريخته بوديم گرفته بود دستش و بعضي وقتا تو مسير مي‌گرفتش بالا تا مردمو ارشاد كنه كه ديگه تو كوه آشغال نريزن !!!!

عكساي خوشگل خوشگل هم گرفتيم تازشم !

بالاخره رسيديم پايين و رفتيم تجريش جاتون خالي نهار خورديم و ساعت 4 شده بود كه عزم رفتن به خونه‌هامون رو كرديم !

اين بود انشاي من !!!

  - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

2. ماشين هم داره اوكي ميشه . منتظرم كارخونه توليدات جديد رو بفرسته !!‌ خلاصه كه اگه پشا اين تريلي‌ها كه خودروهاي صفر رو مي‌برن نمايندگي‌ها و اينا، يه پرايد قرمز صدفي ديدين بدونين كه مال منه و برين بپيچين جلوي تريلي و كلي به راننده فحش بدين (مقدار و مضمون فحش‌ها با خودتون !) و بگين اين ماشين دوست منه و بگيريد بياريدش پايين !! بعدشم منو خبر كنين. يه دور زدن هم باهاش حلاله ، نه بيشتر ها !!

 

 3 و 4 اينا هم بماند براي بعد

نوش جان !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

جدید می شویم

تا حالا شده يهو در كسري از ثانيه تصميم بگيرين به شوهر/دوست/فاميل تون يه حال اساسي بدين؟ همين بيست دقيقه پيش اين اتفاق برام افتاد!!

بعضي از بچه‌هاي شركت امروز نيستن (يكي رفته شهر خودشون پيش خانواده‌اش، يكي مسافرت، از همه مهمتر يكي فردا عروسي‌شه !! ) . خانوم منشي هم روزه بود. سر ميز نهار من بودم و سالي و لوك با فردي و آني. آني كار داشت و زودتر از سر سفره پا شد. چند روزيه عذر نظافتچي شركت رو خواستن و تا پيدا شدن يه فرد مناسب ظرفها رو خودمون مي‌شوريم. آني كه داشت پا مي‌شد بشقابش رو داد به فردي كه بعدا بشوره !! بعد كه رفت تو اتاقش فردي شروع كرد به مسخره بازي و غر غر الكي كردن.

از اونجايي كه خانوما هميشه گوشاشون تيزه آني حرفاشو شنيد و يه شوخي بهش پروند.

ف : ا خانوم صدامو شنيدي؟! اي بابا يواشكي غر هم نمي‌تونيم بزنيم.

لوك درحاليكه داشت غذا مي‌كشيد براي خودش ، نيشش تا بناگوش باز شد و رو بهش گفت : ببين داداش اين زنه تو گرفتي؟!‌ زبونش هم هميشه درازه! زن منو ببين. تا من نگم صداش در نمياد!!

بعد يه لبخند گشاد زد به من و يكي هم تحويل گرفت.

در اين لحظه دوباره شاخك‌هاي جودي فعال شد و تصميم گرفت همه رو يه جور ديگه سر كار بذاره...‌ !!

بحث‌هاي ديگه رو وسط كشيديم و منم حواسم جمع بود هيچي نگم و اظهار نظري نكنم . تا يه كه ديگه فردي مستقيما ازم يه چيزي پرسيد.

گردنم رو يه خورده كج كردم و يه قيافه معصوم به خودم گرفتم. انگشتمو مث اين بچه مدرسه‌اي‌ها واسه اجازه گرفتم بالا و رو كردم به لوك : آقا اجازه ميدين حرف بزنم ؟!!!!

قيافه سايرين رو در اين لحظه تصور كنين فقط !!!!!! جودي تخس و پررو كه حتي در مسخره‌ترين حالت هم ازش اين كار بعيده !!

غش غش خنده سالي از يه طرف ، قيافه بهت زده و خيلي خوشحال لوك يه طرف، قاشق تو هوا مونده و دهن بازززز فردي از همه جالبتر !!!!

كلي روحشون شاد شد با اين كار من !!

لوك هم با خوشحالي سرشو گرفت بالا و گفت عزيزم هر چقدر دلت مي‌خواد حرف بزن.

فردي يكي محكم كوبوند تو پيشوني‌اش و گفت : تو حرفتو بزن تا بعدش من برم مرگ موش بخرم واسه خودم!!!

ولي واقعا لوك ذوق زده شده بود !!‌ نه از تصور اينكه مث يه زن برده ازش اجازه حرف زدن مي‌گيرم ، نه ، طفلي هيچ وقت عادت نداشت تو شوخي و مسخره بازي هم جلوي جمع اينجوري هواشو داشته باشم.

سعي كنين گاهي به شوخي هم كه شده حسابي همسر/شريك احساسي/دوست تون رو تو جمع سربلند كنين.

به نظر من، همه مردها (حتي اگه مثل لوك يه ذره هم حس برتربيني مردانه نداشته باشند) خيلي لذت مي‌برن از اينكه شريكشون توي جمع و در مقابل همه براشون ارزش قائل بشه. دقت كنين هر چقدر اين كارو توي خلوت خودتو انجام بدين، باز جاي اينو نمي‌گيره كه توي يه جمع (مخصوصا جمع زوج‌هايي مثل خودتون و فاميل) به خودش، شخصيتش و نظرش احترام بذارين.

مطمئن باشين هيچي ازتون كم نميشه و كسي هم حقير نمي‌شمردتون اگه گاهي تو جمع با خواسته يا نظر شريكتون موافقت كنين (به ظرطي كه غير منطقي و كوته بينانه نباشه) . اگر هم كسي بهتون سركوفت شوهر ذليلي زد بذارين به پاي حسادت يا حماقتش.

اين كارو بكنين و سيل شادي و اطمينان و قدرشناسي رو تو نگاه شريكتون ببينين.

من خودم تا حالا اين كارو اينجوري نكرده بودم ولي الان از نتيجه‌اش واقعا راضيم.

يه مرد شايد با قدرت يا پولش بتونه ظاهرا يه زن رو مجبور به اطاعت از خوش بكنه (البته همراه با اين كار بذر نفرت رو تو سينه اون زن مي‌پاشه) اما يه زن با عشقش و كمي سياست مي‌تونه همه وجود مرد رو ، اون همه با رضايت خاطر كامل از طرف مرد، مال خودش كنه.

بازم دقت كنين منظورم از سياست شيره ماليدن سر كسي يا زرنگ بازي در‌آوردن نيست. سياست هنر رفتار كردن با ديگرانه در ديدگاه من.

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

واقعا مرسي كه با وجود اينكه بهتون تو اين مدت سر نزدم اينجا مياين. فقط و فقط بذارين به حساب اين كار بي حساب كتاب ما !! فعلا كه ظاهرا پروژه‌هاي ملي خوابيده و همش تقصير ماست !!! اصلا همه چي تقصير ماست.. گروني، تحريم بين‌المللي، نابساماني اقتصاد جهاني و ...

شعار اين هفته : برنامه‌نويس، بشين برنامه‌تو بنويس !!!

من برم تا چرخاي مملكت بيشتر از اين نخوابيده !!!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

چي ؟ دقت نكردين چي شد . رجوع كنين به پستاي قبل. گفتم دارم واسه روانشناسي مي‌خونم. بيخود نيست نثرم عوض شده ديگه !!!!!

از ماشين ... خبراي نسبتا خوبي هست ايشالا اگه خدا بخواد

تعهد مي‌دم جودي خوبي بشم. بازم باهام دوست باشين

بوسسسسسسسسس

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

ماشین

امروز رفتم بانك واسه درخواست كارت اعتباري. ميخوام ماشين بخرم. نه بابا ذوق نكنين يه پرايد ناقابل. ولي واقعا ماشين لازم شده بودم. هر روز كلي راه رو ميرفتم و برمي‌گشتم. ماشين بابا كه به دردر خودش مي‌خوره ، چون اولا هميشه زير پاشه و وقتي تهران نيست هم با خودش مي‌بره، ثانيا هم كه هچين روبراه نيست، ثالثا و از همه مهمتر اينكه به همين بهانه ايراد داشتن ماشينش هيچ وقت ماشين رو تنهايي نمي‌داد دستم.

خلاصه كه جودي عزمش ور جزم كرد و در يك حركت تسونامي‌اي قصد ابتياع يه اتول نمود. حالا مشكل مي‌دونين كجا بود؟ پول كم داشتم. عيد پول نقد ميومد دستم اونقدر كه بتونم يه ريو بخرم، اما من ماشين رو الان مي‌خوام تا عيد كي زنده است كي خوشحال؟!

حالا از شانس من زد همه ليزينگ‌ها فروششون رو متوقف كردن و وام خودرو هم كنسل شد. يعني ته شانس‌ها !! با اين ور اون ور سپردن يه آشنا گير آوردم كه از خود سايپا مي‌گرفت (قسطي اما طبق شرايط خود سايپا) و تحويل همون روز. اما پيش پرداختش بيشتر از اوني بود كه در نظر داشتم. چقدر كم داشتم ؟‌ حدود 600-1500 . البته مي‌دونم خيلي وقتا اين پولي نيست ولي در شرايط فعلي من بود يعني هست. مشكل اينه كه من اين تصميم رو در شرايطي گرفتم كه بابا موقتا هيچ كمك مالي‌اي نمي‌تونه بهم بكنه. (البته 2 تومن از پولم رو بابا داده!! )

300 تومنش رو امروز فردي بابت علي‌الحساب حقوق بهم داد. 1 تومن هم ايشالا اگه خدا بخواد دارم از كارت اعتباري پاسارگاد مي‌گيرم. اين تخصص ما هيچ جا به دردمون نخورد اين يه جا خورد. آخه نرم افزار ... و ... بانك رو شركت ما نوشته و مدير پروژه‌اش هم منم . واسه همين به شيوه پارتي بازي دارم كارم رو جلو مي‌برم. ديگه 200 هم ايشالا چيزي نيست و جوره.

خلاصه برام دعا كنين چون دو ماهيه كه به در بسته خورده بودم و غصه مي‌خوردم واسه ماشين!!

ارشد هم خوبه سلام مي‌رسونه. نم نمك دارم مي‌خونم و اعتماد به نفس هم كه توپپپپپپ !! حالم خيلي خوبه. نزديك بود افسردگي بگيرما !! دلم درس و دانشگاه و دانشجو شدن مي‌خواست دوباره.

هفته پيش تولد آني بود. تولد تولد كرديم. روز تولدش من و لوك نتونستيم كادو بخريم. يعني رفتيم ولي هيچ چي چشممون رو نگرفت. با كلي شرمندگي فردا صبحش رفتيم. ولي باز هم هيچي به ذهنمون نرسيد. آخرش از فردي تقلب گرفتيم!! نتيجه اين شد كه رفتيم براش شال خوشگل بگيريم. يه دونه رو جفتمون پسنديديم (معمولا چشم جفتمون رو يه چيز مي‌گيره، اصولا تو انتخاب با هم مشكلي نداريم. نه اينكه يكي به خاطر اون يكي كوتاه بيادها، سليقه‌هامون شبيهه) . با كلي خوشحالي گرفتيم و اومديم. لوك يه جلسه خيلي مهم داشت واسه همين رفت شركت تا با فردي برن. من هم يه كاغذ كادوي خوشگل انتخاب كردم و اومدم يواشكي كادو كنم. من كه رسيدم، لوك و فردي رفته بودم. سالي و خانوم منشي هم اومدن ديدن و كلي تعريف كردن. مشغول كادو كردن بودم كه لوك زنگ زد و گفت : شالي كه خريديم، رنگ و طرحش عين همونيه كه الان سرش كرده!!! منو ميگي وا رفتم . انقدر غصه‌دار شدم كه حال نداشتم به كادو كردنم ادامه بدم. واسه همين سالي رو صدا زدم و اون اومد كادوپيچي‌اش كرد. با كلي غصه رفتم كادوش رو بهش دادم.

كلي خوشش اومد ولي من كه با اين چيزا حالم خوب نميشد. با كلي اصرار ازش خواستم عصري بريم عوضش كنيم. عصر من و لوك و آني با هم رفتيم و يه طرح و مدل ديگه گرفتيم. ولي عوضش خيال جفتمون راحته كه دقيقا مطابق با سليقه خودشه. طفلي كلي تشكر كرد و تازه معذرت‌خواهي كرد كه تو دردسر افتاديم.

يه خبري شنيدم (يعني خوندم) اين روزا كه شوكه‌ام كرده! مامان شدم صميم !!!!! فك كن ؟!!!!!! مامان صميم !!!! انقد شوكه‌ام كه حتي نتونستم واسش كامنت تبريك بذارم !!!!! اي نامرد لااقل با ما هماهنگ مي‌كردي بعد دست به كار مي‌شدين !!

حرف زياد دارم ها ولي نمي‌دونم چرا نوشتنم نمياد.

بوس و يه عالمه آرزوهاي خوب واسه همتون

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  |