تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

ما خوبیم ، ملالی نیست ... !!

اين كنكوري نيمه‌ديوانه داره تبديل ميشه به يه ديوانه تموم عيار !! كه همزمان از «اسكيزوفرني حاد كاتاتونيايي» به همراه «اختلال وسواس و بي‌اختياري» رنج مب‌بره و هر از گاهي «تيك‌هايي» از خودش بروز ميده و تو مرحله «خواب REM» اش «روياي» با «پياژه» و «اريكسون» يه گفتگوي داغ در مورد «مراحل رشد رواني شناختي كودك» داره و تو بيداري هم «توهم» يه پروژه تحقيقاتي با «فرويد». تازه موقع «خوردن» هم مقدار «پتانسيل پيش‌سيناپسي» اعصاب معده‌اش رو سر انگشتي حساب مي‌كنه و موقع كتاب خوندن به فكر «آكسون‌هايي» هست كه الان داره به «غشاي پيش‌بينايي» شليك ميشه.

نه شما جاي من بودين دور از جون خل نمي‌شدين؟

مخصوصا اگه از دوشنبه تا حالا مرخصي بودين و تو خونه خودتونو حبس كرده بودين و لوك تون رو هم نديده بودين ؟! البته يه وقت سوء تفاهم نشه !!!‌ لوك فقط يه دونست اونم واسه نمونه است كه لوك من باشه!! منظورم نامزد/شوهر/دوست/عشقتون بود ديگه !!

تازه از اونم بدتر صبح سه‌شنبه كه از خوب بيدار ميشين مي‌بينين گلاب به روتون اين چاه دستشويي بدجوري گلوش گرفته و هر چي مي‌زنين پشتش تا سرفه كنه و اين گلوي لامصبش وا شه، نميشه كه نميشه !! از بد روزگار هم شما اين روز هي گلاب به روتون قضاي حاجت داشته باشين.

و مجبور شين برين از سوپر ماركت دم خونه‌تون يه لوله باز كن ..... ( بييييييب – به جهت جلوگيري از تبليغ كالا، نام كالاي مورد نظر سانسور شد – ستاد مبارزه با تبليغ كالا و مصرف گرايي!! ) بخرين و هر چي اينو بريزين تو گلوي اين چاهه گلاب به روتون باز نشه كه نشه !!

و شما سه‌شنبه خيلي سختي رو پشت سر بگذارين !! و صبح كه مادر جانتون شال و كلاه كرده بره سراغ يه «لوله باز كني» برين دستشويي و ببينين انگار تركيب اين محلول لوله باز كن (كه از ديروز صد بار تا حالا ريختين) با آب داغ كتري كه يك ساعت پيش خالي كردين به همراه پودر جرم‌گير !!!!!!!! ( من هنوزم انگيزه مادر جانم رو از اين حركت نفهميدم !! آخه جرم گير براي چي ؟!!!!!) اثر كرده و يهويي اين چاه دستشويي گلاب به روتون از روز اولش هم بازتر شده !!!!

و شما انقدر خوشحال باشين كه 20 تا آفتابه آب داغ بريزين تو اين چاهه تا مطمئن باشين كاملا باز شده و آخرين گرفتگي‌هاش هم برطرف شه !!!!! (خب آفتابه پس چي ؟!!‌ آب فلاش تانك رو با شمع بايد گرم مي‌كردم ؟!!!!!!!!)

اين وسط لوك خوش شانس بياد بهتون بگه مي‌خواد واسه يكي از پروژه‌هاي دو ساله نيرو استخدام كنه و شما هم ياد دوستتون بيفتين كه خيلي وقته دنبال كار مي‌كرده. و تو اين هير و ويري كنكور يه دو سه چهار ساعتي رو وقت بذارين براي هماهنگ كردن كارهاي مربوطه. وقتي هم لوك ميگه يه نيرو پيدا كرده كه به نظرش مياد خوب باشه خيلي صميمانه (!!) بهش يادآوري كنين فكر مي‌كنين بيشتر مايل باشه دوستتون رو استخدام كنه !!!! و البته كه شما اصلا دخالتي نمي‌كنين، فقط چون شوهرتون رو خوب مي‌شناسين (!!!!)‌ مي‌دونين كه از دوستتون بيشتر خوشش مياد !! و به عنوان آخرين گزينه هم اين راه رو جلوي پاش بذارين كه هر دو نفر رو استخدام كنه !!!

و جالب اينجاست كه اون شخص دوم هم تو دانشگاه خودتون بوده باشه و لوك غش غش بخنده كه اين ...ها حمله كردند به شركت ما !!! (يك اشاره ناجوانمردانه به دانشگاه ما) و بهش سركوفت بزنين اون هم‌دانشگاهي شما رو هم ديديم، آقاي مدير محترم رو !!!!!!! و لوك طفلي هم انقدر از داشتن چنين هم‌دانشگاهي خجالت بكشه كه هيچي براي گفتن نداشته باشه !!

و در نهايت دوستتون با خوشحالي تمام زنگ ميزنه بهتون و ميگه قرار شده يك ماه آزمايشي بياد تو شركت. و با خوشحالي و تعجب ميگه كه رئيس (كه همان لوك عزيز شما يعني من باشد !!) فقط از روي مصاحبه تلفني قبولش كرده !!! و شما هم به اون بنده خداي فعلا از همه بي‌خبر(!!) بگيم : من كه گفته بودم رئيسمون خيلي ماهه !!

به قول لوك : سفارش شده بود ديگه !!

و شما یادتون بیفته تو این مدتی که سر کارین چندین تا از دوستانتون رو هم دستشون رو یه جایی بند کردین و خرسند بشین از این همه نوع دوستی و دوست دوستی (!!) و حس نیکوکاری !!

اون ماشينم رو يادتون مياد ؟! سايپا توليدش نكرد !! به همين سادگي !! و من با غصه تمام بعد از دو ماه و اندي چشم انتظاري به 141 راضي شدم و قراره منتظر بمونم تا بفرستن نمايندگي ! ان شاء الله كه چشمه آب اين يكي خشك نشه !!

ببينين من استرس ندارم ! ولي شما براي من دعا كنين خب ؟!

براي يكي از دوستاي عزيزم كه ممكنه شما هم بشناسينش دعا كنين كه زندگيش به روزهاي قشنگ قبل بازگرده. الهي آمين يا رب العالمين

دوستتون دارم يه عالمهههههههههههههه  

 


پی نوشت :

۱. مرسی از آینده قشنگی که برام تصور کرده بودین و آرزوهای خوب. ولی جون من اون بچه مچه ها رو بی خیال شین !!!!!!

۲. علی هم خوبه خدا رو شکر. بودن کنار ما یه کم تو روحیه اش تاثیر گذاشته. ولی هنوز زیاد کار داره

اون روز منو کشیده کنار میگه بیا عکس دوست دخترمو ببین . کیف پولشو رو درآورده و نشونم میده. عکی یه دیجی مون تو یه گوشه اشه !!!!! میگه ۷ ساله با هیچ دختری ارتباط نداشتم

تازه پیشم اعتراف کرده روز اول اسممو گذاشته بوده آناستازیا !!!! (یکی ازخواهرای بدجنس سیندرلا !!!! خدایا توبه !!  ) ولی خیلی زود نظرشو عوض کرده و حالا اسممو گذاشته سیندرلا !!!!!! 

خلاصه شما هر چی دوست داشتین صدام کنین !!!! جودی ابوت ، سیندرلا ، حنا ، پرین ، بل و سباستین !!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

یادداشت های یک پشت کنکوری نیمه دیوانه !!!

چند روز بیشتر نمونده ... چند روز ؟ ( آقایون عزیز سازمان سنجش میشه زودتر تکلیف ما رو روشن کنین آخه)

چه حسی دارم ؟ نمی دونم . چرا نمی ترسم. باید یه خورده استرس داشته باشم. میگن کمی استرس برای داشتن عملکرد خوب، خوبه .

لوک پیشاپیش بهم قول مرخصی داده تو این هفته. دو روز رو میرم و بقیه رو میمونم تا مثلا درس بخونم

قبول میشوم آیا ؟

یه جوریم. خوب ؟ بد ؟ نمیدونم. ۱۰ روز مونده . شاید یکی دو روز بیشتر.

آخرین باری که یه کنکور واقعی دادم کی بود ؟ تیر ۸۲ . نتیجه اش ... آره خوب بود. با اون همه درسی که نخوندم راضی کننده بود.


یه نقشه هایی کشیدیم. برای عید. یه نقشه پنهانی که همه توش شریکن غیر از بابا... یه دلهره شیرین و گاهی کمی ترسناک ...

بابای عزیزم باور کن که این مرد رو دوست دارم. باور کن خوشبختی تو قلب ماست نه تو اون همه حساب کتابی که همیشه درست از کار در نمیاد. میدونم بزرگترین آرزوت خوشبختی منه. بهم اعتماد کن. چند بار نشونت دادم این دختر کوچولوت عاقلتر از اونیه که فکر می کنی. و حالا این دختر کوچولو همراه همیشگی آینده اش رو پیدا کرده ... راستی خودت هم وقتی دیدیش ازش خوشت اومد. میدونم دوستش خواهی داشت ... فکر نمیکنی وقتش شده باشه چهارمین عضو خونواده به جمعمون اضافه بشه ؟


دلم برای علی می سوزه. یه هفته ای میشه که میاد شرکت و از فامیلای خیلی دور لوک ایناست. اولش که دیدمش احساس کردم یه ذره نچسبه و خیلی معاشرتی نیست. ولی کمی بعد لوک برام تعریف کرد که این پسر از دوران بچگی خیلی آقا و مهربون و دوست داشتنی بوده. ظاهرا شکست عشقی شدیدی میخوره که همه زندگیشو بر باد میده...

همینجوری میاد شرکت. برای اینکه بیشتر از این نمونه خونه. روحیه اش عوض شه اینجا. هر دو ساعت یکبار یه یه ربعی میره بیرون. وقتی میاد تو یه حجومی از بوی غلیظ سیگار باهاش میاد تو. دکمه های کیبورد رو فشار میده لرزش دستش رو حس میکنم. دقت که میکنم دستش همیشه می لرزه. گاهی کلمات رو گم میکنه...

روز اول فردی خواست بهش کاری محول کنیم. سالی نحوه کار رو توضیح داد و برگشت تو اتاق خودمون. از طرف اون اتاق رد میشدم که صدام کرد و گفت خیلی خوب متوجه نشده. لابلای حرفها فهمیدم مکانیک خونده و مربی سنگ نوردی بوده... حالا فقط یه پسر غمگین و تنهاست... به خاطر چیزهایی که ازش شنیده بودم از روز اول باهاش خیلی مهربون بودم. مثل یه پسر کوچولو که دنبال مربی مهدش میره گاهی میاد پیشم سوال میپرسه یا کمک میخواد

لوک هم یه لبخند خیلی تلخ زد درست مثل خودم، بعد از اینکه براش تعریف کردم که علی ازم پرسید چرا  من به این باهوشی برای ارشد ادامه نمیدم. و منم با یه خنده بلند گفتم که قراره روانشناسی بخونم. چشمهای علی جدی شد و یه غم نشست تو صداش : پس دکتر که شدی من رو هم معالجه کن ... سریع از اتاق رفتم بیرون تا بغضی که تو نگام نشست رو نبینه...

شما هم مثل من اگه معصومیت علی رو میدیدن دلتون براش می سوخت. داستانش هر چی که هست و من نمیدونم (دوست هم ندارم که بدونم) ... گاهی چقدر دلم میخواد به آدمها کمک کنم... گاهی دنیا خیلی کوچیکه و گاهی ... خیلی بزرگ... بزرگتر از اونی که تو دستای کوچیک من جا بشه ...


مامان با دقت به آهنگ مبارکه منصور گوش میده. وقتی تموم میشه خیلی جدی میگه : توی عروسیتون حتما این آهنگ رو بذارین.

به نیمرخش خیره میشم. نیمرخ مادری که چقدر نگران آینده من بود .. و مخصوصا بعد از اون سفر انگار خیالش کاملا از بابت مرد آینده من راحت شده. که میتونه منو با آرامش به دستای امن و گرم اون بسپاره.

امشب به هزاران دختری فکر میکنم که ممکنه تو هر گوشه دنیا شب عروسی شون باشه. الان چه حالی دارن؟ با مردی که انتخاب کردن خوشبخت میشن؟ من و لوک ده سال دیگه تو یه همچین شبی کجاییم و داریم چی کار می کنیم؟

مالیخولیاهای یه دختری که فقط ۱۰ شب تا کنکورش بیشتر وقت نمونده تمومی نداره. حوصله شما که تمومی داره ، نداره؟!

کاش اون شعر قشنگ یادم بود براتون مینوشتم ، حالا که نیست یکی دیگه ...

کدام واژه مرا تا عروج ما ميبرد؟
اگر تو نبودی سلام را که با لبخند پاسخ می داد؟
نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟
ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟
اگر تونبودی فضای خاطره ام عطر ياد که را داشت؟
سرای خاطره ام رازدار که بود؟
اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟
سفر به ياد که آغاز ميتوانستم؟
کدام واژه به جای تو ورد لب می شد؟
اگر تو نبودی دل غمديده را چه کس ميبرد؟
کدام خنده مرا جان تازه ای ميداد؟
کدام شرم نجيبانه آتشم ميزد؟
کدام بغض غريبانه گريه سر ميداد؟
اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم؟
به کوی که پرواز می توانستم؟
تو را به هق هق آرام وبيصدا سوگند بمان
بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند
بمان بهانه بودن بمان دليل سرودن
بمان اميد شکفتن که گر تو بمانی
دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند
بمان که من به شوق بودن با تو
به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد
بمان که گر تو بمانی اميد خواهد ماند

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

زیر پوست شهر - 1

:     ديروز بعد از نهار يه ساعتي خوابيدم سر كار

-          آره حسابدار ما هم نبود بين يك تا دو رو قشنگ خوابيدم

:     فكر كردم ديروز ديگه نميري سر كار

-          بعد از ديدن آقاي «م» وقت زياد داشتم ، ساعت 11 بود ديگه رفتم كارخونه

:     خب حالا چي مي‌گفت ؟

-          مي‌گفت وضعيت پرونده خوبه. راحت ميتوني برنده شي

:     ببين نبايد بي‌خيال حق و حقوقت بشي. تا قرون آخرش رو بايد از حلقومش بكشي بيرون

-          ولش كن بابا. همين كه خيالم و اعصابم راحت ميشه برام بسه

:     نه نه نه . چرا بذاري مرتيكه انقدر راحت از همه چي خلاص بشه . اين همه عذابي كه بهت داده بس نيست ؟

-          «م» مي‌گفت ميتوني درخواست مهريه هم بدي چون مداركت كامله

:     يعني ميتوني ثابت كني دو ساله ازش بي‌خبري؟

-          آره بابا كلي شاهد و مدرك دارم

:     اوكي خيلي عاليه ... ا راستي اينو كه دوباره دستت كردي (اشاره به حلقه)

-     ميدوني اينجوري احساس امنيت بيشتري مي‌كنم. برخورد مردم خيلي اينطوري باهام فرق ميكنه. تصميم گرفتم حتي بعد از طلاق هم لااقل يه مدتي دستم كنم. مخصوصا تو محيطي كه كار مي‌كنم. اينجوري ديگه مردا طرفم نمياد. برات تعريف كردم جريان اون پسره رو چند روز پيش ؟

:     نه ، كدوم پسره ؟

-          يكي از مشترياي ثابت كارخونه ، ممممممم «ن» رو مي‌شناسي ؟ همون كه گفتم پيرمرده با پسراش يه مغازه بزرگ دارن نزديك ---

:     آها يادم اومد . آره ، خب ؟

-     آره اون هميشه مباشرشو مي‌فرسته واسه تحويل گرفتن جنس و دادن چك و اينا. يه پسر جوون. اِي قيافشم بدك نيست. چند روز پيش يكي زنگ زد به خط تلفن كارخونه. گفت ميتونم چند لحظه وقتتونو بگيرم ؟ منم سريع قطع كردم. اين پسره فرداش اومده بود اونجا. چك‌هاش رو داد به مدير حسابداري. يه نگاه به من كرد و رفت. بلافاصله بعدش زنگ زد. گفت : "خانوم ---- من فلاني‌ام همين الان اومده بودم". گفتم : "خب ؟" گفت : "ميشه چند لحظه وقتتونو بگيرم ؟" منم گفتم نه و قطع كردم. اين مدير حسابداري پيش من نشسته بود. حرفاي منو شنيد و بعدش هم ديد من يه ذره عصبي شدم و دستم مي‌لرزه. پرسيد جريان چيه و اينا ... منم تعريف كردم . اينم سريع زنگ زد مغازه‌شون . پسر پيرمرده برداشت و اين هم ماجرا رو تعريف كرد و گفت "آره اين خانوم منشي ما متاهله و اصلا درست نيست. ايشون الان ديگه تو محيط كاريش امنيت نداره و اينا". پسر پيرمرده يه عالمه عذرخواهي كرده بود و گفته بود : "فقط خواهش مي‌كنم به پدرم چيزي نگين. بدجوري عصباني ميشه. من خودم حساب مباشر رو مي‌رسم". خلاصه اين شد كه ديگه خبري ازش نشد. منم از همون روز تصميم گرفتم ديگه حلقه‌مو دست كنم. اينجوري مشكلاتم كمتر ميشه.

:     آره حق داري ...

-          راستي يه خواستگار هم برام پيدا شده (با خنده)

:     ااااااااا جدي ؟ كي ؟

-     دوست همين مدير حسابداري‌مون. يه پسر مجرد سي و چند ساله . تيريالدر* هم هست !! مدير حسابداري هم جريان من رو براش گفته كه اين در شرف طلاق گرفتنه و اينا. اونم گفته "چه بهتر. دختر بي‌تجربه نيست كه تازه من بخوام خيلي چيزا رو يادش بدم يا بزرگش كنم" (خنده) گفته منتظر مي‌مونه كه كارام تموم بشه و بعد بياد جلو. منم تو دلم گفتم به همين خيال باش (خنده)

 

...........

 

توضيح نوشت :

1-      مكان مترو . اين مكالمه بين دو تا خانوم جوون انجام مي‌شد (حدود سي ساله)

2-      خيلي وقت بود مي‌خواستم يه مترو نگار داشته باشم ... كه ديگه موند و تبديل شد به اين ...

 

پي نوشت : كادوي پست قبلي يه استخر بادي گنده بود. دلم بدجوري هوس يه آب تني حسابي داشت. اما تو يه حموم بدون وان و با داشتن يه مامان كه استخر رفتن رو ممنوع كرده هيچ راه ديگه‌اي نداشتم. اين هديه به دادم رسيد. مخصوصا تو اين روزگار قبل كنكور ... برام دعا مي‌كنين ديگه ؟  عكس كادو رو هم ميذارم ايشالا.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

يك هديه، يك دريا عشق ...

چهارشنبه از لوك عزيزم يكي از بهترين هديه‌هاي عمرم رو گرفتم.

مرسي عزيزم ... هديه‌ات خيلي خوشحالم كرد ولي بيشتر از اون عشقي بود كه توش موج مي‌زد ... مطمئنم اون روز هيچ‌ وقت از يادم نميره...

از سفر كه برگشتيم احساس كردم سوغاتي‌هايي كه براي برادر زاده و خواهر زاده‌هاي لوك و مادرش گرفتيم يه جورايي كمه. به غير از جو (پسر خواهرش) كه از من 4 سال كوچيكتره، سارا و نيما هنوز تقريبا كوچيك هستن و دلشون با اين چيزا كلي شاد ميشه. ولي مي‌خواستم در كنار سوغاتي‌ها چيزايي بگيرم كه براشون مفيد باشه.

اين شد كه براي جو يه كتاب در مورد كارگرداني فيلم گرفتم كه به گفته فروشنده از يه نويسنده معروف بود تو اين زمنيه. آخه جو عاشق فيلمنامه نويسي و كارگردانيه و سالهاست تو يه گروه نيمه حرفه‌اي تئاتر كار مي‌كنه. براي سارا (خواهر جو) يه كتاب خيلي جالب و بامزه مناسب سنش گرفتم با يه ست گيره سر طرح‌دار خيلي خوشگل. براي نيما (پسر برادر بزرگ لوك كه به شدت مورد علاقه عموهاش هست) هم از اين ... چي ميگن بهشون ؟ از اين هواپيما و موتورهاي نيمه آماده كه بايد بايد سر هم بكنن.

براي مامانش خيلي فكر كردم. وقت كم داشتم چون مي‌خواستم با سوغاتي‌ها به دستشون برسه. بارها از لوك و آني شنيده بودم كه خيلي از اخلاقاي مامانش شبيه منه. يه لحظه خودم رو گذاشتم جاش و ديدم يه چيز تزئيني خوشگل رو دوست ميدارم هديه بگيرم. يه دونه از اين جاشمعي فانتزي‌ها با شمعش رو براش گرفتم كه خودم ازش خيلي خوشم اومد. رنگش بنفش  خوشرنگي بود.

مامانش و خواهرش و سارا زنگ زدن و يه عالمههههههه تشكر كردن. خيلي خوشحالم كه با سارا رابطه خوبي رو برقرار كردم.

ياد چند سال پيش خودم افتادم. دايي كوچكم كه رابطه خيلي صميمانه‌اي با هم داشتيم. وقتي ازدواج كرد از من خيلي دور شد. همسرش كه خيلي هم اوايل خوش رو مهربون نشون ميداد و وانمود مي‌كرد رفت و آمد با ما رو دوست داره ، خيلي محترمانه رابطه‌اش رو با ما خيليييييييييي كم كرده. فك كنين مثلا سفره نذري مي‌نداخت و دختر شوهر خواهر عروس عمه دايي بزرگ مامانش رو دعوت مي‌كرد و به مامان من حتي يه تعارف هم نميزد. نمي‌خوام از مامانم دفاع كنم ولي خيلي به اين خانوم محبت كرد. بگذريم ... بگذريم از اين كه يه هفته بعد از عروسي در و ديوارهاي خونه‌اش رو پر از عكس خانواده‌اش كرد و تو هيچ كدوم از آلبوم‌هاش يه عكس از هيچ كدوم ما نيست.

هر وقت چيزي لازم داشته باشه سريع زنگ مي‌زنه به خاله‌ام كه از آلمان براش بفرسته. ولي بلد نيست زنگ بزنه تولد خاله‌ام يا پسرخاله‌ام رو تبريك بگه. ولي خاله طفلي من هر هفته زنگ مي‌زنه حالش رو بپرسه.

اين دوباري كه خاله‌ام اومده بود، چمدون سوغاتي‌ها رو كه باز كرد، مثلا براي من يه پالتوي خوشگل آورده بود، سريع گفت : « اِ منم پالتو ندارم. اين دفعه براي منم مياري ؟ » يا كيف شيك اداري چرمي‌ كه باز براي من بود : « براي م (همسرش كه ميشه همون دايي‌ام) هم يه دونه از اينا بيار » . در حاليكه خاله طفلي من كلي سوغاتي براي اون هم آورده بود و تازه خيلي چيزها رو هم براي ما آورده بود و هم براي اون.

اصلا چي مي‌خواستم بگم چي شد. نمي‌دونم خيلي دلم پر بود ازش. سر قضيه برادرش هم خيلي اذيتم كرد. هيچ‌ وقت سر اون موضوع نمي‌تونم ببخشمش. برادرش عاشق من شده بود و خيلي پافشاري مي‌كرد. اين خانوم از يه طرف زنگ ميزد به من و اصرار ميكرد. از يه طرف ديگه پشت من حرف ميزد !!!!!!!! جالبه كه آخرش هم سر همين با مادرش و پدر و برادرش اينا دعواشون شد و از همون موقع روابطشون تيره و تار شده. و اصلا هم لازم نيست بگم همسر برادر بزرگش از دستش چي مي‌كشه. جالب‌تر اينه كه اولا نمي‌تونستم بفهمم مگه ما چي كارش كرديم ؟ كه البته فهميدم فقط با ما مشكل نداره و در واقع با همه مشكل داره ...

بگذريم بابا اين همه حرف زدم. باز اومده بودم پست كوتاه بنويسما !!!!!!!!!

برام هميشه مهم بوده كه هيچ وقت خواهر زاده‌ها و برادر زاده لوك احساس نكنن من اومدم بين اونا و عمو/ دايي‌شون قرار گرفتم.

تا الان هم (هر سه تاشون رو ديدم) سعي كردم خيلي بهشون محبت كنم. دوستي صميمانه من و جو كه به كنار، سارا و نيما هم خيلي دوسم دارن.

همين ديروز سارا برام يه نقاشي خيلي خوشگل كشيده بود با يه كوزه دست‌ساز خودش كه رنگش كرده بود. وقتي بچه‌ها نشون ميدن كه دوستم دارن خيلي خوشحال ميشم. دوستي بچه‌ها يعني هنوز كاملا آلوده نشدي. هنوز يه مقدار پاكي تو وجودت هست كه باعث ميشه پاك‌ترين مخلوق خدا دوستت داشته باشه. و مهمتر اين كه يه نفر بي قيد و شرط و صادقانه دوستت داره ...

اميدوارم دوستي‌‌مون هميشه پايدار بمونه و منو نه به عنوان يه زن‌دايي/ زن عمو ، مث يه خاله واقعي مهربون دوستم داشته باشن.

و از اين بعد پست‌هايي خواهم داشت با عنوان «زير پوست شهر». حرف‌ها و زندگي مردمي كه در روز از كنارمون مي‌گذرن، گاهي يه لبخند هم ميزنن و گاهي يه نگاه پر از حرف ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

سفرنامه کوتاه !!!!!!!

ما برگشتيم !!

ولي نه شنبه، دوشنبه ساعت 1:30 صبح رسيديم تهران.

از روزي كه برگشتيم خيلي دلم ميخواد بشينم سفرنامه اين چند روز رو بنويسم ولي راستش از زور خستگي نتونستم. همون دوشنبه صبح هر سه تايي رفتيم سر كار از بس تو نبود ما همه چي به هم ريخته بود و يه عالمه كار رو سرمون بود !

در كل بگم جاتون خالي خوش گذشت.

پنج شنبه ساعت 12 رسيديم بندر عباس. از پله‌هاي هواپيما كه رفتيم پايين و هواي اونجا وارد ريه‌هامون شد، من و سالي ذوق كرديم و به هم گفتيم واييييييي بوي شمال رو ميده (دوران دانشجوييمون رو تو شمال گذرونديم)

هوا عالييييييييييييي بود. يه هواي بهاري فوق العاده.

همسفرهامون هم (غير از خودم مامان و سالي و لوك) ، امير بود كه از شركت پيمانكار گم.رك بود (در واقع كارفرماي ما تو اين پروژه اونا بودن) و البته از دوستاي قديمي لوك و فردي هم هست ، به همراه مدير نمايندگي شركتشون تو بندر (يه آقاي مجرد سي و هفت هشت ساله كه پسرعموي مدير عامل هم بود).

اول رفتيم هتل وسايل رو گذاشتيم و ناهار نخورده ما رو ورداشتن بردن بندر. اون بندري كه ما رفتيم يه نيم ساعتي از مركز شهر فاصله داشت و 88 درصد كل گمرك كشور اونجا انجام ميشه.

تو اين چهار روزي كه اونجا بوديم انقدرررررر كار داشتيم كه حتي نتونستيم بريم قشم ! انقدر غصه خورديم !! به جز شب اول (پنج‌شنبه) كه شام رو با مامان تو هتل خورديم، بقيه ناهار و شام‌ها همش سر كار بوديم. تا حدود 10 – 11 شب هم وايساديم !

ولي خب واقعا بهمون خوش گذشت. نمي‌دونم فضا عوض شده بود ، كنار هم بودنمون بود، شلوغي و شيطوني و نمك پروني امير بود يا چه چيز ديگه‌اي بود كه عليرغم كار زياد اصلا خسته نمي‌شديم. ديگه يكشنبه ساعت 2:30 كار رو تعطيل كرديم. نهار خورديم و بعد امير ماشين آقاي مدير رو گرفت و با من و سالي و لوك خوش شانس رفتيم دنبال مامان. اتاق رو تحويل داديم. وسايل رو گذاشتيم تو ماشين و رفتيم خونه آقاي مدير. آقاي مدير مقيم بندر عباس شده چون كارشون خيلي حساسه و بايد نظارت مستقيم به كار داشته باشه.

وسايل رو گذاشتيم اونجا. چون دريا جزر بود و ساعت 11:30 پرواز داشتيم ديگه قشم نمي‌تونستيم بريم. رفتيم بازارهاي اونجا خريد. فك كنم يه دو ساعتي چرخيديم. طفلي امير تو ماشين مونده بود.

لوك اصلا موقع خريد كردن غر كه نمي‌زنه هيچ پا به پاي دم هم مياد.تو اون دو ساعت هم هيچي نگفت. فقط آخراش مي‌گفت طفلي امير خيلي وقته منتظره بهتره زودتر بريم.

واقعا چيز بدردبخوري نتونستيم پيدا كنيم. فقط من يه جفت كتوني خيلييييييي خوشگل كره‌اي گرفتم كه نسبتا هم قيمتش خوب بود (23 تومن. مطمئنا اون رو تو تهران كمتر از 40 – 50 نمي‌تونستم پيدا كنم). قيمت خيلي چيزا مث تهران بود. ولي اسباب بازي واقعا ارزون بود !

سوغاتي چيز مناسبي پيدا نكرديم. ولي لوك براي خواهرزاده‌هاش و برادرزاده‌اش بايد سوغاتي مي‌گرفت كه گرفت. (كه از طرف منم بود). بعد يهو يه چيز خوشگل ديديم براي فردي و آني (كه بچه هم ندارن !!). آخه اونا يه مدته تو خونشون يه قناري دارن به اسم توتو كه خيلي هم خوشگله .

اونجا لابلاي اون همه وسيله چشممون افتاد به يه قناري چوبي خوشگل كه روي يه شاخه درخت تو يه بيشه كوچولو نشسته بود . هر چيزي كه بهش ميخورد يا با يه تكون كوچولو يا حتي جريان هوا در اطرافش شروع ميكرد به تكون خوردن و آواز خوندن (درست مثل يه قناري واقعي در حال آواز خوندن)

انقده خوشمون اومد ازش . براي فردي و آني اونو گرفتيم. بعد به لوك گفتم بايد واسه مامانت سوغاتي بگيرم . خودت بگو چي بهتره.

كلي گشتيم و كلي هم عجله داشتيم آخرش تو يه لوكس فروشي ، لوك قاشق مخصوص بستني رو نشون داد و گفت اين خوبه. خيلي خوشگل بود و لوك ميگفت به درد مامانم ميخوره كه عاشق تزيين كردنه.

دلم نمي‌خواست فقط همونو براش بگيرم ولي ديگه عجله داشتيم و رفتيم.

بعد از خريد رفتيم تو شهر به گشتن. جالب اينجا بود كه جايي رو هم زياد بلد نبوديم !!

در آخر گردشا كه غروب هم شده بود رفتيم پارك (اسمش يادم رفته !!) و رفتيم كنار دريا. حالا دريا هم دچار جزر شده بود و تو تاريكي هر چي رفتيم به دريا نرسيديم !! تازه از كلي چاله‌هاي بزرگ پر از آب رد شديم كه ديروزش همونجا دريا بود!!

7:30 – 8 بود كه رفتيم خونه آقاي مدير و منتظر شديم تا اون بياد و سر راه هم پيتزا گرفت. تو فاصله رسيدن اون هم حمله كرديم به تخمه‌هايي كه تو خونه‌اش بود و امير مي‌گفت مال باغ خودشونه.

شام هم خورديم و يه كم استراحت كرديم و ديگه 10 شده بود كه زنگ زديم آژانس براي فرودگاه.

سوار آژانس شديم و رسيديم سر كوچه و يهو لوك گفت گوشيم نيست! امير و لوك پياده شدن و كلي خونه آقاي مدير رو گشتن و دوباره برگشتن و گفتن پيدا نكرديم. سالي سريع گفت فك كنم تو ماشين جا گذاشتي عصري كه رفته بوديم بيرون.

دوباره رفتن سر وقت آقاي مدير و كليد ماشين رو گرفتن و خوشبختانه اين بار پيدا شد. بيچاره آقاهه از دست ما خلاصي نداشت !!!!

تو فرودگاه موقع بازرسي تفنگ اسباب بازي‌اي كه براي برادرزاده لوك گرفته بوديم از من گرفتن و به عنوان اشياي ممنوعه جداگانه فرستادن تو قسمت بار.

تو هواپيما هم من و لوك پيش هم نشستيم كنار پنجره و مامان و سالي و امير رديف عقبي ستون وسط نشسته بودن.

ما هم از فرصت استفاده كرديم و چون تو اين مدت جز دو سه تا بوسه يواشكي و يه بغل كوشولو اصلا نتونسته بوديم با هم مهربوني كنيم ، كلي سوءاستفاده كرديم !! البته به صورت غير تابلو !

آخه لوك با ما تو هتل نبود و شب‌ها با امير خونه آقاي مير بود و صبح‌ها با هم ميومدن دنبال ما و اونجا سر كار هم كه تو اتاقي هم كه بوديم همش امير و يه آقاي ديگه هم گاهي با ما بودن. شب‌ها هم ما رو ميذاشتن هتل و ميرفتن و خلاصه ما از اين نظر تو مضيقه بوديم. البته امير جريان رو مي‌دونست ولي محل كار بود و ما رعايت مي‌كرديم.

همين بود كه تو خريد هم لوك دست منو محكم گرفته بود و ول نمي‌كرد.

آهان اينم بگم شهر كه رفته بوديم دنبال مامان و اتاق رو هم تحويل بديم، مامان هنوز تو رستوران داشت ناهار ميخورد كه رفتم كارت اتاق رو ازش گرفتم و با سالي و لوك رفتيم تو. سالي رفت دستشويي و منم سريع السير حمله كردم تو شكم لوك !!!!! و تو اون 5 دقيقه كلي چلوندمش !!!

راستي يه چيز جالب حراست و بازرسي فرودگاه بندر عباس خيلييييييييي بيشتر از مهرآباد گير بود !!

تهران هم كه رسيديم بچه‌ها تو صف بار بودن من رفتم قسمت اشياء ممنوعه و به آقاي جوون و متشخصي كه مسئولش بود با صداي بچه‌هاي چهار ساله تخس گفتم : آقا تفنگمو بده. آقاهه غش كرده بود از خنده . گفت شرمنده هنوز بارهاتون نيومده. يه كم صبر كنين.

بارها كه رسيد دوباره رفتم سراغش. از دور كه منو ديد نيشش تا بناگوش باز شد. برچسب رو چشبونده بودن رو شناسنامه‌ام. منم بدون اينكه بكنمش همونجوري شناسنامه‌ام رو گذاشتم جلوش. دوباره زد زير خنده و گفت : اين مال من ؟ گفتم : نهههههههه همش نه !

خلاصه تفنگ عزيز نيما رو هم گرفتيم و اومديم. سالي هم شب اومد خونه ما تا صبح با هم بريم سر كار.

راستي اونجا تو هتل هرمز اقامت داشتيم كه واقعا هتل خوبي يود. مخصوصا غذاهاش خيليييييي خوشمزه بود.

 هتل هرمز بندرعباس

اين بود انشاي من !!

قرار بود بيام فقط يه پاراگراف بنويسم !!!!!!! پاراگراف رو دارين ديگه ؟!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  |