تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

در سایه ایزد تبارک عید همگی بود مبارک

نازنينم نازنينم چه دعا بهتر از اين

خنده‌ات از ته دل

گريه‌ات از سر شوق

نبود هيچ غروبت غمگين ...

 

بي‌اجازه‌ات دفتر 365 برگ تقديرت رو برداشتم و دادم به خدا تا بهترين‌ها رو برات توش بنويسه ...

 

دوستاي عزيزم براي تك تك‌تون بهترين‌ها رو آرزو كردم  و اميدوارم تك تك لحظات زندگي‌تون سرشار از عشق و زيبايي باشه. خداوند مهرباني كه عاشق‌ترينه، عاشق تك تك بنده‌هاش، هميشه برامون بهترين‌ها رو مي‌خواد، فقط بايد هيچ‌وقت اين باور رو از دست نديم...

 

فقط براي اينكه خيال همه راحت باشه روز عيد ميشه چيزي غير از سبزي‌پلو با ماهي خورد امروز ناهار براي مامان جونم پيتزا درست كردم اونم با نون باگت!! اينجور كه من ديروز و امروز پيش رفتم فك كم قراره تا آخر سال هر روز من غذا درست كنم! آخه مامان حالش خوب نبود از ديروز و من عين يه خانم كدبانو خريد كردم و شستم و پختم و رُفتم !!!

 

ديروز براي اولين بار تنها با ملوس رفتم بيرون. آخه اگه بدونين اين مامان و باباي من مگه ميذارن من تنها با اين ملوسم برم بيرون. همش نگرانن. ديگه ديروز به غصه‌هاي مامانم توجه نكردم و رفتم خريد. اونم يه خريد مفصل. كلي دو تايي (من و ملوس) با هم خلوت كرديم!! برگشتم هم ديگه همش شست و شو و تميزكاري كردم. سبزي پلويي هم گرفته بودم كه خودم تنها پاكش كردم و شستم و خرد كردم. تا ساعت 3 (صبح) عين تراكتور داشتم كار ميكردم!!

 

صبح هم كه پا شدم دوباره مشغول شدم. از شدت خوش شانسي آبمون هم تقريبا قطع بود! لطف سازمان آب بود ديگه تا سال تحويل تقريبا آب نداشتيم. بابا هم بيمارستان بود به خاطر پدربزرگم و قرار بود شب بياد. من كه ماهي رو يه وعده هم به زور مي‌خورم با مامان گفتم ناهار چيز ديگه‌اي بخوريم. ديگه جاتون خالي يه پيتزاي فوري درست كردم و نوش جان كرديم.

 

ديگه نزديك سال تحويل شده بود و سال رو دو تايي (من و مامان) تحويل كرديم. بلافاصله بعدش هم زنگ زديم به بابام. بعد هم زنگيدم به لوك چون عيد 87 اون سريع بهم زنگ زده بود خواستم غافلگيرش كنم. ولي نامرد اين دفعه هم من ا نگفته تندي عيد رو تبريك گفت!! امسال عيد اون و مامانش و يكي از دايي‌هاش كه مجرده تنها بودن. خواهرش رفته شمال ، برادر بزرگه و فردي هم خونشون بودن. اين دايي مجردش تنها زندگي مي‌كنه ولي واسه سال تحويل اومده بود خونشون. خيلي هم آدم جالبيه.

 

مامان لوك بعد سال تحويل رفته بود حموم واسه همين فقط اون به مامانم تبريك گفت. ازش ميپرسم موقع سال تحويل چه دعايي كردي؟ ميگه هيچي !!!!!! ميگم اي خنگه خودت شل گرفتي خدا هم كارت رو راه نميندازه ديگه !! بعد هم كنار دعاهاي خوب اول سالي براش دعا كردم كه منو بهش بدن !!

 

دو ساعت بعد هم با مامان لوك صحبت كردم و اونم گفت به لوك گفته ديگه به اونم كاري نداره و از مسافرت كه برگشتن مياد خونمون خواستگاري عروس گلش (اينجانب) !! كلي هم گفتيم و خنديديم. اين مامان شوهري من خيلي خانم و مهربون و خنده‌روئه. دوم هم قراره 3 – 4 روزه برن شمال دسته‌جمعي.

 

شام هم بازم شخص شخيص بنده سبزي پلو و ماهي درست كردم و دادم خانواده‌ام نوش جان كردن! اگه بابام بدونه اين دختر هنرمندش قراره عروس بشه !! مامانم هم طفلي كلي نمكگير شده بود كه من انقدر كاري شدم !

 

اميدوارم سال جديد براي همگي‌تون سال خيلي خيلي خوبي باشه و به همه آرزوهاتون، بلكه هم بهترش، برسين. براي من و لوك خوش شانس هم دعا كنين. دعا كنين بابا اجازه بده تو همين تعطيلات عيد بيان خواستگاري و سنگ هم جلوي پامون نندازه و بي دردسر و حرف و حديث با ازدواجمون موافقت كنه و بعدش هم من بيام اينجا با خوشحالي بهتون خبرهاي خوش بدم. ايشالا كه من به زودي زود عروس بشم !!   اينا رو به خاطر حرفاي قشنگ و درست خانوم خونه نوشتم تا انرژي‌هاي مثبت همتون رو جذب كنم.

 

دوستتون دارم و مي‌بوسمتون

جودي ابوت !!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

و سرانجام در چنین روزی ...

دوستاي عزيزم سلام

با اينكه مي‌تونستم حداقل 20 – 25 دقيقه بيشتر بخوام ، ولي نتونستم ... تا حالا شده از شدت شادي نتونين بخوابين ؟‌ مثل الان من ؟ چرا ؟ چون يه چيز كوچولوي عزيز پنج طبقه پايين‌تر كه مال خود خودمه و فك كنم همون قدر كه من دوسش دارم اونم مشتاق ديدن منه...

اصلا به روي خودم نمياوردم ولي وقتي بعد از چند تا تماس با رايان سايپا از آدماي مختلف شنيدم بايد بعد از عيد منتظر ماشينم باشم، پاك نااميد شده بودم... پنج ماه انتظار (البته بهتره بگم 22 سال !!) كم نبود...

ولي در كمال ناباوري ديروز ساعت 11 با ن تماس گرفتم و اون هم گفت كه با دوستم (كه دختر عموشه و تو همون نمايندگي كار ميكنه) تماس بگيرم چون ظاهرا ماشين حاضره

زنگ زدم به دوستم و اونم گفت پلاكم هم حاضره و يكي رو فرستادن بگيرتش . حالا يا امروز (يعني ديروز) حاضر ميشه يا فردا...

با بچه‌ها تو شركت سر ناهار بوديم كه دوستم زنگ زد و گفت ماشين حاضره و هر وقت دوست داشتم برم بگيرتش.

راستش باورم نميشد. بدجوري خوشحال بودم. اما بعد از اين همه اتفاق تا دست ماشينمو نميذاشتن تو دستم ديگه باور نمي‌كردم.

ناهارم كه تموم شد سريع زنگ زدم به مامان تا واسه عصر بياد دم شركت (نمايندگي هم همين بغل گوش شركته). لوك چند روزيه كه واسه يه پروژه اضطراري به همراه يه تيم تحليل و برنامه‌نويسي تو معاونت ... رياست.جم.هوريه . صبح زود مستقيم ميرن اونجا و ساعت 10 شب برميگردن. بعيد ميدونستم بتونه همراهي‌مون كنه كه خوب گفت نمي‌تونه ولي كلييييييي خوشحال بود بابت ماشين. (اين پروژه بدجوري حيثيتيه. حالا ماجراش رو بعدا ميگم)

خلاصه‌اش كنم ...

ديروز ساعت 7 شب يكشنبه 18 اسفند 187 خورشيدي من ماشين عزيزم رو تحويل گرفتم !!!!!!!!!!!!!!!!!

ملوس نازنينم رو كه يه 141 نقره‌اي هيدروليكه.

من از بچگي عاشق ماشين و رانندگي بودم. ماشين براي من يه وسيله نبود ، چه جوري بگم مثل يه همدم و همراه بود. اما تو اين سال‌ها هيچ وقت كاملا ماشين‌هاي بابا رو مثل ماشين خودم ندونستم. شايد چون كاملا مال خودم نبود يا اينكه هميشه بابا در موردشون تصميم‌گيري مي‌كرد... نمي‌دونم...

ولي لذت ديگه‌اي داره چيزي كه با دسترنج خودت بخري. چيزي كه تمام و كمال مال خودته.

و اينم بگم تو اين راه خدا پشت و پناهم بود. البته مامان و لوك هم واقعا كمكم كردن ولي خودم يه تنه دنبال جور كردن همه چي بودم. چه وقتي كسي باهام بود و چه وقتي نبود.

ديشب هم ماشين رو با مامان و سالي تحويل گرفتيم و از اون جاي شلوغ تهران آورديمش كرج !!!

و باز هم ثابت كرديم ما زن‌ها از عهده همه چي برميايم !!!

واي كه بدونين اينا چقدر تو راه به من مي‌گفتن حوسات رو جمع كن !!!!! جالب اينجاست كه هيچ كدومشون با اينكه گواهينامه دارن زياد رانندگي نكردن. ولي ديشب منو كشتن !! مامان كه چمشمش به سرعت سنج بود همش تا دست از پا خطا نكنم !!!!

ولي آخرش جفتشون از دست فرمون من راضي بودن...

ماجراي ديروز يه پست واقعا مفصل (!) ميخواد كه الان وقتش نيست.

دوستاي نازنينم شرمنده نتونستم جواب محبت‌هاتون رو بدم يا بهتون سر بزنم. تو محل كار ديگه هر كار غير اداري رو واسه خودم ممنوع كردم. الان هم از خونه و دقيقه نودي دارم اين پست رو مي‌نويسم. چون اولين خاطره ملوس من بايد موندگار ميشد.

ايشالا زود برميگردم .

به خاطر دعاهاي مهربانانه‌تون كه به سريعتر انجام شدن كاراي ماشين منجر شد واقعا ممنونم.

اميدوارم هميشه و هر روز دلتون شاد و لبتون خندون باشه.

خداي مهربونم چي بگم واقعا ؟ اين زبون از شكرت قاصره. الهي تسليم و خدمتگزارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 6:47 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

جودی زنده است !

سلام من خوبم !! نگران ننباشين از غصه كنكور خودكشي نكردم !!

البته كنكور بسسسسسسيييار سخت بود . دروس مشتركش منظورمه. وقتي سخته هم ميتوني اميد بيشتري داشته باشي هم اصلا نميتوني اظهار نظر كني كه چطور دادي. يه انتقاد شديد هم به سازمان سنجش دارم. قرار بود ساعت 2:30 شروع بشه و خب طبق معمول هم نيم ساعت زودتر اونجا باشيم. اما يهو ديديم نزديك دو و نيمه و از پخش سوالا خبري نيست. بهله ! سازمان سنجش عزيز تصميم گرفت غافلگيرمون كنه و ساعت 3 كنكور رو برگزار كرد !!

يعني 1 ساعت علاف شديم سر جلسه !

از اون بدترش اين بود كه برخلاف معمول كه اول دفترچه سوالات عمومي رو ميدن بعد مشترك بعد اختصاصي ، اين دفعه همه چي رو قاطي پاتي دادن و اصلا يه وضعي بود كه صداي همه رو در آورد.

ولنتاين هم در صلح و صفا هيچ خبري نبود! از اول هم قرار نبود باشه خب. فقط به يه تبريك ساده اكتفا كرديم كه اگه اونم نبود واقعا برامون مهم نبود.

سه هفته پيش يعني هفته‌ قبل از كنكور كه هفته فجر (!!) هم بود داشتم با اين ن صحبت مي‌كردم. ن يه نمايندگي سايپا داره كه قرار بود ماشينو برام بگيره. تو اين سه ماه منتظر بودم بالاخره فروش قسطي پرايد شروع بشه كه نشد حتي به مناسبت دهه ف.ج.ر !! ديگه بي‌خيال شدم و گفتم 141 مي‌گيرم. ن هم كلي تشويق كرد و گفت 141 هاي جديد خيلي بهترن. تو محل اماني دو تا معمولي بود (سفيد و نوك مدادي) و يه هيدروليك نقره‌اي. قرار شد نوك مدادي رو برام بگيره و بعد خبرشو بده برم براي تشكيل پرونده. شنبه 12:20 ظهر داشتم تو خونه درس مي‌خوندم يه شماره رو گوشيم زنگ زد. گوشيو ورداشتم ولي صدا نمي‌اومد. شبيه شماره نمايندگي بود. نيم ساعت گذشت و ديدم خبري نشد زنگ زدم به موبايل ن. گفت آره بچه‌ها بودن و مي‌خواستن خبر بدن امروز مهلت آخره براي ماشين!! فقط هم همون هيدروليكه مونده !!!!!!!!! بايد همين امروز پول به حساب بريزم!!! تصور كنين ساعت 1 بعد از ظهر ! گفتم آخه من الان بخوام برم بانك پول بگيرم (بانكم هم نزديك شركت) كه اصلا بانك بسته شده چه برسه با كاراي ديگه !! تازه 1 تومن از پولم هم تو كارت اعتباري كه فقط مي‌تونم از POS يه آشنا بگيرم. (كارت اعتباري رو از ATM نميشه گرفت) حالا من آشنا از كجا بيارم همين الان يه تومن پول بهم بده. با لوك هم تماس گرفتم و اون گفت حتما به ن بگم ماشين رو مي‌خوام تا فردا بهم مهلت بده.

ن گفت امروز آخه روز آخره حالا پنج و خورده‌اي بهت زنگ ميزنم ببينم چي كار مي‌تونم بكنم. نزديك 4 بود كه خوابيدم و 5:15 با صداي زنگش بيدار شدم. گوشي رو داد پسر عموش و اونم گفت ن صحبت كرده با رايان سايپا و بهشون گفته پرونده‌ها تشكيل شده و فردا حتما تا 10 براشون مياره. و بهم گفت چه مداركي لازمه.

ديگه منم سريع زنگ زدم به فردي كه هنوز شركت بود برام فيش حقوقي و گواهي كسر از حقوق بزنه و به لوك هم گفتم مداركش به عنوان ضامن بياره. دسته چكش هم يادش نره براي ضمانت !

بعد هم شال و كلاه كردم رفتم از يه سوپر ماركت نزديك خونه كه ترك هستن و انسان‌هاي بسيار شريفي و مننم هميشه از اونا خريد مي‌كنم، كارتمو دادم تا يه 500 تومن ازش بكشن و بهم نقدشو بدن.

خلاصه من كنكوري طفلكي فرداش صبح زود پا شدم افتادم دنبال كارا. مونده بود يه جاي ديگه كه 500 تومن از كارتم بكشم. نزديك شركت پره فرش فروشيه اما نامردا هيچ كدوم حاضر نشدن چنين كاري بكنن. آخرش با لوك رفتيم داروخانه سر خيابون و در كمال تعجب حاضر شدن اين كارو بكنن. خدا الهي بهشون خير دنيا و آخرت رو بده.

چون همه چي يهويي شده بود 300 تومن كم اومده بود. آخه اول قرار بود من 4400 پيش قسط بدم كه با عوض شدن مدل ماشين و هيدروليك شدنش يهو شده بود 5100. بد شانسي همه پولا هم يهو با هم اون روز ته كشيده بود. خلاصه شكر خدا جور شد. حالا اين وسط برو دنبال سفته، از يه طرف قبض تلفن رو شركت جا گذاشته بودم ... يه وضعي بود ديدني. لوك كه همش كنار من دنبال كارا بود بقيه هم به نوبه خودشون يه كمكي مي‌كردن. ديگه نزديكاي ساعت 11:30 يكشنبه مورخ 20 بهمن 87 پرونده ماشين به نام من تشكيل شد! البته گفتن چون متقاضي و ضامن جفتشون از يه شركتن اونم خصوصي ممكنه رايان سايپا قبول نكنه ولي گفتن تلاشش مي‌كنن در اين صورت عوض كنيم ضامنو. كه ديگه 10 روز بعدش قطعي شد كه پذيرفته شده.

حالا اينجا رو داشته باشين كه من از فيشي كه به حساب رايان سايپا ريختم هييييچ كپي‌اي نرفتم بگيرم و الان هييچچچچچ مدركي تو دستم ندارم كه ثابت كنم من پول ماشينو دادم !!!!! (البته مي‌دونم كه مي‌تونم بعدا از بانك استعلام بگيرم ولي حواس جمعو منو داشته باشين)

خب ... حالا ماشينم كو ؟! كاراي ثبت سند و شماره‌گذاريش داره انجام ميشه ! گفته بودن ممكنه 20 روزي طول بكشه. از شانس منم هر چي تعطيليه تو اين مدت هوار شده !!!!!! ن اول گفته بود چهارشنبه ديگه ماشينو مي‌تونم تحويل بگيرم كه پريروز بهش زنگ زدم با كلي شرمندگي گفت اوايل هفته !!

خلاصه ايشالا ببينيم قسمت ميشه بعد از چهار ماه كه ن بنده خدا هي گفت چند روز ديگه چند روز ديگه من ماشينمو ببينم و ناكام از دنيا نرم !!!!!!

اين ماشين من هم تبديل به يه تراژدي شده واسه بر و بچه‌ها !! طفليا تو حسرت شيرينيش موندن !!

آما ، از وقتي از تعطيلات كنكوري برگشتم انقدرررررر كارام زياد شده كه چند روز تا 7 و 8 وايسادم شركت. ديگه پروژه‌هاي ممل.كتي خوابيده بود كه منتظر من بود !! اين بود كه وقت چك كردن ايميلام رو هم نداشتم چه برسه وبلاگ خوندن و آپ كردن و علي‌الهذا ...

اين بود انشاي من !! آي لاو يو اوري بادي !!   

هميشه خوشحال و ملنگ باشين الهي !

راستي اوس كريم مهربون خيلي چاكريييييييمممممممم .

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  |