تبليغاتX
وقتی تو با من هستی - اندر فوايد لاغري و تناسب اندام !

وقتی تو با من هستی

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...

اندر فوايد لاغري و تناسب اندام !

 

يادش بخير پارسال يه جفت صندل كه عمه‌ام از سوريه برام آوزده بود و هم راحت بود هم مناسب محيط كاري، با خودم آوردم شركت تا در طول روز پام كنم و خلاصه حالشو ببرم عظيم !! آخ كه چقدرم خوب بود و اين احساس خنكي و راحتي پا لذت بخش بود . يه بنده‌خدايي اون موقع نظافتچي شركت بود كه طفلك يه ذره همچين گيج ميزد. مرد خوبي بود ها ولي بعضي وقت‌ها حواسش خيليييي پرت ميشد. يه دفعه خانم ع (منشي‌ دوست داشتني‌مون) بهش گفته بود يه جفت صندل – اه با اين كلمه صندل راحت نيستم ، همون دمپايي !! - كه زير ميز توي آشپزخونه بود رو بندازه دور. بنده خدا هم لطف كرد و همه دمپايي‌‌ها و صد البته دمپايي عزيز بنده رو انداخت دور !!! طفلك فقط يك ماه و اندي – مخلص جناب Andy عزيز – عمر كرد و خلاص !!!

چند ماهه اخير مخصوصا از بهار به اين طرف جاي خالي دمپايي رو در زندگيم خيلييييييي احساس ميكردم ! اصلا شب‌ها خواب دمپايي مي‌ديدم ! اصولا به نظر من دمپايي بايد راحت باشه شكيل هم باشه خوبه اما جينگولي بودنش خيلي مهم نيست. يه دمپايي فوق العاده هم چند ساله تو خونه دارم و انقدر دوسش دارم و باهاش راحتم كه هيچ دمپايي ديگه‌اي تو خونه استفاده نمي‌كنم.

خلاصه ديروز بالاخره قسمت شد و وقتي دست داد و بنده به همراه يك عدد لوك رفتيم خريد. و يك دمپايي خريدم كه هم راحته و هم شكيل. زندگي به همين راحتي شيرين مي‌شود. فقط بايد يه كاغذ بچسبونم روش و بنويسم "دور انداخته نشود " !!

 

- / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - /

 

لوك ديروز در اوج فوران احساسات بهم ميگه : ببين واسه همينه كه بهت ميگم لاغر شو ديگه * - دستاشو يه جوري باز مي‌كنه به حالتي كه انگار كسي رو بغل كرده البته چند كيلو لاغرتر از من !!- كه من بغلت كنم مثل گنجيشك ميشي تو بغلم اون وقت ! (ارادتمند گنجشك جان ! خوبي ؟!)

ميگم خوب عزيزم الانم كه همين قدري هستم ميتوني بغلم كني خيلي هم راحت تو بغلت جا ميشم !

ميگه نه اونجوري ديگه احساس نميكنم گنجيشكي ! فك ميكنم خودم يه گنجيشك كوچولو ام كه داره پررو بازيه در مياره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

- / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - / - /

 

ديروز تو راه برگشت تو مترو با يه دختري آشنا شدم. جنايت و مكافات دستش بود. از جلد كتاب مشخص بود كه حداكثر دو ساله چاپ شده ولي كاغذهاش كاهي بود. همين باعث شروع صحبتمون بود و جاتون خالي كلي با هم گپ زديم. از داستايوفسكي و تولستوي و چخوف تا كامو و نيچه و حتي فرويد و ميچل ! گفتگوي شيريني بود. منو برد به دنياي شيرين كتاب ، بوي كاغذ ، لذت لم دادن به بالش‌هام روي تختم و ورق زدن و بلعيدن يه كتاب و نوشيدن چاي و يه نسيم ملايم...

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

* 164 سانت قد و 66 ! كيلو وزن ! نتيجه دوران سركار اومدن منه ! يادش بخير يه دانشجوي 56 كيلويي بودم !!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط جودی ابوت  |