تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

هو هوای رفتنه !

کدام واژه مرا تا عروج ما ميبرد؟
اگر تو نبودی سلام را که با لبخند پاسخ می داد؟
نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟
ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟
اگر تونبودی فضای خاطره ام عطر ياد که را داشت؟
سرای خاطره ام رازدار که بود؟
اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟
سفر به ياد که آغاز ميتوانستم؟
کدام واژه به جای تو ورد لب می شد؟
اگر تو نبودی دل غمديده را چه کس ميبرد؟
کدام خنده مرا جان تازه ای ميداد؟
کدام شرم نجيبانه آتشم ميزد؟
کدام بغض غريبانه گريه سر ميداد؟
اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم؟
به کوی که پرواز می توانستم؟
تو را به هق هق آرام وبيصدا سوگند بمان
بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند
بمان بهانه بودن بمان دليل سرودن
بمان اميد شکفتن که گر تو بمانی
دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند
بمان که من به شوق بودن با تو
به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد
بمان که گر تو بمانی اميد خواهد ماند

 

----------------------------------------------------------------

دو هفته شلوغ پر كار ... زحمت ... خستگي ... درس خوندن ... اميد ... انتظار ... انتظار ... و باز هم انتظار ...

شركت محترم خودروسازي ساي*پا ميشه لطف كنين خودروي من رو زودتر توليد كنين ؟! خسته شدم ... ديگه حوصله ندارم . بيشتر از يك ماهه علاف شما شدم من .

و يه خبر خوب ، ماشين ؟ نه بازم بايد منتظر بمونم... گفتن فقط 7 – 8 – 10 روز ديگه !!

پس چي ؟

« ... اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟
سفر به ياد که آغاز ميتوانستم؟ ... »

بله سفر !! دارم ميرم بندر عباس . پنج شنبه صبح تا شنبه بعد از ظهر

يه ماموريت كاري ! من و سالي و البته لوك خوش شانس !

مامان رو هم براي اين كه تنها نباشه اينجا مي‌برم. با هزينه خودم البته .

وايييييييييييي كه چقدر دلم مي‌خواست من و تو تنها كنار دريا ، با هم ، كنار هم ...

هميشه تو ذهنم درياي شمال بود ولي ... انگار قسمت چيز ديگه‌اي بود ! جنوب و شمالش چه فرقي مي‌كنه وقتي «همه جاي ايران سراي من است» ؟ من تا حالا جنوب نرفته‌ام ... هيچ وقت . و حالا دارم از خوشي پر در ميارم ...

به قول سالي ما ماه عسلمون رو هم رفتيم !!!!!!!!!!!!

خدا جونم مرسي ... به خاطر همه اين روزهاي خوب، لحظه‌هاي خوب، خوبِ خوب ِ خوب

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

جودی نگار

شب يلداي امسال خيلي خوب بود، خيلي...

تا ساعت 7 با لوك بودم و خيلييييي بهمون خوش گذشت. بعد هم رفتيم خونه و با ماماني جونم بوديم كه اونم بساط پذيرايي رو آماده كرده بود با يه غذاي خوشمزه كه من خيلي دوست مي‌دارم.

البته جاي بابا خالي بود كه تهران نبود ولي رويهمرفته خوب بود.

منم تا ساعت 12:30 اينا خودمو بيدار نگه داشتم و بعد بيهوش شدم. اوي چيه غر مي‌زنين ؟!!!!! جودي ركورد داره تو زود بيدار شدن و دير خوابيدن. ولي از وقتي خونمونو عوض كرديم و صبح‌ها 2 ساعت و خورده‌اي و بعد از ظهرها همين قدر تو راه رفت و برگشتم ديگه چيزي ازم نمي‌مونه كه بخوام بيدار باشم.

در نظر بگيرين صبح‌ها 5 ، 5:15 بيدار ميشم و 6 اينا معمولا مي‌زنم بيرون (مگه اين كه بخوام خيلي دير كنم و 6:30 برم بيرون) شب‌ها هم زودتر از 8:30 نمي‌رسم خونه. البته بعد از كار هيچ‌ جا نمي‌رم و يه راست ميرم خونه.

اينه كه شب‌ها ديگه معمولا از 11 بيهوش مي‌شم.

از وقتي تصميم قطعي‌ام رو گرفتم كه ديگه نمي‌خوام نرم‌افزار رو براي ارشد بخونم و شروع كردم به خوندن روانشناسي حالم خيلي بهتره. با اينكه فشار روم خيلي بيشتر شده ولي حال و روزم خيلي بهتره و انرژي‌ام واقعا بيشتر شده.

البته هنوز و هميشه ميگم من عاشق رشته‌ام هستم. از طراحي‌اش گرفته تا كد نويسي و DB Administration حتي شركت تو جلسات خسته كننده ، واقعا لذت مي‌برم ازشون.

احساس سرخوشي زايد‌الوصفي مي‌كنم وقتي يه كار به ظاهر غير ممكن از ديد بعضي‌ها رو ممكن مي‌كنم. حال مي‌كنم وقتي ايده‌هاي خلاقانه‌ام جاري ميشه، وقتي نظرات تك ميدم. اصلا وقتي كدهاي استثنايي مي‌نويسم ديگه مي‌رم رو ابرا. اينا رو نگفتم كه از خودم تعريف كنم اصلا. هر كسي كه زمينه كاري‌اش رو دوست داشته باشه، توش تخصص داشته باشه و با پشتكار هر روز سعي كنه اطلاعاتش رو افزايش بده و سعي نكنه از زير كار در بره، واقعا تو كارش خيلي موفق خواهد بود. البته بايد به اين قضيه محيط كاري مناسب و همكارهاي خوب رو هم اضافه كنم.

اما خب من عاشق تنوع تو يادگيري‌ام ، بخصوص تو فيلدهايي كه بهشون علاقه دارم. خلاصه كه حالم خيلي خوبه.

يه چيز جالب ديگه ، چند ماه اول روابط من و لوك خيلي عالي و فوق‌العاده بود. دو سه ماهي بود كه من يه كم زود رنج شده بودم و پيش ميومد كه زودتر دلخور ميشدم. مثلا هفته‌اي يا دو هفته يكبار دلخوري‌هاي كوچولويي پيش ميومد كه خيلي زود هم رفع ميشد (حداكثر يكي دو ساعته ، تازه اگه انقدر طول مي‌كشيد به خطر اين بود كه پيش هم نبوديم و به خاطر شرايطي نمي‌تونستيم تلفني هم صحبت كنيم).

البته بگم 99% مال زودرنجي خودم بود و در واقع هيچ مشكل بيروني وجود نداشت. صادقانه بگم هيچ تقصيري متوجه لوك نبود بجز تو چند تا مورد كوچولو و انگشت شمار كه لوك مقصر بود. اما خدا رو شكر بعد از 3 – 4 ماه اين قضيه حل شد. تازه الان حس مي كنم هم عشقمون خيلي عميق‌تر شده هم به غناي رابطه‌مون افزوده شده (شما فهميدين من چي گفتم ؟؟!! من كه نفهميدم !!! ) يعني يه جورايي همه چي فوق‌العاده شديم. واقعا انگار داريم يواش يواش ميريم به سمت كه بهش مي‌گن "ازدواج روح‌ها" / "پیوند روحی"‌ يا به قول عاميانه يه روح تو دو تا بدن شدن. البته تا رسيدن به اونجا خيليييي راهه و زمان زيادي ميخواد واقعا.

در اين مورد بايد مفصل صحبت كنم ايشالا.

خوش باشين هميشهههههههههه و خيلي خوش‌شانس ! مثل لوك خوش شانس !!!!! (واقعا خوش شانسه كه همچين لعبتي نصيبش شده ديگه !!!!!!)   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

یه روز کاملا کاری !

ديروز از اون روزاي پر كار بود

از صبح يه راست رفتم يه جلسه 3 ساعت و نيمه. كوروش هم با من تو جلسه بود . بعد از اونجا با هم رفتيم يه جاي ديگه براي آموزش ورژن جديد يه نرم‌افزار ديگه و نصب مجدد سرويس روي سيستمي كه از كار افتاده بود.

اونجا كه بوديم وقت ناهاري شده بود، اما من جو اونجا رو زياد دوست نداشتم! البته كارشناساشون پسرهاي خوب و دوست‌ داشتني‌اي هستن اما يه مدير خيلي احمق دارن!! حالا داشته باشين اين مدير احمق با لوك هم دانشگاهي بوده و تو همين رشته نرم‌افزار يه دو – سه ترمي جلوتر از لوك بوده. (چند سالي از لوك بزرگتره)

تو اين مدتي كه بانكي كه اين آقاي مدير توش كار مي‌كنه از شركت ما نرم‌افزار و solution خريده و ما با پاسخ اين آقا سر و كار پيدا كرديم، واقعا به دانشگاه ... شك كرديم كه چنين ادمايي رو فارغ التحصيل كرده !!! لوك هم اين وسط بايد از حيثيت خودش دفاع كنه هي !!

فك كنين ما – من و سالي و كوروش - يه چيز ساده رو به اين آقاي نزديك 20 بار !!!!!!!!!!!!! آموزش داديم بازم ياد نگرفته !! 

ديگه كار به جايي رسيده مديراي ارشد بانك هم واسش جك مي‌سازن و واسه ما تصور كنين !!!

اين بخشي كه توش آقاي مدير كار‌ مي‌كنه يه قسمت مجزايي يه و تو يه ساختمون جداگانه يه عمليات خاص و البته مهم بانك رو انجام ميده. اين آقاي مدير يه رئيس احمق‌تر از خودش داره و البته تنها دليل سر پا بودن اين مجموعه مدير كل اين مجموعه است كه جزو سهامداراي بانك و عضو هيئت مديره است. و البته خوشبختانه كارشناساي خوبي كه داره.

خلاصه كه ديگه اين آقاي مدير و رئيسش برا ما يادآور دو چيزن :

  1. عذاب و غصه : وقتي مجبوريم بريم بهشون آموزش بديم يا پيشنهادها و نيازهاشون رو گوش كنيم.
  2. مايه تفريح و خنده وقتي تو شركت ميشينيم و بهشون مي‌خنديم.

 

به خاطر همه دلايل ذكر شده !! نمي‌خواستم اونجا نهار بمونم. گفتم بايد برگردم شركت.

حالا وسط هير و ويري ديدم سيستمشون مشكل داره. چون كوروش همون روز ساعت 4 با روساي رده بالا جلسه داشت و اين قضيه مي‌تونست وجهه بدي داشته باشه، مجبور شدم سريع خودمو برسونم شركت و سيستم رو تست كنم. يه اشكال كوچولو بود كه سريع درستش كردم.

فك كنين 5 دقيقه به 3 رسيدم شركت و 3:15 كارمو تموم كردم و زدم بيرون و رفتم ساختمون مركزي كه اتاق سرور اونجاست.

تا 4:40 اونجا بودم و مشكل برطرف شد. حالا يه جودي خسته و گرسنههههههه رو تصور كنين كه صبحونه هم نخورده.

رفتم سر راه از رستوران نزديك شركت غذا گرفتم و رفتم شركت. رفتم تو اتاق لوك و جاتون خالي يه كباب تركي خيليييي خوشمزه زدم تو رگ و سر حال اومدم.

اما قسمت دردناك ماجرا اين بود كه يه كلاس فوق‌العاده داشتيم !!!

دو هفته‌ايه كه از روزاي يكشنبه و سه‌شنبه برامون كلاس گذاشتن ! از ساعت 5:15 ، 5:30 تا 6:30 . يكي از دوست/همكاراي لوك مياد و به ماها (كارشناساي فني) اوراكل پيشرفته آموزش ميده.

خب تا اينجاي قضيه خيلي خوبه ، اما آخر ساعت كاري، خسته و كوفته ، تازه اين آقا درس دادنش خواب آوره. ديگه تصور كنين جودي كه يه خورده قبلش يه غذاي چرب و چيلي هم خورده چه حالي داره.

تازه شاگرد شلوغ كلاس هم منم. هم زياد سوال مي‌پرسم هم زياد شيطنت مي‌كنم! اصلا اين دو تا خون منه !! حالا خوبه استاد باهام خوبه و از شوخي‌ها و شيطنتم ناراحن نميشه.

يه مشكل اساسي ديگه هم اينه كه من تو جلساتي كه با لوك هستم (چه جلسه داخلي چه خارجي) به جز وقتايي كه حرف مي‌زنم و اظهار نظر مي‌كنم و دقت مي‌كنم به مساله مورد بحث (كه البته مدت زياديه !!)، وقتي كه ساكتم و موضوع مطرح شده زياد ذهنمو درگير نكرده همچين ميرم تو حس و حال عاشقانه !!!! دست خودم هم نيست. هي فك مي‌كنم حالا چي ميشد اگه بقيه نبودن و من به جاي اينكه كنار لوك بودم تو بغلش بودم و اينا !!!!!!!!!!!!!!   

آقا بياين منو نجات بدين !!!!! درموني ، راه چاره‌اي چيزي نمي‌دونين ؟!

اوههههههه يه عالمه حرف ديگه داشتم كه به علت ذيق/ ضيغ/ زيغ/ زيق/ ضيق ... وقت باشه بعدا ايشالا !!!!!

مينا لايف جونم امروز ميام. به سبيلم قسم !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  |