ميخواستم بيام بگم ...
ميخواستم بيام بگم يكي از عزيزترين دوستامو بعد از 5 سال پيدا كردم
ميخواستم بيام بگم يه دوست خيلي خوب پيدا كردم
ميخواستم بيام بگم يه عالمه كار دارم و وقتم خيلي كم شده
ميخواستم بيام بگم شنبه با ترسش و لرز صفحه نتايج ارشد رو باز كردم و ديدم مجاز شدم
ميخواستم بيام بگم رتبهام خيلي دلچسب نيست ولي اميدوارم بتونم قبول شم حتي غير انتفاعي يا پيام نور ولي فقط و فقط تهران ديگه حداكثر قزوين
ميخواستم بيام بگم بابا و مامانم كلي خوشحال شدن چون با وجود اينكه كلا واسه كنكور زياد نخونده بودم و با اين تغيير رشته ناگهاني ولي مجاز شدم
ميخواستم بيام بگم وقتي رتبه گيلاسي رو ديدم اصلا روم نشد رتبهام رو اينجا بنويسم ولي بازم همين برام خيلي ارزشمنده چون من از آذر ماه تا روز كنكور فقط رفت و برگشت تو مترو ميتونستم درس بخودم و جمعهها و گاهي پنجشنبهها و با خستگي و كار زياد ولي لااقل تونستم مجاز بشم
ميخواستم بيام بگم تيم كاري كه اين روزها داريم از نظر من بهترين تيم كاريه كه تا حالا داشتيم و كلا تو چندين سالي كه شغلهاي مختلف داشتم تا حالا انقدر از داشتن همكارهاي خوب لذت نبرده بودم *
ميخواستم بيام بگم داشتم نشونههاي افسردگي تو خودم كشف ميكردم ! كه سريعا تصميم گرفتم رويهام رو عوض كنم ! **
ميخواستم بيام بگم چند تا وبلاگ پيدا كردم كه نويسندههاش رو خيلي دوست دارم و در كنار وبلاگهايي كه از قبل ميخوندم مشتاقانه مطالبشون رو دنبال ميكنم
ميخواستم بيام بگم هنوزم تو كامنت گذاشتن مشكل دارم ولي وبلاگهاي همههههههتون رو ميخونم
ميخواستم بيام بگم امروز روز خيلييييييييي قشنگيه
ميخواستم بيام بگم از صميم قلب همه شما رو دوست دارم و رنگين ترين آرزوها رو براتون دارم
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
* از اول نوشتن تو اين وبلاگ براتون گفته بودم كه محيط كاري شركت فوقالعاده اس و همه همكارها دوستداشتنياند (بجز يكي دو مورد كه موندگار نشدن) اما چند ماهيه كه تو قسمت فني همگي دختريم. تو يه رنج سني و با افكار و فرهنگهاي مشابه. درست عين يه اكيپ صميمي تو دانشگاه يا دبيرستان. خلاصه كه خيلي عاليه و حقيقتا خوش ميگذره. همهشون رو خيلي دوست دارم. حتما يه پست در مورد بچهها ميذارم.
** چند ماهيه كارم خيلي زياد شده و خودم رو حسابي گرفتار كار كردم و براي خود خودم وقتي زياد نذاشته بودم. اونم بعد اون چند ماه فشرده قبل از كنكور كه حسابي به استراحت احتياج داشتم. درسته ملوس خيلي تو زندگيم تاثير گذاشته ولي خب از اون اونطور كه دلم خواسته نتونستم استفاده كنم. كلا بابا وقتي تهرانه زياد دوست نداره من از وقتي كه ميتونم براي خانواده بذارم با دوستام بگذرونم. دقيقتر بگم ترجيح ميده بعد از كار بلافاصله بيام خونه و روزهاي تعطيل هم حتما دور هم باشيم. خلاصه كه تو اين سه ماهه كه بابا تهرانه هنوز با بچهها بيرون نرفتم. دغدغههاي مربوط به خواستگاري و قضيه من و لوك، كمبود وقت شدييييد لوك كه نتونستيم از اون گردشهاي يك روزه هميشگيمون بريم. حتي ديگه وقت براي پيادهرويهاي صبحگاهي و قدم زدنهاي عصرگاهي هم نداريم. حتي تو شركت هم وقتي براي اون گپ زدنهاي طولاني نداريم. وقت ديدن دوستهاي قديميام هم نداشتم. خب با اين وضع من نبايد افسرگي بگيرم ؟! ولي از ديروز دارم رفتارهاي قديميام رو پيش ميگيرم . مقنعه خاكستريام رو كه به خاطر ماموريتهاي هر روزه به دفتر ... ميپوشيدم رو گذاشتم كنار و شالهاي رنگيمو سرم ميكنم. با خودم قرار گذاشتم هر روز براي خودم وقت بذارم. خلاصه كه نگرانم نباشين . من حسابي حواسم به خودم هست !!
برای سجاد عزیز : کی ؟ من ؟ ناراحت ؟ از تو ؟ اوا خاک عالم ! پست قبل رو از پایین به بالا کامنت هاش رو جواب دادم بعد ییهو بلاگفا قاطی کرد دیگه به بقیه نمیتونم جواب بدم !! در ضمن لوک خوش شانس اون قدر ها هم عضله نداره داداش !!!! خلاصه که بابا مامخلص شما هم هستیم نفرمایید این فرمایش ها رو !
