1. 19 ارديبهشت رو كه يادتونه ؟ مطمئنم معجزه پنهاني داره كار خودش رو ميكنه. دليلي نداره همه نشونههاش رو الان ببينم. ميدونم خداي مهربون من همه كارها رو داره سر و سامون ميده.
پريچهر (همكارم) يكشنبه اومد كنارم نشست : جودي ديشب خوابت رو ديدم
ج : (ذوق زده) جديييي ؟ خب چي ديدي ؟ (دقت داشته باشيد درست شنبه شب اين خواب رو ديده بود)
پ : يادم نيست دقيق. ولي خواب ديدم عروسيتونه (عروسي من و لوك) اومدم ديدم تو يه آرايش خيلييي ساده و محو داري. گفتم آي اين چيه دختر مثلا عروسيته . رفتم پيش آرايشگرت و اون گفته خودش خواسته . خلاصه دستت رو گرفتم بردم كه يه كم آرايشت كنم ! آها راستي قبلش بهم گفتي كه مشكلاتتون حل شده و بابات قبول كرده.
ج : (با لبخند) ايشالا خيره.
ميدونم يه نشونه است. مرسي خداي مهربونم.

در همين راستا چند ماه پيش آني خواب ديده بود عروسي ماست و من يه لباس عروسي خيليييييييي خوشگل پوشيدم كه مامان آني برام دوخته. ميخنديد ميگفت « هم خوشحال بودم هم يه كم حسوديم شده چرا براي من چنين لباس عروسي ندوخته !! (مامان آني يه خياط خيلي ماهره و لباس عروسي آني و عروسش رو خودش دوخته) جودي تو با آرامش داشتي حاضر ميشدي و كلي دير شده بود و همه مهمونا منتظر بودن عروس داماد برسن. از اون ور سالي هي حرص ميخورد ميگفت زود باشيننننن !! »
خلاصه كه خدا به داد برسه با اين خوابهايي كه واسه عروسيمون ديدن !!!! خودم هم يه بار خواب سفره عقدم رو ديدم خيليييييييي وقت پيشها و اونجا مشغول درست كردن موهام بودن !!! ايشالا تعبيرش خيره و قرار نيست من يه عروس با موهاي هپلي و لباس يخ وري و آرايش چپكي بشم !!!!!
2. ميخوام براي خونه يا يه دوچرخه ثابت بخرم يا اوربيترك . حرف تردميل رو اصلا نزنين كه به مزاجم سازگار نيست ! راهنمايي كنين كدومش بهتره ! رفتم جمهوري يه ذره تحقيق كردم ولي به حرف فروشندهها كه نميشه فقط اعتماد كرد كه !

دوچرخه ثابت

اوربيترك
3. دقت كردين جديدا پستهاي كوتاه مينويسم ؟!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت
|
انگار همين چند ماه پيش بود. يكي دو سالي از تموم شدن مجموعه تلويزيوني محبوب من «هليكوپتر امداد» ميگذشت. هيچ قسمتياش رو تحت هيچ شرايطي از دست نميدادم. حتي از دوستم منا خواهش كرده بودم چند قسمتش رو كه خيلي قشنگ بود برام ضبط كنه. عشق خلبان شدن كه از سالهاي قبل تو وجودم بود با ديدن اون سريال خيلي خيلي شديدتر شده بود. عشقي كه هنوز هم در من وجود داره و مطمئنم بهش دست پيدا ميكنم.
بگذريم... اون سريال هم تموم شد و يكي دو سال بعد «هشدار براي كبري 11». اين بار گلي جان هم پايه من بود. گاهي اون ميومد خونه ما و گاهي من ميرفتم پيش اون و با همديگه سريال رو تماشا ميكرديم. من از «سمير» خوشم ميومد و گلي از «تام» خوش بر و رو و خوش قد و بالا. نميتونست بفهمه من از چي سمير خوشم ميومد و من هم نميتونستم براش وصف كنم خوش قلبي و مهربونياي كه در كاراكتر سمير ميديدم رو با چهره جذاب تام عوض نميكنم. هرچند اين قضيه براي هيچ كدوممون مهم نبود. نه من و نه گلي هيچ كدوم اهل جمع كردن پوستر بازيگرها نبوديم و اصولا براشون اهميت خاصي قائل نبوديم. به جز بعدها كه بت بازيگري اون شد «شاهرخ خان».

اين كه قسمتهاي سريال پشت سر هم پخش نميشد و يهو بعد از چند قسمت به جاي تام يكي ديگه ميومد و بعد يكي ديگه و دوباره تام و ... كلافهام ميكرد. نميدونستم اين صدا و سيما سا.نس.ورش رو كه داره ميكنه، لااقل چرا سريال رو مثل آدميزاد منظم و طبق قسمتهاش پخش نميكنه.
چند باري از پسر خاله خودم و شادي – دخترخاله مامانم – كه هر دو ساكن آلمان بودن درباره Alarm fur Cobra 11 پرسيدم ولي هيچ كدوم اسمش رو هم نشنيده بودن چه برسه به اين كه ديده باشنش !!بعدها كه ديگه دبيرستان تموم شده بود و دانشجو بودم و شادي بعد از 10 سال اومد ايران، تو يكي از شبهايي كه تا ديروقت با هم بيدار مينشستيم كلي كنكاش كرديم و آخرش شادي يادش اومد. البته گفت هيچ قسمتياش رو نگاه نكرده. در جواب تعجب من هم گفت : سريالهاي آلماني كه به درد نميخورن همهاش بچه بازيه ! اونجا بيشتر فيلمهاي امريكايي ميبينيم !

فكر كنم براي اولين بار سه سال پيش اسم «پيمان ابدي» به گوشم خورد. پسري ايراني و ساكن آلمان كه فهميدم عضو تيم بدلكاري Action Concept و بدلكار سريالهاي مثل «هشدار براي كبري 11» و پليس موتور سوار و ... بوده. از حرفه هيجان انگيزش خوشم ميومد و از اومدنش به ايران براي آموزش اين حرفه به جووناي علاقهمند.

پیمان فعالیت های هنری اش رو در ایران هم از سر گرفت و مسئولیت طراحی و اجرای جلوه های ویژه چند فیلم و سریال ، مثل مرگ تدریجی یک رویا (سریال پیرامون زندگی یک دختر نویسنده جوان به نام ساناز عظیمی و اتفاقاتی بود که زندگی اش رو رقم میزدند) رو به عهده گرفت. ماجرای پایین اومدنش از برچ میلاد رو هم شاید شنیده باشید.
و ديروز يه خبر شوكهام كرد. پيمان سر صحنه يكي از فيلمهاش تو ايران دچار سانحه شد و فوت كرد. غمگين شدم و بسيار متاسف براي اين هنرمند جوان. خدايش رحمت كناد.

ولي يه سوالي بدجور تو ذهنم پيچ ميخوره... اين يه حادثه بود كه هر جايي در دنيا ممكن بود اتفاق بيفته يا در كشوري كه بازيگرهاش سر صحنه خيلي فيلمها از حداقل امكانات لازم بيبهرهاند، چنين اتفاقي نبايد دور از انتظار باشه. ياد حرف رامبد جوان ميفتم كه از سر صحنه يه فيلم (تو اسمش سيندرلا داشت !) تعريف ميكرد و گفت بعد از اينكه مجبور شده براي يه صحنه بيفته تو جوي آب حتي يه حوله نبوده خودش رو باهاش خشك كنه و هيچ استخر و سونايي گروه رو راه نداده بود تا رامبد يه دوش بگيره و از اون بوي بد خلاص بشه...
خدا همه رفتگان رو بيامرزه و رحمت كنه. پيمان رفت ولي در انديشه پيمانهاي بعدي باشيم...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت
|
۱. مممممممممممم دلم دوچرخه میخواد . برم تو یه خیابون خلوت و پرررررررر درخت . رکاب بزنم و هوا رو ببلعم و نور از لای شاخ و برگ درختا بخوره به موهام . آخرین دوچرخه ام به رحمت خدا رفت. ولی ترجیحا باید یه تاشو بگیرم تا بتونم بذارم صندوق عقب ملوس .
۲. دیروز برام یه روز فوق العاده بود ... باورم نمیشد انقدر عاشقم باشی. نمیتونستم تصور کنم مرز دوست داشتنت تا اونجا بره که از خودت به خاطر من خیلی راحت بگذری. خدایا ازت متشکرم به خاطر چنین مردی و چنین عشقی. یادم نمیره بهم گفتی اگه اشکاتو ببینم دنیا برام جهنم میشه.
میدونی الان احساسم چیه ؟ مثل پرواز پرنده ، توی اوج آسمونا ...
۳. امروز هم یه روز فوق العاده دیگه بود. خدایا ممنونم که زندگیم سرشا از زیبایی و خوشبختیه .
۴. مدیران محترم کانال ME SHOP از شما بسیار ممنونم که محصول Flavor Wave Turbo Oven رو به ایران وارد کردین و تو شبکه تون تبلیغ کردین. خریدمش و بسیاررررررررررر زیاد ازش راضیم. ایهاالناس هر چی توش بذاری عالی میشه. از پیتزا و مرغ سوخاری و کیک و سیب زمینی تنوری و کباب چنجه و ... بگیر (چیه دهناتون آب افتاد ؟!!!!!!!!) تا بال سوخاری . آخ که من عاشق این یکی ام. هم سریعه هم تنوری میکنه هم کباب میکنه هم سرخ میکنه هم مواد غذایی رو خشک نمیکنه و آبدار نگه میداره. در واقع هم کار مایکروفر رو میکنه هم فر. ظرف فلزی هم میتونین توش بذارین . خلاصه که That's Great !!


۵. ۱۵ تا ۱۸ اردیبهشت بازارچه خیریه غذای بهنام دهش پور به نفع بيماران سرطاني برگزار ميشه. من فردا ميرم حتما . شما هم اگه تونستين حتما برين.
زمان:۱۵ الي ۱۸ آبان ماه 138۸(چهارشنبه تا جمعه)
ساعت بازدید: 11 الی ۲۰
مکان: خیابان ولیعصر، پایین تر از چهارراه پارک وی، مجموعه فرهنگی سپید (روبه روی رستوران سوپراستار

اينم لينك مرتبط
یه نکته جالب هم بگم براتون . من دو سال پیش که تو این بازارچه بودم از دیدن نامهایی مثل نایب ، باگت ، آیس پک ، نستله ، دلی مانجو و امثالهم هم متعجب و هم خوشحال شدم. مخصوصا اینکه بعضی ها مثل نایب کل فروششون رو به خیریه تقدیم کرده بودن.
۶. دوستتون دارم خيلي زياددددددددددددددددددددد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
پی نوشت : شاید براتون جالب باش با زندگی بهنام دهش پور که موسس این خیریه و خودش هم یه بیمار سرطانی بود آشنا بشین. این لینک یه گزارش درباره بهنام «بهنام دهش پور از آن جوان هاي پاكي بود كه وقتي دانست سرطان دارد همه زندگيش را گذاشت براي بچه هاي سرطاني و خودش رفت» و موسسه خیریه است.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط جودی ابوت
|
ميدوني از چيات خيلي خوشم مياد ؟
خستهاي، داغوني، استرس داري، مدتهاست شبها درست حسابي نخوابيدي، يه كار چند روزه رو فقط تو چند ساعت بايد جمع و جور كني، و تو اين اوضاع من ميام و حرفي رو كه چند نفر ديگه هر كدوم هزار بار زدند رو دوباره بهت ميگم.
و تو براي اولين بار در طول اين سه سالي كه ميشناسمت جوش مياري. جوش آوردن تو چه شكليه ؟ صدات در حد 5/. دسي بل از حد هميشگي فراتر ميره و قيافت جديتر ميشه. هرچند من تا همين حدش رو هم تا حالا نديده بودم ولي اگه يكي از تو كوچه بياد و تو رو تو اين وضعيت ببينه قاه قاه به من ميخنده كه ميگم جوش آوردي.
با همه اينها وقتي پا ميشم ميام سر جام ميشينم چند دقيقه بعد مياي و ازم ميپرسي ناراحت شدم ؟
... هميشه آرزوم بود همسر خيلي خوش اخلاقي نصيبم بشه انگار زياد روش تاكيد كرده بودم چون واقعا خدا تو برآورده كردن اين آرزوم سنگ تموم گذاشته . آني ميگه : لوك اصلا نقطه جوش نداره !
ميدوني هزار بار هم بگم عاشق اخلاق ورزشكاريتام كم گفتم ؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت
|
میاد . میدونم میاد
نمیذاره تو این سرما زیر بارون یخ بزنم
بیا عزیز رفته بی تو دلم گرفته
هق هق گریه و تیک تیک دندونا با هم قاطی شده
هنوز نگاه میکنی و میدونی که میاد
نذار بمونم تو این غروب غم گرفته
مث یه گنجشک خیس و ترسیده و سرما زده کز کردی
ملتمسانه نگاه میکنی به سر کوچه ... اون که نمیدونه من اینجام . اصلا فهمید اومدم اینجا گریه کنم ؟
قصه دلتنگیه قصه بی تو بودن
این پا و اون پا میکنی
بیست دقیقه گذشته
مطمئن میشی ردی از اشک ها توی صورتت نباشه
در رو که وا میکنی و میری تو . خوابیده
فهمید ناراحت شدم ؟ نفهمید ؟ نفهمید زدم بیرون تا بچه ها اشک هام رو نبینن ؟ نفهمید نمیخواستم تنها باشم ؟ نفهمید تو دلم آرزو میکنم بیاد منو پیدا کنه و محکم تو آغوشم بگیره و بگه عزیزکم نارحت نشو غصه نخور
فرقی نداره بی تو موندن و رفتن من
*********************************************************************
چرا گاهی مردها نمی فهمن یه جمله عاشقانه بیشتر ، بغض فرو خورده مون رو میشکنه و پرتمون میکنه تو آغوششون ؟ چرا یهو بعد از اون همه عشق و مهر و ناز خریدن زود نا امید میشن ؟ یعنی ما دیر تصمیم میگیریم دست از سرسختی و قهر برداریم ؟
نمیدونم نمیدونم چرا وقتی التماسم میکنه به نرنجیدن یا به گفتن درد و غمم ، نمیتونم بهش محل بذارم و درست لحظه ای که نرم میشم و دلم میخواد برم طرفش ناامید میشه و دست میکشه ؟
نمیدونم ...
پی نوشت : همون روز حل شد. در واقع مشکلی نبود. دل من خیلی گرفته بود و قرار بود بریم بیرون که کار برای لوک پیش اومد و نمی تونست. آخرشم هم رفتیم . اون قدر که میخواستیم نشد ولی حال من بهتر شد . کاشف هم به عمل اومد اصلا نفهمیده من رفتم بیرون که بخواد فکر کنه واسه چی رفتم !!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت
|
دوشنبه كه اومدم سر كار يه سري تلفن داشتم از بعضي مشترياي شركت كه باهام كار داشتن و چون از قضيه فوت پدربزرگم مطلع شده بودن بهم تسليت ميگفتن. فك كنم قبلا هم گفته بودم كه مشترياي شركت ما عموما سازمانهاي دولتي يا شركتهاي و سازمانهاي خصوصي خيلي بزرگ هستن. كارهاي مم*لكت رو هم كه ميدونين خيلي حساس (!!) و real-time ئه ، و به محض اينكه كه زنگ ميزنن ما بايد كارهاي ديگه رو بذاريم زمين ببينيم اينا چي ميگن !! خلاصه چند از مشتريها هي اين دو روز زنگ ميزدن و از اون جايي كه كارشون به من مربوط ميشده ، خانم ع (منشي شركت) هم ناچار شده ماجرا رو براشون بگه تا يه وقت خداي نكرده از دستمون ناراحت نشن !
نتيجه اين شد كه بنده صبح دوشنبه با اظهار تسليت اين دوستان مواجه شدم و اما جالبترينشون اين دو مورد بود :
-
آقاي ك كه مدير كل يه سازمان بزرگ دولتي تو استان ... هست و اتفاقا اولين بار بودم جمال گوشم به شنيدن صداشون روشن ميشد ! ابتدا اينجوري فرمايشات پر در ّ و گوهرشون رو شروع كردن كه : خانوم ابوت اول اجازه بدين اول خودم رو معرفي كنم كه ك هستم چون ما تازه با هم آشنايي شديم و ما حالا حالاها با شما كار داريم !!!! (اتفاقا من فقط با ستاد مركزي اين سازمان سر و كار دارم و فقط از سر لطف حاضر شدم مستقيما به ايشون خدمات پشتيباني بدم) و بعد از يه سلام و احوالپرسي خيلي گرم و يه معذرت خواهي خيليييييي گنده بابت اينكه تو چنين موقعيتي مزاحمم شدن و البته يه تسليت مفصل پشت بندش اين چنين فرمودن : ايشالا روحشون شاد باشه ، ايشالا شما مهجور باشين !!!!!! من مغز فندقي يه مدل مهجور ميشناسم كه تو مايههاي مجنون و كسيه كه عقل درست حسابي نداره. فك كنم يه محجور هم داشته باشين كه معنيشو نميدونم. حالا يه انسان خيري پيدا شه به من بگه اين مهجور يعني چي ؟! اول فك كردم شايد منظورش اينه با انبيا محشور بشين (البته پدربزرگم نه خودم !!) ولي وقتي آخر مكالماتش دوباره اين كلمه رو تكرار كرد ديگه ... ! كم آوردم !!
-
خانم ش معاون دبير يه انجمن خصوصيه كه يه خانوم ميانسال و به ظاهر متشخصيه !!! ايشون هم تماس گرفتن و اينگونه به من تسليت گفتن : خانم ابوت واقعا متاسفم . گفتين كيتون فوت كرده ؟ - جواب دادم پدربزرگم – آخي نازي خيلي دوستش داشتي ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! – با چشم هاي گرد شده و البته خندهاي كه به هزار زحمت قورت دادم جواب دادم خب بله ! – آخي نازي خدا رحمتش كنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!
يه گوگولي مگوري كم مونده بود بگه بهم !! ببينم حالا اگه ميگفتم نه دوسش نداشتم ديگه نميگفت خدا رحمتش كنه ؟!!!
خلاصه كه روحيه بچهها حسابي شاد شد !! ببينين با چه آدماي نازنيني سر و كار دادم من !!
دوستاي گلم از همدردي و تسليتهاتون خيلي ممنونم. دوستتون دارم. بوسسسسسس 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت
|