آری آغاز دوست داشتن است ...
ديروز (پنجشنبه) از اون روزهاي خاص بود. بعد از اين همه مدت فشار كار و فشار دلتنگي ... بلاخره من و لوك يه نفسي تازه كرديم. از بين بچهها فقط من رفته بودم شركت. خود لوك درو به روم باز كرد. وايييي چي ديدم من . يه آقا پسر خيلي خوشگل. اصلا من عاشق اون تيشرت سورمهايش هستم. با همون مدل موي محبوب من. عطري كه منو مست ميكنه. يه صورت صاف صاف صاف. و يه شركت خالي !!! آخ كه دلم ميخواست روزها و ماهها همينجوري تو بغلش بمونم. مدتها بود ديگه اين خلوتو نداشتيم. خيلي ياد روزگار شيرين قديممون افتادم. خيلي لذت بخش بود. يه شيريني خلسه آور. دستهاي مهربوني كه محكم دور من حلقه شده بود. ميدونه خيلي دوست دارم محكمممم منو بگيره تو آغوشش اونقدر كه حتي نفسم بند بياد. خلاصه كه خيلي خوب بود. خيلي طول نكشيد ولي هر لحظهاش به اندازه يه دنيا برام شيرين بود.

بعد هم فردي اومد و كمي بعدترش يكي از همكاراي سابق با خانومش. اين بار براي استخدام خانومش ! و يه خورده بعدترش هم آني. يه خورده به كارام رسيدم. بعد پا شدم رفتم از يه مغازه نزديك يه دست فنجون خوشگل و جديد براي خونه گرفتم. يه بسته از اين نسكافههاي Multi Mix هم خريدم با بيسكوييت شكلاتي . ويفر محبوب شكلاتيام كه كاشفش پريدخت بوده رو نداشت. برگشتم شركت و با هم ميان وعدهمون رو خورديم. همكار سابق و خانومش هم رفتن و فردي زنگ زد واسه چهار تاييمون ناهار سفارش داد. باز لوك اومد پيشم و بازم يه دنيا مهربوني. ساعت 1 بود ولي بهش پيشنهاد كردم بريم سراغ كاري كه چند روزه قراره انجامش بديم. خريد كادوي سالگرد ازدواج آني و فردي.
ارديبهشت امسال دومين سالگرد ازدواجشون بود كه مصادف شد با فوت شوهر خاله آني. طفلك سرطان داشت. خاله و شوهر خاله آني فك كنم بيست سالي بود ازدواج كرده بودن و عاشقانه همديگه رو دوست داشتن و بچه هم نداشتن. خاله طفلك يهو تنها شد. يادمه شايد دو ماه پيش بود با لوك يه سر رفتيم خونه آني اينها . خاله و شوهر خالهاش هم اومده بود. خاله آني شيريني ناپلئونيهاي خوشمزهاي آورده بود. من عجله داشتم و تو نرفتم و همون دم در باهاشون خوش و بش كردم و شيريني چپوندن تو دهنم ! منم كه شكمو !! لوك شوهر خالهاش رو كه بعد از يه مدتي ديده بود كلي جا خورده بود . ميگفت جودي اصلا نشناختمش بنده خدا خيلي داغون شده بود. خدا رحمتش كنه. خلاصه اونها هم ديگه جشني نگرفتن. بعد هم كه يه مدت پروژه مذكورمون !! به جاهاي بحراني رسيده بود و كادو كيلو چند ! چند روز پيش داشتم از بچهها نظر ميخواستم چي بگيرم. از خانم ع و پريدخت كه هر دو متاهلن و گفتم دستشون تو كاره خلاصه! خانوم ع يه سالادخوري ديده بود تو همون مغازههه كه ديروز ازش فنجون گرفتم. اتفاقا پريدخت هم ديده بود و خوشش اومده بود. قرار بود همون روز با پريدخت بريم ببينمش كه نشد. چهارشنبه صبح قبل از اينكه برم شركت يه زنگ به لوك زدم اونم نزديك شركت بود بياد با هم ببينيم. جفتمون خوشمون نيومد. لوك بقيه چيزهاي (!) مغازه رو هم ديد و هيچ كدوم رو نپسنديد. گفت با وسايل آني ست نيست. اومديم شركت و پريدخت پرسيد ديدي اون سالادخوري رو ؟ گفتم آره ولي خوشمون نيومد و لوك چيزهاي ديگه رو هم ديده و گفته با وسايل آني ست نيست. پريدخت كلي تعجب كرد و براش جالب بود كه لوك به يه همچين چيزايي دقت ميكنه و اهميت ميده ! اخه شوهر اون به كل تو اين چيزها تعطيله ! منم كلي پز اومدم كه بله هر وقت براي كسي قراره كادو بگيريم لوك پيشنهادهاي خوب ميده و مخصوصا براي فاميلش ميدونه چي بگيريم كه به دردشون بخوره و كلي خوشحال بشن و كلي هم خوش سليقه اس ! (به قول گيلاسي) آيكون يه جودي بدجنس پز پزو !!!
خولاصهههههه ديروز رفتيم خريد. اتفاقا رفتيم مغازهاي كه پارسال كادوي ازدواجشون رو گرفته بوديم و فروش فوق العاده زده بود. در حالت عادي قيمتهاش بالاست ولي اجناسش به همون اندازه هم لوكس و خوشگل. فروش فوق العادهاش هم خوب بود و كلييييي مغازهاش شلوغ بود. به دقيقه نكشيد كه پشت ويترين چشم جفتمون رو يه سالادخوري گرفت. رفتيم تو و به بقيه چيزها يه نگاه سريع انداختيم و ديديم نه همونو ميخوايم ! آخ كه اگه بدونين چه كيفي داره با لوك خريد رفتن. فوق العاده با حوصله، فوق العاده خوش سليقه (از انتخاب من معلوم نيست ؟؟!!) و فوقالعاده هم نظر دهنده !! قسمت عالي ماجرا اينه كه مثل خودم سريع انتخاب ميكنه و يه چيزي اگه به چشمش نياد كه ديگه نيومده و اگه هم چشمشو بگيره ديگه گرفته. خيلي هم جالبه كه هميشه اتفاق نظر داريم. يعني يهو چشممون يه چيزي رو ميگيره و جفتمون هم زمان ميگيم اونو و همون رو هم ميخريم. حتي گاهي سريعتر از من يه چيزي چشمش رو ميگيره. انگار وارد يه مغازه يا بوتيك يا هر چي كه ميشه يه چيزي همون اول بهش چشمك ميزنه. اين هم نعمته هم به من كه كلي با خريد كردن حال ميكنم احساس خيلي خوبي ميده. مخصوصا كه خريد كردن با آدمهاي ديگه رو تجربه كردم. مامانم سخت پسند دير پسند و كلا نپسند ! يعني تو اين 22 سال نشده يه چيزي رو كه براي خودش ميخواد بگيره يا ما براي اون يا من براي خودم ! وقتي ميخوايم بخريمش من بپرسم نظرت چيه مامان ؟ بگه خيلي خوبه خوشم اومد. هميشه ميگه : نميدونم بد نيست فك كنم خوبه نميدونم ! اصلا امكان نداره چيز ديگهاي بگه ! خيلييي مامان گليه ولي تو انتخاب دير انتخابه. يا مثلا سالي خيليييي سخت انتخابه. حالا يه كم بهتر شده. يادمه يه بار با مامانش و خواهرش رفتيم تا لباس مجلسي بگيره. اشك ما رو درآورد ! هر چي ميگفتيم و پيشنهاد ميداديم چيزي نميگفت. ميپرسيدم اصلا چه جور چيزي دوست داره بازم چيزي نميگفت !! حالا فك كن مثل دوك هم باريكه سخت براش لباس گير مياد !!
مثلا قرار بود ويژه ديروز بنويسم ها ! چقدر من حرف داشتم ! به فروشندهاي كه از همه كوچيكتر بود (كمك فروشنده بود در واقع !) گفتيم برامون بياردش. اورد گذاشت رو ميز اون ور تر كه به علت تراكم زياد جمعيت دستمون بهش نميرسيد ! به فروشنده 2 گفتيم آقا اونو بده به ما . يه نگاهي بهمون انداخت گفت باشه يه لحظه اجازه بدين سرم شلوغه ! يه خورده وايساديم ديديم انگار سرش خيلي اتوبان همته !! به همون پسره گفتيم بده بهمون . پسره از تو جعبه درآورد . واي كه خيلي بامزه بود. سالادخوري پيركس يه پايه دور دار چوبي هم داشت با قاشق و چنگال چوبي. جاي سركه و روغن زيتون هم داشت كه چوب پنبه هم براي سرشون هم داشت. خيلي خوشگل و بانمك بود . مخصوصا قسمت چوب پنبهاش كه مناسبت هم داشت !!
آخه چند روز پيش سر ناهار بوديم كه فردي داشت ميرفت جايي اومد سر ميز گفت من يه تهبندي كنم و برم. يعني تهبندي بودها !!!!!!! از سر بندي هم بيشتر ! آذي بهش گفت آقا فردي تهبنديتون هنوز تموم نشد ؟! فردي هم خنديد و به شوخي چپ چپ نگاش كرد ! بعد با خنده گفت نميدونم انگار تهش سوراخه هر كاري ميكنم بسته نميشه !! آذي هم گفت خوب قبل از تهبندي هميشه يه چوب پنبه بخور بره سوراخشو بگيره !!!!!!
اين آذي هم بدتر از من زبونش خيليييي درازه. اتفاقا از دوستاي دانشگاه من و سالي هم بود. ورودي بهمن رشته ما بودند. كلا 14 نفر بودن كه خيلي وقتا سر كلاساي ما پلاس بودن ! خودم هم براي اينجا معرفيش كردم. خيلي باهوش و دوست داشتني و بانمك و زبون درازه ! مثل منم يكي يه دونهاس ! اين فردي هي راه ميره برامون ميخونه يكي يه دونه ، ما هم سريع ميگيم گل گلدونه تا نذاريم بگه خل ديوونه !!!!
برگرديم ماجرا !! سالاد خوري رو ديديم و پسنديديم و به فروشنده 2 گفتيم آقا ميشه برامون بذاريش تو جعبه. فروشنده شماره 2 هم كه تو اين مدت كلا دو سه تا جعبه رو براي يه مشتري گذاشته بود تو كيسه !! باز گفت عرض كردم خدمتتون چند لحظه صبر داشته باشين ! لوك گفت اشكال نداره خودم ميذارمش !! فروشنده 2 جا خورد و با تعجب به ما نگاه كرد ! نيدونم چرا ! خلاصه خودمون دوباره جا سازيش كرديم. بعد ديديم اين آقا فروشنده ها هنوز تو سرش ترافيك همته ! خودمون داديم دست خانم كه فاكتور ميكرد. يعني ما بايد وايميساديم اين آقا ميداد به اين خانوم ، گفتيم چه كاريه خودمون ميديم بهش !! اينم از مزاياي برنامه نويس بودنه كه هميشه دنبال راههاي كوتاه ميگرديم !!
خانومه هم سريع فاكتور كرد و ما خوشحال و خندان اومديم بيرون در حالي كه به حساب آقاي فروشنده 2 بايد نيم ساعت ديگه لااقل ميمونديم ! چون فروش فوق العاده بود ديگه تو اون هير و وير كسي برامون كادوش نميكرد. رفتيم مغازه فتوكپي و همونجا با كلي زحمت كادوش كرديم. آخ كه لوك منو كشت از بس دقت داشت تو كادو كردن . بعد كه من هي چسب ميزدم بهم ميگفت ول كن جودي مهم نيست. قراره همين الان باز بشه !! كلي خنديدم از دستش ! آها سر راه چهار تا هم پادري گرفتيم از يكي از فرش فروشيها . دو تا من براي خونه و دو تا هم لوك براي شركت ! راستش حراج كرده بود آقاهه ما هم ديديم هم خوشگله هم جنسش نسبتا خوبه !! آقاي فروشنده كلي ذوق كرده بود !! دو تا دوتا هم لوله كرد برامون. لوك هم اينا رو كرد تو دستش تا راحتتر بياره. شده بود عين آرنولد تو ترميناتور 3 !!! هي راه ميرفتيم ميخنديديم و ملت هم ميگفتن اين خل و چلا كين ؟! لوك ميگفت خجالت ميكشي اين شكلي شدم باهام راه مياي ؟ گفتم نه اتفاقا خيلي جذابتر شدي !! البته در حدو دو سه تا كوچه بود ! رفتيم شركت و كادو رو به بچههاي داديم و كليييييي خوشحال شدن. و كلي تشكر كردن و كلي خوششون اومد. البته باهامون دعوا كردن چرا خودمون رو انداختيم تو زحمت و همين كه به يادشون بوديم براشون ارزشمنده. ميدونستم هم از ته دل ميگن . ولي واقعا اونام خوششون اومد و آني گفت چنين چيزي تو وسايلم نداشتم. آخ كه من چقدر خوشحال شدم. چوبپنبههاش رو هم ميخواستم به زور بكنم تو حلق فردي كه نشد !! كلي سرش خنديديم ولي. جاتون خالي ناهار هم يه جوجه توپ زديم تو رگ. بازم يه خورده كار كردم و اين لوك هي عين بچه گربهها ميومد پيشم خودش رو برام لوس ميكرد و ناز و نوازش ميخواست و متقابلا هم منو ناز و نوازش ميكرد. باز يه مدت گذشت و جو (خواهر زاده لوك و فردي) هم اومد و بعدترش هم برادر بزرگشون. هم خيلي اهل شوخي و خندهروئه و هم يه جذبه خاصي داره من حساب ميبرم ازش !! ولي خيلي مهربونه. تا چشمش افتاد به پادريها خنديد به من گفت چيه حراج كرده بودن رفتين خريدين ؟!
ديگه عصر بود كه قرار بود بابا اينا بيان دم شركت ولي چون دير راه افتادن يه جا سر راه قرار گذاشتيم و منم وسايلمو جمع كردم و پيش به سوي خانواده .
ولي خيلي روز مفرحي بود براي من.
لوك عزيزم مرسي كه ديروز روز فوقالعادهاي براي من بود . غرق شدم در آغوش تو و عشق تو . ميليونها بار خدا رو شكر ميكنم براي داشتن تو. منم مثل تو بيتابم براي خونه مشتركمون. براي روزهايي كه بيدغدغه و بينگراني بتونيم براي هميشه با هم باشيم.
دوستاي گلم به دعاهاتون و انرژيهاي مثبتتون خيلي خيلي احتياج دارم. از زمان فوت پدربزگم ديگه در موردش با بابا حرفي نزديم چون ميدونم بهش خيلي برميخوره. من دلم ميخواد زودتر از اين دغدغه خلاص بشم. قبول كردن بابا بزرگترين آرزومه. نميدونم چه جوري بگم ولي واقعا لوك مرد رويايي منه. تو انتخابش هيچ شكي ندارم و از ته قلبم ايمان دارم اين انتخاب خود خداست براي هر دوي ما.
دعا كنيد برامون
![]()
پي نوشت ! : ديشب اومدم يه اس ام اس بدم به لوك موقع خواب كه اون رو تو شيريني لحظههام شريك كنم و بدونه چقدر بهم مهربوني كرده و خوشحالم كرده. اندازه 3 تا sms شد ولي send نشد كه نشد. هي زور زدم هي زور زدم هي service center عوض كردم ... آخرش فهميدم بله !!! شبكه تعطيل !
پي نوشت 2 : دو شب پيش باز يه خواب در مورد روز عقدمون ديدم. قبلنا يه خواب ديده بودم ولي اين خواب اخيرم با خوابي كه پريدخت ديده بود و خوابي كه آني ديده بود يه شباهتهايي داره. موندم تعبيرش يا پيامش چيه. يادم باشه حتما براتون تعريف كنم.

