صبح كه از خواب بيدار شدم همچين يه حال خوشي داشتم. آخه امروز عصر نامزدي يكي از دوستاي صميمي و قديميه لوكه كه من هم دوسش دارم و هم خيلي براش احترام قائلم. محسن هم مثل لوك تا اين سن و سال مجرد مونده بود (همسن لوكه) و خيلي اميدي به ازدواش نداشتيم. هر چقدر از ادب و شخصيت و متانتش بگم كم گفتم. يه جذبهاي هم داره كه نگو. حالا مشخصه اصلي محسن چيه ؟ اين كه حالت صورتش هيچ وقت تغيير نميكنه. يعني خيلي كم پيش مياد لبخند يا حتي اخم محسن رو ببيني. هميشه يه صورت جدي و محكم و مديرمنشانهاي داره. طوري كه واسه ماها تو شركت تبديل به يه شوخي هم شده. آخه شركت ما هم گاهي مياد و سر ميزنه و همه بچهها ميشناسنش. نامزدش يه دختر بسيار دوست داشتنيه كه رشتهاش نقاشيه و واقعا از لحاظ خوبي دست كمي از محسن نداره. عروسي ما هم بودن . مامان لوك كه محسن رو خيلي خيلي دوست داره وقتي نامزدش رو ديد كلي ازش خوشش اومد و از شدت ذوق كت محسن رو بوسيد. خلاصه كه واسه امشب كلي خوشحال بودم.
تازه امروز تولد فرشته – جاري جان بزرگه كه پليسه – هم هست و ديگه حسابي شارژ بودم. زود هم حاضر شديم و اومديم با لوك بزنيم بيرون كه پيادهروي كنيم تا شركت و از كوچه و خيابونهاي پردرخت بريم تا از هواي صبحگاهي هم لذت ببريم.
موقع خروج از خونه به لوك گفتم بذار مدارك ماشين رو از تو كيف دربيارم. آخه ديروز بعد از شركت لوك رفته بود دندونپزشكي و من هم رفتم خونه و مدارك و سوئيچ ماشين رو برداشتم و رفتم دنبالش. طفلك 5/1 ساعت تو دندونپزشكي بود و دكتر داشته رو دندونش كار ميكرده. خلاصه دستم رو كردم تو كيف اما به جاي مداركي نخورد. كلهام رو كردم تو كيف و هر چي گشتم ديدم نيست. يه جاي مداركي قرمز دارم كه كارت ماشين و بيمه و كارت سوخت و گواهينامه خودم و چند تا ديگه از اين چيزهاي مربوط به ماشين توشه. اولش فكر كردم از تو كيف درش آوردم و اطراف رو گشتم. اما نبود. شوخي شوخي داشت جدي ميشد. هرچقدر كه ميگذشت اعصاب من خردتر ميشد و استرسم بيشتر. دردسرتون ندم مداركم گم شده. لوك رفت دو سه جايي كه رفته بوديم رو سر زد اما اثري از مدارك نبود. اعصابم خيلي خيلي خرد شده بود. تو ماشين رو سه چهار بار گشتيم اساسي هم گشتيم. خونه رو هم همين طور اما نيست. من كه هي ميگشتم و هي زار ميزدم. لوك هر كاري كرد نتونست منو آروم كنه. شوخيهاش و حتي بوسهاش هم جواب نميداد. يعني تا همين يه ساعت پيش داغون داغون بودم. الان هم كاملا خوب نيستم اما سالي و پريرخ و آزي و خانم عارفي (همون مدير داخليمون) انقدر دور و برم رو گرفتن و باهام حرف زدن و چرت و پرت گفتن و حرفهاي خندهدار زدن كه بهترم. ولي مثلا الان با كاپشن نشستم. انقدر كه سردمه. اونم من گرمايي. وقتي اعصابم به هم ميريزه اينجوري ميشم. بابام هم داره از كرج مياد تا كمك كنه بازم بگرديم و بعد بريم دنبال كارهاي اداري.
نميدونم چرا انقدر ناراحت شدم و اعصابم خرد شد. همه ميگن مهم نيست فداي سرت مدارك يا پيدا ميشه يا المثني ميگيري. ولي خيلي ناراحتم. الان باز بهترم دو ساعت پيش بايد منو ميديدين. كلا رو ماشينم و هر چيزي كه مربوط بهش باشه حساسم. بگذريم. اميدوارم شماها رو ناراحت نكرده باشم با اين حرفهاي افسرده كنندهام !
منو باش كه ميخواستم ادامه نوشته ديروز رو كامل كنم و يه پست بذارم. آخه ما اين تعطيلات رو رفتيم سفر و جاي شما خالي بسيارررررر خوش گذشت. شايد چند ساعت ديگه يه پست گذاشتم و ماجراي سفر رو گفتم. برم به كارهام برسم. دوستتون دارم خيلي زياد به چشمهاتون هم خيلي مياد.

سر كوچه ما يه گلفروشيه. البته دقيقتر بگم سر كوچمون يه ميدونه كه خودش گلكاريهاي قشنگي داره و دور اون ميدون يه دكه گلفروشيه. دوشنبه صبح با لوك از خونه زديم بيرون و دقيقا رسيديم به كنار گلفروشي كه من يادم افتاد آخخخخخ نهارمون رو جا گذاشتم. لوك رفت ناهار رو از خونه بياره و من هم شروع كردم همونجا به قدم زدن و نگاه كردن به گلهاي قشنگ اطرافم. يهو پشت دكه يه چيزي توجهم رو جلب كرد. رفتم و ازش عكس انداختم :

كلي با اون گلهاي قشنگ حال كردم براي خودم. بعد كه چرخيدم و اومدم جلوي دكه نگاهم به آقاي گلفروش افتاد كه داشت رو يه 206 سفيد چسب ميگذاشت. يهو دوزاريم افتاد. لوك هم همون موقع رسيد. با ذوق ماشين رو نشونش دادم كه قرار بود بشه يه ماشين عروس. ياد عروسي خودمون افتادم و بيشتر ذوق كردم. بعد هم همون عكسهايي كه از گلها گرفته بودم نشونش دادم و تقديمش كردم به اون !!

جالب اينجاست كه گلفروشياي كه دسته گل عروس و ماشين عروسيمون رو درست كرد هم خيلي نزديك خونمونه. يعني درست تو همون خيابون بالاي خونمون و چند قدم نرسيده به همين ميدون. واي كه هنوز هم از يادآورياش احساس هيجان و خوشي ميكنم. آخه از اونجايي كه پدرم خودش توي كار گل و گياهه اين كار رو سپرديم به اون. درست دو روز مونده به عروسي با لوك رفتن پيش گلفروشي مذكور. شب قبل از عروسي هم من با لوك رفتم اونجا تا ببينم مدل پيشنهادي آقاي گلفروش كه لوك و بابا تاييدش كرده بودن واقعا قشنگه يا نه. كه خب قشنگ بود. فقط گفتم به جاي رز كرم دوست دارم دسته گلم رز قرمز باشه. اگه نبود صورتي. كه خب رز قرمز نتونسته بودن تهيه كنن (به خاطر فصلش) و دسته گلم رز قرمز تيره بود (ترجيح ميدادم قرمز روشنتر باشه اما اشكالي نداره همون رو هم خيلي دوست داشتم).
آخي يادش بخير !
يه چيزي رو ميدونين ؟ خب شايد براتون جالب باشه كه بدونين من صبح روز عروسي از خونه خودم رفتم آرايشگاه !! نميدونم شايد جزو معدود عروسهايي باشم كه شب قبل عروسي خونه خودشونن !! حالا ماجرا از چه قرار بود ؟!
قبلا هم گفتم ما سه سالي ميشه كه از تهران رفتيم كرج. تصميم داشتيم از دو روز قبل از عروسي بيايم خونه مادربزرگم و اونجا باشيم. نميدونم چي شد كه پيشنهاد دادم به جاي خونه مادربزرگم بريم خونه من و لوك !
اينجوري شد كه شب عروسي (يعي شبي كه صبحش عروسيمون بود !) من و لوك روي تخت خودمون و توي اتاق خودمون خوابيديم !! البته مامان و باباي من هم كه از روز قبل خونه مادربزرگم بودن همون روز يه سر رفته بودن خونمون – كرج – و آخر شب اومدن و شب همون جا موندن !
ولي واقعا اين قضيه باعث شد آرامش من چندين برابر بشه. حس خيلي خوبيه كه شب عروسي كه خب ناخودآگاه آدم حداقل كمي استرس و هيجان داره، پيش همسرت باشي و صبح زود هم كنار اون بيدار بشي ! خيليييييي خوب بود. هيجانش وقتي بيشتر ميشه كه صبحش وقتي ميري يه دوش بگيري تو حموم – اونم تو حموم يه خونه نوساز ! – يه سوسك گندههههههه ببيني و جيغ بزني سوسككككككككك ! كمككككككك !!!!!!!!!
اينم بگم كه پستهاي عروسي و قبل از عروسي و بعد از عروسي سر جاي خودشه !
آها حرف رسيد به سوسكه ! يكي دو روز بعد از عروسي طي عمليات اكتشافانهاي كه انجام داديم رد سوسكها رو زديم ! ماجرا از اين قراره كه اين خونه ما حدود 2 ساله كه ساخته شده. دقيقتر بخوام بگم ميشه يك سال و نيم. صاحب خونه قبل از ما خونه رو به يه آقايي اجاره داده بوده كه يه پاش اينور بوده يه پاش اونور ! اينور و اونور آب منظورمه ! در واقع اين خونه يه جور خوابگاه و محل استراحت بوده براي آقاهه براي زمانهايي كه تو ايران بوده. به همين دليل مثلا كولر رو اصلا راهاندازي نكرده بود، شيلنگ گاز نخريده بود (يعني از گاز استفاده نميكرده)، سهراهي اتصال خروجي ماشين لباسشويي به ورودي/ خروجي آب زير ظرفشويي نگرفته بود (يعني از لباسشويي هم استفاده نميكرد) و خيلي چيزهاي ديگه. در واقع خونه يه جورايي آكبند بود موقعي كه به دست ما رسيد !
اما عوضش انگار از حموم زياد استفاده ميكرده !!! الان بهتون ميگم چرا ! تو خونه ما درهاي درستشويي و حمام چوبيه. در دستشويي مشكلي نداره شكر خدا اما در حمام (كه به همراه توالت فرنگي تو اتاق خواب واقع شده) به خاطر رطوبت در قسمت پايينش لايهاش جدا شده و در واقع يه راه نفوذ به داخل در بازه. جالب اينجاست كه در از نوع خيلي مرغوب و محكميه اما بيچاره انگار خيلي خيلي آب بهش خورده. حالا اين سوسكهاي بياصل و نصب (!) از همون جا رفته بودن تو و اقدام به تخمريزي و از اين كارهاي بين ا م و سي كرده بودن ! هوا هم مرطوب و آب به ميزان لازم و جاي گرم و نرم و ديگه خلاصه بهشتي بوده واسشون !
خلاصه خانوم و آقا كه شما باشين چند فقره ديگه از اين سوسكهاي گندههههههه و چند مورد هم سوسك كوچولو مشاهده كرديم ما. ديگه يه جوري شد كه ما اين پيفپاف رو گذاشته بوديم گوشه ميز آرايش كه بغل در حمومه تا هميشه مسلح باشيم !
ديگه ديروز صبح در يه اقدام انتحاري در رو از پاشنه كنديم ! نه خير خونه هيچكس نرفته بوديم خواستگاري !! لوك يه بار در عمرش رفت خواستگاري كه واسه هفت پشتش بسه !! لوك جانمان در رو از لولا جدا كرد و برديمش روي بام (همون پشت بام !). يه پيفپاف از همون درز خالي كرديم تو. يه ده دقيقهاي كه اونجا بوديم سه تا سوسك نامرد از در اومدن بيرون. ديگه در رو گذاشتيم همون جا بمونه تا دخل سوسكهاي نامرد بياد. فردا هم قراره بريم يه سم درجه يك ميگيريم و خالي ميكنيم توي در ! سمش مايعه و خوبيش اينه كه همه جاي در رو ميگيره و ديگه همههههه سوسكهاي بيتربيت ميميرن ! هوراااااااااااا !!!!!!!
اينه كه الان يه حموم اپن داريم !! ![]()
آخر هفته كه بيشترش گذشته، با اين وجود اميدوارم بقيهاش براتون شيرين شيرين باشه. ![]()
توضیح نوشت : نسیم جونم اومدم عکس ها رو تو پرشین گیگ آپلود کنم که یاد حرفت افتادم. اومدم تو وبلاگت ببینم کجا آپلود میکنی. امروز خونه مامانم اینا هستم. انقدر دلم میخواست ببینمت. باید حتما یه قراری باهات بذارم. ![]()
1- اين پست رو به افتخار خودم مينويسم چون بالاخره تونستم به همه كامنتها جواب بدم !
البته بماند كه الان چند تا دوست جديد دارم كه بهشون سر بزنم و چند تا پيام خصوصي كه بايد جواب بدم و كامنت گذاشتن براي دوستايي كه بهشون مدام سر زدم اما خيلي وقته هيچ پيامي براشون نذاشتم به علاوه اينكه چند تا عكس از خونهام بگيرم و بذارم اينجا و ... فكر كنم اگه بخوام بشمرم افسردگي ميگيرم !!
2- ماماني (مادر لوك) ساعت 2 صبح شنبه از مشهد برگشت و لوك هم رفت راه آهن دنبالش. ديروز عصر هم بعد از شركت رفتيم اونجا و شام هم بوديم. با اينكه همگي سفارش اكيد كرده بوديم چيزي با خودشون نيارن باز هم شرمنده كردن و با يه چمدون پر برگشتن. خلاصه كه ديشب صاحب سوغاتي شديم. حالا بشنويد از اين كه ديشب من و لوك به اتفاق آني و نادر رفته بوديم اونجا. يه ساعتي بود كه نشسته بوديم كه پدرام (برادرزاده لوك – پسر نيما) زنگ زد به مامانياش و كلي اظهار دلتنگي كرد. اما واي از وقتي كه شنيد ما اونجاييم. كلي آه و فغان كرد و بعد هم به مامانياش گفت گوشي رو بده به خاله جودي. بعد با غصههههههه به من ميگه : خاله الان همه اونجان ؟؟؟ ميگم : نه خاله فقط ما و عمو نادر ايناييم. ميگه : خب فقط ما و عمه اينا نيستيم اما همه دنياااااااااااااا (با همينقدر تاكيد بخونين !!) اونجان الان ! كلي هم مادر طفلكياش رو دعوا كرد كه چرا منو نبردي پيش مامانيام ؟!!
خلاصه پدرام طفلكي اون طرف غصه ميخورد و شاكي بود، ما اين ور غش غش بهش ميخنديديم !
3- چند سال و ماه پيش در چنين روزي، رهاتر از باد عزيزم (مانياي سابق !) منو به يه بازي دعوت كرد. پس بازي ميكنيممممم !
دلیل انتخاب اسم وبلاگ ؟
موقعي كه اين وبلاگ رو ايجاد كردم، شديدا به آهنگ "وقتي تو با من نيستي از من چه ميماند " معين علاقه داشتم و وصف حالم بود در خصوص لوك خوش شانس. با تاثر از همون آهنگ اسم وبلاگ رو گذاشتم " وقتي تو با من نيستي". البته منظورم اين نبود كه لوك با من نيست يا عشق رو ازم دريغ ميكنه منظورم محتواي كلي اين ترانه بود كه يعني اگه تو نباشي از من هيچي نميمونه. فكر كنم اولين بار سجاد به بار منفي اين عنوان اشاره كرد. منم تصميم گرفتم مطابق قانون جذب و كلام خلاق و اينها پيش برم و نذارم اين عنوان بار منفي داشته باشه. پس شد "وقتي تو با من هستي". اما خب آدرس وبلاگ موند "whenurnot" كه مخفف همون "when you are not" ئه . ديگه اينو كاريش نميتونم بكنم. ضمن اينكه هنوز به اون آهنگ معين شديدا معتقدم !
دلیل انتخاب اسم مستعار؟
شايد چون دوست ندارم شناخته بشم. چون يكي دو بار كه تو محيط مجازي عد از استفاده از اسم مستعار، وقتي به چند نفر اعتماد كردم و هويت واقعيام رو نشونشون دادم ازشون ضربه خوردم. اما خب اون موقع نوجوان بودم و بيتجربه. الان بعضي از دوستان اينجا يه چيزايي در مورد خودم و هويت واقعيام ميدونن چند نفري هم خيلي ميدونن ! اما با تمام علاقهاي كه به اسم واقعيام دارم، همون جودي ابوت رو خيلي خيلي دوست ميدارم. مثل جودي دنيا رو همينجوري سرزنده و شاد و پر از قشنگي هم ميبينم. تو شخصيتهاي كارتوني مرد، لوك خوش شانس رو خيلي دوست داشتم و بنابراين اسم لوك شد لوك خوش شانس !!
پنج وبلاگی که میخونم؟
شرمندهام اما واقعا هر جوري بخوام غربالگري كنم خيلي بيانصافيه اگه بخوام به 5 تا اشاره كنم. 20 تا هم كمه چه برسه به 5 تا ! همه لينكهايي كه تو قسمت پيوندها هست به اضافه وبلاگهاي ديگهاي كه اينجا نيستن ! همه رو ميخونم با اينكه خيلي كم كامنت ميذارم.
پستی که همۀ عقایدم رو توش نوشتم؟
تا حالا خيلي نشده از عقايدم بنويسم. ان شاء الله به زودي.
مشکلی که با کمک بچه های وب حل شد؟
هيچ وقت همراهي و دلگرمي و دلداري و انرژي مثبت و دعاهاي دوستان نازنينم رو از ياد نميبرم اونم تو سختترين روزهاي زندگيام. از صميم قلب ايمان دارم دعاهاي دوستام در حل شدن مشكل ما – در واقع موافقت كردن پدرم با ازدواج ما – خيليييييييييييييييي تاثير داشت. تا عمر دارم دعاگوي و ممنون تك تك شماها هستم.
دعوت؟
واقعا نميدونم كس ديگهاي هم هست كه بازي كرده باشه يا نه. اگه هست حتما بهم بگه تا رسما دعوتش كنم ! اما عليالحساب هر كس بازي نكرده و دوست داره دعوته.
راستش رو بخواين اولين باري بود كه كسي منو آدم حساب كرد و به يه بازي دعوت كرد !! ممنونم رها جان ! تو شركت باهات خشكه حساب ميكنم !!
سلام سلام آي بچهها من جودي ام دوست شما !!
يعني از شنبه من هي پست نوشتم هي تا يه صفحه شد زنگ زدند پاشو بيا جلسه. هي منو كشوندند بيرون. اونم چه جلسههايي ! همه بالاي 3 – 4 ساعت ! يعني فكر كنم امروز تنها روزيه كه من از در شركت بيرون نرفتم. بعد همه اون پستهايي كه نوشتم رو ميخونم ميبينم بيات و بيمزه شده و دوباره از اول مينويسم ! اينه كه شرمنده روي ماههههههه شما هم هستم. ولي باور كنين حسابييييييي سرمون شلوغ بوده. حالا ميگم براتون ميفهمين چرا.
خب اول يه كم از خودمون بگم. خدا رو هزار مرتبه شكررررررررر كه همه چي خوب و شاده و من و لوك از روزهاي متاهلي شديدااااااا راضي هستيم. لوك هر چقدر دوست و همراه و رئيس و شريك آينده و نامزد خوبي بود، هزارررررررررر برابر همسر بهتريه. يعني اگه ميدونستم 10 سال پيش باهاش ازدواج ميكردم اصلا !
يه همسر فوق العاده ملايم و مهربون و خوش اخلاق و خوش خنده و پايه و بسيارررررر كمك كننده در امور منزل. يعني خيلي وقتها از من هم بيشتر كار ميكنه توي خونه !! اصولا انگار براي شوهر بودن آفريده شده !!
يه چيز جالب هم بگم در موردش. لوك ذاتا آدم خيلي مهربونيه. اين رو همه كساني كه ميشناسنش ميدونن. يه آدم صبور و مهربون و خوش قلب. يعني بعضيها مثل مامان خودش و مامان من دلشون براش ميسوزه كه مبادا ديگران اذيتش كنن از بس مهربون و صبوره. (البته خدا رو شكر خيلي وقتها حق خودش رو ميگيره)
ولي شايد عده خيلي كمي بدونن كه احساساتش رو هم به جاش خيلي خوب بروز ميده. آخه معمولا ظاهرش خيلي پرحرارت و پر احساس نيست. حالا خود من آدمي بودم كه شوهر خيلي رومانتيك دوست نداشتم. يني دوست داشتم منو خيلي دوست داشته باشه و خيلي محبت كنه و علاقه نشون بده اما نه اينكه همش تو فاز كبوتربازي و اينا باشيم.
خب تو دوران دوستي و نامزدي لوك همون طوري بود كه دوست داشتم. اما جالبش اين بود كه بعضيها فكر ميكردند لوك خيلي آدم باحرارتي نيست توي نشون دادن احساسات. همون خانوم روانشناسي كه بابا رو پيشش برديم و از دوستان لوك و عمه من هم بود، اينو يه بار از من پرسيد. يعني دقيقا چنين فكري ميكرد.
لوك معمولا احساساتش رو در خلوت نشون ميده و نهايتا كمي جلوي كساني كه خيلييييييي باهاشون صميمي باشيم. البته من هم دقيقا همين جوري ترجيح ميدم. اينه كه خيليها نميتونن تصور كنن چقدر پراحساسه همچين !
حالا همه اينها رو گفتم كه بگم حتي خود من هم اون چهره لوك رو نديده بودم !! يعني بايد تو خونه از دستش فرار كنم از بس منو بغل ميكنه و ميچلونه !!

البته كه من هم بدم نمياد ولي شما فك كن دارم غذا ميپزم يا يه چيزي از تو يخچال برميدارم يا حتي ميرم دستشويي !!!! نميذاره كه ! آهاي اون بيتربيتهاش فكر بد نكنن ! نه اتفاقا اين خوبي رو داره كه محبت و عشق و علاقه رو با مسائل ز ن ا ش و ي ي اصلا قاطي نميكنه. من از همه جوونهاي مجرد و زير 20 سال اينجا عذر ميخوام ! خلاصه كلام اين كه اين علاقه نشون دادنها اصلا لزوما به ت خ ت منتهي نميشه ! گرفتين ديگه !
الان ميگين اين جودي چه بيتربيت شده از وقتي شوهر كرده !! نخير عزيزان دل من، اينها همش درس زندگيه !!!!!
كار خونه رو كه هيچ مشكلي نداريم. اولا اصولا آدمهاي سختگيري نيستيم ثانيا خدا رو شكر لوك پا به پاي من كمك ميكنه. جاروبرقي و تي كشيدن و مرتب كردن تخت و آشغالها كه اصلا از وظايفشه انگار ! ظرف شستن و مرتب كردن رو هم با همكاري كامل انجام ميديم. غذا درست كردن كه تا الان فقط 5 – 6 بار انجام شده توسط بنده و با اشتياق شديد بوده !
حالا چرا 5 – 6 بار غذا درست كردن ؟ به خاطر اين كه ما اصلا خونه نيستيم كه ! اون هفته اول عروسي كه مامانم اينها تهران بودن و خونه مادربزرگم، هر شب يه سر ميزديم به خونه مادرشوهرم و يه سر به خونه مامان بزرگم. بعد هم كه مامان و بابا رفتن كرج، وسط هفته 3 شب ميريم به ماماني (مامان لوك) سر ميزنيم و هفتهاي دو بار هم ميريم خونه مامانم اينا و پنجشنبه شب هم ميمونيم اونجا. جمعهها از كرج ميايم و يه سر ميريم خونه مامان لوك كه همه دور هم جمع هستن.
يعني نهايتا هفتهاي يك شب خونه خودمون بوديم ! اينه كه تا حالا كلا فقط 5 -6 تا غذا درست كردم كه عبارت بوده از كباب ديگي (همون كباب تابهاي) البته دو بار ! – يه بار ديشب يه بار هم هفته اول عروسي - ، يه سوفله مرغ و قارچ، يه لازانيا ، يه مرغ كبابي – سوخاري و يه ماكاروني !
هنوز همه كارهاي مربوط به خونه رو انجام نداديم. مثلا كابينتهاي آشپزخونه رو هنوز به سليقه و نظر خودم نچيدم. كشوهاي دراور رو هم همينطور. ولي با خوشحالي و آرامش همينجوري گذاشتم يواش يواش انجام بديم.
آخر هفته گذشته خيليييييييي پركار بود. صبح پنجشنبه با نادر و آني قرار داشتيم بريم دركه. جاتون خالي خيلي خوش گذشت. وقت كردم چند تا عكس ميذارم براتون چون عكسهاي خيلي خوشگلي گرفتم.
بعدش اومديم خونه و يه چرت كوچولوي يك ربعه زديم و بعد رفتيم نمايشگاه گل وگياه پيش بابام. (آخه اونم شركت كرده بود) ماشين ما دست بابا بود. – به اصرار من لوك ماشينش رو يه هفته بعد از عروسي فروخت و الان فقط ماشين من مونده– چند تا گلدون خوشگل هم بهمون داد و بعد ما ماشين رو برداشتيم و رفتيم كرج دنبال مامانم. آخه دختر عمهام شب ما رو دعوت كرده بود. اين دخترعمهام كه هم خودش خيلي مهربونه هم شوهرش خيلي آقا و دوست داشتنيه اولين نوه تو خانواده بابا اينا بود كه عروسي كرد. سال 78 . سه تا هم بچه داره يكي از يكي نازتر. ديگه بالاخره من هم امسال ازدواج كردم و اون رو از تك بودن درآوردم ! البته اون تنها نوه دختريه كه ازدواج كرده و منم تنها نوه پسري !
خلاصه مامان رو آورديم و سر راه رفتيم تا مامان براي خونه نوي دخترعمهام كادو بخره و ما هم شيريني خريديم و رفتيم خونه ما. اونجا من حاضر شدم و رفتيم خونه دخترعمهام. بابام هم نمايشگاه خيلي نزديك خونه دخترعمهام بود با عموم اينا (عمو كوچيكم هم تو نمايشگاه بود) رفته بود اونجا. خلاصه همه اونجا جمع بوديم و جاي شما بسيار خالي. آقا داماد جديد رو همه حسابي پسنديدن و كلي از لوك تعريف كردن. آخه لوك رو فقط موقع كارت دادن و روز عروسي ديده بودن. آخر شب هم ما زودتر از بقيه پا شديم آخه بنده خدا شوهر دختر عمهام فرداش (جمعه) جلسه كاري داشت، اما هيچ كس ملاحظهاش رو نميكرد و همه تازه بهشون خوش گذشته بود ! اونجا بود كه لوك دليل علاقه زياد منو به بعضي از اعضاي خاندان پدري درك كرد !
مامان اينها رو شب برديم خونهمون. فرداش كه جمعه ميشد و 7 آبان تولد نيما جونم – برادر بزرگه لوك - بود. بابا كه صبح زود رفت نمايشگاه . البته لوك با ماشين برد رسوندش و برگشت. قرار بود من و لوك با مامان بريم بيرون تا براي تولد نيما كادو بخريم. در تماسي كه لوك با فرشته – همسر نيما – داشت فهميديم فرشته هم ميخواد همون موقع براي نيما كادو بخره.
حالا ماجرا هم از اين قرار بود كه روز قبلش كه با لوك مشورت ميكرديم براي نيما چي بخريم، لوك پيشنهاد مو زن رو داد. (مو زن = اصلاح كننده مو) . جالبيش اينجا بود كه جمعه صبح فرشته بهمون گفت نيما از ش خواسته براش يه مو زن نو بخره چون مو زن قديمياش به كم مشكل پيدا كرده بود. اما فرشته دلش ميخواست براش گوشي كادو بخره. وقتي فرشته فهميد كادوي ما چيه كلي خوشحال شد و ما هم از اينكه كادومون نيما رو خوشحال ميكنه كلي خوشحال شديم. چون ميخواستيم بريم جمهوري با هم قرار گذاشتيم و رفتيم دنبال فرشته كه خونه مامان لوك بود. از اون طرف هم لوك از شب قبلش به من گفت مامانت رو هم با خودمون ميبريم خونه مامانم و چون مامان من خيلي تعارفي و خجالتيه، خود لوك به مامانش زنگ زد و نميدونم دقيقا چي گفت كه مامانش زنگ زد خونمون و از مامان رسما دعوت كرد كه بياد. آخه مادر شوهر خيلي مهربونه و در خونهاش هميشهههههههه بازه و كلا اهل تعارف و دعوت نيست. اينو دفعه اول به همه هم ميگه.
موقع خريد كلي خوش گذشت و كلي خنديديم. فرشته ميخواست يه گوشي دو سيم كارته براي نيما بخره كه گفتن از بين گوشيهاي اصل فقط سامسونگ مدل دو سيم كارته داره. ديگه فرشته از يه مدل سوني اريكسون كه انصافا هم قشنگ بود خوشش اومد و بي خيال دو سيم كارته بودن شد – مدلش رو الان يادم نيست – اما درست در لحظات آخر يه گوشي چيني ديديم كه قيافهاش دقيقا مثل همون بود و دو سيم كارته هم بود و همه تاييد كرديم براي نيما كه زود گوشي دلش رو ميزنه همون گوشي چينيه خيلي خوبه.
بعد رفتيم تا ما كادو بخريم و اولين مغازهاي كه رفتيم تو كادوي مناسب رو پيدا كرديم و اين رو براي نيما هديه گرفتيم. فروشنده ميگفت امريكاييه و موزنش از پاناسونيك و براون و فيليپس خيلي بهتره. در همونجا لوك هم عليرغم مقاومتش صاحب يه هديه از طرف من شد ! يه ريشتراش پاناسونيك.
این :
از خريد مستقيما رفتيم خونه ماماني و اونجا همه جمع بوديم و كلي جيغ و داد و شوخي كرديم. نيما كحل كارش يه جلسه داشت و براي همين ديرتر اومد و وقتي رسيد همه با هم جيغ و سوت و دستتتتتت. خانواده لوك خيلي شاد هستن و وقتي دور هم جمعن هميشه همينجوري بساط شوخي و خنده و رقص و آوازه. اين جمع براي مامانم كه خيلي وقت بود جمع شلوغ و بزرگ و شاد رو تجربه نكرده بود خيلي خوشايند بود. مخصوصا از 21 سال پيش كه خاله و داييام از ايران رفتن و قبلتر از اون كه خالهها و داييهاي خودش هم همه رفته بودن و ديگه خونههامون سوت و كور بود.
البته خانواده بابا اينا هم پرجمعيت هستن اما انقدر شاد نيستن و معمولا يكي هست كه حال بقيه رو بگيره !
ديگه جاتون خالي خوش گذرونديم تا بعد از شام كه براش تولد گرفتيم. آهان عصر هم من و لوك رفتيم و كيكش رو از بي بي گرفتيم. البته پولش رو ماماني داد. واي كه من عاشقققق كيكهاي شكلاتي بيبيام.
حالا بشنويد از ايده سورپرايزي من براي نيما جونم. به فرشته پيشنها دادم گوشي نيما رو كش بره و سيم كارتش رو در بياره و بعد موقع باز كردن كادوها ازش بپرسه گوشيت كو و اينا. بعد كه به گوشيش زنگ ميزنيم اونم ميبينه يه صدايي از تو يه جعبه كادوكرده درمياد !!
خلاصه غروب فرشته چند بار سعي كرد اما نشد. مشكل مهم هم اينجا بود كه نيما مدام گوشيشو چك ميكنه آخه تلفن كاري زياد داره. تو فكر بوديم كه چي كار كنيم كه به ذهنمون رسيد اين كار رو با سيم كارت خود فرشته انجام بديم.
فرشته گوشيش رو داد به من و منم سيم كارتش رو دادم به لوك و اونم يواشكي تو اتاق كادوها رو كادو كرد.
ديگه بعد از كيك و تولدبازي نيما شروع كرد به باز كردن كادوها. كلي از كادوي ما خوشحال شد و ذوق كرد. همه رو باز كرديم تا رسيديم به اخرين كادو كه كادوي فرشته بود. در همين حال من كه داشتم فيلمبرداري ميكردم (با دوربين Canon عزيزم) يهو به فرشته گفتم فرشته گوشيات كو ؟ من گوشيات رو گذاشتم اونجا. فرشته هم شروع كرد به گشتن دنبال گوشيش و اطراف رو نگاه كردن. من مثلا با موبايلم شماره فرشته رو گرفتم كه يهو جعبه روي پاي نيما شروع كرد به آهنگ زدن. واييييييي اگه بدونين چقدر خوشحال شد و خنديد. كلي هم همسريش رو بوس بوسي كرد و منم هي تند تند عكس و فيلم ميگرفتم !
واي كه من عاشقققققققققق نيمام. اگه بدونين چقدرررررررر من اين برادرشوهريام رو دوست ميدارم. نيما هم منو خيلييييييييييييييي دوست داره. اين رو همه ميدونن و مخصوصا مادر شوهر و خواهر شوهري كلي كيف ميكنن. ديگه يه جوريه كه ميگن مثلا فلان چيز رو تو به نيما بگو چون تو رو خيلي دوست داره و رو حرفت حرف نميزنه.
همين جمعه هفته پيشش كه اونجا بوديم و نيما از محل كارش اومد، بعد از يه دور سلام و عليك و دست دادن فرشته رو بوسيد بعد ماماني رو ، خواهر شوهري كه هميشه كلي با فرشته شوخي دارن و تو سر و كله هم ميزنن گفت ا منو بوس نميكني ؟ نميگي منم دلم ميخواد. بعد نيما بوسش كرد و بعد برگشت گفت الان جودي هم دلش ميخواد. بعد منو محكم بغل كرد و كلي بوسم كرد و موهامو ناز كرد. ديگه همه زدن زير خنده و گفتن آهان پس بگو ، از اول هم ميخواسته جودي رو ببوسه ديگه بقيه رو يه ماچي هم كرده !
ايشالا خدا هميشه براي همسرش و پسرش و من و مادرش و همه خانواده حفظش كنه. كلا يه پست مفصل بايد در مورد اي برادر شوهري بنويسم.
داشتم ميگفتيم . ديگه شب توبد ساعت 11 هم كه همه تقريبا رفته بودن ما هم رفتيم دنبال بابا كه اونم منتظر ما بود. نمايشگاه هم ديگه تموم شده بود. البته شنبه هم بود اما ديگه بازديد عمومي نبود. جمعه و شنبه به اصرار مامان و بابا رو پيش خودمون نگه داشتيم و ديگه يكشنبه ساعت 10 رفتن كرج. مامان طفلكي همش كار ميكرد و هر كاري هم ميكردم حريفش نميشدم. همش هم ميگفت اومديم مزاحم شما شديم.
ديروز هم كه سهشنبه بود از قبل با سالي جونم قرار گذاشته بوديم بريم با هم لپتاپ بخريم. مدل مورد نظرش رو انتخاب كرده بود و رفتيم پاساژ ايران. آخرش هم از همونجايي كه خودم لپتاپ خريده بودم خريديم. البته من از شعبه پايتختش گرفته بودم. سر اين چونه زدن من با اينا سالي و لوك از شدت خنده دلشون رو گرفته بودن. هر چي پسره قيمت ميداد من ميگفتم اوووووووووه من از اون يكي شعبه فلان قدر ارزونتر گرفتم ! ديگه انقدر اينو گفتم و اون بيچاره مجبور شد تخفيف بده فكر كنم افسردگي گرفت. بعد رفتيم بيرون و ذرت مكريزيكي خشومزه خورديم و براي فيلم "هر چي خدا بخواد" بليط گرفتيم و رفتيم خونه ماماني كه نزديك سينما بود منتظر شديم تا سانسمون شروع بشه.
فيلم بدي نبود اما اون قدر كه انتظار داشتم خندهدار نبود. سالي هم ميخواست بابت لپتاپش بهمون شام بده كه راضيش كرديم باشه واسه يه شب ديگه. با سالي رفتيم خونه و تازه ساعت 11:30 شروع كرديم به درست كردن كباب تابهاي !! تا آماده شن شام قهوه تلخ رو گذاشتيم كه سالي هنوز نديده بود و خوراكي خورديم به اضافه ژله بستنياي كه من درسته كرده بودم. ديگه جاتون خالي ديشب فكر كنم نزديك 2 بود كه ما خوابيديم و سالي هم كه پيش ما مونده بود و بسيارررررر خوش گذشت.
امروز هم در حال نوشتم اين پست بودم كه فهميدم به به خاله پري طبق قرار اومده ! (آيكون يه جودي غصهدار) امشب هم داريم ميريم خونه مامان و بابا.
آها راستي يادم رفت بگم مامان لوك هم دوشنبه رفت مشهد با دوستاش و منو لوك رسونديمش راه آهن. هر چي اصرار كرد كه نريم ما به زور رفتيم و برديمش ! برگشتني هم تو اون هواي ملسسسسسسسس و زيبااااااا با لوك جانم برگشتيم خونه و تو راه هم كباب تركي خريديم كه من هوس كرده بودم. و شبي بسيار دلچسبي بود.
راستي يه خبر ديگههههههههههههه . آني و نادر دارن بچهدار ميشن. باورتون ميشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من اين خبر رو چند روز قبل از عروسيمون شنيدم اين خبر رو و بسياررررر شوكه شدم. چون اين دو تا هميشه ميگفتن ما اصلا بچه نميخواهيم. البته بين خودمون باشه در واقع يه جورايي بدون برنامه و اتفاقي بوده. من خيلي خوشحالم از اينكه به زودي يه ني ني به جمعمون اضافه ميشه اما راستش هنوز هم باورم نميشه !
چيه نكنه انتظار دارين در ادامه همين پست براتون از ماه عسل و عروسي و تولدم هم بگم ؟!
چشماتون خسته نشد ؟!!!!!
خب تا شما باشين از من پست جديد نخواين !
كامنتهاي پست قبلي هم به زودي تاييد ميشود !
دوستتون دارم خيلي زياد به چشمهاتونم خيلي مياد !
راستي اصلا مرور نكردم اين پست رو واسه همين غلط املايي رو به بزرگي خودتون ببخشين !
![]()