تبليغاتX
وقتی تو با من هستی

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

عنوان ندارد

۱. دوستای گلم سلام. دلم واقعا براتون تنگ شده بود

۲. سایتی که عکس های قالب رو اونجا آپلود کرده بودم ظاهرا توسط هاستینگ اش رفته تو باقالیا . علت به هم ریخته بودن قالب هم همین بود. تا وقت کنم عکس ها رو یه جای دیگه آپلود کنم و قالب رو دوباره ویرایش کنم فعلا از این قالب استفاده میکنم.

۳. پدربزرگم صبح پنج شنبه فوت کرد. راستش پدر و مادر پدری هیچ وقت خاطره خوبی از خودشون تو ذهن من نذاشته بودن و اتفاقا همیشه خاطرات بد ازشون داشتم. ولی دلم برای پدربزرگم سوخت . با اینکه دو سال آخر به خاطر یه رفتار وحشتناک که اصلا نمیتونم توضیح بدم ازش فراری بودم و حتی متنفر. ولی دلم براش سوخت. بابام تمام این ۳ ماه رو هر روز رفت بیمارستان و شب هایی که تو ICU نبود رو هم پیشش موند. ولی عموهام و مادربزرگم و عمه هام ... (بجز یکیشون) . بابام روز سال تحویل بالا سرش بود تا مرخصش کنن ولی مادربزرگم علنا میگفت بذار بمونه تو بیمارستان ! خوشحالم بیشتر از این روزای خواریش رو ندید. بماند که دارن و داشتن با پولهاش خوش میگذرونن. روزگاره دیگه ... فقط خوبی و انسانیت میتونه یه جایی به داد آدم برسه. تکیه کردن به پول و بچه و اینا عاقبتش میشه همین. باز خوبه بابام و عمه ام بودند و دور و ورش مثل پروانه چرخیدند. جالبه بین بچه ها بیشترین آزار رو بابام این وسط از خانواده اش دیده بود. میگفت گاهی که پدربزرگم به هوش میومده و اونو بالای سرش میدیده چشماش از اشک خیس می شده.

۴. امیدوارم روح پدربزرگم در آرامش باشه و اگه کسی ازش بدی دیده ببخشدش. خودم هم بخشیدمش و براش آمرزش طلب کردم

۵. شنبه و یکشنبه نیومدم سر کار . حالم بد نیست . سندروم دو سه روزی اومده مهمونم شده و حال روحیم هم به خاطر یه سری جریانات پیش اومده سر فوت پدربزرگم کمی به هم ریخته بود و الان کمی بهتر شده. کمی که بگذره حالم خوب خوب میشه خیالتون راحت.

۶. واقعا دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود  دوستتون دارم دوستای گلم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

خواستگاری - قسمت دوم و آخر !

دوستاي عزيزم سلام. واقعا ببخشيد منو كه چند روزي بي‌خبرتون گذاشتم. اصلا كوچكترين وقتي براي آپ كردن و سر زدن به وبلاگ نداشتم.

خدا مي‌دونه چقدر خوشحال شدم وقتي پيام‌هاي محبت آميزتون رو ديدم. انگار دنيا رو بهم داده بودن. خوشحالم كه كساني هستند كه به فكر منن و برام دعا مي‌كنن. ايشالا يه روزي به زودي بيام و خبر عروسي‌مون رو بهتون بدم  

بيشتر از اين منتظرتون نميذارم و ادامه ماجرا رو براتون ميگم فقط تصور كنين اضطرابي كه شما براي نتيجه داشتين هزار برابرش رو من توي اون ساعت‌ها تجربه كردم.

 

... جلوي در مامان لوك ايستاده بود. دادشت نفس نفس ميزد. چند ماهيه كه به خاطر مشكل پا درد بالا رفتن از پله براش خيلي مشكل شده ولي با اين وجود تمام پنج طبقه خونه ما رو (طبقه چهارميم كه البته با احتساب طبقه همكف كه انباري و پاركينگه عملا پنجميم بدون آسانسور ) يه نفس بالا اومده بود. بعد هم خواهرش و آني و پشت سرشون شوهر خواهرش و فردي و يه آقاي فوق العاده خوش تيپ با كت و شلوار مشكي و يه كراوات خوشگل   . سبد گل فوق العاده زيبايي  ، خيلي قشنگتر از اوني كه تصورش رو داشتم،  تو دستاي فردي بود.

اومدند تو و دست و ماچ و بوسه و خوش وبش. من كه انقدر استرس داشتم نمي‌تونستم يه جا بند بشم. تو صورت لوك هم اصلا نميتونستم نگاه كنم. سبد گل رو گرفتم به اضافه دو تا سوغاتي از خواهر لوك كه از سري قبلي سوغاتي‌ها جا مونده بود (ماجراشو بعدا ميگم) نكته جالب اين بود كه بابا اول فكر كرد فردي و آني خواهرزاده‌هاي لوك هستن !!!!!! سر اين كلي خنديديم.

خلاصه شروع شد و صحبتا گل انداخت. ماشاالله همه هم خوش صحبت و مدام مشغول گفتن و خنديدن. هيچ حرفي از موضوع اصلي نبود. حدود نيم ساعت شايدم 1 ساعتي گذشت كه بابام بلند شد بره تو بالكن سيگار بكشه. شوهر خواهر لوك (كه اونم سيگاريه) دنبال بابا راه افتاد و به خنده گفت كه آقا وايسا منم اومد بهت ملحق شم تنها نباشي. البته بيشتر نيتش اين بود كه يه جوري سر صحبت رو باز بكنه. خلاصه رفتن اتاق نشيمن.

اونجا بود كه من و لوك با آرامش شروع كرديم آروم حرف زدن و از هم ديگه تعريف كردن و نگاه‌هاي عاشقانه !! خلاصه خواهر دوباره حرفا گل انداخت اما اين بار با آرامش بيشتر.

قبل از اين كه لوك اينا بيان بابا به من و مامان اولتيماتوم داده بود كه هيچي حرف نزنين !!!!!

باز مدتي كه گذشت بابا لوك رو هم صدا كرد (اينجوري كه شد خواهر لوك رو به لوك با خنده گفت تو رو صدا كرده كه زيادي به جودي چشم چروني نكني !!!!!!) يه مدت بعد هم فردي رو.

متكلم وحده بابا بود كه انقدر يواش حرف ميزد ما هيچ چي نمي‌شنيديم. هر چي گوش تيز كرديم و گوش وايساديم چيزي عايدمون نشد.

مدت زيادي گذشت كه شوهر خواهر لوك اومد بره دستشويي كه خواهر لوك تو دستشويي گيرش انداخت !!!! و از اون شنيديم بابا گفته همه چيزش خوبه بجز سنش.

خلاصه كنم تازه يه ساعت آخر بود كه ديگه همگي بلند شديم رفتيم تو اتاق نشيمن !!!!!!!

چي ؟ يه ساعت آخر ؟ بله درست شنيدين !! ركورد طولاني‌ترين جلسه خواستگاري رو زديم !! تا ساعت 12:30 شب خونه ما بودن !!!!!!!! يعني 6 ساعت و اندي !!!!! جالبتر هم اينكه انقدر همه حواسشون به دهن بابا بود كه آخر نظرش چي ميشه اصلا ياد شام نيفتاديم وقتي هم كه ديدي كلي هم از وقت شام گذشته بازم به دليل حساسيت موضوع اصلا نمي‌تونستيم از جامون تكون بخوريم !!

طفلك لوك من بدجوري سرما خورده بود و تب بدي داشت و تازه سرفه هم امونش رو بريده بود ولي خيلي خودش رو كنترل كرد. طفلك به خاطر سرفه هيچي هم نمي‌تونست بخوره چون گلوش تحريك ميشد و بعدا بهم گفت حسابي گشنش شده بوده. البته منم دعواش كردم كه چرا به من يه جوري خبر نداد تا براش سوپي چيزي درست كنم.

بابا ماشاءالاه حسابي خودشو آماده كرده بود و واسه همين مثل مسلسل حرف ميزد و از اونجايي كه سخنور خوبيه يه حرفاي منطقي و خاصي ميزد كه راحت و سريع براش جواب پيدا نميشد.

اما عليرغم همه اينها لوك عزيز من چند تا دفاع خيلي خوب كرد و تيكه خيلي جالب هم بهش انداخت. يه جا كه ديگه همه روده بر شدن از خنده، بابا داشت يه خاطره‌اي تعريف ميكرد و يه چيزي شد كه گفت باشه و سرش رو به علامت تاييد تكون داد. لوك هم فوري نه گذاشت نه برداشت برگشت گفت : پس قبول كردين ديگه ؟! همه تركيدن از خنده و به روحيه اين داماد جوان آفرين گفتن !!!

يه جاي ديگه هم كه بابا داشت شديدا اختلاف سني رو محكوم ميكرد و به عنوان آفت ازدواج‌ ازش نام مي‌برد، دقيقا چند لحظه بعدش گفت من و خانومم خيلي خوشبختيم (قابل توجه كه مادر و پدر خودم 9 سال اختلاف سني دارن) منم درنگ رو جايز نشمردم و عين قرقي پريدم تو اتاقم و يه sms به اين مضمون «بپرس اختلاف سني خودش و مامانم چقدره» رو هم براي لوك و هم براي فردي فرستادم. لوك بعدا برام تعريف كرد روش نشده چنين سوالي بپرسه، ولي فردي كه استاد طنزه و كلي هم با شوخي‌هاي خوشمزه‌اش بابا رو خندونده بود، في‌الفور گفت : آقاي ابوت جسارتا يه سوال خصوصي بپرسم، اختلاف سني شما و خانوم چقدره؟ (دقت كنيد فاصله حرفاي بابا با اين سوال به يكي دو دقيقه هم نكشيد) بابا يه لحظه مكث كرد. انگار تازه فهميد عجب سوتي‌اي داده و خودش رو تو چه هچلي انداخته. ديگه ناچار به جواب دادن بود و گفت : 9 سال

اينجا بود كه شليك خنده و هياهوي همه فضا رو پر كرد و  صداي فردي بلندتر از همه : ا آقا شما كه خودت ماشاءالله همين برنامه رو داري ديگه چرا ميگي؟! همچين گفتي كه ما فك كرديم فوقش دو سه ساله !!!!!

البته پر واضحه كه بابا سريعا مسير بحث رو عوض كرد.

آخراش مامان لوك ديگه واقعا ناراحت بود و حتي گريه‌اش گرفته بود. آخه يه مدت لوك خيلي مظلومانه نشسته بود و مامانش فك كرد بغض كرده و همبن چگرش رو آتيش زد و نم اشك چندين بار به چشمش اومد.

سرتون رو درد نيارم آخرش شوهر خواهر لوك از بابا قول گرفت بعد از مساعت شدن حال پدربزرگم (كه هنوز هم تو بيمارستانه) حتما بريم منزلش در بازديد اين ديد اونها. بابا هم تا توي حياط بدرقه‌شون كرد. بابا بعد از رفتن اونا كلي شاد و شنگول بود و همش مي‌خنديد و همين نور اميد رو به قلب من مي‌تابوند.

 

خب اينم از ماجراي مفصل خواستگاري، اما دوستاي عزيزم نتيجه ...

بابا كماكان مخالفه و ميگرده هزار و يكي بهونه ريز و درشت پيدا ميكنه. لوك چند روز پيش بهم يه حرفي زد كه اول منو به فكر فرو برد ولي بعد وقتي خوب به حرفاي بابا دقت كردم كاملا حق رو به لوك دادم و حرفش رو تاييد كردم : باباي من مشكل عمده‌اش اينه كه منتظره يه داماد ايده‌آل بياد به خواستگاري دخترش، يه آقاي پسر جوون خيلي خوشگل خوش‌تيپ پولدار داراي حداقل دكتراي پخته خانواده‌دار و داراي يه سري ملاك‌هاي خواص بابا.

البته لوك من يه سري از اين ويژگي‌ها رو داره ولي مسلمه همه‌اش رو نه اون داره نه هيچ‌كس ديگه. مهم تر از اون من نه تنها ويژگي‌هاي خود پدرم رو به عنوان يه همسر اصلا قبول ندارم بلكه حتي معيارهاش رو هم قبول ندارم و مسلما حتي اگه اون داماد ايده‌الش يه روز پيدا بشه من اصلا نمي‌تونم بپذيرمش (حتي اگه فرض كنيم كه لوكي وجود نداشته) ولي دقيقا نقظه مقابل اون با توجه به يه سري معيارها و رفتارها و تفكرات خاص من لوك دقيقا همون مردي بوده كه دنبالش ميگشتم و واقعا ديگه داشتم فكر ميكردم وجود نداره. من نميگم لوك يه آدم كاملا ايده‌الگوریتم ولي نقايصي كه داره (كه همه انسان‌ها هم نقايصي دارن) چيزايي نيست كه منو اذيت كنه يا من باهاش مشكل داشته باشم. اين يه واقعيته كه همه آدمايي كه ما دو تا رو مي‌شناسن و كاملا با رفتارها و خلق و خو و افكارمون آشنايي دارن شديدا و قويا تاييد ميكنن ما دو تا كاملا مناسب هميم. نه فقط جوون‌ها كه پخته‌ها و سن بالاتر ها هم همه بدون تعارف ميگن. حتي روانشناس هم ما دو تا رو يه زوج كاملا مناسب هم خوند. راستي قضيه پيش روانشناس بوده رو هم به بابا گفتم (البته گفتم كه يه بار من پيش اون رفتم و يه بار ديگه لوك جدا رفته)

اما مرغ بابا يه پا داره و به نظرش خودش لطف ميكنه كه منو مجبور به ازدواج با كسي نكنه. اما در عين حال هم اصلا اجازه نميده با كسي كه بخوام و اون نخواد يا زياد نخواد ازدواج كنم !!

خب پدرمه و دوستش دارم خيلي ولي صادقانه ميگم تو زندگي مشترك و خونوادگيش موفق نبوده. به خاطر عصبي بود شديد و زورگويي و مستبدي مطلقش. حتي با ماشين خريدن من (با اينكه پولش از خودم بود) كاملا مخالف بود و به من گفت حق ماشين خريدن ندارم. منم يواشكي اينكار رو كردم و خيلي لطف كرد وقتي فهميد دعواي شديد به پا نكرد. كل با همههههههه كارهاي من و مامانم هميشه مخالف بوده و با اينكه هميشه بهش ثابت شده تصميمات من اشتباه نيست بازم مرغش يه پا داره. هز كسي كه از نزديك مي‌شناستش كلي به حال من و مامانم غصه ميخوره.

يه نمونه كوچيك از عقايدش هم اينه كه با زن‌هايي كه اظهار نظر كنن شديدا مشكل داره و با اينكه نميخواد كسي به من زور بگه ولي دلش ميخواد شوهر من از اين مرداي قدرت طلب باشه. چيزي كه من ازش متنفرم.

روزاي اول بعد از خواستگاري خيليييييي غصه ميخوردم   ولي ديگه توكل كردم به خدا. همه چي رو سپردم دست خودش. مخصوصا لوك كه ديگه 100% مطمئنه من هيچ ترديدي ندارم گفته پاي همه چيش وايميسه. آخه لوك اولش يه خورده ترديد داشت شايد اين مخالفت سفت و سخت بابا در واقع خواست خدا باشه ولي وقتي اخلاقاي بابا رو ديد فهميد اين مثل ماجراهاي زندگي من بيشتر مثل يه مانع ميمونه كه بايد از سر راه برداشته بشه.

دوستاي گلم من به خدا توكل كردم و آرامش پيدا كردم. طبق قانون راز عزيز هم دقيقا يك ماه ديگه از چهارشنبه گذشته (يعني ميشه 19 ارديبهشت 88) باباي من كاملا راضي به ازدواج ما ميشه.

دوستاي گلم شديدا منتظر نظرات و پيشنهادات و راهكارها و صد البته دعاهاتون هستم  مثل خيلي ديگه از دوستاي من و لوك كه برامون دعا كنن. دوستاي گلم برامون دعا كنين. ايشالا به زودي بيام و خبراي خيلييييييي خوشي از خودمون بهتون بدم.

خدا جونم توكل كردم به خودت و سپردم به خودت. خودت لوك رو سر راهم گذاشتي خودت همه چي رو جور كردي ميدونم خودت هم اين مشكل رو خيلي راحت حل ميكني. در برابر اراده و خواست تو ما هيچ ارزشي نداريم

خيلي دوستت دارم و هزاران سپاس از تو كه هميشه زندگيم رو پر از بركت كردي

19 ارديبهشت 88 يادتون نره !

 ------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : بالاخره قالب جدید رو درست کردم. دوستای عزیزم از همدلی هاتون ممنونم. برای همه تون آرزوی خوشبختی دارم. از همین پست به بعد به کامنت هاتون پاسخ میدم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

خواستگاری - قسمت اول

دوستاي عزيزم سلام

از همه تون ممنونم به ياد ما بودين و برامون دعا كردين

فقط خدا ميدونه چقدر قبلش نگران بودم . فقط ياد خدا و توكل به خودش بود كه دلگرمم ميكرد

بابام كه اصلا گفته بود اين جلسه ميان و من تكليف رو باهاش روشن ميكنم و نه آخر رو ميگم

حتي گفته بود اگه كار به بحث بكشه ديگه نبايد سر كارم برم

و اما روز خواستگاري ...

صبحش رفتم سر كار مثل يه كارمند نمونه و وظيفه شناس !! بابا گفت اگه ميخواي نرو گفتم نه كار و زندگي دارم. بابام گفت زندگي اصلي‌ات اينه !!

رفتم و تا ساعت 2 شركت بودم

به بچه‌ها هم گفتم و همه كلي آرزوي موفقيت كردن

حالا يه عالمه حرف آماده كرده بودم به لوك بگم و بسپرم، همشون يادم رفته بود

فردي هم كلي مسخره بازي درمياورد و مي‌گفت من اومدم خونه تون بايد ال بكنين و بل بكنين. تازه مي گفت حواستون باشه يه وقت به من اصرار و خواهش و التماس نكنين تو رو بگيرم !! يه زن گرفتم واسه هفت پشتم بسه. تازه از تو هم خوشم نمياد !!

گل رو كه يادتونه گفته بودم. ساعت 2 من و فردي و لوك رفتيم و لوك خودمو برد هر چي دوست دارم سفارش بدم. سبد گلاي اونجا رو ديديم ولي هيچ كدوم چنگي به دل نميزد. با اين كه خوشگل بود ولي اوني نبود كه من ميخواستم. تو دلم ميخواستم سليقه خود لوك خوش شانس باشه و در عين حال هم خيلي برام مهم بود كه خيلي خوشگل باشه

اول يه خورده نظر دادم ولي بعد گفتم لوك تو هر چي دوست داري سفارش بده. دوست دارم سليقه خودت باشه

لوك هم به آقاي گلفروش گفت سبد رو از گلاي رز قرمز تيره و سفيد درست كنه. حدود قيمت هم بهش داد و يه سري نظر كه اينجوري باشه و اونجوري باشه

فردي هم كلي ما رو خفيف كرد كه آي بي‌سليقه‌ها و اينا !!!

خلاصه لوك اومد منو تا ايستگاه مترو رسوند و من يه عالمه تو راه بودم تا رسيدم خونه

وقتي رسيدم ديدم به به بابام زياد به مامانم كمك نكرده و پا شده رفته بيمارستان پيش پدرش

خلاصه بنده كه عروس خانوم باشم تند تند شروع كردم به طي كشيدن زمين‌ها و بعد ديدم سرويس بهداشتي رو كه مثلا قرار بوده بابا تميز كنه، اصلا تميز نشده كه ...

خلاصه هي بشور بساب و اينا ! كلي مامانم دلش برام سوخت و غصه خورد كه من دارم خونه تميز ميكنم

بعد از بابام پرسيدم چي بپوشم. بابام هم گفت كه يه لباس مناسب. قبلا ها ميخواستم برم يه دست لباس مجلسي خيلي شيك بگيرم براي اين مراسم. ولي چون خيلي يهويي شد اصلا وقت نبود.

خلاصه يه دست لباس اسپرت خيلي خوشگل ست كردم. و همون طور كه همه علاقه شديد من به رنگ قرمز و سرخابي رو ميدونن، لباس‌هام هم سفيد و سرخابي بود !!! شال هم يكي از شال‌هاي كادوي لوك كه تا حالا سرم نديده بود رو سرم كردم. خيلي عروس بامزه‌اي شده بودم !!

از اون ور هي به لوك sms ميدادم كجايين و كي مي‌رسين

و سرانجام حدوداي 6:30 خانواده داماد رسيدن. مادر لوك ، خودش ، خواهر و شوهر خواهرش ، فردي و آني (برادر كوچيكش و همسرش) ... نفس من تو سينه حبس شده بود ...

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

روز خواستگارییییی !!!!!!

دوستاي عزيزم سلام

يه سلام فوري !

ديشب كه لوك و خانواده رفته بودن خونه خواهرش، دوباره مامان لوك زنگ زد و اين بار به سفارش من كلي اصرار كرد تا بالاخره بابا اجازه داد بيان. امشب قراره بيان خواستگاري !!!!!!!!!!!!!!!

البته بابا اولا بهش برخورد كه باباي من بيمارستانه چرا اينا انقدر اصرار ميكنن بيان (پدر بزرگ من از اواسط بهمن تا حالا سه بار رفته بيمارستان و ترخيص شده و دوباره رفته. اينم بگم كه سنش بالاست – 90 سال – و به همين خاطر دكترا ميگن حالش ديگه بهتر نميشه ) ولي با اين اوضاع اصلا معلوم نيست پدربزرگ من اگه دوباره مرخص بشه باز چند روز بعد نره بيمارستان. راستش از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون ، به خاطر حال و روزش (حالش اصلا خوب نيست. سطح هوشياري خيلي بالا نيست و به علاوه كاملا زمين گير شده. بابام كه ميگه حاضر نيستم اينجوري زجر كشيدنش رو ببينم. ترجيح ميدم راحت بشه) ميترسم اتفاقي براش بيفته و داستان ما اونجوري ماهها به عقب بيفته.

تازه لوك چند دفعه به بابام زنگ زد باهاش قرار بذاره و بابا هي گفت باهاش تماس مي‌گيره. ولي پشت گوش انداخت. طفلي‌ها چقدر بايد صبر كنن.

تازه بابا كلي ديشب به من گفته كه من به خاطر تو اين قرارو گذاشتم تا بهت نشون بدم اينا چه جورين . بابا فك ميكنه اينا با زرنگي ميخوان منو بدست بيارن !!! يعني اين واسش حكم يه جلسه اتمام حجت و نه قطعي رو داره و در واقع ميخواد ديگه سنگاشو وا بكنه و بگه نه و دلايلش رو هم بگه تا ديگه اينجوري قضيه تموم بشه .

اما ... اما ... من ميدونم اين اتفاق نميفته . من ميدونم خداي مهربونم به ما كمك ميكنه. من ميدونم همه چيز امروز به خوبي ميگذره و بابا نظرش 180 درجه عوض ميشه. من ميدونم قرارهاي بعدي هم گذاشته ميشه و بابا اجازه ميده با هم معاشرت كنيم (نيست تا الان نكرديم) و قبول ميكنم لوك همسر مناسب من هست. من ميدونم بابا فوقش چند تا شرط كوچولو ميذاره ولي در كل كاملا موافق خواهد بود. من ميدونم خداي مهربون من و لوك براي ما بهترين‌ها رو ميخواد. من ميدونم كائنات به عشق ما كمك ميكنه.

من ميدونم با خبراي خيلي خوب و خوشحال كننده‌اي پيشتون ميام. من ميدونم . من مطمئنم.

علي حرف خيلي خيلي قشنگي بهم زد. گفت هيچ چيز و هيچ كس تو دنيا جلوي عشق رو نميتونه بگيره. گفت عشق هديه خداست به انسان، پنجمين عنصر تشكيل دهنده انسان كه از جاري شدن روح خدا (كه سراسر عشقه) در انسان نشأت ميگره. منم به حرفاش ايمان دارم.

من به خوشبختي‌مون و به اتفاقاي خوبي كه در انتظارمونه ايمان دارم.

شما هم همگي برام دعا كنين و انژري مثبت بفرستين. مرسي دوستاي گلم كه تو همه لحظات كنارم بودين.

پيام مخصوص : الهام جان من چند تا از پست‌هات رو خوندم. ولي هميشه اول يه وبلاگ تا آخر آخر آرشيو ميخونم بعد شروع ميكنم به كامنت گذاشتن. چون برام مهمه شروع يه دوستي اينجوري با شناخت باشه. ببخش وقت نكرده بودم تا آخر بخونمش. ولي از لطفت ممنونم. حتما به زودي بهت سر ميزنم.

لحظه آخر نوشت ! : مامان لوك الان بهم زنگ زد و ميخواست بدونه چه گلي دوست دارم كه برام بگيرن. منم گفتم رز ! لوك هم بهش همينو گفته بوده. خيلي برام دعا كنين لطفا . مرسي

 

خدا جونم دوستت دارم. به مهرت و عشقت ايمان دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

حرف عشق تو رو من با كي بگم ... همه حرفا كه آخه گفتني نيست ...

امروز مادر لوك دوباره با بابا تماس گرفت، بعد از 11 ماه . اونم به بهانه اينكه پدرش بيمارستانه محترمانامه پيچوندشون ...

اينا حرفاي منو و لوكه، يا بهتره بگم چتمون ، از ساعت 11:35 تا حدوداي 1:30 نيمه شب .  البته قبلش تلفني با هم صحبت كرده بوديم.

اين شايد چهارمين يا پنجمين چت ما باشه تو اين سه سالي كه همديگه رو ميشناسيم. سه سال ، دقيقا سه سال ...

همش هست بدون هيچ سانسوري، تحريفي، فقط مستعار كردن اسما و تبديل از فينگليش به فارسي.

من تقريبا در تمام مدت ، بجز اول اولش و آخر آخرش بيصدا اشك ريختم ...

 

لوك : سلام

لوك : هستي ؟

من : سلام  خوبي ؟

من :‌شرمنده نتونستم جواب مامانتو بدم

لوك : خواهش ميكنم. من امروز هر دفعه خواستم sms بدم گير ميكنه

من : عزيزم service center ات رو عوض كن . بذار +9891100500

لوك : ok

من : از مامانت از طرف من عذرخواهي كن كه كلا نتونستم امروز جواب تلفن هاشو بدم . اصلا امكان حرف زدن نبود

لوك : خواهش ميكنم . ok  

من : خب حرف بزن برام .

لوك : چرا چيزي نميگي ؟

من : عزيزم فك نميكني من يه كم زيادي دارم حرف ميزنم سهم تو رو هم دارم استفاده ميكنم

من : تو يه كم برام حرف بزن

لوك : نگران نباش من سهممو واگذار ميكنم

من :

لوك : راستش من خيلي فكر كردم كه هر چي بابات بگه چي جوابشو بدم

لوك : ولي روي سن هيچ جوابي ندارم

لوك : منم جاي اون بودم قبول نميكردم

لوك : واقعا ميگم

لوك : راجع به اين موضوع من هيچ دفاعي كه نميكنم، هيچ توصيه‌اي هم نميكنم

لوك : جز اينكه تو روش عاقلانه فكر كتي و سعي كني 10 سال 20 سال و 30 سال آينده رو در نظر بگيري

لوك : بدون اينكه به حاشيه‌ها فكر كني، از قبيل اين كه حالا فلاني چي ميگه و ... ، در اين مورد فقط خودتو در نظر بگير

لوك : حتي در نظر بگير 30 سال ديگه تو يه زن 50 ساله‌اي و من پيرمرد 70 ساله

لوك : البته در شرايطي كه زنده باشيم

لوك : الو

لوك : هستي ؟

BUZZ !!!

من : دارم گوش ميكنم

لوك : ببين اين مساله جدي‌ايه، من ازت خواهش ميكنم به اين موضوع دوباره فكر كني

لوك : باور كن راست ميگم بدون اينكه بخوام نتيجه‌اي از اين حرفا بگيرم

لوك : فقط دارم واقعيت رو ميگم

لوك : اگه تو هم سنم بودي باهات ازدواج نميكردم

لوك : حداقل 6- 7 سال بايد كوچيكتر از من مي‌بودي

لوك : اين به خاطر فكر براي آينده است و من به اين موضوع فكر كردم

لوك : نامرديه اگه تو فكر نكني

لوك : چيه ... ؟

لوك : ديدي بهتره من حرف نزنم

BUZZ !!!

لوك : say some

من : هستم

لوك : و باور كن ، با اينكه من بعضي وقت‌ها دلواپس نتيجه ميشم، ولي در كل كاملا سپردم ، و نتيجه هر چي كه باشه ، توانايي كامل براي مواجه شدن باهاشو دارم

لوك : حتي اگه خود تو بگي نه

لوك : خواهش ميكنم به اين موضوع خوب فكر كن

لوك : يه مدتي ( اگه شده فقط يه روز ) احساسات و تمام حاشيه‌ها رو كنار بگذار و دوباره فكر كن

لوك :  please focus on this subject

لوك :  & don`t consider other things

لوك :  ok

لوك :  ببين چه خارجي گفتم

BUZZ !!!

لوك :  wer r u ?

لوك :  چرا هيچي نميگي ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من : هستم

 -- یه مدت مکث --

لوك : باز داري گريه مي‌كني ؟

لوك :  ببين اگه ديوانه‌اي و نمي‌خواي فكر كني، كه اون به خودت مربوطه

لوك :  من آخرين بار هم اينو گفتم

لوك :  ناراحتت كردم

لوك :  ؟

لوك : البته اين كوتاهي من بوده – كه بعد از اين مدت تازه دارم اينا رو بهت ميگم

من : ok بهش فك ميكنم

من : نه خودم دلم تنگه

لوك :  نه جودي

لوك :  خواهش ميكنم

لوك :  جودي

لوك :  .....................

لوك :  يه چيزي بگو

لوك :  جودي

BUZZ !!!!!!!

من : چي بگم

لوك : حرف بزن

من : همه حرفا كه آخه گفتني نيست

لوك : چرا

لوك :  دلتو شيكستم ؟

لوك :  كه گفتم اگه من بودم ...

لوك :  جودي

لوك :  چرا حرف نميزني

لوك :  please حرف بزن

لوك :  زنگ بزنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

BUZZ !!!

من : نه

لوك : جودي

لوك :  چي نه ؟ من چند تا سوال كردم

من : زنگ نزن

BUZZ !!!

لوك : از چي ناراحت شدي ؟

من : هيچي

من : گفتم كه دلم گرفته

من : همين

لوك : ببين وقتي تو بحث‌هاي پيش اومده رو گفتي خب من هم اول ناراحت شدم

لوك :  ولي بعد خودمو جاي پدرت گذاشتم

لوك :  ولي نتونستم خودمو جاي تو بذارم

لوك :  چون نميدونم غير از احساست چي به تو ميگذره

لوك :  ميدونم احساست خيلي با منه

لوك :  ولي مي‌بيني هر چي جلوتر ميريم برگشت امكان ناپذيرتر ميشه

لوك :  الان ديگه آخراي خطه

من : من كه به تو گفتم از تو دلگير نيستم

من : ممنونم كه به فكر مني

من : به فكر آينده‌موني

لوك : ببين راستش درسته الان هم برگشت خيلي شبيه « غير ممكن » هست

لوك :  ولي چند قدم ديگه كاملا غير ممكنه

لوك :  ok

 -- يه مدت مكث --

BUZZ !!!

لوك :  بابا چرا اينطوري ميكني

لوك :  مگه تو روانشناس معروفي نيستي

BUZZ !!!

لوك :  كجايي

من : من چي كار كردم مگه

لوك : انگار حالت خوب نيست

لوك :  ببين اگه هم نمي‌خواي فكر كني نكن ، اين مساله خودته

BUZZ !!!

من : يه وقتايي هيچ حرفي نداري بزني

من : يه وقتايي يه چيزايي به زبون نمياد

من : يه وقتايي همه زندگي آدم مياد جلوي چشمش

لوك : ادامه بده

من : خيلي وقته ديگه بارون نزده ... رنگ عشق به اين خيابون نزده ... خيلي وقته ابري پرپر نشده ... دل آسمون سبك‌تر نشده ... مه سرده رو تن پنجره‌ها ... مث بغض روي سينه منه ... ابر چشمام پر اشكه اي خدا ... وقتشه دوباره بارون بزنه ... خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده ... قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده ... حرف عشق تو رو من با كي بگم ... همه حرفا كه آخه گفتني نيست ...

لوك : ok

لوك :  ببخشيد

لوك :  تو اصلا شرايط فكر كردن رو نداري

لوك :  ببخشيد كه مطرح كردم

من : نه عزيزم

من : منظورم اين نبود

من : اين تيكه شعرش «... حرف عشق تو رو من با كي بگم ... همه حرفا كه آخه گفتني نيست ...» اومده بود تو ذهنم. گشتم آهنگشو پيدا كردم

من : همينجوري كه ميخوند برات نوشتم

من : با اينكه قبلا در موردش خيلي فكر كردم ولي بازم فكر ميكنم

من :‌همونجوري هم كه تو گفتي : لوك : يه مدتي ( اگه شده فقط يه روز ) احساسات و تمام حاشيه‌ها رو كنار بگذار و دوباره فكر كن - لوك :  please focus on this subject  - لوك :  & don`t consider other things

لوك :  اين كه گفتم كار ساده‌اي نيست ، كار هر كسي هم نيست

لوك :  ببخشيد خودم به طور جدي مثل امروز بهش فكر نكرده بودم

لوك :  ولي همونطور كه اگه يك سال و نيم پيش اينو ميگفتم خيلي بهتر بود، اگه امروز اين مساله رو حل كني خيلي بهتر از فرداست

من : عزيزم من واقعا اين مساله رو همون يك سال و نيم پيش براي خودم حل كردم

من :‌ولي به خاطر تو – فقط به خاطر تو بازم از اول اول خيلي جدي بهش فكر ميكنم

من : تا اين مساله براي تو هم براي هميشه حل بشه

لوك : ok عسل

لوك :  من با اجازه‌ات برم

لوك :  ببخشيد اگه به جاي اينكه حالتو بهتر كنم، بدتر كردم

لوك :    

لوك :    

لوك :  شبت بخير عزيزم

من :

من : حالم بد نبود

من : تو هم بدترش نكردي

من : شب تو هم بخير

لوك : جيگرتو برم

من : لوك

لوك : جونم

من : هر اتفاقي كه بيفته بعد از اين

من : ميخوام اينو بدوني

من : دوستت دارم و داشتم

من :‌مطمئنم تا اين لحظه تو احساسم اشتباه نكردم

من :‌تو رو فقط با دلم دوست نداشتم، فقط با عقلم دوست نداشتم، با همه وجودم دوست داشتم

لوك : جيگرتو برم عزيزم

لوك :‌

لوك :  ميسي

لوك :  رفتي ؟

من :

من :‌ نه هستم هنوز

من : برو ديگه

لوك :

من : خسته‌اي خيلي ميدونم

لوك :  بوستو كردي

لوك :  جيش‌ات رو هم بكن برو لالا

من :

من :

لوك :

لوك : 

لوك :  bye

من :

لوك : شبت بخير

من : شب تو هم بخير

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت  | 

عیدانه

دوستاي عزيزم سلام

اين اولين پست تو سال 88 ئه. 88 عدد جالبيه به نظرم سال خيلي جالبي هم باشه.

بازم سال نو رو به همه شما دوستاي گلم تبريك ميگم. و اما بريم سراغ خبراي قبل از عيد...

اول يه خبر خوب بگم علي رو كه يادتون مياد قبلا در موردش صحبت كرده بودم؟ يادم نمياد گفته بودم يا نه شديدا سيگار ميكشه. اينطور كه خودش برام گفت بعد از فوت يه خواهرش (يه خواهر ديگه‌اش زنده‌ است و كانادا زندگي ميكنه) سيگاري شده و ديگه نتونسته ترك كنه. يه بار بهش گفتم من آخرش تو رو ترك ميدم. چند روز آخر بود كه خودش اومد سراغم و ازم خواست اگه راه چاره‌اي براش سراغ دارم بهش بگم. فقط يه كم باهاش صحبت كردم. ميدونستم حالا كه خودش ميخواد راحت ميتونه بذاره كنار و فقط به همراهي و همدلي يه نفر تو اين مسير داره. يه ذره مسئله رو ريشه‌يابي كرديم و قرار شد 10 روزي مصرفش رو نصف كنه. هر سيگار اضافه‌اي هم كه تو ده روز كشيد يه جريمه يه انتخاب خودش داره، به خاطر شكستن عهد بين من و خودش.

فرداش كه ميشد روز اول بعد از انجام دادن كارهاي بيرونش اوند شركت و بهم گفت 3 تا سيگار كشيد (قبلا از صبح تا اون موقع حداقل 8 تا ميكشيد البته هيچ وقت داخل شركت نمي‌كشيد) يه كم بعد دوباره رفت بيرون و بعد دو سه ساعت بهم زنگ زد. گفت جودي سيگاري كه مي‌خواستم بكشم رو مچاله كردم و انداختم دور. از اين لحظه به بعد ديگه نمي‌كشم.

واقعا خوشحال شدم. اون لحظه تو اتاق لوك مشغول كار بودم. وقتي براش ماجرا رو تعريف كردم اونم كلي خوشحال شد. خدا رو شكر تا موقعي هم كه از علي خبر دارم ديگه طرف سيگار نرفته. روز آخر هم براي تشكر از من برام يه كارت تبريك خوشگل با يه آبنبات چوبي گرفت. اينم بگم علي خيلي مث بچه‌هاست همونقدر ساده و بي‌آلايش.

و آما برسيم به مهمترين اتفاق روزاي آخر سال (به غير از تحويل گرفتن ماشين جونم) كه همانا تولد لوك عزيزم بود! هوراااااااااااااااااااااااااااااااا . بله اين قند عسل ما 23 اسفند به دنيا اومده. مباركه مباركه تولدت مباركه. از قبل برنامه داشتم كه پنج‌شنبه يا جمعه بريم بيرون و يه تولد غافلگيركننده براش بگيريم. كه اوليش به خاطر اون پروژه مسخره و در عين حال مهم و دوميش هم به خاطر برگشتن بي‌خبر و غيرمنتظره بابا به هم خورد. البته پنج‌شنبه با مامان بيرون رفتيم و لوك هم براي اولين بار سوار ملوس شد و يه دور كوچولو زديم ولي چه فايده كه نقشه‌هاي من نقش بر آب شد. اما سعي كردم به جاي غصه خوردن يه جور ديگه جبران كنم. از ساعت 1 صبح جمعه كه روز تولدش بود تا شبش تلفن بارونش كردم و هي بهش تبريك گفتم. براش هم پشت تلفن آهنگ تولد اندي جان و شهرام معصوميان رو گذاشتم. راستي يكي از محبوب‌ترين خواننده‌ها واسه من انديه !!! من انقده آهنگ‌هاشو دوست دارم كه نگو. خودش رو هم البته . و نكته خيلي جالب اينجاست كه دوستان و آشنايان مذكر من هميشه از اندي بدشون ميومده !! ولي خوشبختانه لوك اصلا با اندي مشكلي نداره. به اندازه من دوسش نداره ولي بعضي از آهنگاشو گوش ميده. البته لزومي نداره سليقه موسيقيايي طرفين يكي باشه اما قضيه اينه كه من خيلي زياد به آهنگاي اندي اونم با صداي بلند گوش ميده. در واقع اينجاش به نفع خود لوكه نه من !!!! ملتفتين ديگه ؟!

داشتم مي‌گفتم. امسال مثلا قرار بود از قبل سرفرصت برم دنبال خريد كادو كه مث پارسال هولهولكي نشه. اما تراكم كاراي آخر سال و يه ريزه تنبلي خودم نذاشت و باز شد دقيقه 90 . تازه كلي فك ميكردم چي براش بگيرم كه اينو خودش راهنمايي كرد. يه دستگاه اصلاح سر مي‌خواست. آخه ما زن و شوهر جفتمون آخر هنرمند و اعتماد به نفسيم! جمع اين دو تا ميشه اينكه لوك گاهي خياطي‌ مي‌كنه و موش رو خودش اصلاح ميكنه و منم بيشتر كاراي آرايشگري‌مو خودمو ميكنم و مدل مانتوهامو به دلخواه خودم اصلاح ميكنم و از اين چيزا !!!

لوك هم ميخواست به اصلاح كننده مو داشته باشه كه هر وقت دلش خواست هنرشو نشون بوده بتونه !!  منم دقيقا صبح روز شنبه قبل از اينكه برم شركت رفتم خريد !! فك كنين ساعت 8:30 صبح كجا بازه آخه !! ولي بالاخره تونستم يه دونه از اين فيليپس‌هاي حرفه‌اي‌ رو بگيرم. ديشبش هم برداشته بودم با مداد شمعي براش يه شعر نامه خوشگل نوشته بودم (شعر از اندي !!) لوك هم كلي خوشحال شد و كلي تشكر كرد.

ظهر هم كيك خريد و تو شركت تولد تولد كرديم و كلي خوش گذشت. و اما بشنوين از اين جاي قصه كه فرداش كه تعطيل بود (يكشنبه) اونم روزي كه كارگر اومده بود خونشون رو تميز كنه و لوك هم پا به پاش كار كرده بود و خسته بود ورداشته بود آخر شبي موهاش رو كوتاه كرده بود!!! و نتيجه يه لوك بود كه كناراي سرش رو يه كم زيادي كوتاه كرده بود !! خيلي بامزه شده بود !!!!!!! زياد ضايع نبود ولي نميدونم چرا هممون بهش خنديديم !!!!  تازه صبح با هم رفتيم سر كار چون خيلي مشتاق بودم ببينم چه شكلي شده! 

اینم دو تا عکس از Hair Cutter ای که برای لوک گرفتم :

عکس ۱

عکس ۲

راستی یادتون میاد گفته بودم لوک برام یه استخر بادی خریده ؟ اینم یه عکس از استخر بادیم . امروز جشنواره عکسه دیگه !!

هنوز هم من و لوک عیدی هامونو به هم ندادیم. در واقع که من اصلا عیدی براش نخریدم هنوز !! لوک و مامانش و فردی و آنی (داداش و زن داداشش) هم امروز رفتن شمال. یه چند روزی اونجا هستن و برگشتن تهران ایشالا قراره بیان خواستگاری !! تو راه که بودن زنگ زدن به لوک داشتم باهاش حرف میزدم یهو فردی گوشیو گرفته میگه : چی میگی تو ؟! نمیخوای دست از سر داداش من ورداری ؟!!!!!!!!! مث بختک افتادی رو خونواده ما   منم گفتم نمی بینی داداشت قند تو دلش آب میشه وقتی با من حرف میزنه  

امروز هم که من ملیص شده بودم  و خیلییییییی حالم بد بود  و لوک عزیزم با اس ام اس ها و شعرهای عاشقانه (؟!) کلی هوامو داشت

مدارك ماشين رو هم تحويل گرفتم و فقط مونده كارت سوختش. اونم غمي نيست چون ماشاءا... بابا فعلا معدن بنزينه.

راستی یه عکس هم از ملوس براتون بذارم : اینم ملوس نازنین من

راستي يكشنبه نزديك بود جريمه شم !! با مامان و بابا رفته بوديم طرف خونه قديممون. اگه بدونين چه مسخره بازي درآورده اين راهنمايي رانندگي (يا شايدم شهرداري، نمي‌دونم) خيابوناي اصلي رو ورداشتن يه طرفه كردن پل‌ها رو بستن، اصلا يه چيز وحشتناك. فك كنين يه مسير دو دقيقه‌اي رو انقدر دور زديم و از اين خيابون رفتيم تو اون خيابون كه ده دقيقه طول كشيد بيخودي.  اصلا هم اون مسير ترافيك نداشت هيچ وقت. يه جا سر يه چهار راه كه يه شاهراه اصلي هم بود بعد از سبز شدن چراغ بابا گفت بپيچيم دست چپ. حالا فك كنين تو سالهاي دبيرستان حداقل هفته‌اي چهار روز من از اونجا رد ميشدم. كه ديدم پليس اشاره كرد وايسم. منم زدم كنار و خوشحال مدارك رو دادم دستشون. كه ديديم آقا پليسه رفت جريمه بنويسه. بابا پريد پايين. حالا فك كنين چي شده بود ؟! هيچي اون چهارراه رو هم گردش به چپ ممنوع كرده بودن هم دور زدن ممنوع !!!!! هيچي سر يه ماه ورداشته بودن چهاراه رو كرده بودن خيابون دو طرفه !!!!! (ماه پيش اونجا بودم و از اين خبرا نبود) تابلوها رو هم زده بودن جايي كه فقط اگه كنارشون وايميسادي مي‌ديدي!!!!! حالا جالب بود موقع گردش به چپ آقا پليسا هيچ زحمتي به خودشون ندادن اشاره‌اي به من كنن !!!!!  هيچي ديگه يه عيدي تو گلوشون گير كرده بود كه بابا تقديمشون كرد و بنده هم جريمه نشدم. ولي ديگه هر خيابون ايست كامل ميكردم و وقتي مطمئن ميشدم مشكلي نيست راهمو ادامه ميدادم. به راهنمايي بابا هم توجه نمي‌كردم!!!! ولي نتيجه‌اش اين بودكه هر چه بيشتر جناب شهردار منطقه (يا ايضا فرمانده راهنمايي رانندگي) رو مورد عنايت قرار دادم !!!!! فك كنين براي رفت به يه خيابون روبرويي بايد ميرفتي سمت راست چند تا كوچه ميرفتي بالا دوباره ميپيچيدي چپ ميرفتي بازم چپ بازم ميرفتي بازم چپ تا برسي !!! رسما انگار قاشق رو بگيري دستت از زير قوزك پات رد كني دو بار دور گوشت بچرخوني يه دور دور خودت بچرخي بعد بذاري تو دهنت !!!!! به همين شيريني به همين خوشمزگي پودر كيك رشد !!!!!

 

نتيجه‌گيري اخلاقي : اين شعره بود ما بچه بوديم مي‌خونديم : «شبا كه ما مي‌خوابيم آقا پليسه بيداره ... » به نظر شما آقا پليسه چرا بيدار بود ؟؟؟؟!!!!!!!

الف) تا با دزدا خوب بجنگه ؟!

ب) چون خوابش نمي‌برده ؟!

ج) چون روز خوابيده بوده ديگه شب نمي‌خواسته بخوابه ؟!

د) .... چون بي‌ناموسيه نميگم !!!!!!!!

ه) چون داشته با رئيسش مشورت ميكرده تا ببينه چه جوري ميتونه اين ملت شريف رو اسكول كنه ؟!!!

 

به قول اميد : من و خود من تا آخرش با هميم، من و خود من واسه همه مي‌زنيم، منو و خود من مثل يه كوه محكميم ، من و خود من تا آخرش با هميم.

دوستتون دارم خيلي زياااااااد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  |