قدم زدن با جودی

باز کن چشمت را تا که گل باز شود؛ قصه زندگي آغاز شود؛ تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود ...

آغاز سال 91 - قسمت اول

قبل از شام مشغول بگو بخند با دختر خاله‌های لوك و عروس خاله بودم كه یهو آنی برگشت گفت فردا شب شام خونه ما !!! دقت داشته باشین كه قبل از عید من با مامانی و نسترن هماهنگ كرده بودم كه روز دوم عید همه عصری بیان خونه ما و بعد برای شام بریم پارك.

من گفتم آنی جان من قبلا همه رو دعوت كردم برای فرداشب شام پیش ما. اون برگشت گفت نه باید بیاین خونه ما (رو این باید هزار تا تاكید بذارین شما !!!)

من گفتم اما من هماهنگ كردم و اونم سریع برگشت گفت : نه اصلا شب نمیشه پارك رفت بچه‌ام سرما میخوره، من كه نمیام !! (دقت داشته باشین كه تو روزهای سرد زمستون آنی با خانواده‌اش چندین بار رفتن پارك اونم اون موقع كه رامین كوچیكتر بود. بعد الان كه هوا گرمتر شده بود رامین سرما میخورد ولی اون موقع نمی‌خورد !!!)

من اصلا نطقم كور شد. همون موقع مامانی (مادر شوهری) اومد تو اتاق و گفت جودی جان فردا شب قرار شد بیایم پیش ما.

آنی هم برگشت گفت نخیر می‌یاین پیش ما !!

بعد برگشت رو به من گفت اصلا یه پیشنهاد خوب ! غذای شام با من، دسرش با تو !!!!!!!!!

من یه لبخند كجكی زدم ! البته سعی می‌كردم ظاهرم رو حفظ كنم اما حالم گرفته شده بود اساسییییی !

خب البته این "برنامه دیگران رو به هم زدن و مطابق میل خود چیدن" یكی از توانایی‌های آنی عزیز ماست !!

دیگه به یه بهانه مامانی رو كشوندم تو اتاق و گفتم آنی اینطوری میگه. حالا چی كار كنم من ؟

مامانی هم كه متوجه ناراحتی من شده بود یه خرده قربون صدقه من رفت كه تو خانمی و عروس گل منی و این حرف‌ها. بعد همینجوری دوتایی داشتیم فكر می‌كردیم چی كار كنیم كه یهو نمی‌دونم من چرا جوگیر شدم و گفتم خب فردا نهار بیان !! یعنی واقعا موندم چی پیش خودم فكر كردم در اون لحظه !! با خونه‌ای كه هنوز خونه تكونی‌اش تموم نشده بود و آشپزخونه‌ای كه هنوز به هم ریخته بود و خریدهایی كه انجام نشده بود و غذایی كه آماده نبود !!

مامانی گفت نه عزیزم آخه نمی‌رسی و اینا ولی من گفتم نه یه كاری‌اش می‌كنم !!

آخه خاله اینا قرار بود جمعه صبح برگردن و من فقط چهارشنبه و پنج‌شنبه رو وقت داشتم. دلم نمی‌خواست برنامه رو بذارم پنج‌شنبه چون هی میترسیدم یه چیزی بشه و برنامه به هم بریزه و اینا.

حالا این وسط یه قضیه دیگه هم بود. زن دایی لوک سال گذشته مادرش رو از دست داده و امسال به اصطلاح عید اولش بود و باید می‌رفتیم دیدنش. از طرفی فردا داشت می‌رفت خونه پدری‌اش تو یه شهر مجاور و تا آخر تعطیلات قرار نبود برگرده. قرار شد فردا صبح من و لوک بریم دیدنش.

ساعت نزدیک 12 شده بود که من و لوک اومدیم خونه. اول یه خرده خونه رو مرتب کردیم اما اساسی خسته بودیم و راندمانمون هم خیلی پایین بود. واسه همین ساعت از 2 گذشته بود که گرفتیم خوابیدیم.

صبح پا شدیم و من تازه به عمق فاجعه پی بردم ! آشپزخونه که مثل سنگر جنگی بود. خونه زن‌دایی هم باید می‌رفتیم و خرید هم باید می‌کردیم ! از اون طرف لوک می‌گفت بهشون بگیم اول بیان خونمون و بعد بریم پارک. چون بچه‌ها تو پارک خودشون رو کثیف و خاکی می‌کنن و خونه تمیز رو به گند می‌کشن !

دیگه شما حساب کنین ما روی دور تند بودیم. قرار بود برای نهار سالاد اولوویه و ساندویچ مرغ درست کنم با یه ظرف گنده (در واقع یه دیگ !!) سالاد ماکارونی. برای توی خونه هم می‌خواستم با ژله میوه و اسموتی موز ازشون پذیرایی کنم. لابلای کارهام هم هر از گاهی تفقدی به آنی داشتم ! نمی‌تونین تصور کنین چقدر از دستش عصبانی بودم و بقیه کارهاش می‌اومد جلوی نظرم و بیشتر و بیشتر حرص می‌خوردم.

آنی دختر بدی نیست. خوبه مهربونه خوش قلبه. اما یه سری اخلاق‌های بد داره. البته همه ما اخلاق‌های بد و ایرادهای بزرگ و کوچک داریم. خود من از همه بیشتر. اما خب به هر حال آدم خوبه که رعایت دیگران رو تا میتونه بکنه. یکی از اخلاق‌های آنی که از اعتماد به نفس زیادش سرچشمه می‌گیره اینه که شدیدا فکر میکنه خیلی می‌فهمه و نظراتش خیلی درسته. شدیدا هم روی حرف پافشاری می‌کنه و سعی میکنه به دیگران بقبولونه. براش هم فرقی نداره طرفش کیه و از اون بیشتر میدونه و بیشتر تجربه داره یا نه.

یه کار دیگه هم که می‌کنه که گاهی دوست داره کلا ساز مخالف بزنه ! یعنی یه چیزی رو همه تایید کنن و اون تکذیب یا مخالفت !

یه اخلاق دیگه‌اش هم اینه که شدیدا رکه، خیلی خیلی زیاد (زهرا وقتی اینجاش رو داشتم می‌نوشتم یاد تو و اون پستت افتادم) بذارین یه چیزی رو بگم. من از آدمهای رک خوشم میاد. اتفاقا دوست دارم آدمها به جای زبون بازی و تعریف‌های الکی حقیقت رو بگن. اما خب به نظرم بهتره رک بودن یه چارچوبی داشته باشه. مثلا وقتی دوستم یه روسری جدید خریده و نظر من رو در موردش می‌پرسه، حتی اگه به نظر من خیلی هم زشت باشه، بهش نمیگم اه اه چقدر این روسری‌ات زشته. اگه بخوام باهاش رک و صادق باشم بهش میگم خوبه اما مثلا رنگش بهت نمیاد، یا مثلا اون یکی روسری‌ات بیشتر بهت میاد. تازه اگه ببینم خودش خیلی خوشش اومده این رو هم نمیگم. میگم خوبه مبارکه.

اینکه ما اینجا در مورد زندگی‌مون می‌نویسیم و دوستامون میان و ازمون انتقاد میکنن یا بهمون پیشنهاد میدن چه کنیم بهتره، خیلی هم خوبه. اتفاقا اینجا رک‌گویی خیلی هم بهتره. چه بهتر که دوست من بیاد و بهم بگه چه اشکالاتی داشتم. اما خب اینکه یکی بیاد بهم بگه تو خیلی احمقی، تو زندگی کردن بلد نیستی، ... این دیگه اسمش انتقاد نیست، اسمش تخریبه، تخریب شخصیت.

حالا مدل رک بودن آنی اینجوریه که نظرش رو بدون در نظر گرفتن جوانب خیلی صریح میگه. نگاه به سن و سال طرف مقابلش و شرایط و موقعیتش نمی‌کنه. دقت نمی‌کنه اصلا لزومی داره نظرش رو بگه یا نه. بعد نظرش هر چقدر هم تلخ و گزنده باشه رو همینجوری میگه. حتی سعی نمی‌کنه تلطیفش کنه.

مثلا اوایل عروسی ما بود که برای جشن نامزدی یکی از دوستان مشترک دعوت شدیم. شب قبلش داشتیم لوک و آنی داشتن صحبت می‌کردن که شاید هدیه مشترکی براشون بگیریم. من نظرم این بود اگه داریم با هم براشون هدیه می‌بریم یه ربع سکه بگیریم با یه سبد گل. اتفاقا لوک هم با نظرم موافق بود. این رو داشته باشین همینجا تا من یه توضیح بدم. خب پدر من تو کار گل و گیاهه. تقریبا همه گلفروشی‌های تهران هم می‌شناسنش. برای عروسی ما هم یکی دو روز قبلش لوک رو برد پیش یکی از دوستانش که مغازه‌اش درست خیابون بالایی ماست. من اون شب حال نداشتم باهاشون برم و فقط نظرم رو در مورد دسته گلم گفتم که ترجیحا رز صورتی میخوام. فردا شبش که شب قبل از عروسی‌مون بود با لوک یه سر رفتیم پیششون. بهم گفتن این فصل، فصل رز صورتی نیست. اگه هم باشه خوش آب و رنگ نیست. منم رز قرمز رو انتخاب کردم. بعد خب از اون جایی که به بابام و سلیقه‌اش اعتماد داشتم، اصلا نپرسیدم مدل گل ماشین عروس رو چی میخوان انتخاب کنن. گلفروشی‌های معروف و قدیمی خودشون واقعا خوش سلیقه‌ان و بهترین انتخاب‌ها رو میکنن. انصافا هم همه از گل ماشین عروس و سبدهای گل تعریف کردن. خودم هم واقعا خوشم اومد. دسته گلم هم همونی بود که می‌خواستم. هزینه‌ای هم که ازمون گرفتن دقیقا فاکتوری بود که خودشون گل‌ها رو از بازار گل خریده بودن. نه یک ریال روی قیمت کشیدن نه دستمزد خودشون. حتی به بابام گفته بودن اگه می‌خوای خودت گل‌ها رو بخر و تزئین با ما. که خب بابام قبول نکرده بود. لوک وقتی مبلغ رو دیده بود باورش نمی‌شد. فکر کن سبد گل خواستگاری من قیمتش کمی کمتر بود از سه تا سبد گل خیلی بزرگ + ماشین عروس (که پر از گل بود) + دسته گل عروسم ! تازه انقدر کارشون قشنگ و شیک بود که همه تعریف می‌کردن.

حالا برگردیم به اون شب. لوک تلفن رو گذاشته بود روی اسپیکر. بعد آنی پرسید خب سبد گل رو از کجا می‌خوای بگیری ؟ لوک هم گفت خب از همین گلفروشی عروسی‌مون. بعد آنی چی گفته باشه خوبه ؟ نه گذاشت نه برداشت، برگشت گفت : «نه اون گل‌هاش بی‌ریخته و خیلی هم گرونه !! از هر جا بگیری از اون ارزون‌تر در میاد !!»

شما قیافه من رو تصور کنین در اون لحظه ! البته لوک سریع تلفن رو از روی اسپیکر برداشت و شروع کرد باهاش بحث کردن. اما خب حرف‌های بعدی آنی برای من مهم نبود. من میخوام بدونم اون اصلا می‌دونست ما چقدر پول برای گل‌ دادیم ؟؟؟ بعد علم غیب داشت ؟ یا نکنه تو کار گل بوده و قیمت گل رو می‌دونه ؟!! من واقعا هنوز هم نمی‌فهمم اون حرف رو از کجاش درآورد !! ولی یه رنجش بزرگ موند برای من. بدتر از اینکه این رو یه توهین می‌دونستم به بابام. برای من این حرف معادل این بود که بابای من یا بی‌عرضه است که خودش توی این کاره و دوستش سرش رو کلاه می‌ذاره یا اینکه بابای من خودش هم توی این قضیه شریک بوده ! صد البته که قضیه گرفتن تاج گل و حتی هدیه شریکی برای اون دوست همونجا به کل منتفی شد. اما من اون حرف‌ها رو به روی خودم نیاوردم.

خلاصه بگم دختر خوبیه واقعا. مهربون و خوش قلبه. اما خب این رفتارها رو هم داره و باعث میشه آدم ازش دلگیر بشه. گاهی هم رنجش‌های بزرگ پیش میاد. اما اینکه آدم می‌دونه پشت این حرف‌ها بدجنسی و بدذاتی نخوابیده، باعث میشه آدم بعد از مدتی فراموش کنه یا لااقل خیلی اهمیت نده.

ادامه دارد ...

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 6:47 بعد از ظهر ] [ جودی ابوت ]

[ ]