<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وقتی تو با من هستی</title>
<link>http://whenurnot.blogfa.com/</link>
<description>رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 16:40:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>براي تويي كه فراموشت نميكنم - 1</title>
<link>http://whenurnot.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;پی نوشت لازم : خیلی خب بابا چرا میزنید ؟! اسم ها رو مستعار کردم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نميدونم چرا دوباره ياد تو افتادم. ياد تو با اون نگاهي كه هيچ وقت در هيچ كس ديگري نديدم. نگاهي كه دوستش داشتم و دارم. هر از گاهي يادت سر ميخوره و مياد قاطي هزار تا فكر ديگه. و من هيچ وقت نميتونم بيرونش كنم. نه ميتونم نه ميخوام. حتي گاهي وسوسه ميشم خبري ازت بگيرم اما بعد پشيمون ميشم و باز اين دور تسلسل كلنجار رفتن با خودم تكرار ميشه. البته نه قدري كه آزارم بده.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اولين بار كي ديدمت ؟ يادم نمياد. «عاطفه» ازت حرف زده بود. چي گفت هم خيلي يادم نيست. آهان فكر كنم گفت اون پسره رو روز ثبت‌نام با مادرش ديدم. و من خنديدم. همين. اون موقع نمي‌دونستم تو دو سال و نيم تموم به آدم خيلي مهمي تو زندگيم تبديل ميشي.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ترم اول دانشگاه بود. اون روز ماه رمضون با «نيما» قرار داشتيم. من و «عاطفه» تو راهروي طبقه سوم يا چهارم منتظرش بوديم. با يه ظرف سالاد اولويه. تازه فهميده بوديم ميشه به جاي اينكه پشت ساختمون دانشگاه توي حياط پشتي روزه‌خوري (!) كرد مثل خانوم‌ها بريم سلف دانشگاه و روي ميزهاي نهارخوري غذا بخوريم و عجبا كه كسي هم كاري به كارمون نداشت. در واقع اصلا تو سلف پرنده پر نميزد. «نيما» اولين پسري از بچه‌هاي كلاس بود كه باهاش صميمي‌تر شده بوديم. البته به جز «م» كه الان اصلا نميخوام در موردش حرف بزنم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;«نيما» اومد اما تنها نبود. تو رو با خودش آورده بود. پسري كه به نظرم كوچولو ميومد و كمي فقط كمي ... لوس ، نازك نارنجي ، خجاليت، نميدونم ولي هر چي بود ازش بدم نميومد. «نيما» پرسيد اشكالي نداره تو هم با ما باشي و ما گفتيم البته كه نه. و اينجوري بود كه تو به زندگي ما وارد شدي. و من همون موقع يا شايد از كمي قبلش فهميدم كه «عاطفه» از تو خوشش مياد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چقدر طول كشيد تا ما با تو خيلي خيلي صميمي‌تر از «نيما» شديم ؟ نميدونم. شايد خيلي كم. خيلي زود تو حسابي خودت رو در دل ما جا كردي و من براي اولين بار بعد از پسرخاله‌ام و پسر عمه‌ام ديدم يه پسر رو خيلي دوست دارم. مثل يه برادر و شايد نزديك‌تر و بيشتر از يه برادر.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.rsu.edu/images/features/boys-2-girls-2-classroom.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چقدر خوب شد كه تو اومدي. وگرنه از دست «نيما» ديوونه ميشدم. بعد از اون ماجرايي كه در آخر ترم اول بين من و «نيما» و «م» پيش اومد و من ديگه داشتم قاطي ميكردم. تو و «عاطفه» شدين بهترين دوستاي من و «نيما» يه دوست خيلي خوب و اولين مردي كه بهش علاقمند شدم. «نيما» باهوش كه مثل خودم عاشق تحقيق و مطالعه و ياد گرفتن بود و عينك داشت و خيلي اخلاقاي پسرونه نداشت. ولي «نيما» هيچ وقت نمي‌تونست و نتونست و نخواهد تونست جاي تو رو براي من بگيره. تويي كه ميگفتي تا آخر عمرت دوست نداري هيچ جا بدون ما (من و «عاطفه») باشي و من چقدر خوشحال بودم ما چهار تا هميشه با هميم و هميشه با هم خواهيم موند. به اين فكر ميكردم دو تا آپارتمان تو يه ساختمون با هم بگيريم و هميشه با هم باشيم. من و «نيما» ، تو و «عاطفه» .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://thumbs.dreamstime.com/thumb_292/1216683320SF1hMF.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آخ چرا هيچ وقت نفهميدم اون همه اس ام اس كه به من ميزدي به خاطر «عاطفه» نبود كه از ترم سوم با هم هم‌خونه شده بوديم. چرا هيچ وقت نفهميدم هميشه با ما بودنت به خاطر دوستي عميقت با من و عشقت به «عاطفه» نيست. چرا نفهميدم وقتي من در مورد تيپت، موهات،‌ لباس‌هات نظري ميدم و «عاطفه» از روي شرم و خجالت هيچ چيزي نميگه و تو با دقت به حرف من گوش ميكني و عمل ميكني به خاطر اين نيست كه فكر ميكني «عاطفه» هم همين نظر رو داره.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چرا هميشه فكر ميكرديم كه «نيما» منو دوست داره و تو «عاطفه» رو. چرا همش ميگفتم «نيما» منو دوست نداره (از اعتماد به نفس كمم نبود. من اصولا محبت و توجه و علاقه پسرها رو به خودم نمي‌گرفتم. پسرها به خاطر همين خيلي با من راحت بودن و بهم احترام ميذاشتن. ميدونستن اگه به طرفم بيان سريع به خودم و بقيه دخترها نميگم ببين اين پسره از من خوشش مياد) چرا ترم سوم «عاطفه» گاهي ميگفت واي من چي كار كنم. هم «نيما» از من خوشش مياد هم «بهراد» (يعني تو). چرا من همينجوري نگاش ميكردم و هيچي نميگفتم ؟ چرا «عاطفه» يه مدت راه ميرفت و ميگفت من «بهراد» رو دوست دارم «نيما» هم دوستمه نميخوام هيچ كدوم از من ناراحت بشن يا با هم مشكل پيدا كنن چون هر دوشون من (يعني«عاطفه») رو دوست دارن. چرا نفهميدم سردي ناگهاني ارتباط شما و اينكه گاهي اصلا آبتون تو يه جوي نميرفت به خاطر من بود نه «عاطفه» . اصلا چرا «نيما» ديگه احساسش به من رو كنار گذاشت؟ به خاطر تو كنار كشيد يا همون ترم اول به خاطر «م» ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چرا دوستي من و «عاطفه» بعد از اون همه صميميت به اينجا رسيد؟ چرا چرا چرا ؟ اگه همون موقع مي‌فهميدم نمي‌ذاشتم كار به اينجا برسه ؟ نميذاشتم اون همه دوستي، اون جمع 4 نفره كه خيلي‌ها بهش حسادت ميكردن به اينجا برسه ؟ اينطوري از هم بپاشه ؟ راستي تو الان چي كار ميكني؟ به من فكر ميكني؟ هنوز دوستم داري؟ ازم متنفري؟ اصلا برات اهميتي ندارم ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;راستي چرا هيچ وقت شك نكردم اون فالي كه شب يلدا براي تو گرفتن و حرف از يار و نگار و معشوق زد، اون معشوق من بودم نه «عاطفه» . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چقدر دلم ميخواد دوباره من و تو و «عاطفه» و «نيما» بشينيم تو يه كافي‌شاپ يا رستوران و بزنيم و تو سر و كله هم بزنيم و انقدر بشينيم كه خودمون خودمونو بندازيم بيرون.&lt;/STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.parkersu.com/images/2girls2boys.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; ولي شايد هيچ وقت نشه. تنها كاري كه فعلا ميتونم بكنم اينه كه بشينم و خاطراتمون رو مرور كنم. خب از كجا شروع كنيم ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;پی نوشت ۱ : ادامه دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6666&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۲ : &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;ديروز توي اون بارون سيل آسا من تك و تنها با ماشين توي اتوبان بودم. پريدخت و آزي رو اكباتان پياده كرده بودم. سال يك ساعت و نيم زودتر رفته بود تا به وقت دكترش برسه. در نتيجه من و ملوس ساعت 7 شب توي اتوبان تهران كرج تنهاي تنها بوديم. وسط اتوباني كه هيييييچ ساختموني نبود تا كمي از شدت باد و طوفان و بارون كم كنه. يه جاهايي ديگه واقعا چشمم جايي رو نميديد. براي چند لحظه حتي فلاشرهاي ماشين هاي جلويي رو نمي‌ديدم. با وضعيتي كه ديروز من و بقيه راننده‌هاي اتوبان تهران كرج ديديم خدا رو خيلي شكر ميكنم كه سالم به خونه رسيديم (من و ملوس ديگه !) &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6666&gt;و راستش بايد بگم علاوه بر لطف خدا، به خودم هم خيلي افتخار ميكنم ! بايد بوديد و وضعيت رو مي‌ديديد اون وقت شما هم حتما به من افتخار ميكرديد ! لطفا به من افتخار كنيد چون نتونستم به مامان و بابا بگم تو چه جهنمي گرفتار شده بودم تا بهم افتخار كنن (بارون رو از توي خونه ميديدن و داخل شهر كه پر از ساختمونه تا جلوي اون طوفان بارون وحشتناك رو بگيره) با لوك هم فقط كمي صحبت كردم و هنوز نشده براش تعريف كنم چي شده تا بهم افتخار كنه. دوستام هم همينطور. خلاصه الان خيلي احتياج دارم بهم افتخار كنيد !!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 16:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=whenurnot&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>whenurnot</dc:creator>
<guid>http://whenurnot.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جودی در خواب ازدواج میکند !</title>
<link>http://whenurnot.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پی نوشت لازم : دوستای عزیزی که دچار سوء تفاهم شدن، ماجرای بله برون در خواب اتفاق افتاده. به عبارت دیگه فریال خواب دیده که پدر من بالاخره جواب مثبت رو داده !!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;قبلا در مورد &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://whenurnot.blogfa.com/post-69.aspx&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;فريال &lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt; نوشته بودم. متاسفانه تابستان كه تموم شد فريال هم برگشت تبريز. سر كار اصلي‌اش يعني تدريس در دانشگاه. همسرش، آقاي مودب، اما هنوز در تهران مشغول كاره. فعلا هر دو مشغول كار روي پايان‌نامه‌شون هستن تا ببينن تكليف سربازي آقاي مودب چي ميشه و بعد تصميمي براي زندگي‌شون بگيرن. ظاهرا دوست ندارن تهران زندگي كنن. مخصوصا فريال تبريز رو بيشتر دوست داره. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ديروز بهم زنگ زد. تازه از مراسم تولد يكي از همكارها تو اتاق كنفرانس برگشته بوديم. ميگم يكي از همكارها چون تنها كسي تو شركته كه زياد باهاش دوست نيستم و متاسفانه اخلاق‌ها و شخصيت‌هامون اصلا با هم تناسبي نداره. بگذريم. لوك وقتي ديد اسم فريال رو گوشيم افتاده به شوخي گوشي من رو برداشت و سر به سر فريال گذاشت. من و لوك با فريال و شوهرش خيلي دوستيم. لوك هم آقاي فريال و هم آقاي مودب رو خيلي دوست داره. حتي شايد فريال رو بيشتر. هم دختر باهوش و خودمونيه و هم خيلي بامزه و شوخ و حاضرجواب. من هم كه نياز به گفتن نداره تو اون مدت كوتاه دو سه ماهه چقدر با فريال صميمي شدم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;خلاصه بالاخره كه گوشي رو گرفتم بعد از كلي ذوق و فرياد !!!!! و احوالپرسي فريال گفت تو هفته پيش خوابم رو ديده. من با موهاي رنگ كرده و ابروهاي نازك شده و آرايش قشنگ و خلاصه حسابي خوشگل !! ازم پرسيده خبريه چيزي شده ؟ منم گفتم آره ديگه لوك و خانواده‌اش اومدن خونمون و صحبت‌ها رو كرديم و به توافق رسيديم و 10 آبان بله برونمونه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 284px; HEIGHT: 218px&quot; height=270 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://uscmediareligion.org/images/upload/Marriage.jpg&quot; width=304 align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بله ديروز هم 10 آبان بود و فريال ياد من افتاده بود. خلاصه كه ازم قول گرفت اگه خبري شد و موهامو رنگ كردمو و ابروهامو نازك !!!!!!! حتما خبرش كنم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در همين راستا ديروز يه پرسشنامه به دستم رسيد از يه روانشناس آشنا كه در جهت ازدواج هماهنگ و موفق معيارهامو بنويسم و يه سري سوال مرتبط ديگه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چه خيري تو اين اتفاقات نهفته است رو هنوز نميدونم. تا حالا چندين خواب ازدواج يا مراسم عقد من رو ديدن. من جمله خودم كه چندين بار. تو همه اين خواب‌ها هم داماد خوشبخت همين لوك خوش شانس بوده ! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.psychologytoday.com/files/u15/Marriage.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;و الان يهو يادم افتاد درست 2 سال و 3 روز از روزي ميگذره كه لوك خوش شانس به من پيشنهاد آشنايي و بيشتر براي ازدواج رو داد. دو سال و 3 روز پيش در 8 /8 /86 . هنوز به وضوح اون روز رو به ياد ميارم. و دوست دارم تو يه پست در موردش بنويسم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دوباره به صرافت افتادم در لحظه زندگي كنم و از لحظه لذت ببرم. در همين راستا كه از ديروز شروعش كردم بايد بگم روز روز خيلي خوبي بود. امروز هم و روزهاي بعد هم. براي شما هم لحظات خوشي رو آرزو ميكنم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 07:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=whenurnot&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>whenurnot</dc:creator>
<guid>http://whenurnot.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همینجوری !</title>
<link>http://whenurnot.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;همینجوری عشقم کشید دوباره یه پست بذارم !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;راستی عیدتون مبارک &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۸/۸/۸۸ تقارن جالب و قشنگیه نه ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;میدونین عاشق چیم ؟ وقتایی که لوک عصبانی میشه !!!!!! سه شنبه از همون سازمان کذایی داشتم برمیگشتم زنگ زدم بهش. میگه جودی الان باهام صحبت نکن. عصبانیتم فروکش میکنه (!!!!!!) میخوام عصبانی بمونم تا با این آقای ... (مدیر کل انفورماتیک همون سازمان ! ) صحبت کنم ! میخوام خشن باشم !!!!!! یعنی باید می دیدید اون همه خشانت رو !!!!!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;هان ؟ حالم خوبه . نمیدونم شایدم این ویروس سرماخوردگی رو مغرم اثر گذاشته ! فکر کن جودی تو یه روز دو تا پست بذاره اونم کوتاه !!!! اونم بیربط ! نمیدونم فقط خیلی وقتا دلم میخواد حرفای دلم رو در همون لحظه تو وبلاگم بنویسم. ولی خودمو شرطی کردم انگار. عادت کردم حرف خاصی داشته باشم و طولانی بنویسم. دارم این شرطی شدگی رو از بین میبرم. جرقه اش همین الان زده شد خب !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 464px; HEIGHT: 269px&quot; height=405 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://missionaryjourneys.info/wp-content/uploads/2008/11/girl-with-arms-open-wide-to-the-sky.jpg&quot; width=635 align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 08:31:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=whenurnot&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>whenurnot</dc:creator>
<guid>http://whenurnot.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرت و پرت !</title>
<link>http://whenurnot.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱. یه مدتی طول میکشه عقده نبودن ماشینم رو بدر کنم. بالاخره دوشنبه کاراش تموم شد (البته باز باید بره برای پولیش) و متاسفانه سه شنبه نتونستم باهاش برم سر کار. خلاصه که دیروز چهار پنج ساعتی ماشین سواری کردم البته در حکم مامور خرید !!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲. وای که این آلرژی امون منو بریده بود. مخصوصا که تبدیل شده بود به سرفه های زیاد. چهارشنبه که دیگه داشتم با فرشته مرگ گپ میزدم رفتیم و یه آمپول بتامتازون خوشگل زدم. از شانس خوبم ظاهرا از دیروز یهو عوارض سرماخوردگی دارم از خودم نشون میدم !!!!! و به همین شلنگ آب بینی ام بدجوری راه افتاده ! و میتونه چند تا استخر رو پرکنه !!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۳. بعد از n ماه و سال پیش بالاخره مجددا سری به Google Reader زدم و نتیجه اینکه دو هفته ایه از هیچ وبلاگی غافل نیستم.  بله بله اشتباه نکردید من رشته ام نرم افزار بود. قضیه کوزه گر و کوزه شکسته و این حرفهاست دیگه !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۴. این متروی تهران شده عذااااااااب . خوش به حال اونایی که ازش استفاده نمیکنن. چند روز پیش صبح که طبق معمول بازم تاخیر شدید داشت چند تا دختر شروع کردن به داد و هوار (مترو تو ایستگاه وایساده بود و درهاش باز بود) یهو یه خانوم (که معلوم بود نه عجله داره نه میره سر کار نه دانشگاه نه هیچ جا) شروع کرد داد زدن که خب صبح ها یه ساعت زودتر پاشین (فکر کنم منظورش دیگه ساعت ۴ صبح بود !!) دخترا هم عصبانی شدن گفتن تو که داری میری زردچوبه بخری از بازار (!!!!!!) چی میگی؟ ایشون هم شاکی شد گفت مشکلتون اینه شوهر گیرتون نیومده !!!!!!!! ۳۰ سالتونه هنوز شوهر نکردین !!!!! جاتون خالی خنده بازاری شده بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۵. یه عالمه حرف برای گفتن داشتم که الان هیچ کدومشون نیومد. اینه که این چرت و پرتا  رو نوشتم ! برم همت کنم ماشینم رو بشورم که چرک از سر و روش میباره طفلک. آخ دلم یه تعطیلی یه هفته ای میخواااااااااد همه وقتم مال خودم باشه هر جور عشقم میکشه وقتم رو بگذرونم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۶. دلم شدیدا یه دونه از این خونه ها میخواد. سراغ ندارین ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.hickerphoto.com/data/media/202/green-gables-house_27439.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.discoverholidays.ca/images/tour/pe--green_gables.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 08:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=whenurnot&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>whenurnot</dc:creator>
<guid>http://whenurnot.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس های تولد + ماجرای تصادف</title>
<link>http://whenurnot.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;عكس‌هاي تولد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوستای عزیزی که توی پی نوشت پست قبل ازشون برای تبریکات مهربونشون تشکر نکردم مرسی خیلی خیلی ممنونم دوستای گلم. هستی جونم دلم برات تنگ شده بود . راستی خوشحالم که چند تا دوست جدید هم پیدا کردم. نیلوفر جان و ماریا جون و ... . راستی نیما جان اگه وبلاگ زدی خوشحال میشم آدرسش رو بهم بدی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينم عكساي تولد كه قولشو داده بودم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تابلوئه اسم روي كيك رو پاك كردم ؟! تو اين عكس همه كادوها نيست آخه لوك و فردي و آني كادوي هاي ديگه‌شون رو مخفيانه بهم دادن !! (هم تو تهيه كادوي دسته‌جمعي شركت كرده بودن هم جدا گرفته بودن بالاخره من آدم مهميم ديگه !!!!!!) اون گل هم از طرف سالي جونيمه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 438px; HEIGHT: 322px&quot; height=406 alt=&quot;كيك و كادو&quot; hspace=0 src=&quot;http://juddi.persiangig.com/image/birthday/birthday-cake.jpg&quot; width=539 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يكي از كادوها رو موقع انداختن عكس دسته‌جمعي (!!!) پيدا نكردم واسه همين عكس تقريبا دسته جمعيه !!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 432px; HEIGHT: 362px&quot; height=439 alt=كادوها hspace=0 src=&quot;http://juddi.persiangig.com/image/birthday/DSC00162.jpg&quot; width=549 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينم چند تا عكس ديگه :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://juddi.persiangig.com/image/birthday/DSC00163.jpg&quot;&gt;عکس شماره ۱&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://juddi.persiangig.com/image/birthday/DSC00161.jpg&quot;&gt;عکس شماره ۲&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://juddi.persiangig.com/image/birthday/DSC00160.jpg&quot;&gt;عکس شماره ۳&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://juddi.persiangig.com/image/birthday/birthday-cake.jpg&quot;&gt;عکس شماره ۴&lt;/A&gt; 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://juddi.persiangig.com/image/birthday/DSC00023.jpg&quot;&gt;عکس شماره ۵&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://juddi.persiangig.com/image/birthday/DSC00162.jpg&quot;&gt;عکس شماره ۶&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كوله پشتي و شال خوشگلم از طرف همه بچه‌ها (شالم دو رنگه)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پيراهن از طرف فردي و آني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مودم از طرف لوك خوش شانس !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عکس شماره ۵ هم همون کادوییه که تکی گرفتم ! خانوم الف زحمت کشیدن و برام گرفتن (خانوم الف یکی از همکاراست که اون روز نبود. ایشون برای انجام کارهای شرکت میان)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;---------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;تصادف&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;جمعه هفته پيش يعني 24‌ام غروب رفتيم يه گشتي بزنيم. يه لحظه بود. فقط يه لحظه. يه صداي خيلي بلند. پياده كه شدم و چراغ ماشينم رو كه ديدم كه كنده شده و افتاده زمين و چراغ كوچيكه كه چند صد تكه شده بود... راستش يه لحظه يه جوري شدم. تو اين همه سال تا حالا تصادف نكرده بوديم. يه بار با ماشين بابا خيلي سال پيش كه اونم مقصر ماشين ديگه بود و خدا رو شكر اتفاق خيلي خاصي نيفتاد و گلگير ماشين بابا تو رفت. البته ماشين مقصر تا نصف موتورش  جمع شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه لحظه خيلي شوكه شدم ولي سريع خودم رو جمع و جور كردم. (نخير راننده من نبودم. حتي جلو هم نشسته بودم). سريع رفتم پيش مامان. طفلك شوكه و گيج بود. طفلك اصلا  تقصير اون نبود. كه اگر هم بود اصلا براي من مهم نبود. خلاصه از اونجايي كه ما ماشين مقصر بوديم و اتوبوسي كه باهاش تصادف كرده بوديم خسارت چنداني نديده بود (در حد چند تا خط روي سپر) و راننده هم آدم خوبي بود و ديد ماشين نو به اون روز افتاده خودش گفت مشكلي نيست و رفت. نمونديم افسر بياد و كروكي بكشه. مامان رو نشوندم عقب و نشستم پيشش. چراغ بزرگه رو كه آورديم گذاشتيم توي ماشين طفلكي گريه‌اش گرفت. رفتيم گشتيم و هي دلداريش داديم. من هي ميخنديدم و سر به سرش ميذاشتم. واقعا در اون لحظه ديگه برام مهم نبود. درسته من ماشينم، ملوسم، رو خيلييييي دوست دارم ولي ديگه برام مهم نبود. ارزش مادرم ميليونها برابر برام بيشتر بود. تازه شايد خنده‌تون بگيره ولي چون من با ماشينم ارتباط برقرار ميكنم و باهاش حرف ميزنم حس كردم ملوس هم از اتفاقي كه براش افتاده ناراحت نيست. رفتيم بستني خورديم و كلي با مامان حرف زديم تا آروم شه. ناهار اون روز يه خورش بادمجون مشت گذاشته بودم و چون بابام عاشق كشك بادمجونه ميخواستم براي شام براش درست كنم. اومديم خونه و وايسادم شام درست كردن. مامانم بازم هي بغضش ميگرفت و آروم آروم گريه ميكرد. طفلك همش غصه ميخورد ميگفت ماشين نوي بچه‌ام رو به چه روزي درآوردم. تازه غصه ميخورد بچه‌ام روز تعطيلش وايساده داره كار ميكنه. (البته من خيلي از روزهاي تعطيل كار ميكنم به ميل و دلخواه خودم و معمولا غذا با منه چون خودم دوست دارم !!)  راستي به لوك هم sms داده بودم كه ما تصادف كرديم و چون گوشيم silent بود و تو جيبم هر چي بعدش تماس گرفته بود نديده بودم. البته اگه ميديدم هم نميتونستم جواب بدم چون جلوي بابام باهاش حرف نميزنم. خلاصه رفتم يه گوشه و بهش زنگ زدم. طفلك بدجوري نگران شده بود. خوبه آدم آروميه وگرنه فكر كنم اگه دستش بهم ميرسيد دو شقه‌ام ميكرد كه اينجوري سكته‌اش دادم !!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون شب بالاخره گذشت و فرداش هم كه شركت بودم چندين بار به مامانم زنگ زدم. حالش بهتر شده بود. خلاصه توي اين هفته بابا افتاد دنبال كاراي بيمه (بيمه بدنه) و پيدا كردن صافكار و نقاش خيلي ماهر. (تو كرج آشنايي نداشت) تازه يه روز براي گرفتن چك مجبور شدم خودم هم باهاش برم. ديدن جاي خالي ملوس تو پاركينگ بدجوري آزارم ميداد. قرار بود چهارشنبه ماشين رو تحويل بدن كه پنج‌شنبه آخر وقت دادن !! تازه چند تا كارش هم مونده. كه البته از چشم ريزبين بابا دور نمونده و همونجا به صافكار گفته و شنبه دوباره ميبرتش. تازه بايد بيمه هم ببره. (بعد از تعمير بايد ماشين رو برد بيمه تا تاييدش كنن كه اگه خداي نكرده تصادف ديگه‌اي تو همون قسمت‌هاي صدمه ديده اتفاق افتاد بيمه خسارت رو قبول كنه). ديروز كه بابا آوردش رفتم پايي و ديدمش. دلم براش يه ريزه شده بود. كلي ناز و نوازشش كردم و باهاش حرف زدم ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين دو تا از عكس‌هاييه كه بيمه از ماشينم گرفته بود. از روي عكس، عكس انداختم تا يادگاري نگه دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://juddi.persiangig.com/image/Maloos/IMG_0020.jpg&quot;&gt; عکس شماره ۷&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://juddi.persiangig.com/image/Maloos/IMG_0021.jpg&quot;&gt;عکس شماره ۸&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا براي اينكه زياد اين پست تلخ نشه اين عكس رو هم ميذارم !!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون بالش بادي قرمز هديه فردي و آني بود وقتي ماشينم رو گرفتم و اون هاپو كوچولوي خوشمل قند عسل هديه مانيا جونم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://juddi.persiangig.com/image/birthday/DSC00164.jpg&quot;&gt;عکس شماره ۹&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;---------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من نميدونم دختر به اين كدبانويي رو چرا شوهر نميدن ؟!!!!!! ديروز تو فليور مرغ خوشمزه كبابي/ سوخاري براي ناهار درست كردم با يه عالمهههههههه سيب زميني و هويج سرخ شده (اونا هم گذاشتم تو فليور) . عصر هم نان سير براي عصرونه درست كردم. امروز هم يه ته‌چين خوشمزههههههههه با زرشك پلو ( هان كي داره از خودش تعريف ميكنه ؟! من ؟؟؟ عمرا !!! عزيز من گفتني‌ها رو بايد گفت !!!) ته‌چين بار اولم بود. بسيار بسيار استقبال شد ! اين جوري هاست ديگه !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 15:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=whenurnot&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>whenurnot</dc:creator>
<guid>http://whenurnot.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارشی از تولد تولد تولدم مبارک !! + پی نوشتی درباره فلیور !</title>
<link>http://whenurnot.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلااااااام به دوستاي گل خودم. واي كه شما چقدر ماهين. انقدر دوق كردم وقتي تبريك تولدهاتون رو ديدم. يه دنيا مرسييييي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تعططلات سه روزه خوش ميگذره ؟ من كه اونجور كه ميخواستم نشد ازش استفاده بكنم ولي خب دارم لذت ميبرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اول از ماجراي روز تولد بگم. راستش اون روز چون روز قبل از تحويل سيستم بود خيلي استرس و كار داشتم. ولي با وجود اين با تمام وجود معتقد بودم روز تولد روز فوق‌العاده‌اي خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 333px; HEIGHT: 215px&quot; height=215 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.everyone-loves-chocolate.com/images/chocolate_cake_Happy_Birthday.jpg&quot; width=357 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صبح با سالي رسيديم شركت. هوا خيلي دوست داشتني بود. يه هواي پاييزي ماه بود. اونقدر كه سالي پيشنهاد داد به جاي شركت بريم چرخ بزنيم! راستش اگه به خاطر اين پروژه نبود ميرفتم. ترافيك هم واقعا روون بود. خلاصه رسيديم شركت و نيم ساعت بعدش من زنگ زدم بي‌بي. تا شنيدم كيك‌هاي شكلاتي‌شون آماده است به سالي گفتم و سريع آماده شديم رفتيم كيك رو بگيريم. از اون طرف هم بچه‌ها ميخواستن منو سورپريز كنن و هي با هم پچ پچ ميكردن. منم فوضوللل ! (فضول رو اينجوري نوشتم كه بدونين چقدر كنجكاوم!) هي ميرفتم بغلشون ببينم چي ميگن !! قرار بود عصر تولد بگيريم. راستش دور ميز كه ميشينيم با هم ناهار بخوريم هميشه خانوم ع ميشينه يه سر ميز. روز تولدم اوجا رو گذاشتن من بشينم. خلاصه روز تولدم بود و تحويلگيري شديد ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 258px; HEIGHT: 349px&quot; height=395 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.makeamemory.com/BirthdayCakeGourmet.jpg&quot; width=258 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قرار بود تولد سر ساعت 5 عصر باشه. منم خوشحااااال. لوك ساعت 3 تا 4 يه جلسه داشت كه رفت. بماند كه داشتم اوقات خودم رو الكي تلخ ميكردم و ميترسيدم به موقع نرسه. ولي لوك مهربونم بهم فهموند هيچ وقت جلو جلو  نبايد به خاطر اتفاقاتي كه نيافتاده و اصلا معلوم نيست هم بيفته ناراحت كنيم. طبق قرار خيلي زودتر از 5 هم اومد. دستش هم يه چيزي بود كه مربوط به تولدم بود. منم چون درو باز كردم ديدم. آها سالي و مانيا (همين مانيا كه اينجا رو ميخونه) و آذي هم رفتن بيرون ! منم فوضوووووول ببينم اينا رفتن چي كار كنن ! ديگه ساعت 5 همه جمع شده بودن. سالي جونم با يه گل خوشگل كه برام خريده بود اومد. دسته گل آفتابگردون كه يه عالمه خوشگل بود. حالا من تمام تلاشم اينه ازشون تخمه آفتابگردون دربيارم !!!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تازه برام از اينترنت آهنگ‌هاي تولد خوشگل گرفته بود. (خودم چند تا داشتم ولي وقت نكردم ديشب بريزم رو Cool Disk ام بيارم). ديگه همه جمع شدن تو اتاق و منم آخري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG height=237 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i.b5z.net/i/u/424807/i/baby_gund_birthday_cake_baby_gund_250.jpg&quot; width=196 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ن نفر رفتم. كادوهاي خوشگل رو ميز بود. دست زديم و تولد تولد كرديم و جاتون خالي كلييييي خوش گذشت. كيك رو يه برش زدم و آني زحمت تقسيم كردنش رو كشيد و من رفتم سراغ كادوها. چه كوله‌پشتي لپتاپ خيليييييييييييييييييي خوشگل كه از طرف همه بچه‌هاي شركت بود. به سلقيه مانياي عزيزم. بخصوص كه پر جيب و جادار بود همونجور كه من دوست دارم و خوشرنگ. دست همه‌ درد نكنه بالاخص مانيا. يه شال خيلييييي خوشگل كه باز از طرف همه بچه‌هاي شركت بود و انتخابش رو آذي به عهده گرفته بود. از اين شال دورنگ‌ها. رنگش هم مورد علاقه من. بازم دستشون درد نكنه. اون دسته گل خوشگل هم كه از طرف سالي بود. يه كادوي كوچولو هم كادو شده بود از طرف علي (يكي از بچه‌ها كه اون روز شركت نبود). يه پاكت سيگار !! خنديديم و من با سيگارم عكس انداختم !! (علي خيلي پسر ماهيه و كلي دوست خودمه. قبلا در موردش اينجا نوشته بودم. تنها فرد سيگاري شركت كه به خاطر قانون شركت ما هيچ‌ وقت هم تو شركت سيگار نميكشه)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 510px; HEIGHT: 288px&quot; height=754 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images.celebrateexpress.com/mgen/merchandiser/43977.jpg&quot; width=1292 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي خوب بود ولي چيزي كه كلي ناراحتم كرد اين بود كه يادم رفت براي مانيا جونم كيك جدا بگيرم. آخه مانيا گياهخواره و كيك رو به خاطر تخم‌مرغش نميخوره. صبح يادم رفت عصر هم قرار بود چيز ديگه‌اي براش بگيرم كه انقدر كارم زياد شد بازم يادم رفت. خلاصه خيلي شرمنده شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتي ديگه آخراي تولد بود آني اومد بهم گفت كه بعدش برم تو اتاق پيششون. وقتي جمع كرديم بريم رفتم و ديدم يه كادوي جداگانه هم آني و فردي برام خريدن. يه پيراهن (بلوز ؟) خيلييييييي خوشگل . يه عالمه خوشگل بود. آني خيلي خوش سليقه‌ است. اومدم خونه پوشيدم هم كلي اندازه بود هم خوشگل. لوك هم يه كادوي جداگانه برام خريده بود. چيزي كه ميدونست خيلي لازم دارم. مودم external براي لپتاپم. ديگه هي نميرم پاي اون يكي كامپيوتر وصل شم به اينترنت !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديگه خوشحال خوشحال كادوهامو زدم زير بغلم و با بچه‌ها اومديم. آها فردي هم هي تو تولد ميگفت ايشالا لياقت اين كادوها رو داشته باشي !!!!! تازه نميذاشت براي تشكر ببوسمش!! ميگفت سرماخوردي ويرووس‌هاتو ميدي به من !! برعكس لوك تا كادوشو باز كردم ميگفت زود باش منو ببوس تشكر كن !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين بود روز ميلاد من !!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 379px; HEIGHT: 288px&quot; height=288 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://farm1.static.flickr.com/32/65579385_0feb8c55da.jpg&quot; width=441 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كادوم رو از مامان و بابام هم دريافت كردم. پول بهم دادن تا هر چي ميخوام براي خودم بگيرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عكس‌ هم بعدا در همين محل نصب ميشود !! چون عكسا همه تو گوشي لوك و مانيا و سالي يه. منم هنوز ازشون نگرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سه‌شنبه هم بالاخره پروژه كذايي رو تحويل داديم. اونم با كلي جون كردن. بالاخره امضاي تحويل موقت رو گرفتم. مانيا هم تو جلسه بود. اگه بدونين با چه بدبختي امضا گرفتيم. جونم در اومد. از همه سختي‌ها كه بگذريم تا الان لااقل 6 – 7 روز از صبح تا شب براي تحويل دادن تو جلسه بوديم. خيلي سخت بود و نميتونم حال خوبم رو از گرفتن امضا توصيف كنم. انگار رو ابرا داشتم پرواز ميكردم. البته يه سري اشكالات داره كه بايد با كار فشرده شنبه رفعشون كنيم ولي بارم حالم خيلي خوبه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدا جونم تو تمام لحظات سخت اين پروژه بهم كمك كردي و معجزه‌ات رو بهم نشون دادي. در تك تك لحظات بودنت رو حس كردم. چه جوري ميتونم شكرت رو به جا بيارم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ليلي جونم، سايه عزيزم، سجاد جان، مستانه جوني، آوامين عزيز، خانوم خونه گل، سارا جان، مينا جوني، شهناز عزيزم و نيلوفر جان مرسي . خيلي مرسي. سايه جونم كادوي خيلي قشنگي بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff00cc&gt;پی نوشت : خاطرم هست كه الهه جون ازم دستور غذا براي پخت در فليور رو خواسته بود. منم سر حرفم هستم و حتما در اولين فرصت براش آماده ميكنم. &lt;B&gt;يه دوست &lt;/B&gt; كامنتي گذاشته و آدرسي داده كه در اون آقايي در پاسخ به سوال يه نفر، در مورد Flavor Wave كه از همين شبكه MeShop خريده بود نظرش رو و بهتره بهگم انتقادش رو گذاشته بود. &lt;B&gt;يه دوست&lt;/B&gt; هم نظر من در مورد حرفاي ايشون خواسته. &lt;B&gt;يه&lt;/B&gt; &lt;B&gt;دوست &lt;/B&gt;عزيز، من به نظر ديگران مِن جمله همين آقا/خانوم انوش احترام ميذارم. به طور مختصر اين رو ميگم كه خود من مرغ كاملا درسته رو در فليور گذاشتم و واقعا عالي شده. اين نه تنها نظر منه، نظر مادر و پدر تا حدودي سختگيرم (سختگير در مورد طعم غذا) هم هست. اتفاقا يكي از دلايلي كه من از فليور خوشم مياد اينه كه غذا در اون نپخته و خام اصلا نميشه. البته البته بايد توجه داشت طبخش هم شرطه. من از دستورات كتاب راهنماش استفاده كردم+ تجربه خودم و نتيجه خوبي گرفتم. اتفاقا همين امروز بادمجان‌هاي خورش بادمجان رو با فليور سرخ كردم (و البته با روغن بسيار كمتر) و خيلي عالي شده بود. من ميتونم بگم واقعا راضي‌ام. توي فليور تقريبا همه چي هم درست كردم. از پيتزا و كيك و مرغ سوخاري (بال سوخاري، مرغ تكه شده و مرغ كاملا درسته درشت) و هات داگ و سيب‌زميني تنوري گرفته تا گراتن و سيب‌زميني سرخ شده (با روغن بسيااار كم در حد يك قاشق غذاخوري) و خيلي چيزهاي ديگه. من به شما توصيه‌اي نميكنم ولي خودم استفاده كردم و خيلي هم راضيم. مطمئن باشين قصد تبليغ هم ندارم چون هيچ سودي برام نداره. تنها تجربه ناموفقي كه داشتم تهيه ذرت بوداده يا همون پف فيل بوده. حالا ديگه صلاح مملكت خويش خسروان دانند. تمام نظرات و تجربياتم در&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://whenurnot.blogfa.com/post-72.aspx&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff00cc&gt;&lt;STRONG&gt; اين پست&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ff00cc&gt; نوشتم. اغراقي هم نكردم. هر طور خودتون صلاح ميدونين. براتون آرزوي موفقيت دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 13:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=whenurnot&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>whenurnot</dc:creator>
<guid>http://whenurnot.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجب از برکات این ماه پر برکت !</title>
<link>http://whenurnot.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images.giftsnideas.com/images/giftsnideas/images/product/medium/libra-cake-gift.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پست قبل گفتم این ماه مهر ماه پر برکتیه . هی گوش نکردین. بفرما من که الان حالم عالیه. اصلا یه عالمه اتفاق خوب تو همین مدت کم افتاد. تو همین چند ساعت ها. اون جودی دلزده و غمگین الان کلی خوشحال و خجسته است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میگما یادتون رفت تولدم رو بهم تبریک بگیدها !!!! البته من که منتظر تبریک شنیدن نبودم ولی خب واسه خودتون گفتم !!! ولی جدای شوخی اصلا خودتون رو ناراحت نکنین. فردا پذیرای شنیدن تبریکاتتون هستم !! من به شب تولد و اینا اعتقاد ندارم. واسه همین هیچکدوم از دوستام و آشناهام به خودشون زحمت نمیدن ۱۸ مهر بهم تبریک بگن. از ۰۰:۰۰ بامداد ۱۹ مهر تبریکاتشون رو شروع میکنن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میریم که داشته باشیم یه جشن تولد رو فردا تو شرکت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pinkcakebox.com/images/cake195.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر خوشحالم برای فردا برنامه ای ندارم که مجبور باشم برم سازمان ... (همین سازمانی که این پروژه کوفتی ببخشید پروژه قشنگ !! رو باهاشون داریم) . کلی غصه داشتم که روز تولدم اونجا نباشم و شرکت باشم . اگه روز تولدم اونجا بودم تا سال بعد همین موقع اونجا بودم اون وقت !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تولدم پیشاپیش مبارک باشه ! هورااااااااااااااااااااااااااااااا !!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://trends.move.com/wp-content/uploads/2007/12/gifts.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پی نوشت : بفرما دلیل از این محکمتر ؟!!!!! هنوز ۷ ساعت به آغاز روز پرشکوه ۱۹ مهر مونده که یه کامنت از &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://donyayeleylie.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;لیلی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; دیدم !!!!! فکر کن این دختر بعد از n روز پیداش شد. سلامممممممممممممم لیلی جونم&lt;/FONT&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 11:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=whenurnot&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>whenurnot</dc:creator>
<guid>http://whenurnot.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند</title>
<link>http://whenurnot.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهي وقتا زندگي آدم تو يه روز، يه هفته از اين رو به اون رو ميشه. جوري كه همه چيز به هم ميريزه. و بعد هر چي تلاش ميكني نميتوني همه چيز رو به حالت قبل برگدوني. يه طوفاني اومده و خيلي چيزها رو نابود كرده. اينجاست كه نميدوني چي كار كني. بموني و تلاش كني تا دوباره همه چيز رو از نو بسازي و ويرانه‌ها رو دوباره آباد كني يا اينكه ... بري و سعي كني شانست رو يه جاي ديگه امتحان كني و دوباره يه زندگي جديد بسازي...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قسمت بدش اينه كه تو هيچ نقشي در اون طوفان نداشتي. حتي قبلش هيچ پيش آگاهي و نشونه‌اي از طوفان نداشتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نميدونم واقعا نميدونم چي كار بايد بكنم. ميليم به موندن و دوباره ساختن خيلي خيلي بيشتره. اما راستش بعضي وقتا كم ميارم. خيلي زود تسليم ميشم. آستانه تحملم شديدا اومده پايين. خيلي چيزها ميتونه راحت منو به هم بريزه. و قسمت خيلي سختش اينه كه جوري رفتار ميكنم كه هيچ كس چيزي نمي‌فهمه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نشونه‌هاي واضحي كه مي‌بينم منو تشويق به موندن مي‌كنن ولي گاهي ناملايماتي پيش ميان و من مردد ميشم كه اينها نشونه‌هاي منفي‌ ان يا نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدايا تنها دلگرمي‌ام حضور توئه. نميخوام ازت بپرسم چرا اينجوري شد. شايد يه روزي بفهمم و شايد هيچ وقت نفهمم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من خيلي خوشبخت بودم. ولي يهو همه چيز به هم ريخت. باورهام ، روياهام ... نميگم الان خوشبخت نيستم. به خاطر چيزهاي زيادي كه دارم خدا رو شكر ميكنم ولي خيلي گيجم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي دلم ميخواد باهاتون حرف بزنم. راستش نميدونم از كجا شروع كنم. چه جوري بگم. خودم هم نميدونم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فردا تولد منه. روز تولدم هميشه براي من خيلي خيلي عزيز بوده. از يك ماه قبلش حس نشاط و سرزندگي فوق‌العاده‌اي دارم. ولي ... امسال ... نميدونم. يه لحظه خيلي خوبم و يه لحظه ديگه زار ميزنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين منم ؟ همون دختر شاد و قوي ؟ اين روزها هم ميگذره مطمئنم . ولي نتيجه‌اش به تصميم الان من بستگي داره. انتخاب خيلي سختي جلوي پامه. يه دوراهي كه اگه راهو اشتباه برم تمام عمرم پشيمون ميشم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدايا تو يا مني . ايمان دارم. دستام رو بگير. من نميتونم جلوي پام رو ببينم و نه انتهاي راهي كه ميخوام واردش بشم رو...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در مورد قرار وبلاگي... نميتونم عمق ناراحتيم رو از اينكه نتونستم برم توصيف كنم. راستش دوست ندارم الان در موردش حرف بزنم. هنوز هم خيلي عصبي ميشم وقتي يادم ميفته چي شد كه نتونستم بيام. اون پروژه‌اي كه مسئولش بود حدود 60 – 70 درصدش رو تحويل دادم و روزهاي آخر و البته بحراني رو ميگذرونم با تيمي كه ... بيشتر از خود پروژه همكاري نكردن بچه‌ها اذيتم كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برام دعا كنيد لطفا. خيلي به دعا و انرژي مثبت تون احتياج دارم. چند روز گذشته رو خيلي مطمئنم بودم روز تولدم  دوباره نقطه عطفي خواهد بود و من ماجراهاي تلخ چند ماه اخير رو كاملا فراموش خواهم كرد. ولي از پنج‌شنبه به هم ريختم. دل نگرانم. غمگينم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدايا من به مهر تو، به عشق تو، به لطف تو و به حكمت تو ايمان دارم. كمك كن ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;برای الهه : الهه جان تازه نظر خصوصیت رو دیدم. در اولین فرصتی که پیدا کنم به روی چشم&lt;/FONT&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;پی نوشت ۱ : گفتم که حالم لحظه ای عوش میشه. &lt;STRONG&gt;الان حالم خیلی خیلی خوبه &lt;/STRONG&gt;! البته حرف زدن با لوک هم بی تاثیر نبود ولی کلا اینجوری شدم. فکر کنم به افسردگی شیدایی (مانیا) مبتلا شدم !! مثل یه نمودار سینوسی ! بین ۱ و ۱- تغییر میکنم. البته راستش بین ۲/۰ - تا ۱ !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;ببخشید که نگرانتون کردم ولی یکی از اشکال های من اینه که خیلی وقتا دلتنگی هام رو اینجا نمی نویسم. همین باعث میشه اونا رو بریزم توی خودم و هی با خودم تکرارشون کنم و بزرگتر از اونی که هستن به نظر برسن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;احتیاج داشتم اینا رو بنویسم تا بگم این روزها گاهی پیش میاد که خیلی غمگین میشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;نمیدونین وقتی برای نوشتن پی نوشت اومدم و کامنت های شما رو دیدم چقدررررر خوشحال شدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff00ff&gt;پی نوشت ۲ : مستانه جان عوض کردن اسم وبلاگ بیشتر یه تغییر مثبت بود تا منفی. قبلا گفته بودم که &quot;&lt;STRONG&gt;وقتی تو با من نیستی&lt;/STRONG&gt;&quot; این معنی رو نمیده که لوک با من نیست یا جدایی بینمون پیش اومده. بیشتر منظورم کل شعر بود که تو قسمت درباره وبلاگ نوشتم. به علاوه این وبلاگ حرف های لحظاتی بود که فقط متعلق به خودم بود. سر جریاناتی که پیش اومد دیدم اصلا این اسم شاید یه جور بار و انرژی منفی داشته باشه برای همین عوضش کردم و شد &lt;STRONG&gt;وقتی تو با من هستی&lt;/STRONG&gt;. البته به قول سجاد URL همون URL قدیمه !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff00ff&gt;به هر حال تمام اتفاقاتی که افتاده باعث جدایی ما نشده . نظر ما رو نسبت به هم عوض نکرده و عشقمون رو کمتر که نکرده هیچ ، بیشتر هم کرده. فقط باعث شده من خیلی حساس تر بشم و  چیزهای ساده و عادی رو منفی برداشت کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff00ff&gt;سایه جان خودم هم دوست دارم بیام و بگم چی شده. فقط کمی احتیاج به زمان دارم. ببخشید که اذیتتون کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;پی نوشت ۳ : هیچ چیزی باعث نمیشه تولد من یه روز فوق العاده و استثنایی نباشه. ۱۹ مهر انقدر روز پر برکتیه (نه از نوشابه باز کردن و خود تحویل گیری اصلا خبری نیست !! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;) که برای همه آدم های دنیا یه روز پر از خیر و برکت و خوشیه ! برین خوش باشین و مطمئن باشین فردا برای شما هم یه روز فوق العاده است ! الکی که نیست که قراره من به دنیا بیام !!! تمام ستاره شناسای دنیا متوجه خاص بودن این روز شدن . شما نشدین ؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;پی نوشت ۴ : از قرار وبلاگی که حرف میزنم فقط غم و غصه ام زیاد میشه. مستانه خیلی شرمنده ام ولی خودم می کشمت اگه یه قرار دیگه جور نکنی !!! اول هم با من هماهنگ کن چون اگه نتونم بیام میزنم کل وبلاگستان رو میترکونم !! گفته باشم !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33cc33&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;خیلی دلم میخواست بچه ها رو ببینم. مخصوصا تینا و مستانه و سایه عزیز رو و البته خانوم خونه که فکر نکنم اومده باشه.&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff66ff&gt;پی نوشت ۵ : ساکت بودنم دلیل بر نبودنم نیست. همین دیشب بود که وبلاگ های همتون رو آفلاین خوندم. وبلاگ همه دوستان رو و یه سری وبلاگ دیگه که خواننده خاموششونم. از شادی هاتون خیلی خوشحالم و از خدای نکرده ناراحتی هاتون خیلی غمگین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://z.about.com/d/cruises/1/0/g/I/1/122-2240_IMG.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 06:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=whenurnot&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>whenurnot</dc:creator>
<guid>http://whenurnot.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین مهرنوشت 88 : از همه جا از همه رنگ</title>
<link>http://whenurnot.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوشنبه بود. بابا اومده بود دنبالم. البته نه تا شركت. روز زوج بود خب. اصلا براي همين بود كه خودم ماشين نبرده بودم. ماجراي ما هم شبيه ماجراي خنده‌دار كوروش شده. دو ماشين در يك خانه هر دو فرد!! تازه از اين بامزه تر كه بيشتر تعطيلات هم روزهاي فرد است !! كوروش چيز جالبي ميگفت كه آن وقت‌ها مرا مي‌خنداند : «انگار پلاك ماشين خدا هم زوج ئه! تعطيلات را گذاشته براي روزهاي فرد!!» حالا اين حرف كمي برايم گريه‌دار شده! از گريه و خنده كه بگذريم، سوار كه شدم اول مثل يك جنگاور پيروز غنيمتم را نشان بابا دادم ! ماسك فيلترداري كه همان روز خريده بودم. منتظر بودم سيگارش را چاق كند تا من سريع آن را روي بيني و دهانم بگذارم و بشوم شبيه اينهايي كه در مناطق شيميايي شده مشغول تحقيق و تفحصند !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راه افتاديم. وارد ابتداي اتوبان تهران – كرج كه شديم دست بردم سمت ضبط ماشين. اين ضبط هم روزگاري داشت براي ما. چند سال پيش هي ميخواستم اين ضبط قديمي را عوض كنم و يك Changer بخرم براي ماشين بابا. چند باري نشد و آخرشم هم گفتم ول كن اصلا خودت ماشين ميخري. مخصوصا كه بابا هم ضبط فابريك (!!) ماشينش را دوست داشت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كاست را كه فشار دادم تو صداي شهره پخش شد. از آن آهنگ‌هاي شاد قديمي جينگولي‌اش. من ساكت به اتوبان و ترافيك سنگينش خيره بودم و غرق شدم در خاطراتم. اندي و كوروس، مهستي، ابي، شهره، شكيبا و ... . ياد بچگي‌هايم افتادم. هنوز هم مهستي و هايده و معين سياوش شمس و آهنگ‌هاي قديمي اندي و كوروس مرا دختربچه سه چهار ساله‌اي مي‌كند كه داشت با پدر و مادرش ميرفت شمال. ياد گردنه‌ها، قله‌ها، جاده، درختها ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادم افتاد تا دو سال پيش از اين اتوبان فقط ميرفتيم شمال. بخصوص كه چهار سال آخرش شمال فقط براي من معني تعطيلات و مسافرت و دريا و جنگل نداشت. بوي دانشگاه ميداد. بوي زيباترين لحظه‌هاي زندگي...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ياد اين افتادم كه تا چند ماه ديگر اين دو سال هم براي من خاطره مي‌شود. يادم افتاد وقتي دوباره برگرديم تهران ديگر بعيد است سوار متروي تهران كرج شوم. يادم افتاد در اين دو سال بعضي وقت‌هاي چقدر از اين مترو سواري خسته ميشدم و به خودم غر ميزدم. يادم افتاد دو سه ماه براي كنكور فوق توي همين مترو درس ميخواندم. صبح‌ها كه اكثرا خواب بودند كتاب ميگرفتم دستم و غروب‌ها كه خيلي‌ها حرف ميزدند باز هم كتاب ميگرفتم دستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادم افتاد اين چند هفته‌اي كه بالاخره رئيس بزرگ ! (پدر جانم!!) اجازه دادند تنهايي در اتوبان برانم و به همراه مادرم بر نگراني‌هايشان غلبه كردند، چقدر خوش گذشت. با سالي صداي آهنگ را كلي زياد ميكرديم و لذت ميبرديم و گپي ميزديم و از ته دل مي‌خنديديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ميدانم دلم براي اين روزها تنگ مي‌شود. همان طور كه اين دو سال براي سال‌هاي قبلش. فكر ميكنم چقدر خوشبختم كه خاطرات زيبايي دارم و لحظه‌هاي زيبايي را مي‌گذرانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نزديك خانه كه شديم به بابا گفتم به جاي اينكه از خيابان اصلي برود و دو – سه دقيقه‌اي برسيم خانه، از كوچه پس كوچه‌ها برويم و راهمان را دورتر كنيم. دوست داشتم اين لحظه‌هاي خوش را ببلعم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 479px; HEIGHT: 329px&quot; height=396 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://royeidelson.files.wordpress.com/2009/03/highway.jpg&quot; width=562 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - *************************** - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديروز بالاخره قسمت شد برويم هايپر استار. صبح بالاخره مادرم را راه انداختم و 55 كيلومتر كوبيديم آمديم. دلم خواست خارجي‌ها ! هي بيايند و در كشور ما فروشگاه بسازند ! خدا خيرشان بدهد ! از همه دلچسب‌تر پاركينگ خوبش بود. ياد پاركينگ‌هايي افتادم كه بيشتر شبيه گردنه‌هاي جاده چالوس هستند و تازه سعي كرده‌اند همه فضا را براي پارك ماشين اختصاص بدهند ! ديگر داخل رفتن و بيرون رفتن ماشين امري است نه چندان مهم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قبلا هم كه تهران بوديم و رفاه و شهروند مي‌رفتيم زودتر از 3 ساعت خريدمان تمام نميشد. اين بار فقط 5/4 – 5 ساعت طول كشيد ! ربطي به بزرگ بودنش ندارد. مادر من كلا خريد كردنش طول مي‌كشد! به اين فكر كردم كه چه خوب شد خدا من را به مادرم داد !! مدت‌هاست بابا اصلا حال و حوصله منتظر شدن ندارد! قبلا هم همچين نداشت ! ولي خب مخصوصا از وقتي ماشين خريده‌ام اين وظيفه خطير را خودم به عهده گرفته‌ام ! دندم نرم نوكر مادرم هم هستم. چه افتخاري بالاتر از اين ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه جايش را هم سرك كشيديم ! همه جايش را !! (به جز دستشويي البته !) خريد كردنمان كه تمام شد آمديم بيرون نگاهي انداختم به آواچي و ميزهايي كه پر شده بود و آدم‌هاي زيادي كه ايستاده غذا مي‌خوردند. كلا غذا خوردن براي من يك قسمت مهم و لذتبخش از زندگي است. ترجيح دادم برويم بيرون و جايي ديگر راحت و آسوده بنشينيم. بهترين گزينه‌اي كه به ذهنم رسيد بوف اشرفي اصفهاني بود. كلي هم از رگبار پاييزي لذت برديم. نشان به آن نشان كه موقع برگشتن اتوبان هم بسيار شلوغ بود و تازه مادرم را كمي هم در كرج گرداندم ! ساعت 7 رسيديم خانه. دو بار 5 طبقه را بالا پايين كردم تا خريدها را بياورم. مادرم كمي ناخوش بود و موقع پارك كردن تهديدش كردم اگر بخواهد دوباره بيايد پايين براي بقيه خريدها، يا همين الان در ماشين را رويش قفل ميكنم يا وقتي رفتيم بالا در خانه‌ را ! تهديدم جواب داد !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در راستاي همان ناخوشي پاراگراف قبل مامان، امروز آستين‌ها را زدم بالا و تمام ظرف‌هايي كه از ديروز مانده بود را شستم و نهار را هم خودم درست كردم. پاستا چيكن براي خودمان و خوراك مرغ براي بابا كه دو روزه به مسافت رفته بود و قرار بود تا ظهر برسد خانه. پاستا چيكن كه اولين بارم بود. خوشمزه شد شكر خدا. خودم كه لذت بردم ! بابا هم كلا ماكاروني و پاستا دوست ندارد . لازانيا را كمي. اين مدل خوراك را كه كمي هم ترش مزه بود چند وقت قبل درست كرده بودم و عجبا كه خوشش آمده بود. (باباي من غذاهاي ترش مزه را دوست ندارد) امروز هم افتخاري برايش درست كردم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به كدبانوگري امروزم اين را هم بيافزاييد كه اين غذاها را با قطعي شديد آب درست كردم ! فشار آب شديدا كم بود و براي طبقه ما تقريبا قطع ! آخرش هم رفتم سراغ مسئول بلوك كه نبود و سراغ مسئول قبلي بلوكمان رفتم و خواهش كردم پمپ آب را راه بيندازد. ولي رسما پدرم درآمد!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابا هم با تاخير آمد. با زيتون پرورده محبوب من كه ده دقيقه‌اي نيم كيلويش را خوردم !! اون هم متقابلا از خوراكي كه برايش طبخيده بودم لذت برد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كلا مدتي است بسيار كدبانو شده‌ام. آخر هفته‌ها (كه عموما شامل پنج‌شنبه هم هست) غذا پختن را خودم بر عهده گرفتم. البته دسرهاي مورد علاقه مامان و بابا را هم فراموش نميكنم. كارهاي ديگري هم ميكنم. خريد كردن هم روي شاخش است. آن هم خريد كردني كه اگر تنها هم بروم به خاطر خلقيات مامان باز هم لااقل دو سه ساعتي طول ميكشد! رسيدگي به ملوسكم هم كه جاي خود دارد. گردش بردن پدر و مادرم (!!!!) هم اضافه مي‌شود !!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لوك مي‌گويد : بهههههههههع همين كارها را ميكني كه پدرت دوست ندارد تو را شوهر بدهد ! بد عادتش مي‌كني!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شايد هم حق با او باشد. ظاهرا كه بابا جانم بد عادت شده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لوك جانمان هم رفته سفر. با مادرش و خانواده خواهرش. بهم گفته برايم سوغاتي فيلم‌هاي خنده‌دار مي‌آورد ! از جنگولك بازي خودش و خواهر زاده‌اش گرفته حتما ! باز هم يادآوري كرده‌ام ماه عسل از موبايل و لپتاپ خبري نيست! شايد يك لپتاپ بياورم ولي جايي قايم ميكنم و نشانش نميدهم ! بهش گفتم اصلا خيلي نادان است اگر بخواهد در ماه عسل يك عروس زيبا و دوست داشتني را بگذارد و برود سراغ لپتاپش !! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستي كمي هم خط و نشان كشيده كه زودتر عروسش شوم ! ميگويد دارم پير ميشوم ها !! ولي من به آن چند تار موي سفيد كنار شقيقه‌اش نگاه ميكنم و لذت ميبرم كه هر چه جا افتاده‌تر ميشود جذاب‌تر ميشود. اصلا شايد گذاشتم موهايش جوگندمي شود بعد عروسش شوم !!! از اول هم مردهاي جاافتاده جذاب را دوست داشتم و ترجيح ميدادم به جاي اين جوان هاي تازه رس !!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مي‌بينيد ماه محبوب من آمده. مهر دوست داشتني من. پربركت‌ترين ماه سال. ماه تولد من. بچه‌ها (دوستان همكارم) يواشكي مي‌پرسند چي دوست دارم براي تولدم بگيرند ؟ لوك هم قرار بوده چند تا كادو بگيرد كه از صميم قلبم اميدوارم پول‌هايش را خرج نكرده باشد !! بدتر از من دست و دلباز است ! پول توي جيبش خيس نمي‌خورد!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بايد همين روزها بروم انقلاب. بعضي از كتاب‌هايي كه بايد براي كنكور مي‌خريدم پارسال نخريدم. چند تا كتاب هم براي خودم مي‌خواهم. يه كوله‌پشتي هم بايد بخرم (البته نه از انقلاب !!!!) هر كنكور يك كوله‌پشتي!! امسال بايد كوله خوشگل‌تري بخرم آخر قرار است رتبه‌ام زير 10 شود !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيالتان راحت شد نطقم حسابي باز شده ؟!!!! خوبم. خوبم و آرام. گاهي دلم كمي ، كمي مي‌لرزد كه &lt;B&gt;او&lt;/B&gt; باز قرصش مي‌كند. اگر &lt;B&gt;تو&lt;/B&gt; را نداشتم چه بايد مي‌كردم ؟ ممنونم يكي از بنده‌هاي خوبت را گذاشتي سر راهم. كه هر روز و هر لحظه ياد‌آوري‌ام كند &lt;B&gt;تو&lt;/B&gt; چقدرررررررررر خوبي. عاشقـ&lt;B&gt;ت&lt;/B&gt; هستم. البته هنوز از آن عاشق‌هاي لاف‌زن‌ام. نرم نرمك دارم دلباخته‌&lt;B&gt;ات&lt;/B&gt; مي‌شوم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آخر نوشت : خيلي خوبيد. آدم را ياد فرشته‌ها مي‌اندازيد. بله شما را مي‌گويم . خودِ خودِ شما را.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای sayeh : کامنت خصوص ات رو که خوندم یه حالی شدم. مهربونیت خیلی قشنگ بود. ممنونم عزیز دلم. خوشحالم که دوستی مثل تو دارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای مانیا : معلومه كه شناختمت مانيا جان. خوش آمدي. به اين كه فضولي نمي‌گويند. به چيزهاي ديگر مي‌گويند !!!!!!!!! خوب كاري كردي با اسمي كامنت گذاشتي كه مي‌شناختم. مي‌كشتمت اگر ناشناس كامنت مي‌گذاشتي!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG height=270 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.merinews.com/upload/imageGallery/bigImage/1196335277011_1195712987576_Nice-Flower.jpg&quot; width=371 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 17:22:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=whenurnot&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>whenurnot</dc:creator>
<guid>http://whenurnot.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عنوان ندارد</title>
<link>http://whenurnot.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بد بود . خیلي بد . بدتر از بدترین کابوس ها . البته باز هم خدا تنهام نذاشت. ولی ظرف چند ساعت همه انرژی مثبت وجودم دود شد و رفت هوا. زمان لازم دارم تا خودم رو پیدا کنم. ولی میام و می نویسم چی شد از اولش چی شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرسی از همه تون . سجاد جان مرسی. چقدر دلم براي دوستاي خوب قديمم تنگ شده بود و تو جاي خالي همه شون رو پر كردي. مينا جان چقدر خوبه آدم دوستي داشته باشه كه دو سال تمام از خيلي لحظه هاي خصوصي آدم از خيلي از حرف هاي خصوصي آدم باخبر باشه. حرف هايي كه بعضي هاشون رو به ديگران نميشه گفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ورونيكاي مهربونم، دزيره جونم ، شهناز عزيزم ، مستانه خوبم، خانوم خونه نازنين ، سميراي عزيزم، نيما جان ، سايه عزيز، و خيلي هاي ديگه كه اسمشون از قلم افتاد مرسي. از همتون ممنونم. شما باعث شديد وبلاگم برام از عزيزترين دفترچه هاي خاطراتم هم عزيزتر بشه. شما باعث شده اين اولين وبلاگم باشه كه نزديك دو سال نوشتن رو توش ادامه بدم. ممنونم و دوستتون دارم. با اينكه تا حالا از نزديك نديدمتون اين رو از صميم قلبم ميگم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 09:07:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=whenurnot&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>whenurnot</dc:creator>
<guid>http://whenurnot.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
